
نام و نام خانوادگی: عبدالله عربنژاد
نام پدر: محمدباقر
تاریخ و محل تولد: 1327/05/04– خانوک
شغل: پاسدار
تاریخ و محل شهادت: 1361/01/02 – دشت عباس
سن هنگام شهادت: 33 سال و 8 ماه
«شرح مختصری از سی و سه بهار زندگی»
در مرداد سال 1327 در خانوک کودکی به دنیا آمد که نامش را «عبدالله» گذاشتند. او اولین فرزند خانواده بود. زمانی که به سن شش سالگی رسید، به مکتب رفت و قرائت قرآن را آموخت و هنوز پا به هفت سالگی نگذاشته بود که همراه خانواده اش به زیارت قبر مطهر امام حسین«علیه السلام» و حضرت علی«علیه السلام» مشرّف شد.
از آنجا که خانواده اش مثل خیلی های دیگر در آن روزگار بضاعت مالی خوب نداشتند، عبدالله از نعمت آموختن سواد در مدارس روزانه محروم گشت و به جای آن شبها در کلاسِ درس حاضر می شد؛ در حالی که روزها مثل خیلی از همسالانش در آن روزگار پشت دارِ قالی می نشست.
عبدالله تحصیلات شبانه اش را تا کلاس ششم ابتدایی نظام قدیم ادامه داد و بعد از آن ترک تحصیل کرد و به قالی بافی مشغول شد. زمانی که به سنّ خدمت سربازی رسید، خودش را معرفی کرد و سپس به بیرجند اعزام شد. اما از آنجا که خدمت کردن برای رژیم فاسد پهلوی را نمی پسندید معاف شد. در کارتی که دستش دادند نوع معافیت او اینگونه ثبت شده بود: «[چون] مازاد بر احتیاج تشخیص داده شد؛ از خدمت زیر پرچم معاف گردید.»
وی بعد از معاف شدن از خدمت در معدن زغالسنگ پابدانا در قسمت نقشه برداری مشغول کار شد و بعد از چندی از پابدانا به زرند منتقل شد و در معدن باب نیزو در قسمت برق مشغول فعالیت گردید.
عبدالله در دیماه 1353 ازدواج کرد که حاصل این ازدواج دو پسر به نامهای محمدعلی و محمدحسن می باشد. او بعد از ازدواج تحصیلاتش را از طریق شرکت در کلاسهای شبانه در رشتۀ برق تا مقطع دوم دبیرستان ادامه داد.
وی در دوران پُر از خفقان قبل از انقلاب عضو یک گروه مخفی بود که با پخش اعلامیه های حضرت امام و پاره کردن عکسهای شاه، علیه رژیم منحوس پهلوی فعالیت می کردند. او و تنی چند از دوستانش[1]، مجسمۀ شاه در خانوک را پایین کشیدند. او به خاطر فعالیت های انقلابیش در سال 56 توسط ساواک زرند دستگیر شد و به شدت مورد شکنجه قرار گرفت.
بعد از پیروزی انقلاب با تشکیل نهاد مقدس سپاه از طرف شرکت زغالسنگ مأمور به خدمت در سپاه شد و لباس سبز پاسداری را بر تن کرد. وی مدتی در سپاه اسلام آباد خدمت کرد.
عبدالله با ورود به سپاه چهار مرتبه به مناطق غرب و جنوب کشور اعزام شد. اولین مأموریتش در مهاباد بود که دوماه طول کشید. بعد از آن دو مرتبه به سیستان و بلوچستان اعزام شد و برای آخرین مرتبه نیز به مناطق عملیاتی جنوب کشور اعزام شد و سرانجام در دوم فروردین 1361 در دشت عباس در عملیات فتح المبین بر اثراصابت ترکش خمپاره کربلایی شد و به خیل شهدا پیوست؛ در حالی که معاون فرماندهی یک گروهان را بر عهده داشت.
پیکر مطهرش در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.
سلام شهیدان راه خدا بر او باد.

«فرازی از وصیت نامه»
سلام بر پدر ارجمندم! پدر عزیز! معلوم نیست که این سعادت عظیم ـ یعنی شهادت ـ نصیب این حقیر شود؛ چون که شهادت، سعادتی است که به هر کسی ندهند؛ ولی از لطف و کرم پروردگارم مأیوس نیستم. امید است خداوند عالم به حق محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) و آلش مرا ببخشد و شهادت را نصیبم گرداند. چنانچه این سعادت را یافتم، از شما انتظار دارم که از آقا اباعبدالله(علیه السلام) پیروی کنید ـ که می کنید، ان شاءالله
اگر نافرمانی از من سرزده مرا عفو کنید؛ امید است همانطور که در قرآن آمده، خداوند به شما اجر عظیم عنایت فرماید، ان شاءالله.
سلام بر مادر گرانقدرم! مادرم! چنانچه شهادت نصیب فرزندت شد خدا را شکر کن که توانستی چنین فرزندی را تربیت کنی تا در راه خدا به شهادت برسد.ان شاءالله
در قیامت همنشین حضرت زهرا(سلام الله علیها) باشی. من نتوانستم آنطور که باید از شما تجلیل به عمل آورم، مرا ببخشید؛ امید است از [این] حقیر رضایت کامل داشته باشید.
شما ای برادر گرانمایه ام! امیدوارم در سنگر مدرسه افرادی بسازید همچون قاسم ابن الحسن و علی اکبر امام حسین(علیه السلام) که لحظه ای در برابر دشمن درنگ نکردند و فراموش نفرمایید که مسئولیت بزرگی دارید و اگر آن مسئولیت به طور احسن انجام گیرد ـ که می گیرد ان شاءالله ـ، طبق سخن امام که فرمودند: «تعلیم و تعلّم، عبادت است»، شما در [حال] عبادت خداوند هستید. [امیدوارم] همیشه موفق باشید، [هم شما و هم] دیگر برادران که در حال تعلیمند. شما جوانان عزیز امیدهای آینده اسلام هستید و لازم است خود را برای آینده آماده سازید. امیدوارم چنان کوشش کنید که بتوانید به شعار نه شرقی، نه غربی ملت ایران، جامه عمل بپوشانید.[2]
از شما خواهران عزیز انتظار دارم که زینب وار زندگی کنید و از حضرت زینب(سلام الله علیها) درس زندگی بگیرید و پیام خونِ شهدا را به گوش آیندگان برسانید؛ [که اگر] چنین کنید سعادت و رستگاری از آنِ شماست. ان شاءالله
سخنی با برادران همرزم پاسدارم؛ [البته] کوچکتر از آن هستم که سخنی درباره شما بگویم. ولی عزیزان! تزکیه نفس را فراموش نکنید و کاری کنید که امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) شما را به عنوان سربازِ خود[3]، قبول داشته باشد. [بدانید] چنانچه قابلیت سربازی امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را پیدا کنید، گوی سبقت را از دیگران ربوده اید. سلام مرا هم به آن حضرت برسانید. همچنین رهنمودهای امام را در زندگی به کار گیرید؛ که سعادت دنیا و آخرت در آن است و مسئله ولایت را در تمام مراحل صد در صد حفظ کنید. ان شاءالله موفق باشید.
شما ای مردم همیشه در صحنه! شکر کنید خدا را که منّت بر شما گذاشته و وارثان زمینتان قرار داده. عزیزان! مواظب باشید به انقلابتان که ثمره خونِ هزاران شهید و معلول است ضربه نزنند؛ البته با حضور همیشگی شما در صحنه امکان ندارد کسی بتواند کوچکترین خدشه ای به این انقلاب وارد کند. اولین برنامه ای که می تواند همیشه در صحنه بودنِ شما را حفظ کند، گوش به فرمان رهبر بودن است، که امت حزب الله باید به این مسئله توجه کامل داشته باشند؛ چون که شکست انقلابهای گذشته روی همین مسئله دور می زند.
دومین برنامه ای که می تواند شما مردم بیداردل را در صحنه حفظ کند، تجلیل از شهدا به عمل آوردن است؛ چون این انقلاب پیروز نشد، مگر به خاطر رهبریهای پیامبرگونه امام و از جان گذشتگی شهدا. نمونه تجلیل از شهدا این است که در تشییع جنازه ها و مراسمات دیگر همه قشرها، اعم از بازاری، کشاورز، کارگر، دانشجو، روحانی، همه و همه در کنار یکدیگر شرکت کنند؛ که این خود خاریست در چشم دشمنان این انقلاب.
مسئله دیگر، مسئله ضدّ انقلاب است که امت حزب الله نباید فرصتی به ضدّ انقلاب دهند که بتوانند نفس بکشند؛ چون اگر ضدّ انقلاب فرصت نفس کشیدن را پیدا کنند، ضربه خود را خواهند زد. مردم وظیفه دارند هر کجا ضدّ انقلاب و هر کس مشکوکی را دیدند به مراکزی که مسئولیت دارند مانند سپاه، دادگاه، کمیته، کلانتری و غیره خبر دهند که به فوریت پیگیری شود.
ضدّ انقلاب بدانند اگر هیچ کس در ایران نباشد تا جلوی آنها را بگیرد ـ که اینچنین نیست ـ و فقط خانواده شهدا باشند، می توانند این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) متصل کنند، ان شاءالله.
سلام بر تو ای همسر بیداردلم! اولین برنامه ات این باشد که فرزندانی را تربیت کنی که برای اسلام آبرو باشند؛ که اگر چنین کنی آن رسالت خود را انجام داده ای.
فرزندانم! با اینکه می دانم هنوز کوچک هستید ـ ان شاءالله به خواست خداوند بزرگ می شوید ـ از شما انتظار دارم که سربازانی خالص برای اسلام باشید. امید آن روز.

عبدالله عربنژاد – 24/12/1360
برگهایی زرین از تقویم زندگی پاسدار شهید «عبدالله عربنژاد»
(خاطرات)
«خواندن نماز با سنّ کم»[4]
شش ساله بود که به زیارت کربلا رفتیم. یک روز در حرم امام حسین(علیه السلام) مشغول نمازخواندن بود؛ از نماز که فارغ شد فردی که بغل دستش نشسته بود و از اهالی اصفهان بود رو به عبدالله کرد و گفت: تو نماز را کاملاً یاد داری که به نماز می ایستی؟
عبدالله بلافاصله به نماز ایستاد و با صدای بلند حمد و سوره اش را خواند؛ در حالی که آن مرد اصفهانی غرق تماشایش شده بود.
سلام نماز را که داد مرد اصفهانی او را در آغوش گرفت و غرق بوسه اش کرد و گفت: مرا ببخش فکر می کردم فقط ادای نمازخواندن را درمی آوری؛ نمی دانستم با این سنّ کمت به این قشنگی نماز می خوانی!!!
«رعایت شئونات اسلامی»[5]
قبل از انقلاب چند خانم برای تدریس در مدرسه و کار در مرکز بهداشت به خانوک آمده بودند که وضع حجاب خوبی نداشتند. عبدالله وقتی با وضع بدِ حجاب آنها روبرو شد، با تنی چند[6] از دوستانش دست به کار شدند و آنقدر این مسئله را پیگیری کردند تا مشکل برطرف شد.
از آن زمان به بعد اوضاع به گونه ای شد که هر کس وارد خانوک می شد، ناخودآگاه متوجه می شد که وارد منطقه ای مذهبی شده و باید شئونات اسلامی را رعایت کند.

«معاف شدن از خدمت»[7]
زمانی که مشمول خدمت شد، خودش را معرفی کرد؛ در حالی که دوست نداشت در رژیم سابق خدمت کند. او را به بیرجند بردند تا بعد از انجام معاینات پزشکی تقسیم شود و محل خدمتش معلوم گردد. می گفت: بعد از آنکه معاینات پزشکی انجام شد و مشخص گشت که هیچ مشکلی ندارم، نماز مغرب و عشایم را که خواندم، دوستانم را جمع کردم و گفتم: بیایید به حضرت عباس(علیه السلام) متوسل شویم تا نظری کند و معاف شویم.
من شروع به نوحه خواندن کردم و آنها سینه زدند. روز بعد برای دومین بار معاینات پزشکی انجام شد و این بار از خدمت معاف شدم. وقتی که کارت معافیتم را دستم دادند، هزاران بار خدا را شکر کردم که از خدمت کردن در رژیمی که شئونات اسلامی را رعایت نمی کند، معاف شدم.
«از دشمن، ترس ندارم»[8]
در مقابل کار ناشایسته دیگران بی تفاوت نبود و از خودش واکنش نشان می داد. او سرسختانه پایبند مسئله امر به معروف و نهی از منکر بود. عده ای بودند که تحمل و ظرفیت پذیرش حرف حق را نداشتند؛ برای همین کینه او را به دل گرفته بودند و برایش دردسر درست می کردند.
یکبار به او گفتم: پسرجان! اینقدر بی پروا کارِ بدِ دیگران را به آنها گوشزد نکن، کینه ات را به دل می گیرند و یک جا سَرَت می ریزند و کتکت می زنند. عزیز دلم! با این کار دشمنان زیادی پیدا می کنی.
او گفت: مهم نیست؛ هر طور می خواهد بشود. من حرف حق را می زنم، از دشمن هم ترسی ندارم. آدمی یک جان که بیشتر ندارد، بهتر است آنرا در راه خدا بدهد.
«دستورالعمل سیزده ماده ای»[9]
زمانی که امام در نجف اشرف حضور داشتند، یک دستورالعمل سیزده ماده ای صادر کردند که روزه گرفتن در روزهای دوشنبه و پنجشنبه هر هفته، قرآن خواندن، ادای نماز شب و سخن روز را متوجه شدن از جمله مواد آن بود.
عبدالله آنرا به دیوار منزل نصب کرده بود و به یکایک مواد آن عمل می کرد.
«حسابِ سال»[10]
شب عید غدیر لباس دامادی بر تن کرد. هر سال در شبِ سالگرد ازدواجش پدر را به خانه اش دعوت می کرد و می گفت: بیا حساب سال را انجام بده تا بدانیم چقدر باید خُمس بدهیم.
«صله رحم»[11]
او به صله رحم مقیّد بود و گاهی هفته ای دوبار به فامیلها سر می زد. یکی از اقوام می گفت: روزی دچار دندان دردِ شدیدی شده بودم. کسی هم نبود مرا نزد دکتر ببرد. از درد به خودم می پیچیدم که صدای موتوری را کنار خانه شنیدم. عبدالله بود که آمده بود به من سر بزند؛ درد کشیدنم را که دید مرا سوار بر موتور کرد و به مطب دکتر رساند. همانجا کنارم ماند تا ویزیت شدم؛ داروهایم را گرفت و مرا به خانه ام برگرداند.
«فرونشاندن آتشِ خشم»[12]
هر گاه عصبانی می شد، خودش را کنترل می کرد و پشت سر هم می گفت: «لا اِلهَ اِلَّا الله، لا حَولَ وَ لا قُوَّهَ اِلّا بِالله».
این اذکار حکمِ آب سرد را داشتند که خیلی زود آتش خشمش را فرو می نشاندند.
«لباس مخصوص نماز»[13]
هر گاه زمان نماز فرامی رسید وضو می گرفت، لباسهایش را بیرون می آورد و لباس سفید و تمیزی را که مخصوص نماز بود، به تن می کرد. عرق چین سفیدی روی سرش می گذاشت و به نماز می ایستاد.
او نمازش را با طمأنینه، خضوع و حضور قلب می خواند؛ نمازی عاشقانه که انسان را به وجد می آورد.
«آمپول تقویتی»[14]
عبدالله از سال 56 عضو تشکیلاتی مخفی در خانوک برای پخش اعلامیه های حضرت امام شد. آن زمان در اسلام آباد، معدن باب نیزو کار می کرد. او یکی از اعضای فعّال این تشکّل سیاسی-مذهبی بود. خیلی ها از جمله خود من از این جریان بی خبر بودند.
آنها اعلامیه های امام را که از قم به دستشان می رسید، شبانه داخل خانه های اهالی خانوک روستاهای اطراف و اسلام آباد که منطقه ای کارگری بودند، می انداختند. گاهی با پای پیاده این کار را انجام می دادند. هر صبح که ملت از خواب بیدار می شدند، با اعلامیه های حضرت امام مواجه می شدند و نمی دانستند سرچشمه این کار از کجاست؟!
به مرور زمان فعالیتهای مخفی آنها توسط عمّال ساواک لو رفت. مأموران ساواک عبدالله را در محل کارش دستگیر کردند و او را به شدت شکنجه کردند؛ به گونه ای که سر و صورتش کبود و زخمی شده بود.
او بعد از 24 ساعت آزاد شد. بعد از آزاد شدن یک هفته از خانه بیرون نیامد. عده ای به قصد شوخی به او می گفتند: عبدالله! نکنه جا زده ای؟!
او در جوابشان می گفت: نه، از اینکه مرا به ساواک بردند و زدند ناراحت نیستم، نترسیده ام، جا هم نزده ام؛ علت بیرون نیامدنم، کبودیهای صورتم است؛ دوست ندارم کسانی که مرا لو دادند با دیدنم در این وضیت خوشحال شوند و بگویند: بالاخره کتک خورد.
بعد از یک هفته آثار کبودی صورتش از بین رفت؛ در حالی که هنوز آثار کابل روی بدنش بود.
او نه تنها جا نزد بلکه فعّال تر از قبل به کارش ادامه داد. می گفت: شکنجه های ساواک برای من حکم آمپول تقویتی را داشت. اسلام ارزش بی اندازه ای دارد؛ هر چه برای زنده نگهداشتن اسلام کار کنیم کم است.
«اولین شعار دسته جمعی»[15]
اوایل سال 57 بود. در کرمان گاهی علیه رژیم شاه تظاهرات برپا می شد. اما در شهرها و روستاها هنوز خبری از این برنامه ها نبود.
آن زمان در عروسی ها عده ای طیّ مراسمی عروس و داماد را با سلام و صلوات و خواندن اشعار شاد تا خانه شان مشایعت می کردند. به خاطر دارم شب ازدواجم عده ای از اقوام و همسایه ها جمع شده بودند تا ما را مشایعت کنند؛ عبدالله هم در بین آنها بود. در طول مسیر او میان جمعیت با صدای بلند فریاد می زد: «مرگ بر شاه».
بقیه هم پشت سرش تکرار می کردند. آن شب برای اولین بار شعار «مرگ بر شاه» به صورت دسته جمعی در خانوک بر زبانها جاری شد.
«خدا به داد مردم برسد»[16]
هفدهم شهریور 57 بود. رادیو اعلام کرد: امروز در تهران حکومت نظامی برپاست.
عبدالله به محض شنیدن خبر در حالی که گریه می کرد، گفت: خدا به داد مردم برسد؛ معلوم نیست امروز چقدر از مردم تهران به خاک و خون بغلتند.
آن روز به خاطر جنایات رژیم پهلوی «جمعه خونین» نام گرفت.
«نماز شکر»[17]
در شب بیست و دوم بهمن 57، زمانی که شهید محلاتی از رادیو اعلام کرد: «اینجا ایران است، صدای انقلاب اسلامی»، عبدالله بلافاصله دستهایش را بلند کرد و گفت: خدا را شکر که با رهبری پیامبرگونه امام و خونِ شهدا انقلاب به ثمر رسید و پیروز شد.
بی درنگ سر به سجده گذاشت و بعد از آن دو رکعت نماز شکر بجا آورد.
«از او گذشتم»[18]
بعد از پیروزی انقلاب، تعدادی از ساواکیها را دستگیر کردند. فردی که عبدالله را در ساواک زرند شکنجه کرده بود، در بین آنها بود.
به او خبر دادند: مأمور شکنجه ات در بین افراد دستگیرشده است؛ اگر شکایتی داری بیا و مطرح کن.
عبدالله به زرند رفت و بعد از دیدن آن فرد گفت: من هیچ شکایتی ندارم و از او گذشتم!!!
«لباس مقدس»[19]
در سپاه کرمان خدمت می کرد. هنگام رفتن به سر کار لباس شخصی می پوشید و از موتور استفاده می کرد.
یکبار به او گفتم: چرا با لباس سپاه سر کار نمی روی؟
گفت: می ترسم در بین راه خلافی مرتکب شوم و یا در حین رانندگی با موتور، از قوانین سرپیچی کنم و مردم که نظاره گرند، خطای مرا به پای سپاه بگذارند و به اسلام و سپاه بدبین شوند. نمی خواهم به لباس سپاه توهین شود و این لباس مقدس مورد سوءاستفاده قرار گیرد.

«قدرت جاذبه»[20]
روزهای آغازین پیروزی انقلاب بود. قرار بود یکی از سران رژیم سابق را که جنایاتی مرتکب شده بود، اعدام کنند. عبدالله نگهبان دادگاه انقلاب کرمان بود. آن فرد را تحویل او داده بودند که به ندامتگاه ببرد، تا سحرگاه حکم اجرا شود. در کمال تعجب دیدم که عبدالله دستبند به دستهای آن فرد نزده و دوتایی مثل دو عابر معمولی، در کنار هم در حال رفتن به سمت ندامتگاه هستند، تفنگ عبدالله هم روی دوشش بود؛ در حالی که سرِ تفنگ به سمت پایین بود. با خودم گفتم: شاید خیالاتی به سرِ این فرد بزند و بلایی به سرِ عبدالله بیاورد و فرار کند.
آرام خودم را به عبدالله رساندم و کنار گوشش گفتم: مواظب باش؛ طرف فرار می کند.
با خونسردی گفت: برو خیالت راحت؛ فرار نمی کند.
خیالم آسوده نبود، پشت سرشان راه افتادم و از دور آنها را می پاییدم. وقتی که کنار ندامتگاه رسیدند، در کمال ناباوری دیدم که یکدیگر را در آغوش گرفتند و در حالی که اشک می ریختند، از هم جدا شدند. خیلی متعجب شدم! هضم این موضوع برایم سخت بود. منتظر ماندم همین که عبدالله زندانی را تحویل ندامتگاه داد، خودم را به او رساندم و گفتم: چه رازی بین شماست؟ با او چه کاری کردی که اینگونه اشک می ریخت؟!
گفت: چیزی از من نپرس.
وقتی با اصرار و التماس من روبرو شد، گفت: اگر قول می دهی که تا زنده ام این ماجرا را برای کسی تعریف نمی کنی بگویم؟!
گفتم: مطمئن باش، به کسی نمی گویم؛ حالا بگو.
گفت: شنیده ای که امام علی(علیه السلام) در یکی از جنگها شمشیر را به دست دشمن داد و گفت: «علی را بکش»؟
گفتم: بله، شنیده ام.
گفت: آیا دشمن، علی را کشت؟!
گفتم: نه، به پای حضرت افتاد و از مریدانش شد.
گفت: ما هم شیعه همان علی(علیه السلام) هستیم؛ ایشان با رفتار زیبای خود و با قدرت جاذبه ای که داشتند، افراد را به سمت خود جذب می کردند؛ ما هم باید مثل آن امام بزرگوار قدرت جاذبه داشته باشیم.
گیج شده بودم، گفتم: من نمی فهمم چه می گویی! برایم قابل هضم نیست بیشتر توضیح بده.
گفت: من مدتی نگهبان آن زندانی بودم؛ طیّ این مدت غذای خودم را به او می دادم. آنقدر به او محبت کردم که با هم دوست شدیم؛ حالا هم چون جدایی برای هر دوی ما مشکل بود، اشک می ریختیم.
«بسته شدن روزنه های نفوذ شیطان»[21]
دوستی می گفت: یک روز در مهاباد با گروهکهای ضدّ انقلاب درگیر شدیم؛ این درگیری به نفع ما خاتمه یافت.
بعد از شکست دشمن، از دره پایین رفتیم تا غنیمتها را جمع آوری کنیم. عبدالله رو به بچه ها کرد و گفت: خداوند در قرآن فرموده: «وَ مَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ خَیراً یَرَه وَ مَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَه»؛ حال که اندکی خوبی و شر، حتی اگر به اندازه ذره ای ناچیز باشد، به حساب می آید، مواظب باشید که شیطان هنگام جمع آوری غنیمتها وسوسه تان نکند؛ حواستان باشد که همه اینها متعلق به بیت المال هستند.
شاید اگر او این حرف را هم نمی زد، کسی غنیمتها را برای خودش برنمی داشت؛ اما این حرفش کوچکترین روزنه های نفوذ شیطان را بست.
«حساسیت به بیت المال»[22]
عبدالله نسبت به بیت المال بسیار حساس بود. زمانی که در یکی از نهادهای دولتی مشغول کار بود، یکی از مسئولین این نهاد از وسیله نقلیه بیت المال استفاده شخصی می کرد.
عبدالله که از این موضوع ناراحت شده بود، با نامه نگاری و اعتراض کردن، باعث شد که آن مسئول از کارش کنار گذاشته شود.
«طبق قولی که داده بود…»[23]
به خاطر دارم زمانی را که بچه ام را عمل کرده بودند و در بیمارستانی در کرمان تحت نظر بود. در همین شرایط شوهرم عازم جبهه بود. به او گفتم: بمان تا بچه را مرخص کنند آنوقت برو.
او گفت: نمی توانم، دوستانم عازمند، من هم باید با آنها بروم.
به خانه عبدالله رفتم؛ در حالی که ناراحت بودم و اشک می ریختم. او وقتی مرا با آن حال دید گفت: فاطمه! چرا گریه می کنی؟ از رفتن شوهرت ناراحتی؟!
گفتم: نه، نگران بچه ام هستم. دست تنها، از پسِ او برنمی آیم.
گفت: اگر غصه ات این است، خودم قول می دهم همه جا همراهت باشم؛ دیگر ناراحت نباش و اشک نریز. بگذار شوهرت برود و به وظیفه اش عمل کند.
طبق قولی که داده بود، پا به پای من همه جا آمد؛ همراهم بود تا بچه ام را مرخص کردند. ما را به خانوک رساند و تمام مایحتاجمان را تأمین کرد تا در نبودن شوهرم سختی نکشیم.
«آرزوی من…»[24]
یک روز روایتی را مبنی بر اینکه هر کس دوشنبه اول هر ماه ختم سوره واقعه را بردارد، حاجتش برآورده می شود خواندم. آن زمان عبدالله در مهاباد به سر می برد. به مادر گفتم: بیا ختم سوره واقعه را برداریم تا عبدالله سالم از مأموریت بیاید.
روز چهاردهم ختم سوره واقعه بود که عبدالله آمد. او به مادر گفت: شب جمعه گذشته در محلی مشغول نماز بودم و همرزمم پشت سرم در حال قرائت دعای کمیل بود؛ در همین حین تیری از بغل گوشم رد شد و به همرزمم اصابت کرد و او به شهادت رسید. افسوس که شهادت قسمت من نبود.
مادر دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خدا را شکر که اتفاقی برایت نیفتاد؛ این به خاطر ختم سوره واقعه بود که برایت برداشتم.
عبدالله گفت: پس بگو چرا من شهید نمی شوم؟! همه چیز زیر سر شماست. مادرجان! مگر نمی دانی آرزوی من شهادت است؟ این بار با رفتنم به جبهه موافقت نمی کنند، می گویند: بودنم در اینجا ضروری تر از جبهه است. ولی من دوست دارم بروم. مادرجان! دعا کن با رفتنم موافقت کنند؛ دعا کن، این دفعه شهادت نصیبم شود.
مادر گفت: دعا می کنم هرآنچه که خیر است قسمتت شود.
دیری نپایید که به جبهه رفت و بعد از چهل روز با سرکشیدن جام شهادت به آرزویش رسید.
«اگر شهید نشوم…»[25]
هر وقت خبر شهادت دوستی را می شنید، می گفت: اگر من شهید نشوم، ضرر کرده ام. همه دارند جانشان را فدای اسلام و کشور می کنند، اما من هنوز زنده ام. اگر نتوانم به مقام شهدا برسم ضرر کرده ام.
آرزویش شهادت بود و همیشه به مقام شهدا غبطه می خورد.
«امر واجب»[26]
او احترام زیادی نسبت به والدین ـ به خصوص مادر ـ قائل بود. زمانی که برای آخرین بار عازم جبهه بود، مرا گوشه ای کشاند و گفت: خواهرم! درست است که درس می خوانی؛ اما این را بدان که اطاعت امر پدر و مادر از درس خواندن واجبتر است. از تو می خواهم اگر روزی مادر به حضورت نیاز داشت و از تو خواست دَرست را رها کنی، حتماً این کار را بکن؛ چرا که اطاعت امرش واجب است؛ به گونه ای که خدا در قرآن بارها انسان را به این امر سفارش کرده. بدان اگر آنها از تو راضی باشند، خدا هم از تو راضی خواهد بود.
«عمل به وظایف، تا آخرین لحظه عمر»[27]
اواخر سال 60 در قالب گردان «فاطمه الزهرا(سلام الله علیها)» که متشکل از دو گروهان بود، از کرمان عازم جبهه شدیم. سرپرستی و هدایت نیروها تا اهواز بر عهده عبدالله بود. در پادگان دوکوهه مستقر شدیم. در زمان آموزش و تا قبل از چیدن نیروها برای عملیات، همچنان عبدالله سرپرست و فرمانده گردان بود. چیزی به آغاز عملیات فتح المبین نمانده بود،آموزشهای لازم را دیدیم. قرار شد در قالب همان گردان «فاطمه الزهرا(سلام الله علیها)» وارد عملیات شویم. بعد از ادغام با نیروهای ارتشی، یک نفر از برادران ارتش به نام «آقای اسماعیلی»، فرماندهی گروهان را بر عهده گرفت و عبدالله به عنوان معاون گروهان انتخاب شد. مأموریت ما تأمین و تصرف جاده ای در نزدیکی دشتِ عباس بود. عملیات در شب آغاز شد. در همان ساعات اولیه، نصف گروهان ما به فرماندهی آقای اسماعیلی جدا شدند و به سمت تپه های کمرسرخ رفتند و ما که جزو مابقی گروهان بودیم، با هدایت عبدالله در محدوده از قبل تعیین شده مستقر گشتیم. تا قبل از طلوع آفتاب موفق نشدیم به هدفمان برسیم؛ بنابراین در دشتِ عباس ماندیم.
ساعت 10 صبح بود، منتظر نیروهای کمکی بودیم تا جابجا شویم؛ اما خبری از آنها نشد. حجم آتش دشمن بالا بود. تعداد زیادی شهید و زخمی داده بودیم. با فرماندهی عبدالله خودمان را از دشت به سمت تپه های 202 کشیدیم و به هر شکلی بود، مقاومت کردیم و خط را نگه داشتیم.
روز بعد حوالی ساعت 6 صبح بود که عبدالله در اثر اصابت ترکش خمپاره به شهادت رسید. او که فرماندهی بچه ها را به عهده داشت، تا آخرین لحظه عمرش مقاومت کرد و به وظایفش به بهترین شکل عمل نمود. چند ساعت بعد از شهادت عبدالله، من به اسارت دشمن درآمدم.
«درسی که از فرمانده آموختیم»[28]
قبل از عملیات فتح المبین،یک روز با جمعی از دوستان دورهم نشسته بودیم که یکی ازبچه ها اسلحه اش را به یک نفر داد و گفت: «این را نگهدارتا من تجدید وضو کنم و برگردم». اسلحه اش کلانش بود که ازدشمن به غنیمت گرفته شده بود. بعد ازرفتن او فردی که اسلحه را گرفته بود آن را به طرف یکی از بچه ها پرت کرد وبه شوخی گفت: «من نگه نمی دارم» و مجدد آن را به سمت یکی دیگر از دوستان پرت کرد. همانطورکه اسلحه را به سمت هم پرتاب می کردیم،عبدالله که فرمانده ما بود،از راه رسید .اوبدون آنکه حرفی بر زبان بیاورد یک گوشه ایستاد و در حالی که لبخند برلب داشت، نظاره گر کار ما بود بعداز آنکه شوخی ما به پایان رسید کنارمان نشست و گفت: می دانید این اسلحه با چه زحمتی و به قیمت ریختن خون چند شهید به غنیمت گرفته شده است؟ شما به جای آنکه از این اسلحه محافظت کنید، آن را به سمت هم پرت می کنید؟! با حرفهای عبدالله از کار خود شرمنده شدیم و از او عذرخواهی کردیم.
«مقاومت تا آخرین قطره خون»[29]
در گیر و دار عملیات فتح المبین، در ارتفاعات 202 مستقر بودیم. دشمن آتش سنگینی اجرا می کرد. در محاصره کامل قرار گرفته بودیم. تعداد زیادی از بچه ها مجروح و شهید شده بودند. اوضاع دشوار و طاقت فرسایی پیش آمده بود. مهمّاتمان رو به اتمام بود و ارتباطمان با عقب قطع شده بود.
ساعات اولیه صبح بود که متوجه شدیم عراقیها در نزدیکی ما قرار دارند. من وقتی که اوضاع را اینگونه دیدم، به عبدالله گفتم: وضعیت خیلی خراب است؛ اگر صلاح می دانید دستور عقب نشینی دهید.
عبدالله رو به من کرد و سه بار پشتِ سر هم گفت: ما تا آخرین قطره خون اینجا می مانیم و ایستادگی می کنیم.
او وقتی دید روحیه ما کمی ضعیف شده، به من و دوستم[30] گفت: شما به پایین تپه بروید و داخل شیارها را نگاه کنید؛ اگر گلوله آر.پی.جی پیدا کردید با خودتان بیاورید.
از تپه پایین آمدیم. همان لحظه نیروهای کمکی را دیدیم که به سمتمان می آمدند. آنها به ما گفتند: شما به عقب برگردید.
ما هم طبق گفته آنها به عقب برگشتیم و عبدالله همانگونه که گفته بود، تا آخرین نفس و آخرین قطره خون ایستاد، مقاومت کرد و جان خویش را فدای دین و اسلام نمود.
«ادای نذر»[31]
بعد از شهادتش یکی از بچه هایم به سختی مریض شد. یک روز در حالی که دلم شکسته بود، خطاب به عبدالله گفتم: برادر! تا زنده بودی پشت و پناهم بودی؛ حالا که شهید شدی از مولایت امام حسین(علیه السلام) بخواه که بچه ام را شفا دهد.
شب در عالم خواب عبدالله را دیدم؛ گفت: خواهر! به مسجد شهدا رفتی؟
گفتم: نه.
گفت: برو آنجا هر چه خواستی بگو.
روز بعد به مسجد شهدای خانوک رفتم. آنجا یادم آمد که قبلاً نذری کرده بودم که فراموشم شده بود ادایش کنم. نذرم را ادا کردم و بچه ام خوب شد.
«دوای شفا بخش»[32]
من فرهنگی هستم و کارم تدریس است. یک روز صبح زود با حال خیلی بدی از خواب بیدار شدم تمام بدنم درد می کرد؛ به گونه ای که قادر نبودم از جایم بلند شوم. از اینکه نمی توانستم سرِ کلاس درس حاضر شوم، ناراحت بودم. همانطور که در بسترم دراز کشیده بودم، چشمهایم را بستم؛ به امید آنکه بتوانم کمی بخوابم تا شاید حالم بهتر شود. کم کم پلکهایم سنگین شدند و به خواب رفتم.
در عالم خواب عبدالله مقداری دوا داخل لیوانی ریخت و گفت: اینها را بخور و از جایت بلند شو؛ ناراحت نباش خیلی زود خوب می شوید و می توانی به مدرسه بروی.
چشمهایم را که باز کردم، دیگر اثری از درد نبود و حالم خیلی خوب شده بود. انگار دوای شفابخش او کار خودش را کرده بود.
با خوشحالی از جایم بلند شدم لباسهایم را پوشیدم و روانه مدرسه شدم.
«آرامش»[33]
از همان کودکی هر وقت صبرم لبریز می شد، به شدت گریه می کردم؛ گریه هایی که بعد از شهادت بابا اوج گرفت؛ چرا که به شدت به او وابسته بودم.
یک شب امام را در خواب دیدم، ایشان به من گفت: هر وقت صبرت لبریز شد و اشکت جاری گشت دستت را روی قلبت بگذار و سوره والعصر را بخوان، آرام می شوی.
بعد از این خواب، وقتی که حالم دگرگون می شد و بیقرار می گشتم، همین کار را می کردم و آرامشی عجیب، تمام وجودم را فرامی گرفت؛ درست مثل شبی که در عالم خواب در میان کوچه ای بارانی، خودم را در آغوش بابا رها کردم و آرامشی لذتبخش به جانم ریخت؛ آرامشی که در سختی های زندگی راهگشایم شد.
پیام پدر شهید، خطاب به مردم:
مردم! شما را به خدا دست از دو دستگی بردارید. اتحادتان را از بین نبرید سفارش امام را از یاد نبرید. در راه خدا سلیقه ای نمی شود کار کرد. همه ما مُقلّدیم و همه باید پیرو امام باشیم و پیرو رهبر فعلی، حضرت آیت الله خامنه ای(مدظله العالی)، که خدا حفظشان کند.
ما همه پیرو پیغمبر اکرم(صلی الله علیه و اله) هستیم و دینمان یکی است. تا می توانید دست از دو دستگی بردارید، تا می توانید راه خدا را بروید و او را بر هر کاری قادر بدانید.
پیام علی عربنژاد، برادر شهید، خطاب به مردم:
جوانان بدانند که برای انقلاب خونهای زیادی ریخته شده و آنان که شهید شده اند، بسیار فداکاری کرده اند تا این انقلاب به دست ما رسیده. الحمدلله از برکت انقلاب ما واقعاً در رفاه و آسایش خوبی به سر می بریم.
جوانان عزیز! اینها را قدر بدانید؛ البته من به جوانان، حق می دهم؛ چرا که شرایط قبل از انقلاب و سختی های زمان جنگ را درک نکرده اند و فقط زمانه کنونی را دیده و درک کرده اند؛ ولی بدانند که این رفاه امروزی، از قبل وجود نداشته و ما زندگی امروزمان را مدیون خون شهدا هستیم. باید خون شهدا را پاس بداریم و اگر می خواهیم که شهدا از ما راضی باشند، راهش این است که گوش به فرمان رهبری باشیم؛ چرا که سخنان ایشان مایه عزت و اقتدار ماست. همه ما وظیفه داریم که گوش به فرمان رهبر باشیم و راه شهدا را که از گوشه گوشه خاطرت و وصیت نامه هایشان مشهود است ادامه دهیم.
کاملاً مشخص است که آنها از ما چه می خواهند و ما باید چگونه عمل کنیم؛ آنها چیزی جز آنچه که اسلام گفته از ما نخواسته اند؛ چیزی جز سربلندی اسلام و سربلندی میهن از ما نخواسته اند و این میسر نمی شود مگر با عمل کردن به معارف اسلامی و گوش کردن به سخنان رهبر.
جوانان عزیز! سعی کنید سخنان رهبر را سرمشق زندگی خود قرار دهید و به آنها عمل کنید.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات
[1] – شهید سیدرضا مهدوی، شهید مجید اسدی(یدالله) و تنی چند از دیگر دوستان
[2] – در اصل وصیت: چنان کوششی را به عمل آورید که این شعار نه شرقی، نه غربی ملت ایران را تحقق بخشید.
[3] – در اصل وصیت: به سرباز بودن
[4] – راوی: محمدباقر عربنژاد، پدر شهید
[5] – راوی: علی عربنژاد، برادر شهید
[6] – شهید سیدرضا مهدوی و چند نفر دیگر
[7] – راوی: فاطمه عربنژاد، خواهر شهید
[8] – راوی: محمدباقر عربنژاد، پدر شهید
[9] – راوی: فاطمه عربنژاد، همسر شهید
[10] – راوی: فاطمه عربنژاد، خواهر شهید
[11] – راوی: مرضیه عربنژاد، خواهر شهید
[12] – راوی: فاطمه عربنژاد، همسر شهید
[13] – راوی: احمد عربنژاد، پسرعمه شهید
[14] – راوی: احمد عربنژاد، برادر شهید
[15] – راوی: سیدابوالقاسم مهدوی، دوست و همسایه شهید
[16] – راوی: فاطمه عربنژاد، مادر شهید
[17] – راوی: فاطمه عربنژاد، همسر شهید
[18] – راوی: علی عربنژاد، برادر شهید
[19] – راوی: علی عربنژاد، برادر شهید
[20] – راوی: جواد عربنژاد، دوست شهید
[21] – راوی: فاطمه عربنژاد، خواهر شهید
[22] – راوی: علی عربنژاد، برادر شهید
[23] – راوی: فاطمه عربنژاد، خواهر شهید
[24] – راوی: مرضیه عربنژاد، خواهر شهید
[25] – راوی: فاطمه عربنژاد، همسر شهید
[26] – راوی: مرضیه عربنژاد، خواهر شهید
[27] – راوی: عبدالکریم عرب، دوست و همرزم شهید
[28] – راویان: مجید ضیغمی و سلمان(جابر) زادخوش، از همرزمان شهید و از آزادگان دفاع مقدس
[29] – راوی: علی اسدی(فرزند اکبر)، دوست و همرزم شهید
[30] – حسن جباری
[31] – راوی: فاطمه عربنژاد، خواهر شهید
[32] – راوی: مرضیه عربنژاد، خواهر شهید
[33] – راوی: محمدعلی عربنژاد، فرزند شهید
