وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید اکبر حسن پور فرزند محمد

نام و نام خانوادگی: اکبر حسن پور

نام پدر: محمد

تاریخ و محل تولد: 1344/05/04 – خانوک

شغل: دانش آموز

تاریخ و محل شهادت: 1360/10/13 – کرخه نور

سن هنگام شهادت: 16 سال و 5 ماه

«شرح مختصری از شانزده بهار زندگی»

اکبر ششمین فرزند خانواده بود که در مرداد 1344 به دنیا آمد. وی دوران ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش سپری کرد و در کنار تحصیل، شاگرد مغازۀ جوشکاری شد تا به سهم خود کمکی برای بهبود وضعیت اقتصادی خانواده اش باشد.

او دانش آموز کلاس سوم راهنمایی بود که بعد از گذراندن یک دورۀ آموزشی در کرمان عازم جبهه شد. در اولین حضورش در میدان رزم در سیزدهم دیماه 1360 در جبهۀ کرخه نور لباس زیبای شهادت را بر تن کرد.

پیکر مطهرش بعد از تشییع در گلزار شهدای خانوک به خاک سپرده شد.

روحش شاد و نامش تا ابد، بلند و پُرآوازه باد.

مادر بزرگوار این شهید جزو افراد فعال در گردان چریک پیر بود (لقبی که سردار دلها به “کربلایی زهرا” فرمانده زنان خانوک که پشتیبانی از جبهه ها را به نحو احسن انجام دادند، داد) که همچون خیلی از بانوان فداکار خانوکی برای جبهه ها نان می پخت، بعد از شهادت فرزندش، بر فعالیتش برای کمک به جبهه ها افزود.

«فرازی از وصیت نامه»

بارخدایا! این قطره خون ناچیز و ناقابلِ مرا در راه گسترش اسلام، از [این] حقیر بپذیر و اگر جانِ من، این ارزش را دارد که برای اسلام فدا شود و اسلام پیش برود، صدبار به من جان بده تا مبارزه کنم و شهید شوم، ان شاءالله.

شما دوستان و خویشان را سفارش می کنم که جز راه خدا نروید و دائماً گوش به فرمان امام خمینی عزیز باشید.

و اما پدر و مادرم! شما برای من خیلی زحمت کشیدید. امیدوارم در آخرت اجرش را ببینید. پدر و مادر بزرگوارم! امیدوارم از من راضی باشید. برای من گریه نکنید و ناراحت نباشید، افتخار کنید که فرزندی را در راه خدا داده اید؛ چون در پیش خدا خونِ چنین فرزندانی گم نخواهد شد.

دوستان و خویشان! [در دنیا] دو جبهه وجود دارد: یکی جبهه حسینی و دیگری جبهه یزیدی؛ اگر می خواهید در [دنیا] و آخرت در نزد خدای متعال رستگار شوید به جبهه حسینی بپیوندید.

تمامیِ آرزوی من، شناخت اسلام و شناساندن آن به جامعه های [دیگر] و پاسداری از انقلاب اسلامی ایران است.

آخرین پیامم به ملت شهیدپرور خانوک: امیدوارم شهادت من افتخاری باشد برای شما. من از یک یکِ شما می خواهم که راهم را ادامه دهید.

اکبر حسن پور، 14/9/60، کرخه نور

برگهایی زرین

از تقویم زندگی دانش آموز شهید «اکبر حسن پور»

(خاطرات)

«خونِ فرزند من!»[1]

در تکیه روستا مراسم تعزیه خوانی بود. من هم به آنجا رفتم. آن زمان اکبر طفلی شیرخواره بیشتر نبود.

مردی که نقش امام حسین(علیه السلام) را بازی می کرد، زمانی که به تعزیه حضرت علی اصغر(علیه السلام) رسید، نگاهی میان جمعیت کرد و کودک شیرخواره مرا گرفت و روی دستهایش بلند کرد. پسر کوچک من که بازیگر نقش علی اصغر(علیه السلام) شده بود، پشتِ سرِ هم می خندید.

خانمی که بغل دست من نشسته بود، دَمِ گوشم گفت: هر کس نقش علی اصغر را بازی کند عمرش کوتاه می شود.

در حالی که به فرزند دلبندم نگاه می کردم، گفتم: جان ناقابل پسرِ من فدای یک تارِ موی امام حسین(علیه السلام) و فرزندش. مگر خون فرزندِ من از خون فرزند امام حسین(علیه السلام) رنگین تر است؟

«حقّ بزرگ»[2]

اکبر احترام زیادی برای معلمانش قائل بود. یکی از معلمان دوره راهنمایی با خانواده اش در همسایگی ما بود. اکبر بیشتر مواقع در خرید مواد غذایی و نفت کمک حالشان بود.

همیشه به مادر می گفت: معلم حقّ بزرگی بر گردنم دارد؛ او و خانواده اش اینجا غریبه اند، باید کاری کنیم که لحظات برایشان به سختی نگذرد.

«فقرا را یاد کنید»[3]

باغی داشتیم که هر وقت فصل برداشت میوه هایش می رسید، اکبر از آنها به فقرا می داد و ما را نیز به یاد کردن فقرا سفارش می کرد. هر گاه در خانوک با مستمندی روبرو می شد، به او آب و غذا و جایی برای استراحت می داد.

به خاطر دارم یک روز نزدیک خانه خودمان، فقیری به او گفته بود: خسته ام آیا جایی را سراغ داری تا بتوانم چند لحظه آنجا استراحت کنم؟

اکبر به خانه خودمان اشاره می کند و می گوید: بیا با هم به این خانه برویم و از صاحبش سؤال کنیم.

من در خانه بودم که او با آن فرد فقیر به خانه آمد و من موافقت کردم که او در خانه ام استراحت کند. آن فرد وقتی فهمید که اکبر هم یکی از اعضای آن خانه است خطاب به او گفت: خانه خودتان را به من نشان دادی و چیزی نگفتی؟!

او در جوابش گفت: ترسیدم مادرم موافقت نکند، آن وقت من خجالت زده و شرمنده شما شوم.

«چرا اعتراض نمی کنی؟!»[4]

مدتی بود که به یک مغازه جوشکاری می رفت و به عنوان شاگرد، آنجا کار می کرد. حقوقی که می گرفت کم بود.

یک روز به او گفتم: چرا اعتراض نمی کنی تا حقوقت بیشتر شود؟!

گفت: هر چه صاحب کارم به من بدهد قبول دارم. کسی که تازه کار است و برای آموختن حرفه ای سرِ کار رفته بیشتر از این حقّش نیست و باید به آنچه که می گیرد، قانع باشد و قبل از هر چیز دنبال آموختن فنون کار باشد.

«حتماً شهید می شوی»[5]

زمانی که دوران آموزشی را می گذراند. یک روز به خانه آمد؛ در حالی که قاب عکسی از خودش در دستش بود، به چشمانش که در میان قاب می خندیدند، خیره شدم و گفتم: پسرم! خیلی خوشگل شده ای حتماً شهید می شوی.

لبخندی بر لبانش نقش بست، گفت: جانم فدای یک تارِ موی علی اکبر امام حسین(علیه السلام).

«باید در کلاس آموزش عقیدتی شرکت کنم!»[6]

در پادگان قدس کرمان آموزش می دیدیم؛ آموزشهایی سخت و فشرده. هر روز با بلند شدن صدای اذان، آموزش تمام می شد و همه آماده رفتن به نماز جماعت می شدند. بعد از پایان نماز کلاس آموزشهای عقیدتی برگزار می شد. عده ای می ماندند و در کلاس شرکت می کردند و عده ای هم ترجیح می دادند استراحت کنند تا برای آموزشهای نظامی در شیفت عصر آماده شوند.

اکبر از جمله کسانی بود که مقیّد به شرکت در این کلاسها بودند. او از خواب و استراحتش می زد و می گفت: من باید حتماً در کلاس آموزش عقیدتی شرکت کنم.

«چشم انتظار شهادت»[7]

دوستی می گفت: توی منطقه هر روز غسل شهادت می کرد. یکبار به او گفتیم: چه خبر است؟ چرا هر روز غسل انجام می دهی؟

در جوابمان گفت: شهادت، انسانِ پاک می طلبد. باید برای شهادت آماده بود.

روزهای آخر دائم این جمله را با خودش زمزمه می کرد: جبهه کرخه نور، شهید اکبر حسن پور.

ما می خندیدیم و می گفتیم: برو بابا! تو توی این سنگر مانده ای و شهید نمی شوی.

او می گفت: من چشم انتظار شهادتم و کنار همین سنگر شهید خواهم شد.

دیری نپایید که حرفش واقعیت پیدا کرد و او کنار سنگر در حال وضوگرفتن به دیدار خدا شتافت.

«ممنونم که به من، مطلبی را آموختید…»[8]

یک روز در مهدیه لشکر در اهواز مشغول خواندن نماز جماعت بودیم. بعد از پایان نماز فردی که پشت سرِ اکبر بود، به شانه اش زد و مطلبی را به او گفت: اکبر هم بلافاصله او را بوسید و گفت: از شما ممنونم که اشکالم را به من تذکر دادید و مطلبی را به من آموختید.

من که کنجکاو شده بودم موضوع را بدانم، به اکبر گفتم: جریان چیست؟ آن بنده خدا به تو چه گفت؟!

اکبر گفت: در حین نماز قیام متصل به رکوع را انجام ندادم؛ آن بنده خدا هم متوجه شد و به من تذکر داد و من هم از او تشکر کردم.

باورم نمی شد بعضی ها وقتی اشتباهشان را به آنها متذکر می شویم، ناراحت می شوند؛ اما او نه تنها ناراحت نشد بلکه طرف را بوسید و از او تشکر کرد.

«آخرین خداحافظی»[9]

من و او دنبال راه چاره ای بودیم تا بتوانیم به جبهه برویم؛ چون سنّمان کم بود، ما را نمی بردند. بالاخره با دست بردن در شناسنامه و تغییر تاریخ تولدمان، عازم جبهه شدیم. پدر من و چند نفر دیگر هم همزمان با ما اعزام شدند. با هم به منطقه کرخه نور رفتیم.

یک روز عصر نزدیک غروب آفتاب، اکبر به سنگر ما آمد و گفت: می خواهم فردا به شهر بروم، شما چیزی احتیاج ندارید تا برایتان تهیه کنم؟

گفتم: نه.

او رفت و بعد از نیم ساعت، دوباره آمد و گفت: قرار است فردا به شهر بروم، آمدم خداحافظی کنم!!!

گفتم: ای بابا! تو که نیم ساعت پیش، خداحافظی کردی! چه خبره؟!

گفت: حالا مگه چی شده؟ مگه ایراد داره، آدم دوبار، خداحافظی کنه؟!

او رفت و بعد از چند لحظه مجدداً کنار سنگر آمد و در حالی که می خندید، گفت: این دفعه آمده ام تا با پدرت خداحافظی کنم، نه با تو!!!

با بلندشدن صدای اذان آستینهایش را بالا زد تا وضو بگیرد. در حین وضوگرفتن بود که سه گلوله خمپاره همزمان با هم به صورت مثلثی در فاصله ای نزدیک به او به زمین نشستند و دست راست و نیمی از صورتش را بردند.

او در حالی که در جویی از خون وضو ساخته بود، در شب شهادت امام حسن عسکری(علیه السلام) دعوت حق را لبیک گفت؛ انگار خبر داشت که قرار است خیلی زود از جمع ما برود؛ برای همین دائم می آمد و خداحافظی می کرد. در واقع آن صحنه ها آخرین خداحافظی های او بود و ما نمی دانستیم.

«خدایا! این قربانی را از من قبول کن»[10]

وقتی که اکبر شهید شد، جنازه اش را به سپاه کرمان آوردند. ترکش به سرش خورده بود و نیمی از صورتش را برده بود. خانواده اش برای دیدارِ آخر و وداع با او آمدند. پدرش نگاهی به سر تا پای او که آرام، میانِ تابوت خوابیده بود کرد و دستهایش را به سوی آسمان بلند نمود و در حالی که چشمانش لبریز اشک بود، گفت: خدایا! این قربانی را از من قبول کن.

«دست راستش کجاست؟»[11]

جنازه اش را که آوردند، خدا چنان قدرتی به من داد که سه بار بالای سرش رفتم و او را نگاه کردم. توی این سه بار دائم داخل تابوت دنبال چیزی می گشتم. پسرم که متوجه شده بود، گفت: مادر! دنبال چی می گردی؟

یکبار دیگر داخل تابوت را نگاه کردم و گفتم: دست راستش کجاست؟

پسرم گفت: مادرجان! دست راستش فدای حضرت عباس (علیه السلام) شده.

تنها حرفی که بر زبان آوردم، این بود: خدا یا شکرت.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات


[1] – راوی: حیات منصوری، مادر شهید

[2] – راوی: صدیقه حسن پور، خواهر شهید

[3] – راوی: حیات منصوری، مادر شهید

[4] – راوی: حیات منصوری، مادر شهید

[5] – راوی: محمد حسن پور، پدر شهید

[6] – راوی: محمد(اکبر) رشیدی، دوست و همرزم شهید

[7] – راوی: حیات منصوری، مادر شهید

[8] – راوی: محمد(اکبر) رشیدی، دوست و همرزم شهید

[9] – راوی: حسین منصوری، همرزم شهید

[10] – راوی: حسن اسدی، دوست شهید

[11] – راوی: حیات منصوری، مادر شهید