
نام و نام خانوادگی: مجید اسدی
نام پدر: یدالله
تاریخ و محل تولد: 1340/02/24 – خانوک
شغل: سرباز
تاریخ و محل شهادت: 1360/10/12 – مریوان
سن هنگام شهادت: 20 سال و 9 ماه
«شرح مختصری از بیست بهار زندگی»
مجید، دومین فرزند خانواده بود که در سال 1340 در خانوک به دنیا آمد. وی دوران ابتدایی و راهنمایی را در دبستان «علوی» و مدرسۀ راهنمایی «تلاش» زادگاهش سپری کرد. بعد از پایان دوران راهنمایی، به دلیل وضعیت اقتصادی نامناسب خانواده اش و نبودن دبیرستان در خانوک و مشکل رفت و آمد، ترک تحصیل کرد و مجدداً بعد از گذشت دو سال، به شهرستان زرند رفت و در هنرستان «طالقانی» رشتۀ برق را برای ادامۀ تحصیل، برگزید.
او همزمان با تحصیل، در یک کارگاه نجاری کار می کرد. مجید در تظاهرات های مردم علیه رژیم منحوس پهلوی شرکت می کرد و همراه با دوستانش در پخش اعلامیۀ حضرت امام«ره» حضوری فعال داشت.
وی بعد از پایان سال دوم دبیرستان، به خاطر شعله ور شدن آتش جنگ، بار دیگر ترک تحصیل کرد و برای رفتن به خدمت سربازی، خودش را به پادگان «05» کرمان معرفی کرد و بعد از طی دورۀ رزم مقدماتی در تقسیمات بعدی، به ارتش، لشکر 28 پیادۀ کردستان اختصاص یافت و به عنوان داوطلب برای شرکت در عملیات محمد رسول الله «صلی الله علیه و آله و سلم» که مشترک بین سپاه و ارتش بود، به مریوان رفت و سرانجام در دوازدهم دیماه 1360 به سوی عرش الهی پر کشید و محل شهادتش به تصرف دشمن درآمد و تا این لحظه، هنوز اثری از پیکر مطهر این شهید بزرگوار به دست نیامده است. صورت قبری به نام وی در گلزار شهدای خانوک وجود دارد تا اگر روزی پیکرش تفحص گردید، در منزل ابدیش آرام گیرد. قابل ذکر است که ایشان در حال حاضر، شهید جاویدالاثر تفحص نشدۀ خانوک است.

سلام بانوی بی نشان بر او باد.
«فرازی از وصیت نامه»
ما همه از خدا هستیم و باید به سوی خدا برویم؛ اما من چقدر دوست دارم که رفتنم به سوی خدا [با] شهادت باشد. اگر خداوند بزرگ، چنین افتخاری نصیبم کرد، از پدر و مادرم و برادران و خواهرانم می خواهم که زیاد بر من نگریند و به یاد دیگر مادران و پدران پسر از دست داده بیفتند.
پیامم به شما این است که پیرو خط امام باشید و قرآن را در زندگی خود، پیاده کنید و از خدا بخواهید که عُمر امام خمینی(ره) را زیاد فرماید تا اسلام را به جامعه معرفی کند و به دهان اَبَرقدرتهای فاسد بزند.
خدایا! از تو می خواهم که در این نبرد حق علیه باطل، مرا توفیق دهی که در راهت شهید شوم و از برادران و خواهرانی که بر سر قبر من آمدند، می خواهم که دعا کنند خداوند مرا به شهیدان ملحق گرداند.
خدایا! تو بر [گردن] ما حق داری؛ چون به ما نعمت داده ای و ما را از گزند شیطان و منافقان نجات بخشیده ای؛ پس، از جان خود می گذریم و مشتاقانه به سویت می آییم و هرگز راضی نخواهیم بود که دشمنان اسلام، دین و قانون تو را پایمال کنند؛ پس ای خدای بزرگ و مهربان و ای بخشاینده توانا! مرا به درگاهت راه بده و گناهانم را بیامرز و با مؤمنین و بندگان صالحت محشور گردان.
خدایا! کسانی که سعی و کوشش می کنند تا مستضعفین جهان و اسلام را نابود کنند، نابودشان گردان و اسلام عزیز را پیروز گردان.

«گوشه ای از نامه شهید به خانواده اش»
عَزل و برکناری بنی صدر از ریاست جمهوری را به شما تبریک عرض می کنم؛ چون ایشان مُهره ای بودند از مُهره های آمریکا و اعمالش نشانگر این مطلب بود؛ از جمله مُسلّح کردن گروههای مخالف اسلام و مخالفت با مجلس و روحانیت اصیل ایران.
من تا به حال نمی دانستم که بنی صدر این چنین مخالف مسلمین است. این چنین فردی نمی تواند رئیس یک مملکت اسلامی باشد؛ چون لیاقت و کفایت ندارد. به درگاه خدای بی نیاز، سپاس می گویم که امام امت در این بُرهه از زمان، مشکل گشای ما شدند.
پدرجان و مادرجان! حتماً از جنایات مجاهدین خلق، ملی گراها و کمونیستها در تهران و بعضی شهرستانها آگاهی دارید؟ [حتماً می دانید] که چه جنایتها کردند و پاسداران اسلام را سر بُریدند و به مال و ناموس مردم تجاوز کردند؟ اینها خیال می کنند که با اعمال ننگینشان می توانند جلوی روند [پیروزی] انقلاب ما را بگیرند؛ اما کور خوانده اند؛ اینها [در حقیقت] کافران و مُرتَدانی هستند که آروزی ما نابودی همه این خبیثان است.[1]
آری! خداوند از ستمگران انتقام می گیرد و نابودشان می سازد. اینک که دست جنایتکار صدام مزدور و ارتش مزدورش از آستین بیرون آمده و هر روز به کشور و ملت عزیزمان حمله می برد و خون جوانان و کودکان بی گناهی را بر زمین می ریزد؛ [بر ماست که آهنگ جهاد کنیم.] بدانید که پیروزی، نصیب ملت ایران می باشد [همانگونه که] تاکنون بوده.
پدرجان مهربانم! چون شما یکی از افراد این ملت هستید، از شما خواهش می کنم که اگر امام، فرمان بسیج دادند، در جهاد شرکت نمایید و دنیا و آخرت خود را تأمین نمایید، [تا] مورد لطف و عنایت پروردگار بزرگ قرار گیرید. دنیا هیچ ارزشی ندارد، آنچه که ارزش دارد، اسلام می باشد که امروزه در خطر این شیطانها و ابرقدرتها می باشد. [در این بُرهه از زمان، باید] بروید و دین خدا را یاری کنید؛ البته این چند کلمه را برای آمادگی شما پدر مهربانم نوشتم و می دانم که شما خودتان آمادگی دارید. در حال حاضر، ارتش عراق هر روز شکست سختی از ارتش ایران می خورد و امیدوارم که هرچه زودتر حکومت عراق، نابود و محو شود.
فرزندتان، مجید اسدی
«گوشه ای از نامه شهید به خواهرش، معصومه اسدی»
خواهر عزیزم! نوشته بودی که یکی دیگر از برادران شهید شده است؛ شهادت او را به همه شما تبریک می گویم و امید است که خداوند، این شهادتها را در درگاهش قبول فرماید و به بازماندگانش اجرا و خیر و سعادت، عنایت بفرماید. هر شهیدی که از دیار ما [خانوک] به خدا می پیوندد، مردمش و جوانانش بیشتر به انقلاب و اسلام، دلبستگی پیدا می کنند. هر شهید، مثل یک چراغی است که روشن می شود تا راه را به ما نشان دهد که چگونه برویم و چگونه زندگی کنیم. اینها همه افتخار است برای ملت، مخصوصاً [برای] اهالی خانوک. انشاءالله خداوند به ما هم [این] سعادت را عطا فرماید که [بتوانیم] در راهش جنگ کنیم و مزدوران بعثی را از خاک کشورمان بیرون کنیم و شهید بشویم؛ شهادت، کمال انسان است. انسان وقتی که از تمام جهات، فرد شایسته و نیکوکاری بشود، خداوند او را دوست می دارد و مقامی [والا] مانند شهادت به او می دهد.

برگهایی زرین از تقویم زندگی سرباز شهید «مجید اسدی»
(خاطرات)
«فقط حجاب»[2]
هنوز انقلاب کاملاً به پیروزی نرسیده بود. یک روز خواهرش از مدرسه به خانه آمد و گفت: از فردا دخترها باید بدون چادر به مدرسه بروند.
مجید وقتی این حرف را شنید، خواهرش و دخترهای دیگر را دور هم جمع کرد و به آنها گفت: هرگز راضی نشوید، چادرتان را از سرتان بردارید. هر چقدر هم به شما اصرار کردند، این کار را نکنید. اگر از شما پرسیدند: چه کسی گفته چادرتان را برندارید؟ اسم مرا ببرید. من از کسی ترسی ندارم، فقط از شما می خواهم که چادرتان را از سرتان برندارید و حجابتان را رعایت کنید.
او و جمعی از دوستانش که بعدها به شهادت رسیدند، سَرِ نترسی داشتند. آنها عکسهای شاه را از مدرسه ها و دَر و دیوارها پایین می کشیدند و شبانه اعلامیه های امام را داخل خانه های مردم می انداختند.
«آغاز مبارزه»[3]
مجید که چند سال قبل از پیروزی انقلاب، توسط پدرش از جنایات و خیانتهای رژیم پهلوی باخبر شده بود، گاهی در مدرسه از انزجارش نسبت به رژیم شاه برایم حرف می زد. او با نفرت و غیظ به اشعاری که در مدح خاندان پهلوی بر دیوار سالن مدرسه نوشته بودند، نگاه می کرد و دنبال راهی بود که آنها را از دیوارهای سالن، پاک کند. یک روز به من گفت: روز پنجشنبه، قبل از خارج شدن از مدرسه، پنجره کلاس را باز بگذار.
همانگونه که او گفته بود، عمل کردم. روز جمعه، دنبالم آمد. مقداری روغن سیاه برداشتیم و به سمت مدرسه رفتیم. از طریق پنجره ای که باز گذاشته بودم، خودمان را به سالن مدرسه رسانیدم و روغن سیاه روی اشعاری که بر دیوار نوشته شده بودند، کشیدیم.
روز بعد، مأموران ساواک به مدرسه آمدند تا عامل این کار را شناسایی و دستگیر کنند؛ اما چیزی عایدشان نشد. بعد از مدتی، سالن مدرسه را سفید کردند و مجدداً بر دیوارش در مدح شاه، اشعاری نوشتند.
دوباره طبق نقشه مجید، با همان ترفند قبلی وارد مدرسه شدیم و نوشته ها را با روغن سیاه از بین بردیم. این کار ما، چندبار تکرار شد.
به خاطر دارم سال 57 در روزهای پرالتهاب قبل از انقلاب، در کرمان درس می خواندیم. یک شب باهم مخفیانه به وسیله کوکتل مولوتوف[4]، بانک ملی واقع در خیابان شهاب را به آتش کشیدیم و بعد از آن، تابلوی مؤسسه بازرگانی کرمان را آتش زدیم و به دنبال آن، به از بین بردن مراکز فساد پرداختیم.
در روز 24 مهر 57 که مسجد جامع کرمان توسط کولیها و عناصر رژیم، به آتش کشیده شد، آنجا حضور داشتیم. چوبهایی دست کولیها بود که سرشان میخ کوبیده بودند و آنها را با بیرحمی تمام، روی شانه خانم ها می زدند و بدین وسیله، چادر از سرشان برمی داشتند. مجید وقتی که این صحنه ها را دید، گفت: بیا تا به خانم ها کمک کنیم.
باعجله به شبستان مسجد، در قسمت خانم ها رفتیم. دو عدد جاکفشی بزرگ، آنجا بود؛ آنها را پشت در گذاشتیم تا مأموران و کولیها نتوانند داخل شبستان بیایند.
مجید به من گفت: خودت را به پشت بام برسان و ببین مسجد از کدام قسمت به خیابان قدمگاه راه دارد.
از یک سوراخ، خودم را به پشت بام مسجد رساندم و بعد از بررسی کردن، گفتم: یک قسمت از دیوار، توسط یک تیغه[5] به خیابان قدمگاه راه دارد.
با پیچ گوشتی، تیغه را کندیم و خانم ها توانستند فرار کنند.
«معلم قرآن»[6]
چیزی به پیروزی انقلاب نمانده بود. شبها بعد از نماز مغرب و عشاء، در مسجد جوادالائمه(علیه السلام) خانوک، زیر نور چراغِ تور جلسه روانخوانی قرآن داشتیم. مجید، مربی ما بود و اشکالاتمان را برطرف می کرد.
او در جلسه علاوه بر قرآن خواندن، ما را نصیحت می کرد و می گفت: سعی کنید تا آنجا که می توانید از کارهای بد و عادتهای زشت، بر حذر باشید و آنها را از وجودتان پاک کنید.
«بدون قرعه، کردستان»[7]
هنرجوی سال دوم هنرستان اقبال کرمان بودیم که غائله کردستان پیش آمد. یک روز، مجید به من گفت: علی! شنیده ای که امام فرموده در کردستان، نیاز به نیرو است و جوانهایی که می توانند، به یگانهای آموزشی مراجعه کنند تا بعد از آموزش، راهی خدمت سربازی شوند؟ بیا ما هم خودمان را برای خدمت سربازی معرفی کنیم.
گفتم: ما که هنوز به سنّ خدمت نرسیده ایم، قبول نمی کنند.
گفت: قبول می کنند، بیا برویم.
باهم خودمان را معرفی کردیم و دوره آموزشی را در پادگان (05) کرمان آغاز کردیم. بعد از پایان دوره آموزشی، مسئول تقسیم گفت: برای تعیین محل خدمت، قرعه کشی می کنیم؛ فقط کسانی که می خواهند به کردستان بروند، بدون قرعه کشی می توانند عازم شوند.
مجید بلافاصله بلند شد و گفت: من می خواهم بدون قرعه، به کردستان بروم.
به دنبال این حرکت مجید، تعداد دیگری از بچه های خانوک برای گذراندن خدمت سربازی خود در کردستان، اعلام آمادگی کردند. به این ترتیب، به عنوان سرباز ارتش، جمعی گروهان ضربت از گردان 187 پیاده لشکر 28 کردستان، راهی خدمت شدیم و در مقرّ باشگاه افسران مستقر گشتیم.
مدتی از خدمت سربازیمان گذشته بود که باشگاه افسران، توسط گروهکهای ضدّانقلاب محاصره شد؛ محاصره ای که 40 روز به طول انجامید. به خاطر دارم که دور تا دور باشگاه، به حالت هلال و برج مانند بود. مجید در طی این 40 روز، یک کلاه آهنی دستم می داد و می گفت: آن را کمی بالا بگیر؛ به گونه ای که دشمن ببیند. سپس خودش با دوربین، بیرون باشگاه را می پایید و می گفت: کمی کلاه را تکان بده؛ نترس؛ اگر تیراندازی کردند، گلوله به کلاه می خورد، نه به دست تو. فقط بعد از اینکه آنها چند گلوله شلیک کردند، کلاه را گوشه ای پرت کن تا آنها گول بخورند و فکر کنند سربازی را زده اند.
او با همین حربه، حدود 40 تا 50 نفر از ضدّانقلاب را از پای درآورد.
«عشق به قرآن و امام»[8]
امام را عاشقانه دوست داشت. هر گاه تلویزیون، سخنرانی امام را پخش می کرد، جذب چهره نورانی ایشان می شد و با جان و دل، به سخنانش گوش فرامی داد. همیشه می گفت: راه امام را ادامه دهید.
به قرآن، انس زیادی داشت. بیشتر مواقع مشغول قرائت آن بود و به ما می گفت: قرآن بخوانید و دستوراتش را در زندگیتان پیاده کنید.
«شهادت، مایه افتخار و سربلندی»[9]
مجید سرباز بود که «علی اسدی»[10] به شهادت رسید. زمانی که با تأسف و تأثر، خبر شهادت علی را به او دادیم، گفت: چرا اینگونه در مورد شهادت علی صحبت می کنید؟ شهادت، تأسف خوردن ندارد. خوش به حالش که لیاقت داشت و چنین افتخاری نصیبش شد.
هرگز از خاطرم نمی رود روزی را که «محمود انصاری»[11] به شهادت رسید. ما در خانه بودیم که مجید، خبر شهادت او را برایم آورد. من به محض شنیدن خبر، شوکه شدم و با ناراحتی زیاد، دستم را محکم بر پایم زدم و گفتم: ای وای! ای وای! …
مجید به من گفت: برادر من! چرا می گویی ای وای!؟ محمود، نه تصادف کرده و نه با مرگ طبیعی از دنیا رفته؛ او شهید شده، شهید. خوش به سعادتش که با شهادتش باعث افتخار و سربلندی خودش و ما شد.
«سخنان آرامش بخش»[12]
به منظور انجام مأموریتی، عازم سقز شدیم. آنجا شنیدیم که یکی از بچه های اهل تسنّن[13] که عضو گروه پیشمرگان کُرد بود، به شهادت رسیده و مادرش در فراق او ـ که سومین شهید خانواده است ـ خیلی بی تابی می کند.
مجید با وجود آنکه خانواده آنها را نمی شناخت، به من گفت: می آیی تا با هم به خانه «شهید خضری پور» برویم و سری به مادرش بزنیم؟
قبول کردم. با هم به روستای همّت آباد که محلّ زندگی آنها بود، رفتیم و خانه مادر شهید را پیدا کردیم. وارد خانه شدیم. نوار قرآن، روشن بود. اجازه گرفتیم و وارد اتاق شدیم. پدر شهید، حدود 70 سال سن داشت و کنارش پیرزنی بود که رنگ به صورت نداشت و چشمانش به گودی نشسته بود. دخترش می گفت: چند روز است که مادرم لب به غذا نزده.
مجید رو به مادر شهید کرد و گفت: مادر! من از همرزمان پسرِ شما هستم. اگر امکان دارد، چند لحظه به حرفهایم گوش بدهید.
مادر شهید به یک اتاق دیگر رفت، مجید هم یک قرآن برداشت و به آن اتاق رفت، تا با استناد به آیات الهی، با مادر شهید صحبت کند.
من روی صحن خانه نشسته بودم که در کمال ناباوری دیدم مادر شهید که تا چند لحظه پیش توان بلندشدن از جایش را نداشت، سینی به دست نزدم آمد و به من چای تعارف کرد. او که چند روز لب به غذا نزده بود، مشغول خوردن چای شد؛ در حالی که دائم برای مجید، دعای خیر می کرد. نمی دانستم مجید به او چه گفته بود که دلش آرام شده بود؛ اما این اتفاق برای من، دور از انتظار نبود؛ چرا که هر گاه بچه ها غمگین و ناراحت می شدند، مجید آنچنان با منطق و زیبا برایشان حرف می زد که تمام غمهایشان را فراموش می کردند. سخنانش آرامش بخش و دلنشین بودند. پاکی و صداقتش، به همه ثابت شده بود؛ برای همین، بودجه یک گروهان 90 نفره را دستش داده بودند و او مسئول خرید موادغذایی و دیگر مایحتاج این گروه بود.
«به دنبال آسایش دیگران»[14]
برای اولین بار، در ارتفاعات ملخ خور مریوان با او آشنا شدم. اخلاق نیکویی داشت. هر گاه کسی برای اولین بار با او برخورد می کرد و مورد لطف و مهربانیش قرار می گرفت، احساس می کرد سالهاست او را می شناسد.
هر روز برای آوردن آب از چشمه، مجبور بودیم چند کیلومتر در تیررس دشمن، از کوه پایین بیاییم و با زحمت زیاد، برای وضوگرفتن و آشامیدن، آب را بالا ببریم. بیشتر مواقع، مجید صبح زود از خواب بیدار می شد و بعد از ادای نماز، تمام خطرات را به جان می خرید و از کوه پایین می رفت و آب می آورد.
او که به دنبال راحتی و آسایش دیگران بود، غذای همرزمانش را هم درست می کرد.
«خاموش کردن تیربار دشمن»[15]
در زمان خدمت سربازی، یک ستون نظامی را به بانه بردیم. مسئولیت ما به عنوان اعضای گروه ضربت، تأمین امنیت این گروه بود. وقتی به آنجا رسیدیم، باخبر شدیم که تعدادی از بچه های سپاه، برای مأموریت به تپه های قوچ سلطان رفته اند و هنوز برنگشته اند. قرار بر این شد که ما به آنجا برویم و اوضاع را بررسی کنیم.
دو گروه دوازده نفره از سمت راست تپه، دو گروه دوازده نفره از سمت چپ تپه و شش نفر از فرماندهان از قسمت وسط حرکت کردند. مجید جزو اولین نفراتی بود که بالای تپه رسید. معلوم شد، بچه های سپاه به خاطر آتش تیربار دشمن، زمین گیر شده اند.
مجید با آر.پی.جی تیربار دشمن را نشانه گرفت و آنرا خاموش کرد. به این ترتیب، بچه ها از مهلکه جان سالم به در بردند و تپه بعد از پاکسازی، به عنوان محور سپاه انتخاب شد.

«در دل ارتفاعات»[16]
عملیاتی مشترک بین سپاه و ارتش در منطقه عمومی مریوان در شرف وقوع بود؛ عملیاتی که قرار بود در خاک دشمن انجام گیرد. بعد از دیدن آموزشهای اولیه، تقسیم بندی صورت گرفت. مجید به اتفاق عده ای از بچه های سپاه، در گروهی که خط اصلی در دستشان بود، قرار گرفتند و من در گروه دیگری قرار گرفتم.
قبل از شروع عملیات، بچه ها که از استانهای مختلف کشور بودند، مشغول نوشتن وصیت نامه شدند. من و او هم که کرمانی بودیم، کنار هم نشستیم و مشغول نوشتن وصیت نامه شدیم. آن روز با هم قرار گذاشتیم که هر کدام از ما لیاقت شهادت پیدا کرد، دیگری زحمت خبرکردن خانواده اش را متحمل شود.
عملیات آغاز شد و من و او، دیگر همدیگر را ندیدم. در این عملیات، باید از ارتفاعاتی عبور می کردیم که مملو از برف بودند. شرایط خیلی سختی پیش آمده بود؛ حتی مهمّات را به وسیله قاطر به ما می رساندند. با تمام این سختی ها، ارتفاعات را طی کردیم و عملیات آغاز شد. ساعت از یازده شب گذشته بود که برگشتیم. به علت خستگی زیاد، خوابیدم. صبح که از خواب بیدار شدم، سراغ مجید را از بچه های سپاه گرفتم. آنها گفتند: مجید در خط، درست در نقطه ای قرار داشت که در تیررس کامل دشمن بود و به شهادت رسید. امکانِ آوردن جنازه اش به عقب، وجود نداشت.
چند شب بعد، برای آوردن جنازه ها رفتیم؛ اما موفق نشدیم؛ چون دشمن، پاتک زده بود و منطقه به تصرفش درآمده بود. جنازه مجید در محل شهادتش، در دلِ ارتفاعات ماند تا شب و روز مادرش، با اشک انتظار سپری شود؛ انتظاری که هنوز به پایان نرسیده است.
«حلالم کن»[17]
دو ماه تا پایان خدمتمان باقی مانده بود. اواخر سال 60 نیروهای لشکر 28 کردستان، در مریوان مستقر بودند. یک روز به مجید گفتم: بیا در این دو ماه باقی مانده، از گردان 187 در مریوان جدا شویم و به مقرّ اصلی خودمان برویم تا کارهای پایان خدمتمان را انجام دهیم.
مجید که شنیده بود قرار است با ادغام شدن بچه های ارتش و سپاه، عملیاتی به نام «محمد رسول الله(صلی الله علیه و آله)» صورت بگیرد، خواسته مرا نپذیرفت. او که عزمش را جزم کرده بود تا در این عملیات شرکت کند، وصیت نامه اش را نوشت و در پاسگاه برون مرزی، در مریوان گذاشت و بدون من، در عملیات شرکت کرد و شهید شد؛ اما اثری از جسدش پیدا نشد.
وقتی که خبر شهادتش را شنیدم، بلافاصه به مریوان رفتم و از جانشین فرمانده این عملیات، نحوه شهادت مجید را سؤال کردم. او گفت: هدف بچه ها در این عملیات، بیرون آوردن تپه ها از دست دشمن بود. آنها موفق شدند هفت تپه را بگیرند. مجید روی تپه هفتم، در اثر اصابت گلوله آر.پی.جی به شهادت رسید. بدنش ذره ذره شده بود و هیچ اثری از آن باقی نمانده بود.[18]
ساک مجید را تحویل گرفتم و به خانوک آوردم. خجالت زده و شرمنده، راهی خانه مجید شدم. وقتی با پدر او روبرو شدم، بغض گلویم را گرفته بود. پدرش، تنها در خانه پشت دار قالی نشسته بود؛ نگاهی به من که ساک مجید در دستم بود، کرد و گفت: مجید شهید شده؟
دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، زدم زیر گریه. او از پشت دار قالی بیرون آمد، مرا در بغل گرفت، بوسید و گفت: مجید، شهید شده؛ تو که هستی؛ اگر او نیست، تو که هستی؛ من خودم می دانستم او شهید شده؛ چند شب پیش، خوابش را دیدم؛ در حالی که لباسی سفید و نورانی به تن داشت، نزدم آمد و گفت: بابا! حلالم کن.
«فدای یک تارِ موی رهبرش»[19]
خبر شهادت مجید در همه جا پیچیده بود؛ اما اثری از جنازه اش نبود. زمانی که مردم برای دلداری دادن و ابراز همدردی به خانه ام می آمدند و تسلیت می گفتند، من عاشقانه به عکس امام خیره می شدم و در جوابشان می گفتم: فدای یک تارِ موی رهبرش.
تمام دلخوشیم این بوده و هست که مجید، امرِ امام زمانش را اطاعت کرد و جانش را فدای اسلام کرد. تمام دلخوشی من، لبخند رضایت امام بود.
«معجزه»[20]
چندی پیش، در مدرسه پای دخترم از ناحیه قوزک دچار شکستگی شد؛ شکستگی ای که ما در ابتدا آن را جزئی و ساده می انگاشتیم؛ اما وقتی از محل شکستگی عکس هسته ای گرفتیم، دکتر تشخیص داد در مغز ساق پایش، توده ای وجود دارد. این موضوع به شدت ما را نگران کرد. به عنوانِ یک پدر، شب و روز نداشتم و کارم اشک ریختن بود.
برای شفای دخترم، دست به دامن مجید شدم و حتی به دخترم هم گفتم: عزیزم! به عکس عمو نگاه کن و از او بخواه شفایت دهد.
عمل جراحی روی پای دخترم انجام شد و آزمایشات لازم گرفته شد. ده روز طول کشید تا جواب آزمایشات آماده شد. در طیّ این ده روز، خواب و خوراک نداشتم. دائم با مجید حرف می زدم و از او شفای بچه ام را می خواستم. وقتی دکتر جواب آزمایش را دید، با شگفتی گفت: انگار معجزه ای رخ داده است؛ دیگر چیزی به اسم توده در ساق پای این بچه وجود ندارد و مشکل، رفع شده است.
با تمام وجود، اشک شوق ریختم و خدا را شکر کردم.
هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

[1] – در اصل نامه: اینها کافران و مُرتدان هستند و امید نابودی همة این خبیثان را آروز داریم.
[2] – راوی: کبری اسدی، مادر شهید
[3] – راوی: علی اسدی(فرزند محمود)، دوست و همرزم شهید
[4] – نوعی بمب دست ساز
[5] – تیغه: دیوار نازکی است که تنها با یک ردیف آجر، ساخته شده است.
[6] – راوی: مهدی منصوری، دوست شهید
[7] – راوی: علی اسدی(فرزند محمود)، دوست و همرزم شهید
[8] – راوی: حمید اسدی، برادر شهید
[9] – راوی: حمید اسدی، برادر شهید
[10] – شهید علی اسدی، فرزند حاج ابراهیم
[11] – شهید محمود انصاری که در درگیری با ضدّانقلاب در کردستان به شهادت رسید.
[12] – راوی: علی اسدی(فرزند محمود)، دوست و همرزم شهید
[13] – شهید خضری پور
[14] – راوی: علی خواجویی، همرزم شهید
[15] – راوی: علی اسدی(فرزند محمود)، دوست و همرزم شهید
[16] – راوی: علی خواجویی، همرزم شهید
[17] – راوی: علی اسدی(فرزند محمود)، دوست و همرزم شهید
[18] – این شهید بزرگوار، تنها شهید مفقودالاثر خانوک است که تاکنون تفحص نگردیده است.
[19] – راوی: کبری اسدی، مادر شهید
[20] – راوی: روح الله اسدی، برادر شهید


