وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

شهید عباس وصال فرزند موسی

تاریخ و محل تولد: 1334/01/03– تیکدر

شغل: پاسدار

تاریخ و محل شهادت: 1359/06/22– بانه (کردستان)

سن هنگام شهادت: 25 سال و 5 ماه

«شرح مختصری از بیست و پنج بهار زندگی»

عباس در خرداد 55 با دخترعمویش ازدواج کرد که حاصل این ازدواج، دو فرزند[1] است. او و همسرش مدتی در تیکدر زندگی کردند و بعد از آن، به خاطر نزدیک بودن به محلّ کار، به خانوک نقل مکان کردند. روزی که عمّال شاه، مسجد جامع کرمان را به آتش کشیدند، او به خاطر نجات دادن جان و مال مردم از شرّ آتش مزدوران شاه، مورد شکنجه قرار گرفت. وی در بهمن سال 57، همزمان با ورود امام به کشور، خودش را به تهران رساند تا ایشان را از نزدیک زیارت کند.

بعد از تشکیل نهاد مقدس سپاه، از طرف ذوب آهن مأمور به خدمت در سپاه منطقۀ اسلام آباد شد و در دیماه سال 58 مأمور به خدمت در سپاه کرمان گشت و در قسمت حفاظت از دادگاه انقلاب، مشغول به کار شد. با آغاز غائلۀ کردستان، به اتفاق جمعی از برادران پاسدار، عازم آنجا گشت و بعد از سه ماه به مرخصی آمد.

سرانجام او در سومین و آخرین اعزامش به کردستان، در بیست و دوم شهریور سال 59، با اصابت ترکش به ناحیۀ سر و گردن، در منطقۀ بانه همای سعادت را در آغوش گرفت و به سوی عرش الهی پر کشید. مراسم تشییع پیکر او در کرمان، با حضور حضرت آیت الله جعفری، امام جمعه و آیت الله موحدی کرمانی برگزار گردید. پیکرش بنا به وصیت خودش، در گلزار شهدای تیکدر به خاک سپرده شد.

روحش شاد و راهش پُررهرو باد.

«فرازی از وصیت نامه»

این، وصیت نامه بنده حقیری است که بار گناه بر دوشش سنگینی نموده و پیکار با دشمنان دین و مملکت را در پیش گرفته؛ تا شاید پروردگار حکیم و مهربان، به خاطر خونِ شهیدان راهش، بر من منّت گذاشته و باعث رستگاریم شود.

حقیر، عباس وصال، بنده ای که قلبی محجوب، نفسی معیوب، هوایی غالب، عقلی مغلوب، طاعتی قلیل و معصیتی کثیر دارم؛ اینک در سنگر مردان خدا، زاهدان شب و شیران روز، کسانی که از نفس امّاره، براقی برای پرواز به سوی دوست ساخته اند؛ در کنار این عزیزان نشسته و به چهره نورانی آنها نگاه کرده ام و از خداوند می خواهم که به حقّ تمامی شهیدان پاکش ـ از هابیل تا شهیدان کربلا و از شهیدان کربلا تا شهیدانی که هم اکنون عاشقانه در کوههای غرب ایران، در خون خود غلتیدند؛ به حق این پاکان ـ بر من منّت گذاشته و مرا نیز در ردیف این عزیزان قرار دهد.

حال که روانه سرحدّاتِ غرب کشور و مصاف با ضدّانقلاب داخلی ـ که همان دست نشانده های استکبار جهانی می باشند ـ هستم، از لطف خداوند مطمئن هستم و از او خواهش کرده ام که پایان عمر مرا شهادت در راهش قرار دهد؛ [البته] اگر شایسته باشم و این سفر، [سفر] آخر باشد.

چند جمله با شما رزمندگان و هم میهنانم سخن دارم. اول روی سخنم با شما جوانان است؛ [بدانید] که زمان، زمان امتحان است. سعی شما بر این باشد که با یاری کردن دینِ خدا، از امتحان سربلند بیرون بیایید. دوم، روی سخنم با مسئولین می باشد؛ حال که خداوند بر شما منت گذاشته و اداره یک کشور شیعه و اسلامی را بر عهده شما گذاشته، همیشه خداوند را در نظر داشته باشید و خدایی ناکرده حُبّ پست و مقام، شما را از یاد خداوند غافل نکند.[2] در هر حال، در نظر داشته باشید که اولاً خداوند و ثانیاً محرومان و طبقه سوم جامعه بودند که انقلاب اسلامی را به پیروزی رساندند و بار سنگین اداره کشور را بر گردن شما گذاشتند؛ پس سعی کنید در هر حال، اولاً خداوند را در نظر داشته باشید و ثانیاً سعی کنید خدمتگزار محرومان باشید. خدایی ناکرده نگذارید که آه مظلومی، بلند شود. امیدوارم که همه وقت، خداوند شما را راهنمایی کند.

در ضمن از پدر، مادر، خواهر و برادرم می خواهم که صبر را پیشه کنند؛ از همسرم، خواهان صبرِ انقلابی می باشم. [اینک] روی سخنم با دخترم می باشد؛ [عزیزم]! همیشه حجاب خود را رعایت کن و در راه [کسب] علم و معرفت الهی، سعی کن همیشه کوشا باشی. امیدوارم روزی یکی از بندگان خاصّ خداوند شوی و زینب وار، راه حسین و پدر شهیدش را ادامه دهی.

از پسر عزیزم خواهانم که در راه کسب علم، هیچ وقت از پا ننشینی و منظورت از کسب علم، خدمت به اسلام و محرومان کشور باشد.

هیچ وقت غیر از خداوند، به چیز دیگری فکر نکنید؛ امیدوارم همگی شما در زندگی، موفق باشید.

مرداد 1359

برگهایی زرین از تقویم زندگی پاسدار شهید «عباس وصال»

(خاطرات)

«نذر»[3]

دو فرزند اول خانواده، دختر بودند. مادرم نذر می کند که اگر بچه سومش پسر شد، روزهای عاشورا او را با پای برهنه و لب تشنه به مراسم عزاداری امام حسین(علیه السلام) بفرستد.

خدا نذرش را قبول کرد و عباس را به او داد. عباس، روزهای عاشورا کفش نمی پوشید، قدری کاهگل روی سرش می مالید و تا عصر عاشورا با لب تشنه برای امام حسین(علیه السلام) عزاداری می کرد.

«بزرگترین لطف»[4]

عباس به خاطر مشکلات مالی خانواده و نبودن مدرسه راهنمایی در تیکدر، از ادامه تحصیل بازماند؛ اما تأکید زیادی بر ادامه تحصیل من داشت. وقتی کلاس پنجم ابتدایی را در تیکدر به پایان رساندم، گفت: بیا با هم به کرمان برویم، من کار می کنم و خرج تحصیل تو را می دهم، تو هم درسَت را ادامه بده.

با هم روانه کرمان شدیم. او به عنوان شاگرد در یک مغازه مکانیکی مشغول کار شد تا من بتوانم درسَم را ادامه دهم و این، بزرگترین لطفش در حقّم بود.

«به خاطر نجات مردم»[5]

روزی که مسجد جامع کرمان را به آتش کشیدند، عباس به کرمان رفته بود. وقتی که برگشت، پریشان و به هم ریخته بود و تمام بدنش درد می کرد.

از او پرسیدم: چی شده؟

گفت: حالم خوب نیست.

گفتم: چرا؟!

گفت: امروز ساواکیها و کولیها، مسجد جامع را به آتش کشیدند و قرآنها را سوختند. من برای نجات مردم از آتش، رفته بودم که مورد ضرب و شَتم قرار گرفتم؛ برای همین تمام بدنم درد می کند.

«ادای نمازی که باعث ساختِ نمازخانه شد»[6]

دوران خدمتش را در پادگان شیراز می گذراند، می گفت: یک روز موقع نماز، با سه نفر از دوستانم نزد سرگروهبانمان رفتیم و گفتیم: می خواهیم نماز بخوانیم، کجا باید برویم؟

او که از این حرفمان تعجب کرده بود، گفت: توی ارتش نمی شود چنین شوخیهایی کرد؛ می خواهید نماز بخوانید، بروید داخل محوطه پادگان.

ما هم بلافاصله وضو گرفتیم و توی محوطه به نماز ایستادیم. سرگروهبان موضوع را به مقامات بالا اطلاع داد. همین موضوع، باعث شد تا نمازخانه ای در پادگان هوابُرد شیراز ساخته شود.

«به خاطر نفرت از رژیم شاه»[7]

عباس، سر پُرشور و وضعیت جسمانی خوبی داشت. زمانی که دوران آموزشیِ خدمت سربازیش به پایان رسید، به عنوان سرباز ارتش برای قسمت هوابُرد شیراز انتخاب شد. او چندین مرتبه رتبه اول را به خاطر چتربازی به دست آورد. چهارده مرتبه از هواپیما پرید؛ بین چتربازان، سرگروه بود و کارت چتربازی دریافت کرد و بارها مورد تشویق قرار گرفت.

با پایان خدمتش، از او خواسته بودند که در ارتش بماند و خدمت کند. او با فکر بازی که داشت، تحقیق کرده و فهمیده بود که سازمان اطلاعات و امنیت ساواک، دست روی نیروهای هوابُرد می گذارد تا بمانند و برای ساواک کار کنند.

او که از رژیم شاه متنفر بود، خدمت در ارتش را نپذیرفت.

«حالا که انقلاب شده…»[8]

عباس قبل از پیروزی انقلاب، در کارخانه زغالشویی کار می کرد. با پیروزی انقلاب و تشکیل سپاه، نزد مادر آمد و گفت: می خواهم عضو سپاه شوم.

مادر گفت: مگرمشکل کاری داری ؟

گفت: خوب است، اما حالا که انقلاب پیروز شده، باید جایی بروم که بتوانم بیشتر خدمت کنم.

«هر چه دارم، از محبت اوست»[9]

عباس مدتی مسئولیت مبارزه با مواد مخدر را داشت. بعد از شهادتش، یک نفر سرِ قبرش آمده بود و در حالی که اشک می ریخت، می گفت: یک روز عباس با حکم دادگاه به خانه ما آمد. بعد از بازرسی خانه، زمانی که می خواستند مرا ببرند، همسرم در حالی که گریه می کرد، به او گفت: شما که دارید شوهر مرا می برید، به من بگویید که با چهار دختر بزرگ چه کنم؟ چگونه مخارج زندگیم را تأمین کنم؟

عباس رو به همسرم کرد و گفت: اگر شما جای ما بودید، چه می کردید؟

همسرم گفت: اگر محبت کنید و او را با خودتان نبرید، قسم می خورم که خودم او را در خانه ترک بدهم.

او به همسرم اعتماد کرد، سر پلاستیک تریاک را باز کرد و آنها را داخل حوض ریخت و گفت: من، اینها را با خودم نمی برم تا باعث دردسر شما نشود. تو هم از زن و فرزند خود خجالت بکش و دست از اعتیاد بردار.

من هر چه دارم، از محبت عباس دارم؛ چرا که با لطف آن شبِ او من به خودم آمدم و بعد از هجده سال، اعتیاد را کنار گذاشتم و مسیر زندگی و سرنوشتم با لطفی که در حقم کرد، به کلی عوض شد.

«مرگِ باافتخار»[10]

یک روز، لوله آب خانه اش در خانوک ترکیده بود. عباس، لوله را تعمیر کرده بود؛ اما به خاطر سردی هوا دچار ذات الریه شده بود. قصد داشتند او را برای بستری شدن به بیمارستان ببرند، اما به خاطر تقاضا و اصرار خودش، او را به تیکدر آوردند. وقتی او را با آن حال دیدم، فکر کردم تیر خورده. سراسیمه و هراسان، تمام بدنش را جستجو کردم؛ اما اثری از تیر پیدا نکردم. او گفت: خواهر! چرا اینکار می کنی؟ من خوبم، فقط دعا کن نمیرم.

گفتم: چرا چنین حرفی می زنی؟!

گفت: اگر در اثر بیماری از دنیا بروم، دستم به جایی بند نیست؛ دوست دارم در راه خدا شهید شوم. خواهر! من، مرگِ با افتخار را می خواهم، دعا کن نمیرم!!!

«من افتخار می کنم که…»[11]

بعد از مدتی خدمت در سپاه اسلام آباد، مأمور به خدمت در سپاه کرمان شد و به عنوان نگهبان، در دادگاه انقلاب کارش را آغاز کرد. یک روز، بعد از نماز مغرب و عشاء برای نگهبانی به پشت بام دادگاه رفت. شیفت نگهبانی، دوساعته بود. بعد از آنکه دوساعت او تمام شد، کسی برای تحویل گرفتن پست نگهبانی نرفت. دوساعتِ دوم هم به پایان رسید و باز هم خبری از کسی نشد.

نگهبانی ای که قرار بود دوساعت طول بکشد، از ساعت 8 شب تا 10 صبحِ روز بعد طول کشید؛ اما او حرفی بر زبان نیاورد و از کسی گِله نکرد.

او بزرگوار و متواضع بود؛ زمانی که در بانه مستقر بودیم، به محض اینکه غذا می خوردیم، تمام ظرفها را جمع می کرد و می شست. گاهی شرمنده اش می شدیم و به این کارش اعتراض می کردیم. او در جوابمان می گفت: من افتخار می کنم برای شما که در راه خدا و برای حفظ اسلام می جنگید، خدمت کنم.

«اگر شهید شدم…»[12]

یکی از پاهایم در اثر حادثه ای دچار آسیب شده بود و نمی توانستم کارهایم را انجام دهم. عباس، خانمش را به خانه من آورد و گفت: خواهرم نمی تواند حرکت کند، شما لطف کن و چند روز کارهایش را انجام بده.

خانمِ عباس یک هفته نزد من ماند و و کارهایم را انجام داد تا خوب شدم.

آخرین بار که به مرخصی آمده بود، با شوهرم به بهشت زهرای تیکدر رفتند. عباس به شوهرم گفته بود: اگر شهید شدم، مرا اینجا دفن کنید.

«دائم شاهد کمک هایش به دیگران بودم»[13]

اوایل سال 58، در فرمانداری بانه مستقر بودیم. یک روز به منظور انجام عملیاتی، به یکی از مناطق اعزام شدیم. عباس اسلحه اش را برداشت تا با ما بیاید، اما تعدادمان به حدّ نصاب رسید و دیگر نیازی به او نبود.

وقتی که از مأموریت برگشتیم، تمام لباسهایم کثیف و خاکی شده بودند؛ کنار کیفم رفتم تا آنها را عوض کنم. سرِ کیف را که باز کردم، خالی بود. نگاهی به عباس که گوشه اتاق نشسته بود، کردم و گفتم: لباسهایم داخل کیفم بودند، اما حالا نیستند؛ تو نمی دانی کجا هستند؟!

گفت: فکر کنم لباسهایت روی طناب، داخل محوطه فرمانداری هستند.

از اتاق بیرون رفتم و دیدم که او تمام لباسهایم را شسته و روی طناب پهن کرده؛ نزدش رفتم و گفتم: عباس! چرا مرا شرمنده کردی؟!

لبخند زیبایی بر لب آورد و گفت: کارِ خاصی نکردم؛ آمدم لباسهای خودم را بشویم، لباسهای تو را هم شستم.

این کارش برای من که دائم شاهد کمک هایش به بچه ها بودم، تازگی نداشت.

«برایم دعا کنید!»[14]

روزی به خانه آمد و مقداری پول از من گرفت و بدون آنکه بگوید که آن پول را برای چه کاری می خواهد، از خانه بیرون رفت. بارها این داستان تکرار شد و من کنجکاو شده بودم که بدانم او با این پولها چه می کند؛ اما عباس، چیزی در این مورد نمی گفت.

وقتی شهید شد، چند نفر که در تشییع جنازه اش شرکت کرده بودند، در حالی که اشک می ریختند، گفتند: عباس بارها به ما کمک مالی کرده و در عوضِ آن، از ما خواسته که برایش دعا کنیم تا حاجتش برآورده شود.

آن موقع بود که فهمیدم او به افراد بی بضاعت کمک می کرده و از آنها می خواسته که دعا کنند به آرزویش که همان شهادت در راه خدا بود، برسد.

«تعهد»[15]

عازم کردستان بود؛ در حالی که هنوز مدت زیادی از آمدنش نگذشته بود. به او گفتم: تو زن و بچه داری، دیگر به کردستان نرو، اگر قرار به رفتن باشد، من باید بروم.

گفت: برادر! هر کسی را توی قبر خودش می خوابانند. من لباس سپاه را پوشیده ام و نسبت به آن، تعهد دارم؛ باید بروم و به وظیفه ام عمل کنم.

«خضاب کردن با خونِ سر»[16]

قبل از آخرین اعزامش به کردستان، به خانه من آمد و مرا با خودش به منزل مادرمان در تیکدر برد. خواهرم، فاطمه را هم به آنجا آورد. سپس به مادرم گفت: امروز، کشک بساب و گردو داخلش بریز، می خواهیم دور هم باشیم.

بعد، رو به من کرد و گفت: دست و پای مرا حنا می کنی؟

با خودم گفتم: لابد پوتین هایش، پاهایش را خراب کرده اند؛ برای همین می خواهد آنها را حنا کند.

دست به کار شدم و دست و پا و سرش را حنا کردم.

کارم که تمام شد، گفت: می خواهم موضوعی را به تو بگویم که نباید در موردش با دیگران حرف بزنی.

گفتم: اگر می خواهی شوخی کنی و بگویی که شهید می شوی، بهتر است چیزی نگویی؛ چون ناراحت می شوم.

با لحنی جدی گفت: خواهر! این دفعه دیگر برنمی گردم؛ به همین خاطر حنا بستم. به زودی موهای صورت و سینه ام، با خونِ سرم رنگین می شوند.

با این حرفش، آتش به جانم ریخت. موقع خداحافظی، بیقرار بودم و دائم اشک می ریختم. او گفت: زهرا! اینقدر اشک نریز؛ با این حالی که تو داری، معلوم نیست لیاقت داشته باشی خواهر شهید شوی.

گفتم: دست خودم نیست؛ امروز تو را جور دیگری می بینم، قلبم درد می کند، به من الهام شده که دیگر تو را نمی بینم.

مرا محکم در آغوش گرفت و گفت: حالا قلبت آرام گرفت؟

گفتم: بله.

خندید و رفت و من، دیگر خنده زیبایش را ندیدم. او رفت و همانگونه که گفته بود، موهای صورت و سینه اش با خونِ سرش خضاب شدند.

«به خاطر مادرم»[17]

آخرین بار که عازم کردستان بود، پسرم به سختی مریض بود؛ به گونه ای که پاهای او را رو به قبله کرده بودیم و امیدی به بهبودیش نداشتیم. به عباس گفتم: پسرت مریض است، چند روز بمان و بعد برو.

گفت: نه، من باید بروم.

سپس رو به پدرم کرد و گفت: عموجان! انشاءالله پسرم خوب می شود؛ ولی اگر عمرش به دنیا نبود و مُرد، شما او را دفن کنید.

موقع خداحافظی، به من گفت: اگر شهید شدم، جنازه ام را به خاطر مادرم در تیکدر به خاک بسپارید؛ چون برایش سخت است که به خاطر من، فاصله بین تیکدر و خانوک را طی کند.

«راهم را ادامه دهید»[18]

عازم کردستان بود، به من گفت: زن عمو! من دارم می روم، از شما می خواهم اگر شهید شدم، راهم را ادامه دهید.

گفتم: من چه جوری می توانم راهت را ادامه دهم؟!

گفت: هر کار خیری که در توانت است، انجام بده.

بعد از شهادتش، بارها با دخترم برای جبهه ها نان پختم و فرستادم.

«چطور می توانم در خانه ام بنشینم و …»[19]

آخرین باری که با هم بودیم، دائم می گفت: داداش! من دیگر برنمی گردم. پسرم محسن، خیلی بدحال بودم، نگرانش هستم.

من گفتم: خُب، می ماندی و ده روز دیرتر می رفتی.

گفت: من متعلق به خودم نیستم و نمی توانم سَرِ خود تصمیم بگیرم.

با التماس گفتم: به خانه ات برگرد و چند روز دیگر، برو.

گفت: من فکر می کردم که تو حرفهای مرا می فهمی؛ اما انگار اشتباه می کردم.

گفتم: بعضی از حرفهایت را می فهمم؛ اما بعضی از آنها برایم قابل درک نیستند.

گفت: مسئله اینجاست که دشمنان داخلی و خارجی قصد از هم پاشاندن ایران را دارند؛ آنوقت در چنین شرایطی، من چطور می توانم توی خانه ام بنشینم و بی خیالِ همه چیز بشوم تا دشمن به هدف خود برسد؟! از خدا می خواهم که بچه ام خوب شود. اگر عمرش به دنیا نبود، کسانی هستند که او را به خاک بسپارند.

«جزئی از وجودم»[20]

اواخر سال 58 با گروهی از بچه های سپاه کرمان، در سنندج مستقر بودیم. مدت مأموریتمان به پایان رسیده بود. گروه بعدی که از بچه های سپاه کرمان بودند، به آنجا آمدند تا جایگزین گروه ما شوند. عباس هم در بین آنها بود. قرار بر این شد که چندنفر از بچه های قدیمی بمانند تا نیروهای گروه جدید را راهنمایی کنند؛ من هم ماندم. یک هفته ای که در جمعشان بودم، در چند مأموریت همراهیشان کردم و راهها و جاهای مختلف را نشانشان دادم. در طیّ این یک هفته، به عباس وابسته شده بودم؛ چهره خندان و اخلاق نیکویش، به دلم نشسته بود. نمازهایش را با حالتی زیبا، دلنشین و متواضعانه می خواند؛ نماز شبش طولانی بود و نجواهای عاشقانه ای با خدا داشت. اطاعت پذیر بود و سعی می کرد به همه کمک کند. رفتار، برخورد و علمکردش به گونه ای بود که مرا شیفته خود کرده بود. تا آنجا که می توانست، به من محبت می کرد؛ محبتی که در کلام و رفتارش، کاملاً مشهود بود. انگار من، برادر بزرگش بودم؛ مثل پروانه، دورم می چرخید و به من احترام می گذاشت. هر کاری را که به او محوّل می کردم، عاشقانه انجام می داد.

بعد از یک هفته، به کرمان آمدم. طولی نکشید که خبر شهادتش را شنیدم؛ باورش برایم سخت بود، خیلی ناراحت شدم. با چشمانی گریان، روانه کرمان شدم و در تشییع جنازه او و چند شهید دیگر که همراهش بودند، شرکت کردم. وقتی او را داخل آمبولانس گذاشتند تا به تیکدر ببرند، من هم داخل آمبولانس نشستم و در طول مسیر، با او که تنها یک هفته حضورش را درک کرده بودم، دردِ دل کردم.

جنازه اش را به امامزاده تیکدر بردند. داخل قبرش رفتم و با دستان خودم، او را که جزئی از وجودم شده بود، به دستان سردِ خاک سپردم. به چهره اش که خیره شدم، حس می کردم می خندد. قدرتِ دل کندن از او را نداشتم، بوسیدمش و با چشمانی اشکبار با او وداع کردم.

«افتخار بزرگ»[21]

برای آخرین بار، عازم کردستان بود. قبل از رفتن، قطعه عکس بزرگی از خودش را به من داد و گفت: آن را میان قرآن بگذار، هر وقت پاسداری به خانه آمد و از شما تقاضا کرد که عکسم را به او بدهید، همین عکس را به او بدهید و بدانید که من، شهید شده ام و آنها می خواهند پوستر چاپ کنند.

او رفت و بعد از هجده روز، یک پاسدار به خانه آمد و گفت: یک قطعه عکس از عباس را بدهید، می خواهیم مسئله حقوقش را پیگیری کنیم.

یاد حرف عباس افتادم و گفتم: نه، عکس را به خاطر حقوقش نمی خواهید؛ من می دانم که او به شهادت رسیده؛ چون هجده روز پیش، قبل از رفتن به جبهه به من گفت: اگر کسی آمد و عکسم را خواست، بدانید که شهید شده ام.

آن پاسدار، سکوت کرد و چیزی نگفت.

روزی که جنازه اش را آوردند، مردم از چترود تا تیکدر با پای پیاده آمدند و او را تشییع کردند. مراسم تشییع جنازه اش بسیار باشکوه بود و این، برای ما افتخاری بزرگ بود.

آن روز، خاطره لحظه ای که شهید «حسین اسدی» را برای تشییع به خانوک آورده بودند، در ذهنم تداعی شد. عباس، وقتی آن تشییع باشکوه را دید، دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! کِی باشد که مرا با این افتخار بیاورند.

«یوسفِ گروه ما»[22]

مأموریتمان در بانه به پایان رسیده بود؛ قرار بود به مرخصی بیاییم. یک روز «صیاد شیرازی»[23] که فرمانده ارتش بود، به محلّ استقرار ما آمد و در یک جلسه گفت: قرار است فردا عملیاتی انجام دهیم؛ از شما می خواهم که با برادران ارتش، ادغام شوید و به ما در این عملیات، کمک کنید.

در جوابش گفتیم: مأموریتمان تمام شده و باید به مرخصی برویم.

صیاد شیرازی حدود نیمساعت با ما صحبت کرد. عباس تمام این مدت، کنار ایشان نشسته بود و چیزی نمی گفت. صیاد شیرازی در پایان صحبتهایش، گفت: نگویید نمی آییم، با هم مشورت کنید و بعد تصمیم بگیرید.

بعد از آنکه صیاد شیرازی رفت، عباس رو به ما کرد و گفت: ما می رویم.

گفتم: کجا؟

گفت: به کمک برادران ارتشی می رویم؛ صیاد شیرازی آدم بزرگواریست؛ ندیدید با چه عظمتی، از امام حرف می زد؟ ما برای کمک کردن و دفاع به اینجا آمده ایم؛ پس چندروز دیگر می مانیم و به آنها کمک می کنیم.

با حرفهای عباس قانع شدیم و تصمیم گرفتیم بمانیم و این خبر را به صیاد شیرازی هم رساندیم.

روز بعد، حوالی ساعت 2 بعدازظهر ما را با هلی کوپتر به پادگان سردشت بردند و پیاده کردند. ضدّانقلاب در کوه بلندی که مشرف بر جاده بود، کمین کرده بودند. ساک خودم و عباس را تحویل سربازی[24] که در پادگان سردشت خدمت می کرد و اهل خانوک بود، دادم. خورشید غروب کرده بود که ما را با هلی کوپتر به محلّ مورد نظر بردند. هلی کوپتر به خاطر تیراندازی گروه ضدّانقلاب، نمی توانست فرود بیاید. در تاریکی شب، در ارتفاع دومتری زمین، روی درختهای جنگلی که زیر پایمان بود، پریدیم. شب تا صبح، صدای تیراندازی گروه ضدّانقلاب آمد. ساعت 10 صبح بود که صیاد شیرازی به جمع ما پیوست و برایمان حرف زد. او گفت: اینجا نه آب وجود دارد و نه غذا. ضدّانقلاب در چندقدمی ما هستند. راه برگشتی نداریم، امکاناتمان محدود است؛ اما شما از تمام توانتان استفاده کنید تا کوه را از لوث وجود ضدّانقلاب، پاک کنیم. این کوه، هفت شیار دارد؛ باید به هفت دسته تقسیم شویم و عملیات را شروع کنیم.

بعد از ادغام با ارتش، صیاد شیرازی ما را گروه بندی کرد. من و عباس در یک گروه بودیم؛ گروهی که متشکل از هفت نفر بود. عباس بیسیم چی گروه بود، اسمش را «یوسف» گذاشتیم. قرار شد صبح زود عملیات را شروع کنیم.

شب، پتو و زیرانداز برای خوابیدن نداشتیم. عده ای از جمله صیاد شیرازی، به نمازخواندن و ذکر گفتن مشغول شدند. عباس، آخرین شبِ عمرش را با ذکر و نماز به صبح رساند. بعد از ادای نماز صبح راه افتادیم. از جاده عبور کردیم؛ آنطرف جاده در شصت متری ما، یک پل بود؛ از آنجا که خدا با ما یار بود، به جای عبور از روی پل، از کنارش رد شدیم. بعد از عبور ما پل منفجر شد و خوشبختانه تلفات ندادیم و به حرکتمان ادامه دادیم تا به تپه ای که مدّنظرمان بود برسیم. فشار زیادی روی ما بود؛ اگر تکان می خوردیم، دشمن ما را با تیر می زد. گروههایی که در سمت چپ و راست بودند، موفق شدند از شیاری که در آن بودند، بالا بروند؛ اما ما که در شیار وسط بودیم، در کمین ضدّانقلاب گرفتار شده بودیم. به عباس گفتم: «با صیاد شیرازی تماس بگیر و وضعیتمان را گزارش بده.» عباس تماس گرفت و بعد از چندلحظه، از کمین ضدّانقلاب رها شدیم. چندمتری بالا رفتیم و به گروههای دیگر ملحق شدیم و در جنگل، پخش شدیم. از آنجا دیگر عباس را ندیدم.

نیم ساعت بعد، در حالی او را دیدم که ترکش خمپاره به گردنش اصابت کرده بود و یوسفِ گروهمان به سمت آسمان پر کشیده بود. ما به هدفمان رسیدیم و به قیمت خون شهیدانی مثل عباس، کوه را از لوث وجود ضدّانقلاب پاک کردیم.

«هدیه»[25]

یکی از اقوام که برای عرض تسلیت از تهران به خانه ما آمده بود، وقتی دخترم را که آن زمان سه ساله بود، دید، در حالی که اشک می ریخت گفت: خدایا! اگر واقعاً پسر فامیل ما شهید راه توست و در رکاب امام حسین(علیه السلام) به شهادت رسیده و مثل امام حسین(علیه السلام) یک دختر سه ساله دارد، تو را به رقیه امام حسین(علیه السلام) قسم می دهم که به دختر من که سالهاست ازدواج کرده و صاحب فرزند نشده، بچه ای عطا کن تا من، هدیه ای ناقابل تقدیم فرزند شهید کنم.

یکسال از این ماجرا گذشت. در حال برگزاری مراسم سالگرد عباس بودیم که فهمیدیم دختر آن بنده خدا، صاحب فرزند شده است. مدتها بعد، آنها هدیه ای برای دخترم آوردند.

«نیازی به نامه نیست!»[26]

دخترم برای مقطع فوق لیسانس ثبت نام کرده بود و کنکور در پیش داشت. یک روز نزدم آمد و گفت: بابا! شما سابقه حضور در جبهه داری، نامه ای از بنیاد و یا بسیج بگیر و به من بده؛ می خواهم آنرا در پرونده ام بگذارم؛ تا به این شکل، موفقیتم در کنکور تضمین شود.

به او گفتم: دخترم! درست است که من در جنگ حضور داشتم، اما هیچ جا پرونده ای ندارم که بتوانم نامه بگیرم.

او از این حرفم کمی ناراحت شد. مستأصل مانده بودم که چه کنم؛ فکر اینکه دخترم تصور می کرد من نمی خواهم کاری برایش انجام دهم، آزارم می داد. شب، با دلی شکسته به عباس متوسل شدم و برایش ختم صلوات برداشتم. آخرین صلوات را که فرستادم، خوابیدم. عباس به خوابم آمد و گفت: نگران نباش، دخترت قبول می شود؛ نیازی به نامه نیست.

روز بعد، دخترم سراغم آمد و گفت: بابا! نامه گرفتی؟

با اطمینان گفتم: تو نیازی به نامه نداری، مطمئن باش قبول می شوی.

او بدون نامه، در کنکور شرکت کرد و با اتکاء به توانایی های خودش، رتبه چهارم دانشگاه شهید بهشتی را کسب نمود.

«دعای پدر»[27]

چند سال پیش، نزدیک عید نوروز مقداری شیرینی برای اقوام خریدم و روانه خانوک شدم تا آنها را به دستشان برسانم و به کرمان برگردم. در بین راه، تصادف کردم و ماشینم چند تا غلت خورد. تمام شیرینی ها، پودر شدند؛ اما من صدمه ای ندیدم.

چند روز بعد از این ماجرا، شوهرعمه ام را که از تصادفم بی خبر بود، دیدم. او به من گفت: تازگی ها هیچ اتفاقی برایت نیفتاده؟

گفتم: چطور؟

گفت: چند شب پیش، پدرت را در خواب دیدم. او گفت: من، محسن را دوباره از خدا گرفتم.

با شنیدن این حرف، فهمیدم که در واقع این دعا و عنایت پدر بود که باعث شد من از آن تصادفِ سخت، جان سالم به در ببرم.

هدیه به روح مطهر و ملکوتی اش صلوات

 

امامزاده سید عبدالوهاب تیکدر

 


[1] – محسن و محدثه وصال

[2] – در اصل وصیت: نبرد

[3] – راوی: زهرا وصال، خواهر شهید

[4] – راوی: حسین وصال، برادر شهید

[5] – راوی: زهرا وصال، همسر شهید

[6] – راوی: حسین وصال، برادر شهید

[7] – راوی: حسین وصال، برادر شهید

[8] – راوی: زهرا وصال، خواهر شهید

[9] – راوی: حسین وصال، برادر شهید

[10] – راوی: زهرا وصال، خواهر شهید

[11] – راوی: سیداحمد مهدوی، دوست و همرزم شهید

[12] – راوی: فاطمه وصال، خواهر شهید

[13] – راوی: سیداحمد مهدوی، دوست و همرزم شهید

[14] – راوی: زهرا وصال، همسر شهید

[15] – راوی: حسین وصال، برادر شهید

[16] – راوی: زهرا وصال، خواهر شهید

[17] – راوی: زهرا وصال، همسر شهید

[18] – راوی: ماهرخ نخعی، مادر همسر شهید

[19] – راوی: حسین وصال، برادر شهید

[20] – راوی: سیدمحمد تهامی، دوست و همرزم شهید

[21] – راوی: زهرا وصال، همسر شهید

[22] – راوی: سیداحمد مهدوی، دوست و همرزم شهید

[23] – شهید علی صیاد شیرازی

[24] – حسین مهرابی

[25] – راوی: زهرا وصال، همسر شهید

[26] – راوی: سیداحمد مهدوی، دوست و همرزم شهید

[27] – راوی: محسن وصال، فرزند شهید