وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا ۚ بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ

خاطراتی از شهدا

لحظاتی از زندگی پر افتخار شهدا از زبان اطرافیان

محمود انصاری
1-پدر شهید، ساکن قم شده بود، یک بار به آنجا رفتم. هنوز اوایلی بود که تظاهرات، آن هم خیلی کم وبه ندرت در قم برگزار می شد. من که شاهد یکی از این تجمع ها بودم به محمود گفتم: جریان این تجمع چیست؟ گفت: چند روز، قم بمان، خودت متوجه می شوی. روز بعد، صبح زود، با هم از خانه بیرون رفتیم، به میدان که رسیدیم با چند تانک و نفربر و تعداد زیادی از کماندوهای مسلح، برخورد کردیم. محمود به آنها اشاره کرد و گفت: اگر دست از پا خطا کنیم و کوچکترین حرکتی از خود، نشان دهیم، به سمت مان تیر اندازی می کنند. با هم کنار مدرسة فیضیه رفتیم، محمود از یک نفر پرسید: برنامه کجاست؟ او هم گفت: نزدیک خانه آقای پسندیده. با هم به آنجا رفتیم، در حالی که من، هنوز نمی دانستم که منظورشان از برنامه چیست؟ وقتی به محل مورد نظر رسیدیم، حدود 600 نفر، آنجا جمع شده بودند، بعد از چند لحظه همه یک صدا شروع به شعار دادن کردند بیست دقیقه بعد آنجا مملو از جمعیت شد. آنجا یک خیابان تازه احداث شده بود که خاکی بود. ابتدای این خیابان، باز و انتهایش بسته بود و چند تا کوچه، آنجا وجود داشت. در حال شعار دادن بودیم که کماندوها به ابتدای خیابان رسیدند و با تیر، چوب، مشت، و لگد به جان مردم افتادند، همه به انتهای خیابان هجوم بردند. من از محمود، جدا شدم، و زیر دست و پاها افتادم.به هر سختی ای بود خودم را بیرون کشیدم، کُتی که تنم بود تا نزدیک سر شانه ام پاره شده بود و خودم نمی دانستم. وارد یکی از کوچه های انتهای خیابان شده بودم که ناگهان، متوجه شدم محمود، سرش را از یکی از خانه ها بیرون آورد و گفت: بیا داخل این خانه. گفتم: آنجا خانة مردم است. گفت: بیا، زودباش، عجله کن. پریدم توی خانه، تا ساعت سه بعد از ظهر آنجا ماندیم، اوضاع که آرام تر شد، بیرون آمدیم تا به خانه برویم. محمود گفت: نمی توانیم با هم برویم، من جلو می شوم تو هم دنبالم بیا. او رفت و من هم پشت سرش راه افتادم، در حال رد شدن از کنار کماندوها بودم که متوجه شدم به من می خندند و من، حیران مانده بودم که چرا می خندند؟ یکی از آنها به من اشاره کرد، فکر کردم می خواهند دستگیرم کنند، پا به فرار گذاشتم؛ در حالی که آن ها همچنان به من می خندیدند. بعداً متوجه شدم علت خنده شان ،پارگی لباسم بوده. خلاصه به هر سختی ای بود به خانه رفتیم و آن روز به خیر گذشت. چند روزی که قم بودم، هر صبح کارمان این بود که با محمود می رفتیم و محل برنامه را می پرسیدیم و در تظاهراتها و تجمع ها شرکت می کردیم. طی این مدت او شیوة ساخت کوکتل مولوتوف را به من آموخت. (راوی: محمدحسین مهدوی خانوکی، پسر عمة شهید)
2-به مرور زمان، برنامة تظاهرات از قم به سراسر کشور، کشیده شد، کرمان هم از این قاعده مستثنی نبود. یک روز در خانوک بودم، محمود، دنبالم آمد و گفت: بیا با هم به کرمان برویم، یک سخنران از قم آمده قرار است در یکی از مساجد، منبر برود، تعداد زیادی از دانشجوها هم آنجا هستند. با هم راهی کرمان شدیم، چیزی به غروب خورشید نمانده بود که خودمان را به مسجد مورد نظر رساندیم. ماموران رژیم که از برنامة سخنرانی، باخبر شده بودند، دو طرف خیابان مُنتهی به مسجد را بستند و با تمام تجهیزات آمادة درگیری شدند. محمود وقتی اوضاع را این گونه دید به یکی از خُدّام مسجد گفت: با وضعی که پیش آمده، نمی توانیم با ماموران در بیفتیم، تعدادی از بچه ها را بفرستید تا یک ماشین قلوه سنگ، جمع کنند و سر کوچه به بهانة بنایی کردن، خالی کنند. ماشین سنگ، آماده شد و در محل مورد نظر، خالی گشت. ماموران وقتی قلوه سنگها را آنجا دیدند، پرسیدند: این سنگها را برای چه کاری اینجا خالی کرده اید؟ در جوابشان گفتیم: برای بنایی. تاریکی شب بر همه جا سایه انداخته بود که سخنران آمد و سخنانش را ایراد نمود. بعد از پایان سخنرانی، تمام جمعیت یک صدا شعار مرگ بر شاه را سردادند، ماموران رژیم هم بلافاصله به جان جمعیت افتادند، حالا دیگر وقت استفاده از قلوه سنگها بود. همه سنگ به دست، حسابی از خجالت ماموران رژیم در آمدند. آن روز، طبق ایدة نابی که محمود داده بود، کسی دستگیر نشد و همه از مهلکه، جان سالم به در بردند. (راوی: محمدحسین مهدوی خانوکی، پسر عمة شهید)
3-برادرم و خانواده اش ساکن قم شدند. در یکی از سفرهایی که برای دیدنشان به قم رفته بودم، محمود را دیدم که به خاطر کتک هایی که از دست کماندوها خورده بود، سر و صورتش زخمی بود. آن روز، چیزی نگفتم، تا این که یک روز به خانوک آمد. به او گفتم: محمود جان! چند وقت پیش که قم بودم، سر و صورتت زخمی بود، مگر چه کار کرده بودی که آن از خدا بی خبرها این گونه تو را زده بودند؟ او جورابش را پایین کشید، فکر کردم می خواهد جای زخمهایش را نشانم دهد، اما بر خلاف تصورم برگه ای که در ساق جورابش پنهان کرده بود، بیرون آورد و گفت: عمه جان! این برگه، اعلامیة امام است؛ تمام سختی ها را به خاطر امام، تحمل می کنم. کتک ها وآزار واذیتهای آنها هیچ تاثیری بر من نمی گذارد. چرا که حاضر نیستم دست از هدفم بردارم. من با تمام وجود، افتخار می کنم که در راه امام، فعالیت می کنم، دوست دارم انقلاب پیروز شود، بگذار این بدن بی ارزشم در راه هدف با ارزشم، زخمی شود و درد بکشد. عمه جان من یک نوار از امام را با خودم، داخل قطار، جلوی چشم ماموران به اینجا آوردم، اما آنها متوجه نشدند، بی شک خدا چشمانشان را کور کرده بود. روزی که امام به ایران آمد، او از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید، می گفت: باید سریع به دیدار امام بروم تا نتیجة تمام سختی هایی را که متحمل شدم، ببینم و چشمانم را به دیدار ایشان متبرک کنم.( راوی: شهربانو عربنژاد، عمة شهید)
4-محمود، فرد پر کار، زحمتکش و خودکفایی بود، حاضر نبود دستش را پیش هیچ کس، حتی پدرش، دراز کند، هر وقت مشکل مالی برایش پیش می آمد به کارهایی مثل بنایی و کارگری می پرداخت و حاصل دسترنجش را خرج فعالیت هایش می کرد. یک روز به او گفتم: محمود جان! تو جوانی، باید به فکر خودت باشی، این قدر، پولهایت را بی حساب، خرج نکن، به فکر آینده ات باش، به فکر روزی باش که باید ازدواج کنی و به پول، احتیاج داری، پول هایت را روی هم بگذار و یک تکه زمین بخر و برای خودت خانه ای بساز. گفت: عمه جان! من به یک قطعه زمین، اندازة حجم بدنم نیاز دارم تا مرا در آن به خاک بسپارند؛ این قطعه زمین هم هر جا قسمتم شد که دفن شوم، پیدا می شود. فقط دعا کن شهید شوم و به عنوان شهید در خاک، قرار گیرم، آرزوی دیگری جز این ندارم. اگر جنگ، تمام شود و من هنوز زنده باشم؛ به لبنان می روم تا آنجا به شهادت برسم. عمه جان! خانه های این دنیا به درد من نمی خورند. .( راوی: شهربانو عربنژاد، عمة شهید)
5-سال 58 به خاطر کارش در جهاد، برای عمران و آبادانی و انجام کارهای فرهنگی به کردستان رفت. یادم است که اواخر همان سال، قبل از آخرین سفرش به کردستان، به خانة ما آمد تا خداحافظی کند. زمانی که مشغول وضو گرفتن بود، حوله ای برایش بردم، در حالی که حوله را به دستش می دادم گفتم: دایی جان! شنیده ام اوضاع کردستان، ناامن است، شما که این قدر به آنجا می روید، نمی ترسید که کشته شوید؟ او خیلی راحت گفت: اشکال ندارد،آرزو و آرمانم این است که در راه دفاع از دین، میهن و رهبرم شهید شوم و این را افتخار می دانم، من می روم که شهید شوم. (راوی: مجید عربنژاد، خواهر زادة شهید)
6-… نفر بعدی محمود بود، این محمود ما خیلی جگر داشت، از آنها بود که یک تنه به کوه می زدند. البته مسئولیت اصلی اش کمک رساندن به فقرا و رسیدگی به وضعیت آب، راه و حمام روستاهایی بود که ما پاک سازی می کردیم. البته باید بگویم که همة این بچه ها سری پرشور داشتند و دلی خوش مرام، به محض ایجاد درگیری و جنگ، بدون اینکه از آنها بخواهیم، داوطلبانه خودشان را خط اول می رساندند، محمود هم در درگیری پاک سازی جاده پاوه به شهادت در راه خدا نایل شد. یک تیر به پهلویش خورد؛ اما زخم بزرگی ایجاد کرده بود. هنگامی که سوار ماشینش کردیم تا او را ببریم، مرتباً فریاد می کشید «مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسرائیل» هر چه می گفتیم: آرام باش، خونریزیت تشدید می شود، گوش نمی داد و می گفت: این گلولة آمریکا است که در جگر من فرو رفته. بعد از چند لحظه آرام گرفت، حدود نیم ساعتی که تا لحظة شهادت زنده بود، مرتب می گفت: یا حسین(علیه السلام)، یا خمینی. بعد آرام آرام صدایش کم شد و در سکوت ابدی فرو رفت. پدر این شهید بزرگوار، آقای انصاری بزرگ، پیرمردی 65 ساله که در سال 58 همراه محمود از طرف دفتر امام برای رسیدگی به محرومین به جوانرود آمد، مردی خداپرست و بسیار مهربان بود، همة بچه ها با او خودمانی بودند و دوستش داشتند، به هر آبادی ای که می رفت، بی مزد و بی منت، خرج می کرد و درخواستی نداشت. بعدها در قم مریض شد و فوت نمود، خدایش رحمت کند، مرد شریفی بود و منشا اثرات خوب و به یاد ماندنی. (راوی: سردار هادی مینایی پور)
7-جنازة محمود را برای خاکسپاری، داخل ماشین گذاشتیم و به سمت قبرستان بقیع قم، راه افتادیم، داخل ماشین، من کنار دایی ام (پدر شهید) نشسته بودم. ایشان خیلی بیتابی می کرد و اشک می ریخت، با شناختی که از او داشتم، می دانستم این همه بیتابی به خاطر شهادت محمود نیست، او با تمام وجود به شهادت پسرش افتخار می کرد. با خودم گفتم: حتماً مسئلة دیگری در کار است که این گونه اشک می ریزد. به منظور سر درآوردن از موضوع به ایشان گفتم: دایی! محمود به آرزوی خودش رسید، شما چرا این قدر خودتان را اذیت می کنید. اشک هایش را پاک کرد و گفت: بیتابی من به خاطر شهادت محمود نیست، خوش به سعادتش، من یاد زمانی افتادم که موهای سر محمود، بیش از اندازه بلند شده بودند، مدتی صبر کردم و گفتم: حتماً کوتاهشان می کند؛ اما او این کار را نکرد یک روز که کاسه صبرم لبریز شده بود، موهایش را توی دستم گرفتم و در حالی که محکم می کشیدم گفتم: چرا موهایت را کوتاه نمی کنی؟ بلند نگه داشتن موی سر آن هم تا این حد از تو بعید است! او در جوابم گفت: بابا! الان نمی توانم علت این کارم را بگویم، بعداً خودتان متوجه می شوید. حالا که از مبارزات و برنامه های او باخبر شدم، راز موهای بلندش برایم آشکار شد. او به خاطر فعالیت های انقلابیش مجبور به رفت و آمد با گروههای مختلفی بوده، برای همین موهایش را بلند گذاشته بود تا قیافه اش مثل انقلابیون و حزب الهی ها نباشد و کسی به او شک نکند. (راوی محمد حسین مهدوی خانوکی، پسر عمه شهید)

حسین اسدی حبیب الله
1-بعد از پایان دوران دبستان، برای ادامة تحصیل راهی کرمان شدیم. آنجا مادرم کنار ما نبود که کارهای خانه را انجام دهد، تا من با خیال راحت بتوانم درسم را بخوانم. حسین که این موضوع را به خوبی درک کرده بود، در انجام کارها کمک حالم بود. خودش لباسهایش را می شست و اتو می زد، همیشه می گفت: تو هم مثل من، درس می خوانی و محصّلی؛ برایت سخت و خسته کننده است که هم درس بخوانی و هم به کارهای خانه برسی. هیچ وقت از من نخواست کارهایش را انجام دهم، گاهی خودم از روی میل و رغبت از او خواهش می کردم تا به من اجازه دهد، کارهایش را انجام دهم.(راوی: خواهر شهید)
2-مسئلة حجاب برایش اهمیت ویژه ای داشت. دو تا از خواهرانم دوقلو هستند؛ زمانی که هفت ساله بودند، برایشان چادر خرید، آنها را به خانه آورد و روی سرشان انداخت و خطاب به مادر گفت: دوست دارم خواهرانم از همین حالا باحجاب باشند. ماه مبارک رمضان که از راه رسید، به آنها توصیه می کرد روزة کلّه گنجشگی بگیرند و به این ترتیب، روزه داری را تمرین کنند. با صبر و حوصلة زیاد به آنها نمازخواندن را آموخت. عقیده اش بر این بود که همه باید در آموختن و فرائض دینی به بچه ها، همّت کنند. .(راوی: خواهر شهید)
3-سالها قبل از پیروزی انقلاب، زمانی که دانش آموز دبستان بود، یک روز دوان دوان به خانه آمد؛ قطعه فلز کوچکی را که تصویر یک نفر روی آن حک شده بود، دست من داد و در حالی که نفس نفس می زد، گفت: مادر! این عکس را برایم نگهدار. نگاهی به قطعه فلز کردم و گفتم: صاحب این عکس کیست؟ گفت: آقای خمینی. گفتم: آن را از کجا آوردی؟ گفت: محمود انصاری آنرا به من داد. گفتم: می دانی اگر ساواک این عکس را از شما بگیرد، چه بلایی سرتان می آورد؟
گفت: مادرجان! شما آنرا یک جای مطمئن پنهان کن. عکس را میان پنبه پیچیدم و داخل یک صندوقچه پنهانش کردم. سالها از این ماجرا گذشت؛ زمانی که امام به ایران آمد، آن عکس را از صندوقچه بیرون آوردیم و به دیوار خانه نصب کردیم.(راوی: مادر شهید)
4-سیاهی چادر شب بر همه جا سایه گسترانده بود و شهر در پَسِ این سکوت، آبستن حوادث زیادی بود. ساعت از نیمه شب گذشته بود، اما هنوز خبری از حسین نبود. تنها مونسم در این شهر غریب، او بود. دلشورة عجیبی داشتم. اضطراب مثل یک خنجر برّنده بر قلب و روحم چنگ می زد و صبر و قرار را از من گرفته بود. او را خوب می شناختم، می دانستم با دوستانش علیه رژیم فعالیت می کند، همین موضوع بر شدت نگرانیم می افزود. چیزی به سحر نمانده بود که دَرِ خانه به صدا درآمد. دَر را که گشودم، او را دیدم با سر و صورت گِلی و لباسهای خیس. هراسان به او گفتم: کجا بودی؟ چرا دیر کردی؟ این چه سر و وضعیست که تو داری؟ برایت اتفاقی افتاده؟ او که خسته بود و حوصلة سؤالهای بی امان مرا نداشت، گفت: خواهرم! الآن خسته ام، اجازه بده بخوابم، فردا همه چیز را برایت توضیح می دهم. دستهایش را شست، لباسهایش را عوض کرد و خوابید. صبح که از راه رسید، قبل از رفتن به مدرسه، به او گفتم: داداش! من نگرانت هستم، بگو جریان دیشب چی بود؟ گفت: دیشب من و دوستانم قصد داشتیم یک مشروب فروشی در خیابان سرباز را به آتش بکشیم. سربازان گارد شاهنشاهی، موضوع را فهمیدند و دنبالمان کردند. ما هم در حین فرار، به یک جوی آب پناه بردیم و به این ترتیب، از مهلکه جان سالم به در بردیم.(راوی: خواهر شهید)
5-در بحبوحة پیروزی انقلاب، هر روز با جمعی از مردم خانوک به وسیلة چند دستگاه مینی بوس به روستاهای اطراف ـ از جمله اسلام آباد، هجدک، کاظم آباد، تیکدر و … ـ می رفتند و تظاهرات برپا می کردند. در منطقة هجدک، یک پادگان نظامی وجود داشت. یک روز با او و جمعی از مردم به سمت این روستا رفتیم. بعد از اقامة نماز ظهر و عصر و صرف ناهار، در حالی که علیه رژیم شعار می دادیم، به سمت پادگان راه افتادیم و با تیراندازی سربازان مواجه شدیم. در یکی از روستاهای اطراف کاظم آباد، او و چند تن از دوستانش به مدارس رفتند و عکسهای شاه را بیرون آوردند و به آتش کشیدند. با کمک دوستانش کپسولهای یک لیتری را با نمد، پوشانده بود و با سیم، محکم بسته بود و آنها را به صورت سنگ افکن درآورده بود. بعد از آنکه یک شبانه روز این کپسولها را در گازوئیل می خواباندند، به بنزین آغشته می کرد و با دوستانش مشروب فروشیها و مراکز فساد را در کرمان به آتش می کشید. آنها دستگاه تایپی داشتند که شبها تا دیروقت، اعلامیه های حضرت امام(ره) را تایپ می کردند و پخش می کردند. بعضی اوقات، اعلامیه ها را با خودش به خانوک می آورد و شبانه، پخش می کرد. گاهی با جوانهای خانوکی، دور هم می نشستند و در مورد چگونگی برپایی تظاهراتها نقشه می کشیدند. هر وقت مادر به او می گفت: مواظب خودتان باشید، امکان دارد لو بروید. در جوابش می گفت: نترس مادرجان! با امید به خدا، هیچ اتفاقی نمی افتد. یک روز، پدر به او گفت: تو از این کارها چه دیده ای که دست بردار نیستی؟! برو دنبال درسَت. او گفت: پدرجان! شما مزة اسلام را نفهمیده ای؛ من از این کارها اسلام را یافتم. در وجود من، حسّ مبارزه با دشمن بیداد می کند. من دوست دارم راه خدا را بروم و در این راه، جهاد کنم.(راوی: برادر شهید)
6-محرم سال 57 بود. حسن توکلی در شهرستان راور به شهادت رسیده بود. عده ای از مردم خانوک که برای شرکت در مراسم تشییع جنازة این شهید به کرمان رفته بودند، در میدان شهدا (مشتاق) گرد آمده بودند. حسین هم در بین آنها بود، او گفت: ما امروز با کفن این شهید عزیز را تشییع می کنیم، هر کس که با ماست، بسم الله. همه کفن پوشیدند و با شعار «الله اکبر، خمینی رهبر» راه افتادند. عده ای برای افسران گارد، خبر برده بودند که جمعی کفن پوش به این سمت می آیند و همه مسلحند. وقتی که جمعیت جلوی پادگان لجستیک ارتش رسیدند، با سربازانی مواجه شدند که مسلح ایستاده بودند و منتظر فرمان آتش بودند. برخلاف تصور همه که فکر می کردند آن روز قتل عام وسیعی راه می افتد، افسران و سربازان گارد وقتی با جمعیتی کفن پوش مواجه شدند که حسین، حسین گویان بر سر و سینه می زدند، تحت تأثیر قرار گرفتند. عده ای از آنها که متأثر شده بودند، گریه می کردند. طولی نکشید که اسلحه هایشان را زمین گذاشتند، درهای پادگان را گشودند و بیرون آمدند. دوطرف پیاده رو ایستادند و در حالی که بر سر و سینه می زدند، جمعیت عزادار را تا گلزار شهدا، مشایعت کردند. خاطرة آن روز باشکوه هرگز از لوح ذهنم پاک نمی شود.(راوی: برادر شهید)
7-همیشه ما را به صلة رحم توصیه می کرد و خودش هم در این مورد مقیّد بود. مرتب به اقوام و خویشان سر می زد. اگر مریضی داشتند، به عیادتش می رفت. اگر پیر زمین گیری در بین اقوام بود، به دیدنش می رفت، کنارش می نشست و با صبر و حوصله حرف می زد و از او دلجویی می کرد.(راوی: خواهر شهید)
8-چند صباحی بود که زمزمه های آمدن امام به تهران از گوشه و کنار به گوش می رسید. حسین که عاشق و دلباختة امام بود، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید. هرگز از خاطرم نمی رود آن شبی را که به خانوک آمده بود، ناراحت بود و گوشه ای نشسته بود و سرش روی دستهایش بود؛ انگار تمام غمهای عالم روی دلش سنگینی می کردند. دلم طاقت نیاورد او را در این وضع ببینم. جلو رفتم و سرش را بالا گرفتم. چشمانش از فرط گریه، به خون نشسته بودند. گفتم: عزیزم! چرا گریه می کنی؟ صدای هق هق گریه اش فضا را پر کرد. در حالی که اشک می ریخت، گفت: مادر! من آرزو دارم امام را ببینم و بعد بمیرم. می خواهم برای دیدن ایشان به تهران بروم؛ اما پول ندارم. با دستهایم اشکهایش را پاک کردم و گفتم: غصه نخور، به پدرت می گویم به تو پول بدهد.
وقتی پدرش به خانه آمد، بعد از صرف شام رو به حسین کرد و گفت: چرا ناراحتی؟ او گفت: چیزی نیست، من ناراحت نیستم. پدرش قانع نشد و دوباره پرسید و باز هم او چیزی نگفت. من جریان را برایش تعریف کردم. پدرش مقداری پول به او داد. حسین در حالی که می خندید، از پدرش تشکر کرد و دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خدایا شکرت، تا اینجا کارم را راه انداختی. روز بعد به من گفت: مادر! مقداری نان بپز، می خواهیم به سمت تهران حرکت کنیم. مردم آنجا به خاطر کمبود مواد سوختی، در مضیقه اند؛ می خواهیم برایشان نان ببریم. بلافاصله خمیر کردم و صد عدد نان پختم. همة مردم خانوک، نان پخته بودند. نانها را داخل یک خاور گذاشتند و راه افتادند. او و جمعی از مردم خانوک به عشق دیدن امام، به تهران رفتند، اما موفق به دیدار امام نشدند؛ چون عُمّال رژیم، فرودگاهها را بسته بودند و امام نتوانستند به تهران بیایند.(راوی: مادر شهید)
9-به شدت از غیبت کردن پرهیز می کرد و بیزار بود. هر وقت عده ای را مشغول غیبت کردن می دید، برافروخته می شد و می گفت: مگر خودتان هیچ عیبی ندارید که حرف دیگران را می زنید و گوشت برادر مردة خود را می خورید؟!! (راوی: خواهر شهید)
10-عضو هیئت حضرت عباس(علیه السلام) خانوک بود. در ماه محرم، کفن می پوشید و عزاداری می کرد. قبل از انقلاب، گاهی با همان کفن در تظاهرات شرکت می کرد. او با این کارش، علاوه بر روحیه دادن به مردم، پیام مهمی برای رژیم داشت؛ پیامش این بود که ما جوانان این مرز و بوم از مرگ نمی هراسیم و هرگز زیر بار ذلّت نمی رویم. (راوی: پدر شهید)
11-در خانوک، زن و شوهری بودند که هر دو دکتر بودند و اهل هند. آنها وقتی هوش و ذکاوت حسین و پیشرفتش در تحصیل را دیدند، به من پیشنهاد دادند که او را با آنها برای ادامة تحصیل به هند بفرستم. پیشنهاد آنها را پذیرفتم. وقتی دیپلمش را گرفت، مقدمات این سفر را آماده کردم. زمانی که موضوع را به او گفتم: گفت: پدرجان! هدف من، انقلاب است و پیروزی آن؛ نه تحصیل در خارج از کشور. (راوی: پدر شهید)
12-برای خدمت سربازی، به تهران اعزام شد. به خاطر سررشته ای که در کارهای فنی و تعمیر لوازم برقی داشت، گاهی در آنجا کار تعمیرات را انجام می داد. زمانی که ضدّانقلاب در غرب کشور دست به انجام حرکات مذبوحانه ای علیه انقلاب زد، یگان خدمتی حسین برای مأموریت، عازم کردستان شد. قبل از اعزام، فرمانده اش به او گفت: به خاطر تخصصی که در زمینة کارهای فنی داری، شما را در تهران نگه می داریم. او در جواب فرمانده اش گفته بود: من برای انجام کارهای فنی و تعمیرات، به اینجا نیامده ام؛ تمام این کارها را هم محض رضای خدا انجام داده ام. من آمده ام تا به جنگ دشمن بروم، اجازه بدهید من هم با یگان خدمتی ام به کردستان اعزام شوم. (راوی: برادر شهید)
13-یک روز مشغول خیاطی بودم، حسین وارد اتاق شد. عکسی در دستش بود، به من گفت: مادر! خوب به این عکس نگاه کن، تازه آنرا گرفته ام. عکس را به دیوار نصب کرد و گفت: تا وقتی که زنده هستید، آنرا از من به عنوان یادگاری داشته باشید؛ چون می خواهم به سربازی بروم، ممکن است برنگردم. گفتم: برای چی می خواهی به سربازی بروی؟ پدرت می خواهد برای ادامة تحصیل تو را به خارج از کشور بفرستد. گفت: نه، من باید به خدمت بروم. اگر ما به سربازی نرویم، آمریکا کشورمان را اشغال می کند و اجازه نمی دهد شما یک لحظه آسایش داشته باشید. مادرجان! اگر من رفتم و کشته شدم، شما چه کار می کنید؟ می دانست چقدر دوستش دارم. دو دستش را محکم به سینه اش کوبید و با تأکید گفت: مادر! اگر من، من، کشته شدم چه می کنی؟ گفتم: هیچی، مگر خون تو از خون دیگران رنگین تر است؟ دستهایش را با خوشحالی به هم کوبید و گفت: خیالم از بابت شما راحت شد، فکر می کنی بابا در این مورد چه بگوید؟! گفتم: بابا دوست دارد تو درس بخوانی و دکتر شوی. هر چه از پیش خدا مقدر شده باشد، روزیت می شود. می خواهی بروی، برو. امیدوارم اسلام پیروز شود. (راوی: مادر شهید)
14-از محل خدمتش برایمان نامه می فرستاد؛ اما فرزندانم از ترس اینکه من ناراحت نشوم، آنها را برایم نمی خواندند. یک روز به پسرم گفتم: بیا نامة حسین را برایم بخوان. او قبول نکرد؛ اما وقتی با اصرار من روبرو شد، نامه را برداشت و خواند. او در نامه برای برادرش عباس و خواهرش خیرالنساء نوشته بود: چند شب قبل، خواب دیدم امام حسین(علیه السلام) به من گفت: حسین! اینقدر ناراحت نباش، تا چند روز دیگر تو را نزد خودم می برم. طولی نکشید که خوابش تعبیر شد و او مهمان امام حسین(علیه السلام) شد. (راوی: مادر شهید)
15-اوایل انقلاب بود. حسین، سرباز ارتش بود و در تهران خدمت می کرد. چند صباحی بود که عناصر ضدّانقلاب و گروهکهای ملحد دمکرات و کومله برای براندازی حکومت نوپای اسلامی در غرب کشور، توطئه می کردند. یگان خدمتی حسین به منظور پاکسازی شهر بانه از لوث وجود عناصر ضدّانقلاب، به کردستان اعزام شد. این گروهکهای از خدا بی خبر با تجهیزات کاملی که در اختیار داشتند، به پادگان آنها که در کنار ارتفاعات آربابا قرار داشت، حمله کردند و آنجا را به تصرف خود درآوردند. سیزدهم اردیبهشت ماه بود که او به اتفاق هشتاد نفر از همرزمانش برای فتح و بازپس گیری ارتفاعات، حرکت کردند. حسین در نزدیکی قله، لباس زیبای شهادت را بر تن کرد؛ لباسی به رنگ لاله های سرخی که در دامنة ارتفاعات آربابا روییده بود. (راوی: برادر شهید)
16-بعد از شهادتش دچار حملة صرع می شدم؛ حمله های گاه و بیگاه، زندگی را برایم تبدیل به جهنم کرده بود. یک روز بر سرِ مزارش رفتم و با دلی شکسته در حالی که اشک می ریختم، خطاب به او گفتم: پسرم! تو رفتی و داغت را بر دلم نشاندی، چرا سراغی از مادرت نمی گیری؟ اگر واقعاً شهیدی، من را شفا بده. بعد از کلی اشک ریختن و درد دل کردن، به خانه رفتم. شب در عالم خواب، او به خانه آمد. من در حالی که غمگین بودم، گوشه ای نشسته بودم. او گفت: مادر! چی شده؟ چرا ناراحتی؟ با صدایی که بوی بغض و اشک می داد، گفتم: حسینم! می دانی از روزی که رفته ای، من دچار حملة صرع می شوم؟ تحمل این وضعیت برایم زجرآور است. از داخل جیبش یک دانه قرص بیرون آورد و جلوی من گرفت و گفت: مادرم! این قرص را بخور، خوب می شوی.
خندیدم و گفتم: من تهران و مشهد و جاهای دیگر، نزد دکترهای مختلف رفته ام؛ اما خوب نشده ام. حالا تو می گویی با یک قرص، خوب می شوم؟!! با اطمینان گفت: شما این قرص را بخور، خوب می شوی. قرص را در دست من گذاشت، از جایش بلند شد و برایم آب آورد. رفت و با یک لیوان آب برگشت. لیوان را از او گرفتم و قرص را خوردم. بعد از آن خواب، دیگر دچار حملة صرع نشدم. (راوی: مادر شهید)
17-مدتی از شهادتش می گذشت. یک شب در عالم خواب، خودم را بین زمین و آسمان دیدم. زیر پایم دو خیمه وجود داشت. بین این دو خیمه، راه باریک یکرنگی بود. حسین که روبرویم ایستاده بود، پشت سر هم به من می گفت: خواهر! بیا این طرف، بیا پیش من. زیر پایم را نگاه کردم و گفتم: حسین جان! می ترسم. او گفت: نترس، بیا، مطمئن باش اتفاقی نمی افتد. دلم را به دریا زدم، پایم را برداشتم و آنطرف گذاشتم. او دستش را دراز کرد و مرا گرفت. قلبم به تندی می زد، کمی که آرام شدم به او گفتم: داداش! چرا اینقدر اصرار می کردی به سمت تو بیایم؟ به راه باریکی که بین دو خیمه وجود داشت، اشاره کرد و گفت: می دانی این راه چیست؟ گفتم: نه.گفت: این راه باریک و یکرنگ، صراط مستقیم است. اگر در این راه قدم بردارید، هم دنیا را دارید و هم آخرت را؛ اما اگر پایتان را از این راه، این طرف یا آن طرف بگذارید و منحرف شوید، خودتان باید جوابگوی اعمالتان باشید. (راوی: خواهر شهید)
18-قرار بود اولین یادوارة شهدای خانوک در روز اربعین امام حسین(علیه السلام) برگزار شود؛ به همین منظور، پوستر شهدا را چاپ کرده بودند؛ اما بر حسب اتفاق، عکس حسین از قلم افتاده بود. مادر وقتی پوستر را دید، گفت: چرا عکس حسین من در بین آنها نیست؟ چرا عکس او را چاپ نکرده اند؟ آن روز، مادر که به شدت ناراحت بود، خیلی اشک ریخت. شب که سرم را بر بالین گذاشتم، خواب دیدم در حیاط خانه مان غوغایی برپاست. عدة زیادی آنجا جمع شده بودند. حسین از سمت آسمان آمد و خطاب به مادر گفت: چرا امروز اینقدر ناراحت شدی و اشک ریختی؟ به خاطر یک تکه کاغذ؟ عکس که یک تکه کاغذ بیشتر نیست و ارزشی ندارد. مادر! هرگز خودت را به خاطر اینگونه مسائل، ناراحت و اذیت نکن. صبح که فرارسید، خوابم را برای مادر تعریف کردم و به او گفتم: مادرجان! شهدا زنده اند؛ دیگر به خطر کسی که زنده است و هر لحظه با ماست، اشک نریز. (راوی: خواهر شهید)

عباس وصال
1-دو فرزند اول خانواده، دختر بودند. مادرم نذر می کند که اگر بچة سومش پسر شد، روزهای عاشورا او را با پای برهنه و لب تشنه به مراسم عزاداری امام حسین(علیه السلام) بفرستد. خدا نذرش را قبول کرد و عباس را به او داد. عباس، روزهای عاشورا کفش نمی پوشید، قدری کاهگل روی سرش می مالید و تا عصر عاشورا با لب تشنه برای امام حسین(علیه السلام) عزاداری می کرد. (راوی: خواهر شهید)
2-عباس به خاطر مشکلات مالی خانواده و نبودن مدرسة راهنمایی در تیکدر، از ادامة تحصیل بازماند؛ اما تأکید زیادی بر ادامة تحصیل من داشت. وقتی کلاس پنجم ابتدایی را در تیکدر به پایان رساندم، گفت: بیا با هم به کرمان برویم، من کار می کنم و خرج تحصیل تو را می دهم، تو هم درسَت را ادامه بده. با هم روانة کرمان شدیم. او به عنوان شاگرد در یک مغازة مکانیکی مشغول کار شد تا من بتوانم درسَم را ادامه دهم و این، بزرگترین لطفش در حقّم بود. (راوی: برادر شهید)
3-روزی که مسجد جامع کرمان را به آتش کشیدند، عباس به کرمان رفته بود. وقتی که برگشت، پریشان و به هم ریخته بود و تمام بدنش درد می کرد. از او پرسیدم: چی شده؟ گفت: حالم خوب نیست. گفتم: چرا؟! گفت: امروز ساواکیها و کولیها، مسجد جامع را به آتش کشیدند و قرآنها را سوختند. من برای نجات مردم از آتش، رفته بودم که مورد ضرب و شَتم قرار گرفتم؛ برای همین تمام بدنم درد می کند. (راوی: همسر شهید)
4-دوران خدمتش را در پادگان شیراز می گذراند، می گفت: یک روز موقع نماز، با سه نفر از دوستانم نزد سرگروهبانمان رفتیم و گفتیم: می خواهیم نماز بخوانیم، کجا باید برویم؟ او که از این حرفمان تعجب کرده بود، گفت: توی ارتش نمی شود چنین شوخیهایی کرد؛ می خواهید نماز بخوانید، بروید داخل محوطة پادگان. ما هم بلافاصله وضو گرفتیم و توی محوطه به نماز ایستادیم. سرگروهبان موضوع را به مقامات بالا اطلاع داد. همین موضوع، باعث شد تا نمازخانه ای در پادگان هوابُرد شیراز ساخته شود. (راوی: برادر شهید)
5-عباس، سر پُرشور و وضعیت جسمانی خوبی داشت. زمانی که دوران آموزشیِ خدمت سربازیش به پایان رسید، به عنوان سرباز ارتش برای قسمت هوابُرد شیراز انتخاب شد. او چندین مرتبه رتبة اول را به خاطر چتربازی به دست آورد. چهارده مرتبه از هواپیما پرید؛ بین چتربازان، سرگروه بود و کارت چتربازی دریافت کرد و بارها مورد تشویق قرار گرفت. با پایان خدمتش، از او خواسته بودند که در ارتش بماند و خدمت کند. او با فکر بازی که داشت، تحقیق کرده و فهمیده بود که سازمان اطلاعات و امنیت ساواک، دست روی نیروهای هوابُرد می گذارد تا بمانند و برای ساواک کار کنند. او که از رژیم شاه متنفر بود، خدمت در ارتش را نپذیرفت. (راوی: برادر شهید)
6-عباس قبل از پیروزی انقلاب، در کارخانة زغالشویی کار می کرد. با پیروزی انقلاب و تشکیل سپاه، نزد مادر آمد و گفت: می خواهم عضو سپاه شوم. مادر گفت: مگر کارت چطورت است؟ گفت: خوب است، اما حالا که انقلاب پیروز شده، باید جایی بروم که بتوانم بیشتر خدمت کنم. (راوی: خواهر شهید)
7-عباس مدتی مسئولیت مبارزه با مواد مخدر را داشت. بعد از شهادتش، یک نفر سرِ قبرش آمده بود و در حالی که اشک می ریخت، می گفت: یک روز عباس با حکم دادگاه به خانة ما آمد. بعد از بازرسی خانه، زمانی که می خواستند مرا ببرند، همسرم در حالی که گریه می کرد، به او گفت: شما که دارید شوهر مرا می برید، به من بگویید که با چهار دختر بزرگ، چه کنم؟ چگونه مخارج زندگیم را تأمین کنم؟ عباس رو به همسرم کرد و گفت: اگر شما جای ما بودید، چه می کردید؟همسرم گفت: اگر محبت کنید و او را با خودتان نبرید، قسم می خورم که خودم او را در خانه ترک بدهم. او به همسرم اعتماد کرد، سر پلاستیک تریاک را باز کرد و آنها را داخل حوض ریخت و گفت: من، اینها را با خودم نمی برم تا باعث دردسر شما نشود. تو هم از زن و فرزند خود، خجالت بکش و دست از اعتیاد بردار. من هر چه دارم، از محبت عباس دارم؛ چرا که با لطف آن شبِ او، من به خودم آمدم و بعد از هجده سال، اعتیاد را کنار گذاشتم و مسیر زندگی و سرنوشتم با لطفی که در حقم کرد، به کلی عوض شد. (راوی: برادر شهید)
8-یک روز، لولة آب خانه اش در خانوک ترکیده بود. عباس، لوله را تعمیر کرده بود؛ اما به خاطر سردی هوا دچار ذات الریه شده بود. قصد داشتند او را برای بستری شدن به بیمارستان ببرند، اما به خاطر تقاضا و اصرار خودش، او را به تیکدر آوردند. وقتی او را با آن حال دیدم، فکر کردم تیر خورده. سراسیمه و هراسان، تمام بدنش را جستجو کردم؛ اما اثری از تیر پیدا نکردم. او گفت: خواهر! چرا اینکار می کنی؟ من خوبم، فقط دعا کن نمیرم. گفتم: چرا چنین حرفی می زنی؟! گفت: اگر در اثر بیماری از دنیا بروم، دستم به جایی بند نیست؛ دوست دارم در راه خدا شهید شوم. خواهر! من، مرگِ باافتخار را می خواهم، دعا کن نمیرم!!! (راوی: خواهر شهید)
9-بعد از مدتی خدمت در سپاه اسلام آباد، مأمور به خدمت در سپاه کرمان شد و به عنوان نگهبان، در دادگاه انقلاب کارش را آغاز کرد. یک روز، بعد از نماز مغرب و عشاء برای نگهبانی به پشت بام دادگاه رفت. شیفت نگهبانی، دوساعته بود. بعد از آنکه دوساعت او تمام شد، کسی برای تحویل گرفتن پست نگهبانی نرفت. دوساعتِ دوم هم به پایان رسید و باز هم خبری از کسی نشد. نگهبانی ای که قرار بود دوساعت طول بکشد، از ساعت 8 شب تا 10 صبحِ روز بعد طول کشید؛ اما او حرفی بر زبان نیاورد و از کسی گِله نکرد. او بزرگوار و متواضع بود؛ زمانی که در بانه مستقر بودیم، به محض اینکه غذا می خوردیم، تمام ظرفها را جمع می کرد و می شست. گاهی شرمنده اش می شدیم و به این کارش اعتراض می کردیم. او در جوابمان می گفت: من افتخار می کنم به شما که در راه خدا و برای حفظ اسلام می جنگید، خدمت کنم. (راوی: سیداحمد مهدوی، دوست و همرزم شهید)
10-یکی از پاهایم در اثر حادثه ای دچار آسیب شده بود و نمی توانستم کارهایم را انجام دهم. عباس، خانمش را به خانة من آورد و گفت: خواهرم نمی تواند حرکت کند، شما لطف کن و چند روز کارهایش را انجام بده. خانمِ عباس یک هفته نزد من ماند و و کارهایم را انجام داد تا خوب شدم. آخرین بار که به مرخصی آمده بود، با شوهرم به بهشت زهرای تیکدر رفتند. عباس به شوهرم گفته بود: اگر شهید شدم، مرا اینجا دفن کنید. (راوی: خواهر شهید)
11-اوایل سال 58، در فرمانداری بانه مستقر بودیم. یک روز به منظور انجام عملیاتی، به یکی از مناطق اعزام شدیم. عباس اسلحه اش را برداشت تا با ما بیاید، اما تعدادمان به حدّ نصاب رسید و دیگر نیازی به او نبود. وقتی که از مأموریت برگشتیم، تمام لباسهایم کثیف و خاکی شده بودند؛ کنار کیفم رفتم تا آنها را عوض کنم. سرِ کیف را که باز کردم، خالی بود. نگاهی به عباس که گوشة اتاق نشسته بود، کردم و گفتم: لباسهایم داخل کیفم بودند، اما حالا نیستند؛ تو نمی دانی کجا هستند؟! گفت: فکر کنم لباسهایت روی طناب، داخل محوطة فرمانداری هستند. از اتاق بیرون رفتم و دیدم که او تمام لباسهایم را شسته و روی طناب پهن کرده؛ نزدش رفتم و گفتم: عباس! چرا مرا شرمنده کردی؟! لبخند زیبایی بر لب آورد و گفت: کارِ خاصی نکردم؛ آمدم لباسهای خودم را بشویم، لباسهای تو را هم شستم. این کارش برای من که دائم شاهد کمکهایش به بچه ها بودم، تازگی نداشت. (راوی: سید احمد مهدوی، دوست و همرزم شهید)
12-روزی به خانه آمد و مقداری پول از من گرفت و بدون آنکه بگوید که آن پول را برای چه کاری می خواهد، از خانه بیرون رفت. بارها این داستان تکرار شد و من کنجکاو شده بودم که بدانم او با این پولها چه می کند؛ اما عباس، چیزی در این مورد نمی گفت. وقتی شهید شد، چند نفر که در تشییع جنازه اش شرکت کرده بودند، در حالی که اشک می ریختند، گفتند: عباس بارها به ما کمک مالی کرده و در عوضِ آن، از ما خواسته که برایش دعا کنیم تا حاجتش برآورده شود.آن موقع بود که فهمیدم او به افراد بی بضاعت کمک می کرده و از آنها می خواسته که دعا کنند به آرزویش که همان شهادت در راه خدا بود، برسد. (راوی: همسر شهید)
13-عازم کردستان بود؛ در حالی که هنوز مدت زیادی از آمدنش نگذشته بود. به او گفتم: تو زن و بچه داری، دیگر به کردستان نرو، اگر قرار به رفتن باشد، من باید بروم. گفت: برادر! هر کسی را توی قبر خودش می خوابانند. من، لباس سپاه را پوشیده ام و نسبت به آن، تعهد دارم؛ باید بروم و به وظیفه ام عمل کنم. (راوی: برادر شهید)
14-قبل از آخرین اعزامش به کردستان، به خانة من آمد و مرا با خودش به منزل مادرمان در تیکدر برد. خواهرم، فاطمه را هم به آنجا آورد. سپس به مادرم گفت: امروز، کشک بساب و گردو داخلش بریز، می خواهیم دور هم باشیم. بعد، رو به من کرد و گفت: دست و پای مرا حنا می کنی؟ با خودم گفتم: لابد پوتین هایش، پاهایش را خراب کرده اند؛ برای همین می خواهد آنها را حنا کند. دست به کار شدم و دست و پا و سرش را حنا کردم. کارم که تمام شد، گفت: می خواهم موضوعی را به تو بگویم که نباید در موردش با دیگران حرف بزنی. گفتم: اگر می خواهی شوخی کنی و بگویی که شهید می شوی، بهتر است چیزی نگویی؛ چون ناراحت می شوم. با لحنی جدی گفت: خواهر! این دفعه دیگر برنمی گردم؛ به همین خاطر، حنا بستم. به زودی موهای صورت و سینه ام، با خونِ سرم رنگین می شوند. با این حرفش، آتش به جانم ریخت. موقع خداحافظی، بیقرار بودم و دائم اشک می ریختم. او گفت: زهرا! اینقدر اشک نریز؛ با این حالی که تو داری، معلوم نیست لیاقت داشته باشی خواهر شهید شوی. گفتم: دست خودم نیست؛ امروز تو را جور دیگری می بینم، قلبم درد می کند، به من الهام شده که دیگر تو را نمی بینم. مرا محکم در آغوش گرفت و گفت: حالا قلبت آرام گرفت؟ گفتم: بله. خندید و رفت و من، دیگر خندة زیبایش را ندیدم. او رفت و همانگونه که گفته بود، موهای صورت و سینه اش با خونِ سرش خضاب شدند. (راوی: خواهر شهید)
15-آخرین بار که عازم کردستان بود، پسرم به سختی مریض بود؛ به گونه ای که پاهای او را رو به قبله کرده بودیم و امیدی به بهبودیش نداشتیم. به عباس گفتم: پسرت مریض است، چند روز بمان و بعد برو. گفت: نه، من باید بروم. سپس رو به پدرم کرد و گفت: عموجان! انشاءالله پسرم خوب می شود؛ ولی اگر عمرش به دنیا نبود و مُرد، شما او را دفن کنید. موقع خداحافظی، به من گفت: اگر شهید شدم، جنازه ام را به خاطر مادرم در تیکدر به خاک بسپارید؛ چون برایش سخت است که به خاطر من، فاصلة بین تیکدر و خانوک را طی کند. (راوی: همسر شهید)
16-عازم کردستان بود، به من گفت: زن عمو! من دارم می روم، از شما می خواهم اگر شهید شدم، راهم را ادامه دهید. گفتم: من چه جوری می توانم راهت را ادامه دهم؟! گفت: هر کار خیری که در توانت است، انجام بده. بعد از شهادتش، بارها با دخترم برای جبهه ها نان پختم و فرستادم. (راوی: مادرزن شهید)
17-آخرین باری که با هم بودیم، دائم می گفت: داداش! من دیگر برنمی گردم. پسرم محسن، خیلی بدحال بودم، نگرانش هستم. من گفتم: خُب، می ماندی و ده روز دیرتر می رفتی. گفت: من متعلق به خودم نیستم و نمی توانم سَرِ خود، تصمیم بگیرم. با التماس گفتم: به خانه ات برگرد و چند روز دیگر، برو. گفت: من فکر می کردم که تو حرفهای مرا می فهمی؛ اما انگار اشتباه می کردم. گفتم: بعضی از حرفهایت را می فهمم؛ اما بعضی از آنها برایم قابل درک نیستند. گفت: مسئله اینجاست که دشمنان داخلی و خارجی قصد از هم پاشاندن ایران را دارند؛ آنوقت در چنین شرایطی، من چطور می توانم توی خانه ام بنشینم و بی خیالِ همه چیز بشوم تا دشمن به هدف خود برسد؟! از خدا می خواهم که بچه ام خوب شود. اگر عمرش به دنیا نبود، کسانی هستند که او را به خاک بسپارند. (راوی: برادر شهید)
18-اواخر سال 58 با گروهی از بچه های سپاه کرمان، در سنندج مستقر بودیم. مدت مأموریتمان به پایان رسیده بود. گروه بعدی که از بچه های سپاه کرمان بودند، به آنجا آمدند تا جایگزین گروه ما شوند. عباس هم در بین آنها بود. قرار بر این شد که چندنفر از بچه های قدیمی بمانند تا نیروهای گروه جدید را راهنمایی کنند؛ من هم ماندم. یک هفته ای که در جمع شان بودم، در چند مأموریت همراهیشان کردم و راهها و جاهای مختلف را نشانشان دادم. در طیّ این یک هفته، به عباس وابسته شده بودم؛ چهرة خندان و اخلاق نیکویش، به دلم نشسته بود. نمازهایش را با حالتی زیبا، دلنشین و متواضعانه می خواند؛ نماز شبش طولانی بود و نجواهای عاشقانه ای با خدا داشت. اطاعت پذیر بود و سعی می کرد به همه کمک کند. رفتار، برخورد و علمکردش به گونه ای بود که مرا شیفتة خود کرده بود. تا آنجا که می توانست، به من محبت می کرد؛ محبتی که در کلام و رفتارش، کاملاً مشهود بود. انگار من، برادر بزرگش بودم؛ مثل پروانه، دورم می چرخید و به من احترام می گذاشت. هر کاری را که به او محوّل می کردم، عاشقانه انجام می داد. بعد از یک هفته، به کرمان آمدم. طولی نکشید که خبر شهادتش را شنیدم؛ باورش برایم سخت بود، خیلی ناراحت شدم. با چشمانی گریان، روانة کرمان شدم و در تشییع جنازة او و چند شهید دیگر که همراهش بودند، شرکت کردم. وقتی او را داخل آمبولانس گذاشتند تا به تیکدر ببرند، من هم داخل آمبولانس نشستم و در طول مسیر، با او که تنها یک هفته حضورش را درک کرده بودم، دردِ دل کردم. جنازه اش را به امامزادة تیکدر بردند. داخل قبرش رفتم و با دستان خودم، او را که جزئی از وجودم شده بود، به دستان سردِ خاک سپردم. به چهره اش که خیره شدم، حس می کردم می خندد. قدرتِ دل کندن از او را نداشتم، بوسیدمش و با چشمانی اشکبار با او وداع کردم. (راوی: سید محمد تهامی، دوست و همرزم شهید)
19-برای آخرین بار، عازم کردستان بود. قبل از رفتن، قطعه عکس بزرگی از خودش را به من داد و گفت: آن را میان قرآن بگذار، هر وقت پاسداری به خانه آمد و از شما تقاضا کرد که عکسم را به او بدهید، همین عکس را به او بدهید و بدانید که من، شهید شده ام و آنها می خواهند پوستر چاپ کنند. او رفت و بعد از هجده روز، یک پاسدار به خانه آمد و گفت: یک قطعه عکس از عباس را بدهید، می خواهیم مسئلة حقوقش را پیگیری کنیم. یاد حرف عباس افتادم و گفتم: نه، عکس را به خاطر حقوقش نمی خواهید؛ من می دانم که او به شهادت رسیده؛ چون هجده روز پیش، قبل از رفتن به جبهه به من گفت: اگر کسی آمد و عکسم را خواست، بدانید که شهید شده ام. آن پاسدار، سکوت کرد و چیزی نگفت. روزی که جنازه اش را آوردند، مردم از چترود تا تیکدر با پای پیاده آمدند و او را تشییع کردند. مراسم تشییع جنازه اش بسیار باشکوه بود و این، برای ما افتخاری بزرگ بود. آن روز، خاطرة لحظه ای که شهید «حسین اسدی» را برای تشییع به خانوک آورده بودند، در ذهنم تداعی شد. عباس، وقتی آن تشییع باشکوه را دید، دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! کِی باشد که مرا با این افتخار بیاورند. (راوی: همسر شهید)
20-مأموریتمان در بانه به پایان رسیده بود؛ قرار بود به مرخصی بیاییم. یک روز «صیاد شیرازی» که فرماندة ارتش بود، به محلّ استقرار ما آمد و در یک جلسه گفت: قرار است فردا عملیاتی انجام دهیم؛ از شما می خواهم که با برادران ارتش، ادغام شوید و به ما در این عملیات، کمک کنید. در جوابش گفتیم: مأموریتمان تمام شده و باید به مرخصی برویم. صیاد شیرازی حدود نیمساعت با ما صحبت کرد. عباس تمام این مدت، کنار ایشان نشسته بود و چیزی نمی گفت. صیاد شیرازی در پایان صحبتهایش، گفت: نگویید نمی آییم، با هم مشورت کنید و بعد تصمیم بگیرید. بعد از آنکه صیاد شیرازی رفت، عباس رو به ما کرد و گفت: ما می رویم. گفتم: کجا؟گفت: به کمک برادران ارتشی می رویم؛ صیاد شیرازی آدم بزرگواریست؛ ندیدید با چه عظمتی، از امام حرف می زد؟ ما برای کمک کردن و دفاع، به اینجا آمده ایم؛ پس چندروز دیگر می مانیم و به آنها کمک می کنیم. با حرفهای عباس، قانع شدیم و تصمیم گرفتیم بمانیم و این خبر را به صیاد شیرازی هم رساندیم. روز بعد، حوالی ساعت 2 بعدازظهر، ما را با هلی کوپتر به پادگان سردشت بردند و پیاده کردند. ضدّانقلاب در کوه بلندی که مشرف بر جاده بود، کمین کرده بودند. ساک خودم و عباس را تحویل سربازی که در پادگان سردشت خدمت می کرد و اهل خانوک بود، دادم. خورشید غروب کرده بود که ما را با هلی کوپتر به محلّ مورد نظر بردند. هلی کوپتر به خاطر تیراندازی گروه ضدّانقلاب، نمی توانست فرود بیاید. در تاریکی شب، در ارتفاع دومتری زمین، روی درختهای جنگلی که زیر پایمان بود، پریدیم. شب تا صبح، صدای تیراندازی گروه ضدّانقلاب آمد. ساعت 10 صبح بود که صیاد شیرازی به جمع ما پیوست و برایمان حرف زد. او گفت: اینجا نه آب وجود دارد و نه غذا. ضدّانقلاب، در چندقدمی ما هستند. راه برگشتی نداریم، امکاناتمان محدود است؛ اما شما از تمام توانتان استفاده کنید تا کوه را از لوث وجود ضدّانقلاب، پاک کنیم. این کوه، هفت شیار دارد؛ باید به هفت دسته تقسیم شویم و عملیات را شروع کنیم. بعد از ادغام با ارتش، صیاد شیرازی ما را گروه بندی کرد. من و عباس در یک گروه بودیم؛ گروهی که متشکل از هفت نفر بود. عباس بیسیم چی گروه بود، اسمش را «یوسف» گذاشتیم. قرار شد صبح زود، عملیات را شروع کنیم. شب، پتو و زیرانداز برای خوابیدن نداشتیم. عده ای از جمله صیاد شیرازی، به نمازخواندن و ذکر گفتن مشغول شدند. عباس، آخرین شبِ عمرش را با ذکر و نماز به صبح رساند. بعد از ادای نماز صبح، راه افتادیم. از جاده، عبور کردیم؛ آنطرف جاده در شصت متری ما، یک پل بود؛ از آنجا که خدا با ما یار بود، به جای عبور از روی پل، از کنارش رد شدیم. بعد از عبور ما، پل منفجر شد و خوشبختانه تلفات ندادیم و به حرکتمان ادامه دادیم تا به تپه ای که مد نظرمان بود، برسیم. فشار زیادی روی ما بود؛ اگر تکان می خوردیم، دشمن ما را با تیر می زد. گروههایی که در سمت چپ و راست بودند، موفق شدند از شیاری که در آن بودند، بالا بروند؛ اما ما که در شیار وسط بودیم، در کمین ضد انقلاب گرفتار شده بودیم. به عباس گفتم: «با صیاد شیرازی تماس بگیر و وضعیتمان را گزارش بده.» عباس تماس گرفت و بعد از چند لحظه، از کمین ضد انقلاب رها شدیم. چندمتری بالا رفتیم و به گروههای دیگر ملحق شدیم و در جنگل، پخش شدیم. از آنجا، دیگر عباس را ندیدم. نیم ساعت بعد، در حالی او را دیدم که ترکش خمپاره به گردنش اصابت کرده بود و یوسفِ گروهمان به سمت آسمان، پر کشیده بود. ما به هدفمان رسیدیم و به قیمت خون شهیدانی مثل عباس، کوه را از لوث وجود ضد انقلاب پاک کردیم. (راوی: سید احمد مهدوی، دوست و همرزم شهید)
21-یکی از اقوام که برای عرض تسلیت از تهران به خانة ما آمده بود، وقتی دخترم را که آن زمان سه ساله بود، دید، در حالی که اشک می ریخت گفت: خدایا! اگر واقعاً پسر فامیل ما شهید راه توست و در رکاب امام حسین(علیه السلام) به شهادت رسیده و مثل امام حسین(علیه السلام) یک دختر سه ساله دارد، تو را به رقیة امام حسین(علیه السلام) قسم می دهم که به دختر من که سالهاست ازدواج کرده و صاحب فرزند نشده، بچه ای عطا کن تا من، هدیه ای ناقابل تقدیم فرزند شهید کنم. یکسال از این ماجرا گذشت. در حال برگزاری مراسم سالگرد عباس بودیم که فهمیدیم دختر آن بندة خدا، صاحب فرزند شده است. مدتها بعد، آنها هدیه ای برای دخترم آوردند. (راوی: همسر شهید)
22-دخترم برای مقطع فوق لیسانس ثبت نام کرده بود و کنکور در پیش داشت. یک روز نزدم آمد و گفت: بابا! شما سابقة حضور در جبهه داری، نامه ای از بنیاد و یا بسیج بگیر و به من بده؛ می خواهم آنرا در پرونده ام بگذارم؛ تا به این شکل، موفقیتم در کنکور تضمین شود به او گفتم: دخترم! درست است که من در جنگ حضور داشتم، اما هیچ جا پرونده ای ندارم که بتوانم نامه بگیرم. او از این حرفم، کمی ناراحت شد. مستأصل مانده بودم که چه کنم؛ فکر اینکه دخترم تصور می کرد من نمی خواهم کاری برایش انجام دهم، آزارم می داد. شب، با دلی شکسته به عباس متوسل شدم و برایش ختم صلوات برداشتم. آخرین صلوات را که فرستادم، خوابیدم. عباس به خوابم آمد و گفت: نگران نباش، دخترت قبول می شود؛ نیازی به نامه نیست. روز بعد، دخترم سراغم آمد و گفت: بابا! نامه گرفتی؟ با اطمینان گفتم: تو نیازی به نامه نداری، مطمئن باش قبول می شوی. او بدون نامه، در کنکور شرکت کرد و با اتکاء به توانایی های خودش، رتبة چهارم دانشگاه شهید بهشتی را کسب نمود. (راوی: سیداحمد مهدوی،دوست و همرزم شهید)
23-چند سال پیش، نزدیک عید نوروز مقداری شیرینی برای اقوام خریدم و روانة خانوک شدم تا آنها را به دستشان برسانم و به کرمان برگردم. در بین راه، تصادف کردم و ماشینم چند تا غلت خورد. تمام شیرینی ها، پودر شدند؛ اما من، صدمه ای ندیدم. چند روز بعد از این ماجرا، شوهرعمه ام را که از تصادفم بی خبر بود، دیدم. او به من گفت: تازگی ها هیچ اتفاقی برایت نیفتاده؟گفتم: چطور؟ گفت: چند شب پیش، پدرت را در خواب دیدم. او گفت: من، محسن را دوباره از خدا گرفتم.با شنیدن این حرف، فهمیدم که در واقع، این دعا و عنایت پدر بود که باعث شد من از آن تصادفِ سخت، جان سالم به در ببرم. (راوی: فرزند شهید)

علی اسدی ابراهیم
1-در بحبوحه ي پيروزي انقلاب، عده اي از شاه دوستها تصميم گرفتند به خانوك بيايند و شعار «جاويد شاه» سر دهند. علي، وقتي كه اين خبر را شنيد با دوستش «شهيد حسين اسدي» دو چوب بزرگ، آماده كردند و آنها را تراشيدند تا وقتي كه شاه دوستها به خانوك آمدند، مثل همه ي مردم، حسابي از خجالتشان در آيند. همة مردم خانوك، آماده ي مقابله با آنها بودند، به گونه اي كه وقتي آنها از آمادگي مردم، با خبر شدند، از تصميمشان صرف نظر كردند. (راوی: برادر شهید)
2-يك روز، صبح زود از خانه بيرون زدم. خيابانهاي كرمان، خيلي شلوغ بود و مردم در حالي كه لباس سياه، بر تن پوشيده بودند و شعار مي دادند، در حال حركت به سمت مسجد جامع بودند. من كه از همه جا بي خبر بودم، از يك نفر پرسيدم: چه خبر است؟گفت: چهلم شهداي يكي از شهرهاست؛ براي همين، مردم به خيابان ريخته اند تا عليه حكومت فاسد پهلوي، شعار دهند.در همين حين، عده اي از كولي ها «جاويد شاه گويان» به سمت مسجد جامع رفتند؛ در حالي كه چوب و چماق در دست داشتند. در آن لحظه، من با سيل جمعيت به ميدان مشتاق رسيده بودم. ترس، بَرَم داشته بود، مُردّد بودم كه وارد مسجد شوم يا نه؟!! در همين حين، علي را ديدم، بعد از احوالپرسي به او گفتم: «كجا بودي؟ اينجا چه مي كني؟» گفت: داخل مسجد بودم و شعار مي دادم، آمدم بيرون تا نفسي، تازه كنم و برگردم. گرم حرف زدن، با هم بوديم كه صداي تير، بلند شد و به دنبال آن، يك نفر، فرياد زد: مسجد جامع را به آتش كشيدند. علي، دائم در تلاش بود كه خودش را به داخل مسجد برساند و به جمع تظاهر كنندگان بپيوندد؛ اما مأموران گارد، مانع مي شدند. من از او كوچكتر بودم و مي ترسيدم؛ اما او كه انگار با ترس، ميانه اي نداشت، دنبال راهي مي گشت كه خودش را به داخل مسجد برساند. وقتي كه متوجه شد، ترسيده ام، مرا كنار سينما شهر تماشا برد و خودش به مسجد برگشت تا به مردم بپيوندد، چون فقط به خاطر شركت در تظاهرات از خانوك به كرمان آمده بود. (راوی: محمدعلی عربنژاد، دوست شهید)
3-علی مقیّد به خواندن هر سه نوبت نمازش در مسجد کنار خانه شان بود. با این کارش، کم کم ما هم تشویق به خواندن نماز در مسجد شدیم. در ایام سوگواری امام حسین(علیه السلام)، با رفتارش ما را به سمت مجالس عزاداری و روضه، سوق می داد. ما از او کوچکتر بودیم؛ اما هرگز با پنددادن، به انجام کاری تشویقمان نمی کرد؛ بلکه همه چیز را در عمل نشان می داد و با رفتار زیبایش، ما را به سمت کارهای خوب می کشاند. شهادتش هم تأثیر خودش را گذاشت و ما را روانة جبهه کرد تا راهش را ادامه دهیم. (راوی: حسن اسدی، پسرعموی شهید)
4-مدتي بود كه از رفتن به مهاباد، حرف مي زد. يك روز وقتي از مدرسه به خانه آمد، مقداري غذا داخل ظرفي ريخت و چون به شدت، گرسنه بود با اشتها و لذّت، مشغول خوردن شد. خاله اش كه نظاره گر اين صحنه بود، گفت: علي جان! تو اينجا وقتي گرسنه مي شوي، خيلي راحت به غذا دسترسي داري و بهترين، غذا را مي خوري؛ در حالي كه در شهر پُر از آشوب مهاباد كه حالت يك شهر جنگ زده را دارد، هميشه غذا نيست و گاهي گرسنه مي ماني، چگونه مي خواهي تحمل كني؟! گفت: خاله جان! آنجا چون هدف، خداست، انسان، شرايط سخت را طاقت مي آورد و همه چيز را تحمل مي كند. (راوی: مادر شهید)
5-با آغاز جنگ، خدمت خود را به انقلاب، با بسته بندي مواد غذايي، براي رزمندگان، شروع كرد. زماني كه مدرسه را رها كرد تا عازم كردستان شود، به او گفتم: علي جان! چرا دَرسَت را رها كردي؟ جنگ كه به اين زودي، تمام نمي شود. چيزي تا اخذ ديپلمت نمانده. در حال حاضر، حيف است كه دَرسَت را رها كني. من سالها خرج تحصيلت را داده ام؛ اگر نتيجه اي از درس خواندنت نگيري، تمام زحمتهايم هدر مي رود. در حال حاظر دَرسَت را بخوان. در جوابم گفت: پدر! حرفهاي شما درد مرا چاره نمي كند. سرنوشت من، چيز ديگري، غير از تحصيل است. اگر اينجا بمانم براي دنيا، كار خواهم كرد كه اين كار، به دردم نمي خورد و فايده اي به حالم ندارد. پدر! سرنوشت من، جاي ديگري، رقم خورده كه تو از آن، بي خبري!!! وقتي چنين گفت، سكوت كردم و ديگر، سَدِ راهش نشدم. (راوی: پدر شهید)
6-علي، شيفته ي امام بود. زماني كه در مهاباد بوديم، يك روز، داخل شهر رفت و در حالي كه رساله ي امام، زير بغلش بود، برگشت. گوشه اي نشست و تا غروب، صد و پنجاه، مسئله از رساله را مطالعه كرد و به ذهن سپرد. با تاريك شدن هوا، بچه ها را دور خود، جمع كرد و گفت:من، امروز 150 مسئله از رساله ي امام را حفظ كرده ام، هر كس در مورد احكام شرعيش، سؤال يا مشكلي دراد، بگويد، تا جواب دهم. (راوی: حسین جوکار، همرزم شهید)
7-علي در مهاباد، عضو گروه ضربت بود. هر گاه در شهر و يا اطراف آن، درگيري و مشكلي، پيش مي آمد، اين گروه، براي اعزام به مأموريت، پيشتاز بودند. تعداد بچه هاي خانوكي در مهاباد، زياد بود، و در چند اتاق، كنار هم بوديم. هر گاه نصف شب دَرِ اتاق را مي زدند و گروه ضربت را براي انجام مأموريتي مي خواستند، علي بر خلاف آن كه خوابش سنگين بود، اين گونه مواقع، اولين نفري بود كه بلند مي شد و اعلام آمادگي مي كرد. (راوی: عباس اسدی، همرزم و پسرعمه شهید)
8-دي ماه سال 59 بود كه عازم مهاباد شد، بعد از چند ماه، دوستانش به مرخصي آمدند؛ در حالي كه او همراهشان نبود، سراغش را كه گرفتم، گفتند: روزي كه راهي كرمان بوديم، او هم ساكش را برداشت و سوار ماشين شد؛ اما بعد از چند لحظه پشيمان گشت و گفت: من، تا حالا، اينجا خورده ام و خوابيده ام، بدون آنكه كار مفيدي انجام داده باشم؛ حال خجالت مي كشم با اين وضعيت به خانه برگردم؛ پس مي مانم. هر چه اصرار كرديم، قبول نكرد با ما بيايد. (راوی: پدر شهید)
9-چند شب، قبل از شهادتش در عالم خواب، خودم را لب دريا ديدم، در حالي كه گرم تماشاي ماهيها بودم. در بين ماهيها، يك ماهيِ بسيار زيبا توجهم را به خود، جلب كرد. دستم را داخل آب كردم و با هزار زحمت، آن ماهي را گرفتم. ماهي، ميان دو دستم، به شدت تكان مي خورد و قصد داشت، خود را رها کند و به دريا بپيوندد؛ اما من، او را محكم، نگه داشته بودم و غرق تماشايش بودم. بالاخره، ماهي، آن قدر تقلّا كرد تا توانست از ميان انگشتانم فرار كند و خودش را به دريا برساند. چند روز بعد از اين خواب، خبر شهادت علي را برايم آوردند. آري! ماهي زيباي من، خودش را از قيد و بند اين دنيا، رها كرد و به درياي بيكران رحمت الهي پيوست. (راوی: مادر شهید)
10-بعد از شهادتش يكي از دوستانش مي گفت: چند روز بعد از آنكه علي حاضر نشد به مرخصي برود و در مهاباد ماند، به منظور پاكسازي روستاي «دارلك» از لوث وجود كومله ها، عازم مأموريت شديم. آنها كه تعدادشان زياد بود و مسلح بودند در ميان گندم زارها و درختان و جاهاي ديگر روستا، سنگر زده و كمين كرده بودند.يكي از افراد كومله كه خود را به عنوان يك روستايي، جا زده بود، نزد فرمانده ي ما آمد و گفت: با من بياييد تا جاي كومله ها را نشانتان دهم. تعدادشان كم است و راحت مي توانيد دستگيرشان كنيد. فرمانده به او گفت: قبول، تو برو، ما مي آييم. بعد از رفتن او، فرمانده بعد از اندكي تأمّل، از رفتن، منصرف شد. روز دوم باز او آمد و به فرمانده گفت: چرا هر چه منتظرتان ماندم، نيامديد؟! فرمانده گفت: ديروز نتوانستم بيايم، حالا تو برو، ما هم مي آييم. با رفتن او، فرمانده بار ديگر، از رفتن صرف نظر كرد. بعد از چند روز، او براي سومين بار آمد و حرفهاي قبلي را تكرار كرد. اين بار، فرمانده به او اعتماد كرد و گفت: تو جلو برو، ما هم پشت سرت مي آييم. به اين ترتيب، ما پشت سر او راه افتاديم. وقتي نزديك كومله ها رسيديم، او به قصد فريب دادن ما ظاهرسازي كرد و كومله ها را به باد فحش و ناسزا گرفت. با اين كارش ما مقداری جلو رفتيم؛ به گونه اي كه در محاصره ي كامل آنها قرار گرفتيم و بارش گلوله ها به سمتمان، آغاز شد، كه يكي از اين گلوله ها سهم علي شد و او را از جمع ما گلچين کرد و به شهدا وصل نمود. (راوی: پدر شهید)

سید احمد (محمود) مهدوی
1-فاجعه مسجد جامع کرمان، خونمان را به جوش آورده بود. منتظر فرصتی بودیم تا بتوانیم از کسانی که در این ماجرا نقش داشتند، انتقام بگیریم. شبِ همان روزی که این فاجعه رخ داد، به خانة کولی هایی که توسط رژیم شاه اجیر شده بودند، هجوم بردیم و آنها را غافلگیر کردیم. دستهایشان را بستیم و خلع سلاحشان کردیم. هر چه سلاح سرد هم پنهان کرده بودند، پیدا کردیم. آن شب، چنان درسی به آنها دادیم که دیگر به خودشان اجازه ندهند که رو در روی ملت بایستند.(از خاطرات شهید)
2-در بحبوحة پیروزی انقلاب، زمانی که مجسمه های خاندان پهلوی را از میادین شهرها پایین می کشیدند، عده ای از مردم در میدان آزادی کرمان جمع شده بودند تا تندیس شاه خائن را پایین بکشند؛ سیداحمد هم در جمع آنها بود. مجسمه آنقدر محکم بود که از جایش تکان نمی خورد. سیداحمد دنبال لودری رفت و با بستن سرِ یک طناب به دور مجسمه و سرِ دیگرش به لودر، مجسمه را به زیر کشید و خطاب به مردمی که آنجا حضور داشتند، گفت: این بدبخت، یک روزی شاه این مملکت بود و اکنون سزای خیانت و عدم لیاقتش را می بیند. (راوی: خواهر شهید)
3-زمانی که از مأموریت کردستان به مرخصی آمده بود، می گفت: یک روز به سپاه اطلاع دادند که به یک خانه که متعلق به کومله هاست، رفت و آمدهای مشکوک می شود؛ امکان دارد در آن خانه، برنامة مهمانی برقرار باشد. مقدار زیادی اسلحه و مهمات هم در آن خانه است. برای بازرسی خانه و بررسی موضوع، داوطلب خواستند. من هم اعلام آمادگی کردم. به صورت گروهی به آن خانه رفتیم و چند نفر را که غافلگیر شده بودند، دستگیر کردیم. برای پیدا کردن انبار اسلحه و مهمات، به جستجو پرداختیم؛ اما چیزی پیدا نکردیم. می خواستیم به مقر برگردیم، اما من دلم راضی نمی شد؛ چون می دانستم بی دلیل نگفته اند که در آن خانه، اسلحه وجود دارد. در حالی که دیوارهای خانه را به دقت از نگاه می گذراندم، متوجه شدم رنگ یک قسمت با جاهای دیگر، فرق می کند. با نوک پوتین، محکم به آن قسمت ضربه زدم؛ انگار یک تیغه بود و پشت آن، خالی بود. با کلنگ به جان دیوار افتادیم و آنرا خراب کردیم و با انبار مهمات و اسلحه روبرو شدیم.به خاطر این موضوع، مورد تشویق قرار گرفته بود. (راوی: خواهر شهید)
4-برای آخرین بار، به مرخصی آمده بود. یک روز مادر به او گفت: سیداحمد! جنگ عراق علیه ایران شدت گرفته؛ دوست دارم دیگر به کردستان نروی و به جای آن، به جنوب کشور بروی و بجنگی. دلم می خواهد با دیگر رزمندگان، همّت کنید و راه کربلا را باز کنید؛ آن وقت بیایی و مرا به زیارت آقا ببری. عزیزم! به جبهة جنوب هم توجه کن. او به احترام حرف مادر، روانة زرند شد؛ کارهایش را انجام داد تا عازم جنوب شود. روزی که ساکش را بسته بود و عازم جبهه بود، به او گفتم: کاش می ماندی و ازدواج می کردی و بعد می رفتی. گفت: خواهرم! عشق و علاقه ام به شهادت بیشتر از ازدواج است. او رفت و این سفر، آخرین سفرش بود. (راوی: خواهر شهید)
5-مأموریتش در کردستان به پایان رسیده بود و در مرخصی به سر می برد. یک روز با عجله به خانه آمد و گفت: مادرجان! حمام را روشن کن، می خواهم غسل شهادت کنم؛ از همین جا بوی شهادت به مشامم می رسد. مادرجان! هرگاه از خانوک به سمت جبهه حرکت کردم، آمادگی خود را برای شهادت از همین جا به خدایم اعلام خواهم نمود. حمام را آماده کرد. بعد از استحمام، نور عجیبی در چهره اش پیدا بود. با همه خداحافظی کرد و روانة جبهه شد. او در جبهه های جنوب، مشغول جنگ با دشمن بود که خواب دیدم امام خمینی(رحمت الله علیه) به خانة ما آمد و من از حضور ایشان در خانه ام، بسیار خوشحال بودم. از خواب که بیدار شدم، تنها یک چیز فکرم را مشغول کرده بود؛ آن هم این بود که تعبیر خوابم چه چیزی خواهد بود؟!! دیری نپایید که سیداحمد مجروح شد و بعد از مدتی بستری شدن در بیمارستان «ایرانمهر» تهران خبر شهادتش را برایم آوردند و خوابم تعبیر شد. (راوی: مادر شهید)
6-در روزهای سرد و سخت مهاباد، بیشتر مواقع او را در حال قرائت قرآن و مطالعة رسالة امام می دیدم. یک روز که در حال مطالعه بود، کنارش رفتم؛ مسائل مربوط به تجارت را می خواند. به او گفتم: سید! مگر می خواهی تاجر شوی که این مسائل را می خوانی؟! گفت: یاد گرفتن این مسائل چه اشکالی دارد؟ گفتم: هیچ اشکالی ندارد. نگاهش را از کتاب گرفت و به من خیره شد و گفت: سعی کنید همیشه مسائلی را که مورد نیازتان است و در طول شبانه روز، با آنها سر و کار دارید، از رسالة امام درآورید و بخوانید. شما مقلّد امام هستید و باید این مسائل را یاد بگیرید. او و شهیدعلی اسدی باهم قرار گذاشته بودند که رساله را بخوانند و در مورد مسائلش، باهم مباحثه کنند؛ برای همین در اوقات فراغت، گرم حرف زدن پیرامون مسائل موجود در رساله می شدند. علی موفق شد تمام رساله را بخواند؛ اما سیدمحمود هنوز چند صفحه به پایانش داشت که شهید شد. (راوی: محمدعربنژاد، دوست و همزرم شهید)
7-شب عملیات، سیداحمد را دیدم. خیلی نورانی شده بود. به او گفتم: سید! نوربالا می زنی؛ تو حتماً شهید می شوی، ما را هم دعا کن. لبخندی بر لب آورد و رفت. او در عملیات، آر.پی.جی زن بود. بعد از چند ساعت نبرد، از ناحیة شکم و سینه به شدت مجروح شد. در حالی که سعی می کرد به حالت سینه خیز به عقب برگردد تا خودش را به بیمارستان صحرایی برساند، در اثر اصابت ترکش خمپاره به پهلو، بر شدت جراحاتش افزوده شد و از هوش رفت. او را به بیمارستانی در اهواز منتقل کردند. بعد از سه روز، به هوش آمد. در آن لحظه من بالای سرش بودم. همین که چشم باز کرد و مرا دید، گفت: از خطّ مقدّم چه خبر؟ بچه ها چه کردند؟ آیا پیروز شدیم؟ به او گفتم: خیالت راحت؛ کرخه کور، آزاد شد و از این پس، کرخه نور نام گرفت. دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و در حالی که چشمانش پر از اشک بودند، گفت: خدایا! شکرت. بعد رو به من کرد و گفت: شما چرا اینجایی؟ من نیازی به ملاحظات ندارم. سریع به منطقه برگرد و به کمک بچه ها بشتاب. (راوی: حاج رستم اسدی، دوست و همرزم شهید)
8-او مجروح شده بود و در بیمارستان ایرانمهر تهران بستری بود. مادر به عیادتش رفت. سیداحمد جراحات زیادی بر تن داشت و قطع نخاع شده بود. فکر می کردیم مادر با دیدن وضع وخیم او، خودش را می بازد؛ اما برخلاف تصور ما، او نه تنها خودش را نباخت، بلکه با تمام وجود، صبوری به خرج داد. روزی که خبر شهادت سیداحمد را برایش آوردند، دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! راضیم به رضای تو؛ خدایا! اگر اسلام با خون فرزندان من احتیاج داشته باشد، حاضرم همه را در راهت فدا کنم و با تمام وجود، افتخار می کنم که آنها شهید شوند. (راوی: خواهر شهید)
9-در عملیاتی که به منظور آزادسازی کرخه نور صورت گرفته بود، مجروح شد. او را به بیمارستانی در اهواز بردند و از آنجا به دلیل شدت جراحات، به بیمارستان ایرانمهر تهران منتقل کردند. وقتی که با پسرم (سیدرضا) به عیادتش رفتیم، برایمان اینگونه تعریف کرد: در شب عملیات، پیروزمندانه جلو رفتیم. با فرارسیدن صبح، من از ناحیة شکم و سینه مجروح شدم. به حالت سینه خیز خودم را به پشت خاکریز رساندم. آنجا چادرهای امدادی بود. سعی کردم به حالت سینه خیز خودم را به چادرهای امدادی برسانم، در همین حین، خمپاره ای در چندقدمی من به زمین نشست و ترکشی به پهلویم اصابت کرد. درد در تمام بدنم پیچید. ناگهان بانوی بزرگواری را کنار خودم دیدم. لیوان آبی به دستم داد و گفت: فرزندم! این آب را بنوش. لیوان آب را که سر کشیدم، از هوش رفتم. وقتی که به هوش آمدم، گفتند: تو الآن سه روز است که در بیمارستانی در اهواز هستی. (راوی: مادر شهید)
10-زمانی که در بیمارستان ایرانمهر تهران بستری بود، دکتر به او گفت: قطع نخاع شده ای. سیداحمد به محض شنیدن این حرف، گفت: خدایا! راضیم به رضای تو؛ اگر خوب شدم، به جبهه می روم و اگر شهید هم شدم، خوشحال و شاکرم. محاصرة آبادان در عملیات ثامن الائمه شکسته شد. بر بالینش رفتم و به او گفتم: سیداحمد! آبادان آزاد شد، امشب مردم به پشت بامها می روند و تکبیر می گویند. از شنیدن این خبر، خیلی خوشحال شد و گفت: هر وقت صدای تکبیر مردم بلند شد، پنجره را باز کن؛ می خواهم صدای آنها را بشنوم. با بلندشدن بانگ تکبیر مردم، پنجره را باز کردم. او به محض شنیدن فریاد «الله اکبر» مردم، دستش را گره کرد و تمام توانش را در حنجره اش جمع کرد و فریاد زد: «الله اکبر…» با سومین تکبیر، صدایش قطع شد. من فکر کردم خسته شده و خوابش برده. از اتاق بیرون رفتم، وضو گرفتم و گوشه ای مشغول خواندن دعای توسل و زیارت عاشورا شدم. وقتی که به اتاق برگشتم، دیدم چند دکتر و پرستار، دور تا دور تختش ایستاده اند؛ سراسیمه خودم را به بالای سرش رساندم. او چشمهایش را بسته بود و در کمال آرامش، خوابیده بود. سومین بانگ تکبیر، آخرین سخنی بود که او قبل از شهادتش بر زبان جاری کرده بود. (راوی: شهیدسیدرضا مهدوی، برادر شهید)
11-حرفة جوشکاری را در کرمان آموخته بود. بعد از پایان خدمت سربازی، به او گفتم: حالا که حرفه ای آموخته ای، در زمین کنارِ خیابان، مغازه ای بساز و مشغول کار شو. قبول کرد و مغازه ساخته شد؛ اما او گرم فعالیتهای انقلابیش بود. بعد از پیروزی انقلاب هم به کادر سپاه پیوست و مجالی برای کار کردن در مغازه، پیدا نکرد. وقتی که به شهادت رسید، تصمیم گرفتم مغازه اش را که بزرگ بود، به مسجد تبدیل کنم. زمینِ کنار مغازه، متعلق به پسرم «سیداکبر» بود. او زمین را به من هدیه کرد و من آنرا به مغازه اضافه کردم و برای ساخت مسجد، اختصاص دادم. سال1361عازم سفر حج شدم. آنجا زیر ناودان طلا، گفتم: خدایا! همانگونه که خودت خواستی، این مغازه و زمین مجاورش به مسجد تبدیل شود، همانگونه هم پول برسان که آن را بسازم. بعد از بازگشت از سفر حج، ساخت و ساز شروع شد و سال 1364 با لطف خدا و نذورات مردم، کار ساخت و ساز به پایان رسید؛ نتیجة کار، مسجدی بزرگ بود که نام «شهدا» را برایش انتخاب کردم. (راوی: مادر شهید)
12-خسته از کار روزانه، سرم را روی بالش گذاشتم و خوابیدم. در عالم خواب، سیداحمد به خانه آمد. بعد از قدم زدن داخل مهمان خانه و اطراف اتاق، رو به من کرد و گفت: مادر! بلا از تو دور باد! بعد، بدون آنکه حرف دیگری بر زبان بیاورد، رفت. فردای آن شب، کپسول گاز آتش گرفت؛ اما کوچکترین صدمه ای به من نرسید و به طور معجزه آسایی از مهلکه، جان سالم به در بردم. (راوی: مادر شهید)
13-بعد از شهادتش، مغازة جوشکاری او و زمین مجاورش را برای ساخت «مسجد شهدا» اختصاص دادم و خیلی زود کار ساخت و ساز آغاز شد. مقداری که کار پیش رفت، به مشکل برخورد کردم. پولی برای ادامة ساخت و ساز در بساط نداشتم و از این موضوع، ناراحت بودم. یک شب در عالم خواب، گوشه ای نشسته بودم و توی فکر بودم که سیداحمد نزدم آمد و مقدار زیادی پول روی دامنم ریخت. سرم را بالا گرفتم تا یک دلِ سیر، تماشایش کنم؛ در حالی که لبخندی بر لب داشت، از من دور شد. بعد از این خواب، از جایی که گمان نمی کردم، پول برایم رسید و کار ساخت و ساز ادامه پیدا کرد. (راوی: مادر شهید)

علیرضا عربنژاد محمد
1-در روزگار قدیم برای پخت نان، از بیابان هیزم می آوردند. علیرضا و یکی از دوستانش که اسم او هم علیرضا (شهید علیرضا عربنژاد فرزند مهدی) بود، برای جمع آوری هیزم به بیابان می رفتند و هر کدام یک کوله هیزم برای خودشان جمع می کردند و بعد از آن، با کمک هم یک کولة هیزم برای پیرزن سیده ای که قادر به جمع کردن هیزم نبود، آماده می کردند و به خانه اش می بردند. آن دو در کمک کردن به دیگران، با هم همکاری می کردند. علیرضا سال 60 شهید شد و دوستش راهش را ادامه داد و پنج ماه بعد، به او پیوست. (راوی: مادر شهید)
2-در بحبوحة پیروزی انقلاب، شبها با جمعی از دوستانش روی کاغذ با خط درشت، شعار مرگ بر شاه را می نوشتند و کاغذها را به تیره های برق نصب می کردند. با فرارسیدن روز، عده ای که شاه دوست و ترسو بودند، آنها را مجبور می کردند که از تیره های برق بالا بروند و کاغذها را پاره کنند؛ غافل از اینکه نصب کاغذها، کار او و دوستانش بوده. او موضوع را برای من تعریف می کرد و می گفت: مادر! اگر آنها هر روز مرا برای پاره کردن شعارها و اعلامیه ها، بالای تیرة برق بفرستند، من خسته و دلسرد نمی شوم و باز هم شعار می نویسم و محکم تر از قبل به در و دیوار و تیره های برق نصب می کنم. (راوی: مادر شهید)
3-عشق به امام در تمام وجودش ریشه دوانده بود. آرزویش دیدن چهرة نورانی امام از نزدیک بود. زمانی که در جبهه به سر می برد، در نامه ای برایم نوشت: مادر! چند روز دیگر، سه ماه حضورم در جبهه به پایان می رسد؛ قرار است در پایان این سه ماه، ما را به دیدار امام ببرند. مادر! من از این بابت خیلی خوشحالم. قبل از آنکه سه ماهش به پایان برسد، به فیض شهادت نائل آمد. (راوی: مادر شهید)
4-تابستان سال 60 بود که برای گذراندن دورة آموزشی، راهی کرمان شد. بعد از پایان دوره و قبل از اعزام به جبهه، نزد دوستان و اقوام رفت و از آنها حلالیت طلبید. شب قبل از اعزامش، به من گفت: مادر! ساعت مچی یکی از اهالی، نزد من است. شما آنرا به او بدهید. گفتم: خیالت راحت باشد، این کار را انجام می دهم. صبح زود از خواب بیدار شد و خودش ساعت را به دست صاحبش رساند. موقع خداحافظی گفت: مادر! ترسیدم شما یادتان برود و حقی بر گردنم بماند. (راوی: مادر شهید)
5-اوایل آبان سال 60 بود. حدود یکماه از عملیات ثامن الائمه (شکست حصر آبادان) گذشته بود. ما در منطقة اروندکنار حضور داشتیم تا خطّ آنجا را حفظ کنیم. چیزی به حلول ماه محرم نمانده بود. قرار بود شبِ اول محرم، همة رزمندگان یکصدا فریاد «الله اکبر» سر دهند. علیرضا به همین منظور، یک بلندگوی دستی تهیه کرد و عصر آخرین روز از ماه ذیحجه، غسل شهادت انجام داد. شب موعود از راه رسید، نماز مغرب و عشاء را بجا آوردیم. به علیرضا گفتم: بیا شام بخوریم.
او با اصرار گفت: شام را بعد از تکبیرگفتن می خوریم. ساعت 9 شب بود، او بلندگوی دستی اش را برداشت و داخل سنگر نگهبانی رفت و با تمام توان فریاد زد: «الله اکبر» با آغاز اولین ندای تکبیر، همه یکصدا فریاد «الله اکبر» سردادیم. عراقی ها که از صدای تکبیر ما به وحشت افتاده بودند، اقدام به تیراندازی کور و بی هدف کردند. من کنار علیرضا بودم، او پشت سرِ هم تکبیر می گفت، ناگهان صدایش قطع شد. اول فکر کردم قصد شوخی کردن با من را دارد. صدایش زدم، جواب نداد. محیط سنگر، تاریک بود. دستم را به سمتش دراز کردم، روی گونیهای شن افتاده بود و خون از بدنش جاری بود. فریاد زدم: بچه ها از سنگر اورژانس کمک بیاورید. ترسیدم تا به امدادگرها خبر دهند، دیر شود. بدن نیمه جانش را روی دوشم انداختم و به سمت سنگر اورژانس راه افتادم. او را داخل آمبولانس گذاشتند تا به بیمارستان طالقانی آبادان ببرند. من هم با او رفتم.
به آنجا که رسیدیم، لباسهایش را قیچی کردند تا او را به اتاق عمل ببرند؛ اما دیگر دیر شده بود؛ چرا که او در اثر اصابت تیر به گردن و نخاع، به آرزوی دیرینه اش رسیده بود؛ آن هم به شکلی که خودش می خواست؛ چرا که در وصیت نامه اش که آن را پنج روز قبل از شهادتش نوشته بود، از خدا خواسته بود که در آخرین لحظات زندگیش، فریاد «الله اکبر» بر زبانش جاری باشد. (راوی: شهید مهدی اسدی، دوست و همرزم شهید)
6-به مناسبت هفتمین روز شهادت علیرضا، مراسم داشتیم. همسایه مان آشپزِ این مراسم بود. هنگام پختن غذای، یکی از خانم ها مسئول ظرف کردن ماست شد. چون کاسه ها بزرگ بودند، او ماست اضافه در آنها ریخته بود؛ به گونه ای که خیلی ها نتوانستند تمام ماست داخل کاسه را بخورند. خانم ها ماستهای اضافه را که داخل یک لگن بودند، تویِ جوی آب ریختند. آشپز که از این ماجرا خبر نداشت، روز بعد به خانة ما آمد و گفت: دیشب علیرضا را در خواب دیدم، او دستم را گرفت و به من گفت: چرا امروز این کار را کردید؟ من که منظورش را نمی دانستم، گفتم: کدام کار را می گویی؟ گفت: امروز، ماست اضافه داخل کاسه ها ریخته بودند؛ همة ماستها خورده نشدند، آنها را داخل لگن ریختند و به آب دادند. این کار، اسراف است؛ چرا این کار را کردید؟ هر غذا و یا چیز دیگری که به نام شهدا آماده می شود، متبرک است؛ تا آخرین ذره اش را استفاده کنید. گفتم: من از ماجرا خبر نداشتم؛ چشم، از این به بعد حواسم هست. از خواب که بیدار شدم، موضوع را از خانمم پرسیدم. او هم تمام حرفهای شهید را تأیید کرد. (راوی: مادر شهید)

مجید اسدی حاج محمد
1-اوایل انقلاب، منافقین در کرمان آشوب و فتنه بپا می کردند و با بچه های سپاه، جهاد و کمیته درگیر می شدند. روز شهادت شهید بهشتی بود. عده ای از منافقین، جلوی استادیوم تختی که قبلاً میدان ولیعصر بود، تجمع کرده بودند و علیه انقلاب شعار می دادند. منافقین با نیروهای انقلابی درگیر شدند و به آنها حمله کردند. مجید که اوضاع را اینگونه دید، با عجله خودش را به تعمیرگاه جهاد که در خیابان شهید قرنی بود، رساند. یک تراکتور، آنجا بود؛ آن را روشن کرد و با سرعت به سمت میدان آمد و به وسیلة آن به منافقین حمله کرد. آنها که به سمت مجید، سنگ و پاره آجر پرتاب می کردند، به فلکه پناه بردند؛ او هم بی درنگ از فلکه بالا رفت، دور ستون و حتی داخل پیاده رو آنها را دنبال کرد و جمعیت شان را متفرق ساخت.
2-ما را به صلة رحم سفارش می کرد و خودش نیز در این مورد، مقیّد بود. می گفت: هر گاه فرصتی به دست آوردید، به اقوام و خویشان سَر بزنید؛ چرا که صلة رحم، باعث خیر و برکت و افزایش رزق و روزی می شود. سعی کنید در همه حال مهربان باشید؛ چرا که خداوند، مهربان است.
3-هر گاه می دید ما سرِ کوچه و خیابان ـ که محل رفت و آمد مردم است ـ نشسته ایم، ناراحت می شد و می گفت: با نشستن سرِ کوچه و خیابان، راه مردم را سَد نکنید؛ به زن و دختر مردم، نگاه نکنید؛ هر گاه زن و یا دختری با شما صحبت می کند که نامحرم است، سرتان را پایین بیندازید و به صورتش نگاه نکنید؛ با نوامیس مردم، به گونه ای رفتار کنید که دوست دارید دیگران با نوامیس شما رفتار کنند.
4-ماه مبارک رمضان، همنشین تیرماه بود و از آسمان، آتش می بارید. تعدادی از بچه های خانوک در تعمیرگاه جهاد کرمان، کار می کردند. محل سکونتشان بالای تعمیرگاه بود. سحر که از راه می رسید، مجید بدون آنکه آنها را بیدار کند، از جایش بلند می شد و برایشان سحری آماده می کرد. آنگاه آنها را با احترام، از خواب بیدار می کرد تا سحری بخورند و روزه بگیرند.
5-در واحد تعمیرگاه جهادسازندگی کرمان کار می کرد. مسئول ماشین آلات جهاد(سردار شهید محمدحسین عربنژاد) که خیلی از او راضی بود، همیشه درباره اش می گفت: مجید، جهادگری واقعی و مخلص است. او به تمام معنا، پیرو حضرت امام(ره) است. در محیط کار، فردی خستگی ناپذیر است. سختی ها و مشکلات در برابر صبر و مقاومت او، خود را سرزنش می کنند. کار در جهاد، برایش شب و روز ندارد. اخلاق نیکویی دارد؛ به گونه ای که همه او را دوست دارند. زمانی که عازم جبهه بود، آقای عربنژاد(سردار شهید محمدحسین عربنژاد،مسئول وقت ماشین آلات جهادسازنگی) از او خواست تا بماند و در جهاد، خدمت کند؛ چون در کارهای فنی، استادکار بود و کارآیی بالایی داشت؛ اما مجید نپذیرفت و گفت: شما می خواهید دَرِ سعادت را به روی من ببندید. حالا که بعد از گذشت 1400 سال، چنین موقعیتی پیش آمد، شما می خواهید مرا از اردوی امام حسین(علیه السلام) بیرون ببرید؛ من باید بروم.
6-اوایل ماه محرم بود، مجید ساکش را بسته و عازم جبهه بود. زمانی که می خواست خداحافظی کند، مادر به او گفت: کاش می ماندی و در مراسم تعزیه، سینه زنی و روضه خوانی شرکت می کردی و بعد از عاشورا می رفتی. او در جواب مادر گفت: الآن زمان جنگ است؛ آنجا میدان واقعی تعزیه و رَجزخوانی برای مبارزطلبیدن است. حالا که در جبهه به ما نیاز دارند، وظیفه داریم برویم و دِینمان را اَدا کنیم.
7-در دوران قبل از انقلاب، به خدمت سربازی فراخوانده شده بود که معاف شد؛ کارت معافی که در دست داشت، معافیت موقت مازاد بر خدمت بود. بعد از انقلاب، زمانی که برای خدمت فراخوانده شد، سر از پا نمی شناخت. به او گفتم: چرا اینقدر برای رفتن عجله داری؟! گفت: مادر! خیال کرده ای هنوز آن رژیم است که دوست نداشته باشم به خدمت بروم؟!! خواست خدا این بود که زنده بمانم و در این دوران، برای امام خدمت کنم. عکس امام را به دیوار زده بود و هر گاه از کنارش رد می شد، به رسم ادب، پایش را بر زمین می کوبید و نظام می داد. در یکی از نامه هایش که از جبهه فرستاده بود، نوشته بود: تا وقتی که جنگ تمام نشود، نمی آییم.تا هر زمانی که امام بگوید، ما در جبهه می مانیم.(راوی؛ حمید اسدی،برادر شهید)
8-جزو اولین نیروهایی بود که از کرمان عازم جبهه شد. برای بدرقه اش، تا کنار ماشین رفتم. موقع خداحافظی، به او گفتم: کاش چند روز دیگر می ماندی و بعد می رفتی.در جوابم گفت: برادر من! امروز ندای هل من ناصر امام حسین(علیه السلام) بر زبان فرزندش، خمینی کبیر جاریست و ما باید به ندایش لبیک بگوییم. این دوران نیز مانند قیام عاشورا به پایان می رسد و اگر بی تفاوت باشیم، چیزی جز افسوس برایمان نمی ماند. چه بسا کسانی بودند که بعد از واقعة عاشورا، آنقدر گریستند تا کور شدند. اگر شهدای کربلا ضرر کردند، ما هم ضرر می کنیم. آنها نه تنها ضرر نکردند، بلکه روز به روز بر عزّت و عظمتشان افزوده شد. جنگِ ما، جنگِ اسلام و کفر است؛ جنگ احد و خیبر و بدر و خندق است. بدان این دوران نیز روزی به پایان می رسد. روزی می آید که پشیمان می شوند آنهایی که به جبهه نرفتند و افسوس می خورند آنهایی که کم به جبهه رفتند و یا به شهادت نرسیدند. یادشان باشد اگر زنده ماندید، دورانی را درک خواهید کرد که هر روز، روزی چندبار این جمله بر زبانتان جاری می شود: خوش به حال شهدا، خوش به حال شهدا.
بعد از جنگ، عده ای راهشان را گم می کنند و نمی دانند باید چه کار بکنند. کمتر رزمنده ای می تواند خودش و ارزشهایی را که در جبهه به دست آورده، حفظ کند و قدر زحماتی را که خودش و دیگران کشیدند، بداند. برادرم! مطمئن باش چنین روزی از راه خواهد رسید .(راوی؛ حمید اسدی،برادر شهید)
9-]یکی از همرزمانش[ گفت: روز قبل از عملیات، کنار چشمه ای بودیم. مجید، سر و صورتش را اصلاح کرد و غسل شهادت انجام داد. عملیات که آغاز شد، عده ای از بسیجی ها در کوه های سرپُل ذهاب به محاصرة دشمن درآمدند. آنها در سینة کوه، پشت یک تکه سنگ بزرگ پناه گرفته بودند. تیربار دشمن که روبرویشان بود، به محض بلندشدن، آنها را می زد. تنها راه چاره، از کار انداختن تیربار بود. مجید برای خاموش کردن تیربار، داوطلب شد. عده ای از رفقایش به او گفتند: این کار را نکن، خطرناک است. او در جوابشان گفت: ما مردِ جنگیم، به اینجا نیامده ایم که بنشینیم و تنها نظاره گر باشیم. او از گوشه ای که دشمن متوجة حضورش نشد، به تیربار نزدیک شد و با آر.پی.جی آنرا خاموش کرد و بچه ها را از محاصره درآورد. زمانی که از کوه پایین می آمدند، او که پشت سرِ همه قرار داشت و آخرین نفر بود، هدف گلولة دشمن قرار گرفت و جامة زیبای شهادت را بر تن کرد. (راوی؛ حمید اسدی،برادر شهید)
10-خبر شهادت مجید در کوی و برزن خانوک پیچیده بود. زمانی که خبر به پدر رسید، گفت: من مطمئن بودم که او به شهادت می رسد. از او پرسیدم: پدرجان! از کجا می دانستی؟! اشک در چشمانش حلقه زد، گفت: چند شب قبل از شهادتش، آقای خامنه ای را در خواب دیدم. ایشان از میان یک بُقچة سبزرنگ، دفتری را بیرون آورد؛ آن را ورق زد و جلوی من گرفت و گفت: «اینجا را امضا کن.» من هم امضا کردم. وقتی که از خواب بیدار شدم، به یقین رسیدم که مجیدم شهید می شود. من در واقع، سند شهادت او را امضا کردم.(راوی؛خواهر شهید)
11-خواهرزاده ام دانشجو بود و در کرمان درس می خواند. به خاطر دارم که یکبار، آخر هفته به خانوک آمد و با شروع هفته، به کرمان رفت. آنجا متوجه شده بود که یک برگه از نوشته های مربوط به دانشگاهش را گم کرده است؛ برگه ای که اگر آنرا نمی یافت، تمام زحماتش هدر می رفت. هر چه جستجو کرد، آنرا نیافت. با دلی شکسته و چشمانی اشکبار، به دایی اش (شهید مجید اسدی) متوسل می شود و خطاب به او می گوید: دایی جان! کمکم کن؛ اگر این برگه را پیدا نکنم، تمام زحماتم به هدر می رود. شب در عالم خواب، مجید به او می گوید: غصه نخور، به خانوک برو؛ تو چند کارتُن کتاب داری که رنگ یکی از آنها با دیگری فرق می کند. داخل همان کارتُن، کتابی هست که جلدش اینگونه است: (مشخصات جلد کتاب را می دهد). برگه ات میان همان کتاب است. خواهرزاده ام به خانوک می آید و همانگونه که شهید گفته بود، برگه اش را میان کتابی که مشخصاتش را در خواب از او گرفته بود، پیدا می کند.(راوی؛ خواهر شهید)
12-زمان انتخابات دوره دوم نامزدهای ریاست جمهوری سال 88 بود. به گلزار شهدا رفته بودم. عده ای دور هم جمع شده بودند و در مورد انتخابات، بحث سیاسی می کردند. کنار تربت مجید نشستم و بعد از خواندن فاتحه، خطاب به او گفتم: هر کسی در مورد انتخابات حرفی می زند، شما به ما بگویید که به کدام سمت برویم. در این اوضاع، تکلیف ما چیست؟! شب در عالم خواب، رهبر معظم انقلاب، امام خامنه ای(مدظله العالی) را دیدم که از مقبرة یکی از سادات جلیل القدر خانوک بیرون آمد؛ در حالی که تمام شهدای خانوک هم پشت سرش بودند. عدة زیادی آنجا جمع شده بودند. مشغول تماشای آنها بودم که مجید از صف شهدا بیرون آمد و جلوی من ایستاد و گفت: برادر من! به حرفهای دیگران توجه نکن، بگذار هر کس هر چه می خواهد، بگوید؛ شما فقط به حرفهای این آقا توجه کنید و دنبال سرِ او بروید. او این حرفها را در حالی می زد که به رهبر اشاره می کرد. معنای تمام حرفهایش این بود که پشتیبان ولایت فقیه باشید و امر او را اطاعت کنید.(راوی؛ حمید اسدی، برادر شهید)

مجید اسدی یدالله
1-هنوز انقلاب کاملاً به پیروزی نرسیده بود. یک روز خواهرش از مدرسه به خانه آمد و گفت: از فردا دخترها باید بدون چادر به مدرسه بروند. مجید وقتی این حرف را شنید، خواهرش و دخترهای دیگر را دور هم جمع کرد و به آنها گفت: هرگز راضی نشوید، چادرتان را از سرتان بردارید. هر چقدر هم به شما اصرار کردند، این کار را نکنید. اگر از شما پرسیدند: چه کسی گفته چادرتان را برندارید؟ اسم مرا ببرید. من از کسی ترسی ندارم، فقط از شما می خواهم که چادرتان را از سرتان برندارید و حجابتان را رعایت کنید. او و جمعی از دوستانش که بعدها به شهادت رسیدند، سَرِ نترسی داشتند. آنها عکس های شاه را از مدرسه ها و دَر و دیوارها پایین می کشیدند و شبانه اعلامیه های امام را داخل خانه های مردم می انداختند. (راوی؛ مادر شهید)
2-مجید که چند سال قبل از پیروزی انقلاب، توسط پدرش از جنایات و خیانتهای رژیم پهلوی باخبر شده بود، گاهی در مدرسه از انزجارش نسبت به رژیم شاه برایم حرف می زد. او با نفرت و غیظ به اشعاری که در مدح خاندان پهلوی بر دیوار سالن مدرسه نوشته بودند، نگاه می کرد و دنبال راهی بود که آنها را از دیوارهای سالن، پاک کند. یک روز به من گفت: روز پنجشنبه، قبل از خارج شدن از مدرسه، پنجرة کلاس را باز بگذار. همانگونه که او گفته بود، عمل کردم. روز جمعه، دنبالم آمد. مقداری روغن سیاه برداشتیم و به سمت مدرسه رفتیم. از طریق پنجره ای که باز گذاشته بودم، خودمان را به سالن مدرسه رسانیدم و روغن سیاه روی اشعاری که بر دیوار نوشته شده بودند، کشیدیم. روز بعد، مأموران ساواک به مدرسه آمدند تا عامل این کار را شناسایی و دستگیر کنند؛ اما چیزی عایدشان نشد. بعد از مدتی، سالن مدرسه را سفید کردند و مجدداً بر دیوارش در مدح شاه، اشعاری نوشتند.دوباره طبق نقشة مجید، با همان ترفند قبلی وارد مدرسه شدیم و نوشته ها را با روغن سیاه از بین بردیم. این کار ما، چندبار تکرار شد.به خاطر دارم سال 57 در روزهای پرالتهاب قبل از انقلاب، در کرمان درس می خواندیم. یک شب باهم مخفیانه به وسیلة کوکتل مولوتوف، بانک ملی واقع در خیابان شهاب را به آتش کشیدیم و بعد از آن، تابلوی مؤسسة بازرگانی کرمان را آتش زدیم و به دنبال آن، به از بین بردن مراکز فساد پرداختیم. در روز 24 مهر 57 که مسجد جامع کرمان توسط کولیها و عناصر رژیم، به آتش کشیده شد، آنجا حضور داشتیم. چوبهایی دست کولیها بود که سرشان میخ کوبیده بودند و آنها را با بیرحمی تمام، روی شانة خانم ها می زدند و بدین وسیله، چادر از سرشان برمی داشتند. مجید وقتی که این صحنه ها را دید، گفت: بیا تا به خانم ها کمک کنیم. باعجله به شبستان مسجد، در قسمت خانم ها رفتیم. دو عدد جاکفشی بزرگ، آنجا بود؛ آنها را پشت در گذاشتیم تا مأموران و کولیها نتوانند داخل شبستان بیایند. مجید به من گفت: خودت را به پشت بام برسان و ببین مسجد از کدام قسمت به خیابان قدمگاه راه دارد. از یک سوراخ، خودم را به پشت بام مسجد رساندم و بعد از بررسی کردن، گفتم: یک قسمت از دیوار، توسط یک تیغه به خیابان قدمگاه راه دارد. با پیچ گوشتی، تیغه را کندیم و خانم ها توانستند فرار کنند)راوی؛ علی اسدی محمود، دوست و همرزم شهید)
3-چیزی به پیروزی انقلاب نمانده بود. شبها بعد از نماز مغرب و عشاء، در مسجد جوادالائمه(علیه السلام) خانوک، زیر نور چراغِ تور جلسة روانخوانی قرآن داشتیم. مجید، مربی ما بود و اشکالاتمان را برطرف می کرد. او در جلسه علاوه بر قرآن خواندن، ما را نصیحت می کرد و می گفت: سعی کنید تا آنجا که می توانید از کارهای بد و عادتهای زشت، بر حذر باشید و آنها را از وجودتان پاک کنید. (راوی؛ مهدی منصوری، دوست شهید)
4-هنرجوی سال دوم هنرستان اقبال کرمان بودیم که غائلة کردستان پیش آمد. یک روز، مجید به من گفت: علی! شنیده ای که امام فرموده در کردستان، نیاز به نیرو است و جوانهایی که می توانند، به یگانهای آموزشی مراجعه کنند تا بعد از آموزش، راهی خدمت سربازی شوند؟ بیا ما هم خودمان را برای خدمت سربازی معرفی کنیم. گفتم: ما که هنوز به سنّ خدمت نرسیده ایم، قبول نمی کنند. گفت: قبول می کنند، بیا برویم. باهم خودمان را معرفی کردیم و دورة آموزشی را در پادگان (05) کرمان آغاز کردیم. بعد از پایان دورة آموزشی، مسئول تقسیم گفت: برای تعیین محل خدمت، قرعه کشی می کنیم؛ فقط کسانی که می خواهند به کردستان بروند، بدون قرعه کشی می توانند عازم شوند.مجید بلافاصله بلند شد و گفت: من می خواهم بدون قرعه، به کردستان بروم. به دنبال این حرکت مجید، تعداد دیگری از بچه های خانوک برای گذراندن خدمت سربازی خود در کردستان، اعلام آمادگی کردند. به این ترتیب، به عنوان سرباز ارتش، جمعی گروهان ضربت از گردان 187 پیادة لشکر 28 کردستان، راهی خدمت شدیم و در مقرّ باشگاه افسران مستقر گشتیم. مدتی از خدمت سربازیمان گذشته بود که باشگاه افسران، توسط گروهکهای ضدّانقلاب محاصره شد؛ محاصره ای که 40 روز به طول انجامید. به خاطر دارم که دور تا دور باشگاه، به حالت هلال و برج مانند بود. مجید در طی این 40 روز، یک کلاه آهنی دستم می داد و می گفت: آن را کمی بالا بگیر؛ به گونه ای که دشمن ببیند. سپس خودش با دوربین، بیرون باشگاه را می پایید و می گفت: کمی کلاه را تکان بده؛ نترس؛ اگر تیراندازی کردند، گلوله به کلاه می خورد، نه به دست تو. فقط بعد از اینکه آنها چند گلوله شلیک کردند، کلاه را گوشه ای پرت کن تا آنها گول بخورند و فکر کنند سربازی را زده اند.او با همین حربه، حدود 40 تا 50 نفر از ضدّانقلاب را از پای درآور )راوی؛ علی اسدی محمود، دوست و همرزم شهید)
5-امام را عاشقانه دوست داشت. هر گاه تلویزیون، سخنرانی امام را پخش می کرد، جذب چهرة نورانی ایشان می شد و با جان و دل، به سخنانش گوش فرامی داد. همیشه می گفت: راه امام را ادامه دهید. به قرآن، انس زیادی داشت. بیشتر مواقع مشغول قرائت آن بود و به ما می گفت: قرآن بخوانید و دستوراتش را در زندگیتان پیاده کنید. (راوی؛ حمید اسدی،برادر شهید)
6-مجید سرباز بود که علی اسدی(دوستش) به شهادت رسید. زمانی که با تأسف و تأثر، خبر شهادت علی را به او دادیم، گفت: چرا اینگونه در مورد شهادت علی صحبت می کنید؟ شهادت، تأسف خوردن ندارد. خوش به حالش که لیاقت داشت و چنین افتخاری نصیبش شد.هرگز از خاطرم نمی رود روزی را که محمود انصاری به شهادت رسید. ما در خانه بودیم که مجید، خبر شهادت او را برایم آورد. من به محض شنیدن خبر، شوکه شدم و با ناراحتی زیاد، دستم را محکم بر پایم زدم و گفتم: ای وای! ای وای! … مجید به من گفت: برادر من! چرا می گویی ای وای!؟ محمود، نه تصادف کرده و نه با مرگ طبیعی از دنیا رفته؛ او شهید شده، شهید. خوش به سعادتش که با شهادتش باعث افتخار و سربلندی خودش و ما شد. (راوی؛ حمید اسدی،برادر شهید)
7-به منظور انجام مأموریتی، عازم سقز شدیم. آنجا شنیدیم که یکی از بچه های اهل تسنّن که عضو گروه پیشمرگان کُرد بود، به شهادت رسیده و مادرش در فراق او ـ که سومین شهید خانواده است ـ خیلی بی تابی می کند. مجید با وجود آنکه خانوادة آنها را نمی شناخت، به من گفت: می آیی تا با هم به خانة شهید خضری پور برویم و سری به مادرش بزنیم؟ قبول کردم. با هم به روستای همّت آباد که محلّ زندگی آنها بود، رفتیم و خانة مادر شهید را پیدا کردیم. وارد خانه شدیم. نوار قرآن، روشن بود. اجازه گرفتیم و وارد اتاق شدیم. پدر شهید، حدود 70 سال سن داشت و کنارش پیرزنی بود که رنگ به صورت نداشت و چشمانش به گودی نشسته بود. دخترش می گفت: چند روز است که مادرم لب به غذا نزده. مجید رو به مادر شهید کرد و گفت: مادر! من از همرزمان پسرِ شما هستم. اگر امکان دارد، چند لحظه به حرفهایم گوش بدهید. مادر شهید به یک اتاق دیگر رفت، مجید هم یک قرآن برداشت و به آن اتاق رفت، تا با استناد به آیات الهی، با مادر شهید صحبت کند.من روی صحن خانه نشسته بودم که در کمال ناباوری دیدم مادر شهید که تا چند لحظه پیش توان بلندشدن از جایش را نداشت، سینی به دست نزدم آمد و به من چای تعارف کرد. او که چند روز لب به غذا نزده بود، مشغول خوردن چای شد؛ در حالی که دائم برای مجید، دعای خیر می کرد. نمی دانستم مجید به او چه گفته بود که دلش آرام شده بود؛ اما این اتفاق برای من، دور از انتظار نبود؛ چرا که هر گاه بچه ها غمگین و ناراحت می شدند، مجید آنچنان با منطق و زیبا برایشان حرف می زد که تمام غمهایشان را فراموش می کردند. سخنانش آرامش بخش و دلنشین بودند. پاکی و صداقتش، به همه ثابت شده بود؛ برای همین، بودجة یک گروهان 90 نفره را دستش داده بودند و او مسئول خرید موادغذایی و دیگر مایحتاج این گروه بود.(راوی؛ علی اسدی محمود، دوست و همرزم شهید)
8-برای اولین بار، در ارتفاعات ملخ خور مریوان با او آشنا شدم. اخلاق نیکویی داشت. هر گاه کسی برای اولین بار با او برخورد می کرد و مورد لطف و مهربانیش قرار می گرفت، احساس می کرد سالهاست او را می شناسد.هر روز برای آوردن آب از چشمه، مجبور بودیم چند کیلومتر در تیررس دشمن، از کوه پایین بیاییم و با زحمت زیاد، برای وضوگرفتن و آشامیدن، آب را بالا ببریم. بیشتر مواقع، مجید صبح زود از خواب بیدار می شد و بعد از ادای نماز، تمام خطرات را به جان می خرید و از کوه پایین می رفت و آب می آورد. او که به دنبال راحتی و آسایش دیگران بود، غذای همرزمانش را هم درست می کرد. (راوی؛ علی خواجویی، همرزم شهید)
9-در زمان خدمت سربازی، یک ستون نظامی را به بانه بردیم. مسئولیت ما به عنوان اعضای گروه ضربت، تأمین امنیت این گروه بود. وقتی به آنجا رسیدیم، باخبر شدیم که تعدادی از بچه های سپاه، برای مأموریت به تپه های قوچ سلطان رفته اند و هنوز برنگشته اند. قرار بر این شد که ما به آنجا برویم و اوضاع را بررسی کنیم.دو گروه دوازده نفره از سمت راست تپه، دو گروه دوازده نفره از سمت چپ تپه و شش نفر از فرماندهان از قسمت وسط حرکت کردند. مجید جزو اولین نفراتی بود که بالای تپه رسید. معلوم شد، بچه های سپاه به خاطر آتش تیربار دشمن، زمین گیر شده اند.مجید با آر.پی.جی تیربار دشمن را نشانه گرفت و آنرا خاموش کرد. به این ترتیب، بچه ها از مهلکه جان سالم به در بردند و تپه بعد از پاکسازی، به عنوان محور سپاه انتخاب شد.(راوی؛ علی اسدی محمود، دوست و همرزم شهید)
10-عملیاتی مشترک بین سپاه و ارتش در منطقة عمومی مریوان در شرف وقوع بود؛ عملیاتی که قرار بود در خاک دشمن انجام گیرد. بعد از دیدن آموزشهای اولیه، تقسیم بندی صورت گرفت. مجید به اتفاق عده ای از بچه های سپاه، در گروهی که خط اصلی در دستشان بود، قرار گرفتند و من در گروه دیگری قرار گرفتم.قبل از شروع عملیات، بچه ها که از استانهای مختلف کشور بودند، مشغول نوشتن وصیت نامه شدند. من و او هم که کرمانی بودیم، کنار هم نشستیم و مشغول نوشتن وصیت نامه شدیم. آن روز با هم قرار گذاشتیم که هر کدام از ما لیاقت شهادت پیدا کرد، دیگری زحمت خبرکردن خانواده اش را متحمل شود.عملیات آغاز شد و من و او، دیگر همدیگر را ندیدم. در این عملیات، باید از ارتفاعاتی عبور می کردیم که مملو از برف بودند. شرایط خیلی سختی پیش آمده بود؛ حتی مهمّات را به وسیلة قاطر به ما می رساندند. با تمام این سختی ها، ارتفاعات را طی کردیم و عملیات آغاز شد. ساعت از یازده شب گذشته بود که برگشتیم. به علت خستگی زیاد، خوابیدم. صبح که از خواب بیدار شدم، سراغ مجید را از بچه های سپاه گرفتم. آنها گفتند: مجید در خط، درست در نقطه ای قرار داشت که در تیررس کامل دشمن بود و به شهادت رسید. امکانِ آوردن جنازه اش به عقب، وجود نداشت.چند شب بعد، برای آوردن جنازه ها رفتیم؛ اما موفق نشدیم؛ چون دشمن، پاتک زده بود و منطقه به تصرفش درآمده بود. جنازة مجید در محل شهادتش، در دلِ ارتفاعات ماند تا شب و روز مادرش با چشم انتظاری سپری شود؛ انتظاری که هنوز به پایان نرسیده است. (راوی؛ علی خواجویی، همرزم شهید)
11-دو ماه تا پایان خدمتمان باقی مانده بود. اواخر سال 60 نیروهای لشکر 28 کردستان، در مریوان مستقر بودند. یک روز به مجید گفتم: بیا در این دو ماه باقی مانده، از گردان 187 در مریوان جدا شویم و به مقرّ اصلی خودمان برویم تا کارهای پایان خدمتمان را انجام دهیم.مجید که شنیده بود قرار است با ادغام شدن بچه های ارتش و سپاه، عملیاتی به نام «محمد رسول الله(صلی الله علیه و آله)» صورت بگیرد، خواستة مرا نپذیرفت. او که عزمش را جزم کرده بود تا در این عملیات شرکت کند، وصیت نامه اش را نوشت و در پاسگاه برون مرزی، در مریوان گذاشت و بدون من، در عملیات شرکت کرد و شهید شد؛ اما اثری از جسدش پیدا نشد. وقتی که خبر شهادتش را شنیدم، بلافاصه به مریوان رفتم و از جانشین فرماندة این عملیات، نحوة شهادت مجید را سؤال کردم. او گفت: هدف بچه ها در این عملیات، بیرون آوردن تپه ها از دست دشمن بود. آنها موفق شدند هفت تپه را بگیرند. مجید روی تپة هفتم، در اثر اصابت گلولة آر.پی.جی به شهادت رسید. بدنش ذره ذره شده بود و هیچ اثری از آن باقی نمانده بود.ساک مجید را تحویل گرفتم و به خانوک آوردم. خجالت زده و شرمنده، راهی خانة مجید شدم. وقتی با پدر او روبرو شدم، بغض گلویم را گرفته بود. پدرش، تنها در خانه پشت دار قالی نشسته بود؛ نگاهی به من که ساک مجید در دستم بود، کرد و گفت: مجید شهید شده؟ دیگر نتوانستم جلوی خودم را بگیرم، زدم زیر گریه. او از پشت دار قالی بیرون آمد، مرا در بغل گرفت، بوسید و گفت: مجید، شهید شده؛ تو که هستی؛ اگر او نیست، تو که هستی؛ من خودم می دانستم او شهید شده؛ چند شب پیش، خوابش را دیدم؛ در حالی که لباسی سفید و نورانی به تن داشت، نزدم آمد و گفت: بابا! حلالم کن. (راوی؛ علی اسدی محمود، دوست و همرزم شهید)
12-خبر شهادت مجید در همه جا پیچیده بود؛ اما اثری از جنازه اش نبود. زمانی که مردم برای دلداری دادن و ابراز همدردی به خانه ام می آمدند و تسلیت می گفتند، من عاشقانه به عکس امام خیره می شدم و در جوابشان می گفتم: فدای یک تارِ موی رهبرش. تمام دلخوشیم این بوده و هست که مجید، امرِ امام زمانش را اطاعت کرد و جانش را فدای اسلام کرد. تمام دلخوشی من، لبخند رضایت امام بود.(راوی؛ مادر شهید)
13-چندی پیش، در مدرسه پای دخترم از ناحیة قوزک دچار شکستگی شد؛ شکستگی ای که ما در ابتدا آن را جزئی و ساده می انگاشتیم؛ اما وقتی از محل شکستگی عکس هسته ای گرفتیم، دکتر تشخیص داد در مغز ساق پایش، توده ای وجود دارد. این موضوع به شدت ما را نگران کرد. به عنوانِ یک پدر، شب و روز نداشتم و کارم اشک ریختن بود. برای شفای دخترم، دست به دامن مجید شدم و حتی به دخترم هم گفتم: عزیزم! به عکس عمو نگاه کن و از او بخواه شفایت دهد. عمل جراحی روی پای دخترم انجام شد و آزمایشات لازم گرفته شد. ده روز طول کشید تا جواب آزمایشات آماده شد. در طیّ این ده روز، خواب و خوراک نداشتم. دائم با مجید حرف می زدم و از او شفای بچه ام را می خواستم. وقتی دکتر جواب آزمایش را دید، با شگفتی گفت: انگار معجزه ای رخ داده است؛ دیگر چیزی به اسم توده در ساق پای این بچه وجود ندارد و مشکل، رفع شده است. با تمام وجود، اشک شوق ریختم و خدا را شکر کردم.(راوی؛ روح الله اسدی، برادر شهید)

اکبر حسن پور محمد
1-در تکیة روستا، مراسم تعزیه خوانی بود. من هم به آنجا رفتم. آن زمان، اکبر طفلی شیرخواره، بیشتر نبود. مردی که نقش امام حسین(علیه السلام) را بازی می کرد، زمانی که به تعزیة حضرت علی اصغر(علیه السلام) رسید، نگاهی میان جمعیت کرد و کودک شیرخواره مرا گرفت و روی دستهایش بلند کرد. پسر کوچک من که بازیگر نقش علی اصغر(علیه السلام) شده بود، پشتِ سرِ هم می خندید. خانمی که بغل دست من نشسته بود، دَمِ گوشم گفت: هر کس نقش علی اصغر را بازی کند، عمرش کوتاه می شود. در حالی که به فرزند دلبندم نگاه می کردم، گفتم: جان ناقابل پسرِ من، فدای یک تارِ موی امام حسین(علیه السلام) و فرزندش. مگر خون فرزندِ من از خون فرزند امام حسین(علیه السلام) رنگین تر است؟(راوی، مادر شهید)
2-اکبر، احترام زیادی برای معلمانش قائل بود. یکی از معلمان دورة راهنمایی با خانواده اش در همسایگی ما بود. اکبر بیشتر مواقع در خرید مواد غذایی و نفت، کمک حالشان بود. همیشه به ما می گفت: معلم، حقّ بزرگی بر گردنم دارد؛ او و خانواده اش اینجا غریبه اند، باید کاری کنیم که لحظات برایشان به سختی نگذرد. (راوی، مادر شهید)
3-باغی داشتیم که هر وقت، فصل برداشت میوه هایش می رسید، اکبر از آنها به فقرا می داد و ما را نیز به یادکردن فقرا سفارش می کرد. هر گاه در خانوک با مستمندی روبرو می شد، به او آب و غذا و جایی برای استراحت می داد. به خاطر دارم یک روز نزدیک خانة خودمان، فقیری به او گفته بود: خسته ام، آیا جایی را سراغ داری تا بتوانم چند لحظه آنجا استراحت کنم؟ اکبر به خانة خودمان اشاره می کند و می گوید: بیا با هم به این خانه برویم و از صاحبش سؤال کنیم. من در خانه بودم که او با آن فرد فقیر به خانه آمد و من موافقت کردم که او در خانه ام استراحت کند. آن فرد، وقتی فهمید که اکبر هم یکی از اعضای آن خانه است، خطاب به او گفت: خانة خودتان را به من نشان دادی و چیزی نگفتی؟! او در جوابش گفت: ترسیدم مادرم موافقت نکند، آن وقت من خجالت زده و شرمندة شما شوم. (راوی، مادر شهید)
4-مدتی بود که به یک مغازة جوشکاری می رفت و به عنوان شاگرد، آنجا کار می کرد. حقوقی که می گرفت، کم بود. یک روز به او گفتم: چرا اعتراض نمی کنی تا حقوقت بیشتر شود؟! گفت: هر چه صاحب کارم به من بدهد، قبول دارم. کسی که تازه کار است و برای آموختن حرفه ای سرِ کار رفته، بیشتر از این حقّش نیست و باید به آنچه که می گیرد، قانع باشد و قبل از هر چیز، دنبال آموختن فنون کار باشد. (راوی، مادر شهید)
5-زمانی که دوران آموزشی را می گذراند. یک روز به خانه آمد؛ در حالی که قاب عکسی از خودش در دستش بود، به چشمانش که در میان قاب می خندیدند، خیره شدم و گفتم: پسرم! خیلی خوشگل شده ای، حتماً شهید می شوی. لبخندی بر لبانش نقش بست، گفت: جانم فدای یک تارِ موی علی اکبر امام حسین(علیه السلام) (راوی، پدر شهید)
6-در پادگان قدس کرمان، آموزش می دیدیم؛ آموزشهایی سخت و فشرده. هر روز با بلند شدن صدای اذان، آموزش تمام می شد و همه آمادة رفتن به نماز جماعت می شدند. بعد از پایان نماز، کلاس آموزشهای عقیدتی برگزار می شد. عده ای می ماندند و در کلاس شرکت می کردند و عده ای هم ترجیح می دادند استراحت کنند تا برای آموزشهای نظامی در شیفت عصر، آماده شوند. اکبر از جمله کسانی بود که مقیّد به شرکت در این کلاسها بودند. او از خواب و استراحتش می زد و می گفت: من باید حتماً در کلاس آموزش عقیدتی شرکت کنم. (راوی: محمد(اکبر) رشیدی، دوست و همرزم شهید)
7-یکی از دوستان همرزمش می گفت: توی منطقه، هر روز غسل شهادت می کرد. یکبار به او گفتیم: چه خبر است؟ چرا هر روز غسل انجام می دهی؟ در جوابمان گفت: شهادت، انسانِ پاک می طلبد. باید برای شهادت، آماده بود. روزهای آخر، دائم این جمله را با خودش زمزمه می کرد: جبهة کرخه نور، شهید اکبر حسن پور. ما می خندیدیم و می گفتیم: برو بابا! تو توی این سنگر مانده ای و شهید نمی شوی، او می گفت: من، چشم انتظار شهادتم و کنار همین سنگر، شهید خواهم شد. دیری نپایید که حرفش، واقعیت پیدا کرد و او کنار سنگر، در حال وضوگرفتن به دیدار خدا شتافت. (راوی: مادرشهید)
8-یک روز در مهدیة لشکر در اهواز، مشغول خواندن نماز جماعت بودیم. بعد از پایان نماز، فردی که پشت سرِ اکبر بود، به شانه اش زد و مطلبی را به او گفت: اکبر هم بلافاصله او را بوسید و گفت: از شما ممنونم که اشکالم را به من تذکر دادید و مطلبی را به من آموختید. من که کنجکاو شده بودم موضوع را بدانم، به اکبر گفتم: جریان چیست؟ آن بندة خدا به تو چه گفت؟! اکبر گفت: در حین نماز، قیام متصل به رکوع را انجام ندادم؛ آن بندة خدا هم متوجه شد و به من تذکر داد و من هم از او تشکر کردم. باورم نمی شد؛ بعضی ها وقتی اشتباهشان را به آنها متذکر می شویم، ناراحت می شوند؛ اما او نه تنها ناراحت نشد، بلکه طرف را بوسید و از او تشکر کرد. (راوی: محمد(اکبر) رشیدی، دوست و همرزم شهید)
9-من و او دنبال راه چاره ای بودیم تا بتوانیم به جبهه برویم؛ چون سنمان کم بود، ما را نمی بردند. بالاخره با دست بردن در شناسنامه و کم کردن تاریخ تولدمان، عازم جبهه شدیم. پدر من و چند نفر دیگر هم، همزمان با ما اعزام شدند. با هم به منطقة کرخه نور رفتیم. یک روز عصر، نزدیک غروب آفتاب، اکبر به سنگر ما آمد و گفت: می خواهم فردا به شهر بروم، شما چیزی احتیاج ندارید تا برایتان تهیه کنم؟ گفتم: نه. او رفت و بعد از نیم ساعت، دوباره آمد و گفت: قرار است فردا به شهر بروم، آمدم خداحافظی کنم!!! گفتم: ای بابا! تو که نیم ساعت پیش، خداحافظی کردی! چه خبره؟! گفت: حالا مگه چی شده؟ مگه ایراد داره، آدم دوبار، خداحافظی کنه؟! او رفت و بعد از چند لحظه، مجدداً کنار سنگر آمد و در حالی که می خندید، گفت: این دفعه آمده ام تا با پدرت خداحافظی کنم، نه با تو!!! با بلند شدن صدای اذان، آستینهایش را بالا زد تا وضو بگیرد. در حین وضو گرفتن بود که سه گلولة خمپاره، همزمان با هم به صورت مثلثی در فاصله ای نزدیک به او، به زمین نشستند و دست راست و نیمی از صورتش را بردند. او در حالی که در جویی از خون وضو ساخته بود، در شب شهادت امام حسن عسکری(علیه السلام) دعوت حق را لبیک گفت؛ انگار خبر داشت که قرار است خیلی زود از جمع ما برود؛ برای همین، دائم می آمد و خداحافظی می کرد. در واقع، آن صحنه ها آخرین خداحافظی های او بود و ما نمی دانستیم. (راوی: حسین منصوری، دوست و همرزم شهید)
10-وقتی که اکبر شهید شد، جنازه اش را به سپاه کرمان آوردند. ترکش به سرش خورده بود و نیمی از صورتش را برده بود. خانواده اش برای دیدارِ آخر و وداع با او آمدند. پدرش نگاهی به سر تا پای او که آرام، میانِ تابوت خوابیده بود، کرد و دستهایش را به سوی آسمان بلند نمود و در حالی که چشمانش لبریز از اشک بود، گفت: خدایا! این قربانی را از من قبول کن. (راوی: حسن اسدی، دوست شهید)
11-جنازه اش را که آوردند، خدا چنان قدرتی به من داد که سه بار، بالای سرش رفتم و او را نگاه کردم. توی این سه بار، دائم داخل تابوت دنبال چیزی می گشتم. پسرم که متوجه شده بود، گفت: مادر! دنبال چی می گردی؟ یکبار دیگر، داخل تابوت را نگاه کردم و گفتم: دست راستش کجاست؟ پسرم گفت: مادرجان! دست راستش فدای حضرت عباس(علیه السلام) شده. تنها حرفی که بر زبان آوردم، این بود: خدا را شکر.(راوی، مادر شهید)

احمد عربپور مختار
1-نُه ساله بود كه به پشت بام مي رفت و اذان مي گفت، صداي زيبايي داشت. خانم خياطي بود كه در همسايگي ما زندگي مي كرد. او كه آواي دل نشين اذان را از حنجره ي احمد، شنيده بود و از صدايش خوشش آمده بود براي او پالتوي كوچكي دوخته بود تا او را به اذان گفتن تشويق كند.احمد هميشه به ما خواندن قرآن را توصيه مي كرد. او قرآن را جلوي ما باز مي كرد و مي گفت: شما بخوانيد من اشكالهايتان را مي گيرم. خودش زماني كه شش ساله بود، به مكتب رفته و خواندن قرآن را آموخته بود. (راوی، خواهر شهید)
2-احمد در كرمان، درس مي خواند يك روز كه به خانوك آمده بود، قبل از رفتن به كرمان گفت: بابا! من بعضي شبها دير به خانه مي آيم و چون نانوايي بسته است، نمي توانم نان بگيرم. مقداري آرد به من بدهيد تا هر وقت، دير آمدم و نان نداشتم، خودم خمير كنم و نان بپزم. مقداري آرد به او دادم، روانه ي كرمان شد. بعد از مدتي كه به خانوك آمده بود به او گفتم: اگر آردهايت را تمام كرده اي بگو تا دوباره به تو بدهم. گفت: بله، تمام شدند؛ اما خودم از آنها استفاده نكردم. گفتم: پس چه كارشان كردي؟!! گفت: يك روز دَمِ غروب براي گرفتن نان به نانوايي رفته بودم. پيرمرد فقيري، كنار نانوايي ايستاده بود و نان مي خواست و چون پول نداشت به او نان نمي دادند. گرسنگي آن قدر به او فشار آورده بود كه مي گفت: نانهاي دو ريزتان را به من بدهيد تا امشب را به صبح برسانم. كسي به او توجه نكرد. پيرمرد در حالي كه اشك مي ريخت، رفت، من هم دنبال سرش راه افتادم و او را تا خانه اش تعقيب كردم. وقتي پيرمرد به خانه اش رفت، من هم به خانه رفتم، خمير كردم و چند نان پتير پختم. نانها را برداشتم و به خانه ي پيرمرد بردم. دَرِ خانه اش را به صدا درآوردم. او دَر را به رويم باز كرد، نانها را به او دادم. پيرمرد اصرار مي كرد تا بداند من چه كسي هستم، اما من خودم را معرفي نكردم. گفتم: كار خوبي كردي، پسرم! اگر جاي ديگري هم كسي از تو كمك خواست، یاریش كن و مشكلش را برطرف کن. (راوی، پدر شهید)
3-گاهي وقتها لباس تازه اي مي خريد. بعد از چند روز كه با او روبرو مي شديم در كمال تعجب مي ديديم كه لباسي كهنه بر تن دارد؛ در حالي كه چند روز پيش، لباس نو خريده بود. هر وقت به او مي گفتيم: لباسي را كه تازه خريده بودي چه كار كردي؟ در جوابمان مي گفت: آن لباس را با دوستم عوض كردم؛ چون رنگش به من نمي آمد. مي دانستيم كه لباس را به كسي كه نياز داشته بخشيده و به ما اين گونه مي گويد. بارها شاهد اين كارش بوديم. تا لحظه ي شهادت لباس نو بر تن نكرد. پدرم در كرمان، خانه اي داشت كه احمد براي خواندن درس در آن، ساكن بود. بچه هايي كه براي ادامه ي تحصيل از خانوك به كرمان مي رفتند و جايي براي سكونت نداشتند و از نظر مالي در مضيقه بودند و توانايي اجاره كردن جايي براي ماندن را نداشتند نزد احمد مي ماندند. خودش به آنها پيشنهاد مي داد كه نزدش بمانند. حتي كليد خانه را به آنها داده بود كه دچار مشكل نشوند و راحت باشند. تمام عمر با بركت، اما كوتاه او صرف خدمت به ديگران شد.(راوی، خواهر شهید)
4-در بحبوحه ي پيروزي انقلاب، با احمد و جمعي از دوستان، براي انجام كاري، روانه ي بندر عباس شديم. در بين راه، راننده ي اتوبوس، نوار ترانه را روشن كرد. به محض روشن شدن نوار، احمد از جايش بلند شد و اعتراض كرد. راننده زير بار نرفت و نوار را خاموش نكرد، احمد، سر حرفش ماند و آن قدر اعتراض كرد كه راننده مجبور شد نوار را خاموش كند. وسط راه براي صرف غذا كنار يك كافه پياده شديم. كافه دار هم نوار ترانه روشن كرده بود، احمد آنجا هم به كافه دار، اعتراض كرد و از او خواست تا نوار ترانه را خاموش كند؛ اما او زير بار نرفت و با احمد، درگير شد، احمد هم مغازه اش را به هم ريخت و او مجبور شد نوار را خاموش كند. يكي از مأموران ساواك كه داخل ماشين بود، تمام كارهاي ما را زير نظر داشت، زماني كه به بندرعباس رسيديم، همه ي آنچه را كه اتفاق افتاده بود، گزارش داده بود. آنجا ما را دستگير كردند و به شهرباني بردند. وقتي كه در بازجويي ها چيزي دستگيرشان نشد بعد از يك شبانه روز، ما را آزاد كردند. (راوي: اصغر اسدي، دوست و شوهر خواهر شهيد)
5-در بحبوحه ي سرنگوني رژيم پهلوي، زماني كه تب انقلاب، بيشتر مردم را فرا گرفته بود، احمد بعضي از شبها، دير به خانه مي آمد. وقتي به او مي گفتم: تا اين ساعت، كجا بودي؟ زمانه ي بدي شده، بايد مواظب باشي. در جوابم مي گفت: مادر جان! نگران نباش، به زودي مي فهمي كجا مي روم و چه مي كنم!!! طولي نكشيد كه فهميدم با دوستانش شبانه اعلاميه هاي امام (ره) را پخش مي كردند و بعضي از مراكز فساد و مشروب فروشي را در كرمان به آتش مي كشيدند. (راوی، مادر شهید)
6-براي دومين بار، عازم جبهه بود. به او گفتم: خواهر و برادرهايت كوچكند، من هم دست تنهايم؛ بمان و به من، كمك كن. گفت: چشم، من نمي روم، فقط شما به اين سؤالم جواب بدهيد. پدر جان! آن زمان كه شاه به امام گفت: سربازانت كجايند؟ و امام گفت: سربازان من در گهواره اند، مگر ما آن زمان طفلي شيرخواره نبوديم؟ گفتم: بله، شما آن زمان، طفلي شيرخواره بيشتر نبوديد. گفت: پدرم! ما حالا شيرمان را خورده ايم و بزرگ شده ايم، ما سربازان اماميم و مي خواهيم به جبهه برويم. باز هم به رفتنش رضايت ندادم. وقتي كه ديد، من قانع نشدم، گفت: پدر جان! شما حاضري يك، كار را انجام دهي؟ گفتم: چه كاري؟ گفت: تصور كن، قيامت شده، همه از قبرها بيرون آمده اند و آماده ي حسابرسي شده اند. آنجا خانواده ي شهدا هم هستند، يكي از آنها مي گويد: من يك فرزند براي اسلام داده ام و يكي ديگر مي گويد، من دو فرزند داده ام. آن وقت شما چه مي گويي؟ مي گويي من جلويش را گرفتم و اجازه ندادم به جبهه برود؟! ديگر حرفي براي گفتن نداشتم. به او گفتم: برو بابا! دست خدا به همراهت. (راوی، پدر شهید)
7-احمد به مرخصي آمده بود، مراسم روضه خواني داشتيم و او كمك حالمان بود. پدرش مي خواست گوسفندي را ذبح كند، احمد هم به كمكش رفت. زماني كه سر گوسفند را بريدند، او با ديدن صحنه ي دست و پا زدن حيوان، خيلي ناراحت شد، عقب رفت و گوشه اي نشست. كنارش رفتم و به او گفتم: چي شد؟ چرا يك دفعه ناراحت شدي؟ در حالي که سعي مي كرد بغضش را پنهان كند، گفت که ياد لحظه ي تيرخوردن و جان دادن بچه ها در جبهه افتادم، آنها آنجا به كمك، احتياج دارند، آن وقت من اينجا هستم. مادر جان! من نمي توانم اينجا بمانم، بايد بروم.طولي نكشيد كه ساكش را بست و عازم جبهه شد. (راوی، مادر شهید)
8-آخرين باري كه به مرخصي آمده بود، هنگام رفتن به من گفت: مادر! من عاشقم. اين حرفش برايم تازگي داشت. گفتم: احمد جان! تو مدتهاست كه نامزد داري، تاكنون چنين حرفي نزدي. شايد عاشق فرد ديگري غير از نامزدت شده اي؛ همين طور است؟ در حالي كه چشمانش پر از اشك شده بود، گفت: بله، من عاشق خدا هستم. (راوی، مادر شهید)
9-قبل از شهادتش يك شب، خواب ديدم امام زمان(عجل الله تعالي فرجه) به تكيه ي امام حسين(عليه السلام) خانوك، آمده بودند. همه ي مردم، جمع شده بودند و برگه اي در دست داشتند تا آقا آن را امضا كند. در همين حين كه مردم از سر و كول هم بالا مي رفتند تا برگه هايشان زودتر امضا شود، اعلام كردند: الان برويد و فردا براي امضا كردن نامه هايتان بياييد.
جمعيت در حال پراكنده شدن بود. من، گوشه اي ايستاده بودم. آقا كه بين دو نفر نشسته بودند، رو به من كردند و گفتند: شما چه مي خواهيد؟ گفتم: آقا جان! اگر ممكن است نامه من را همين امروز، امضا كنيد؛ من، فردا نمي توانم به اينجا بيايم. آقا به قسمت بالاي تكيه، اشاره كرد و گفت: برو آنجا نامه ات را امضا كن. به آنجا رفتم، آقاي بزرگواري نشسته بودند، دو مأمور نامه ها را نزد ايشان مي بردند و بعد از امضا كردن، مي آوردند. برگه را از دست من گرفتند و بردند. وقتي آن را آوردند، امضا شده بود. از خواب كه بيدار شدم، نمي دانستم تعبير خوابم چيست؛ تا اين كه با شهادت احمد، تعبير خواب آشكار شد. (راوی، مادر شهید)
10-چند شب، قبل از شهادتش خواب ديدم امام خميني (ره) به تكيه ي امام حسين عليه السلام خانوك آمدند. من به آنجا رفتم، امام روي يك صندلي كنار آبدارخانه نشسته بودند. در حال رد شدن از كنار ايشان بودم كه با دست به من اشاره كردند و مرا به سمت خودشان خواندند. باور نمي كردم كه ايشان به من نظر كردند، براي اينكه مطمئن شوم گفتم: آقا! با من، كار داريد؟! ايشان فرمودند: بله. جلو رفتم، مرا در آغوش گرفتند و بوسيدند. آنگاه دفتري را جلويم گذاشتند، آن را باز كردند و گفتند: گوشه اين دفتر بنويس. گفتم: آقا جان! من، سواد ندارم. گفتند: امضا كن. گفتم: امضا كردن را هم ياد ندارم. گفتند: اشكالي ندارد، انگشت بزن. من، گوشه دفتر را انگشت زدم. از خواب كه بيدار شدم به يقين رسيدم احمدم به شهادت مي رسد؛ چرا كه خودم پاي سند شهادتش را انگشت زده بودم. (راوی، پدر شهید)
11-یکی از همرزمانش گفت: درگير عمليات بوديم، چيزي به ساعت چهار صبح نمانده بود. احمد، تازه از كار انتقال مجروحين و شهدا فارغ شده بود. قصد داشت استراحت كند كه خبر رسيد: بچه ها در محاصره ي دشمن، قرار گرفته اند و مهمات ندارند، چه كسي حاضر است مهمات را به خط برساند؟ احمد گفت: من اين كار را انجام مي دهم. به او گفتيم: تو تازه از راه رسيده اي، خسته اي، احتياج به استراحت داري. گفت: اگر من نبرم، ديگران هم اين كار را انجام ندهند، ما خيلي زود، شكست مي خوريم. او با ماشين مهمات، روانه ي خط شد. ساعت چهار صبح بود كه مأموريتش را به پايان رساند. هنگام بازگشت، گلوله ي خمپاره به عقب ماشين، اصابت كرد. وقتي خودمان را به او رسانديم، ماشين هنوز روشن بود و او جامه ي سرخ شهادت را به تن كرده بود. هميشه مي گفت: مادر! دعا كن لحظه ي شهادت، تنها باشم و كسي همراهم نباشد تا مديون ديگران نشوم. او به آرزويش رسيد و لحظه ي شهادت، تنها بود. (راوی، مادر شهید)
12-مخابرات خانوك، تازه راه افتاده بود. زماني كه براي اولين بار، گوشي مخابرات، زنگ خورد و آن را جواب دادند، خبر شهادت احمد، مخابره شد. در حقيقت، مخابرات با خبر شهادت او كه اولين تماس دريافتي بود، افتتاح شد. (راوی، حسین عربپور برادر شهید)
13-با چند نفر، شريك شديم و پول، روي هم گذاشتيم تا چاهي حفر كنيم و از آبش براي كشاورزي، استفاده كنيم. من، مسئول اين كار شدم. مقدمات كار، فراهم شد و چاه، حفر شد. زماني كه اداره ي آب، موضوع را فهميد، چون مجوز نداشتيم، تصميم به پُر كردن چاه گرفتند. خوب به خاطر دارم كه يك روز، صبح زود به سمت اداره ي آب، راه افتادم به اميد آنكه فرجي شود. ساعت هشت صبح بود كه به آنجا رسيدم. وقتي كه فهميدم تصميمشان براي پُر كردن چاه، جدّي است، دست به دامان احمد شدم و خطاب به او گفتم: احمد جان! من را درياب. مردم به من، اعتماد كردند و پولشان را در اختيارم گذاشتند که چاه حفر شود تا از آبش براي كشاورزي استفاده كنند. اگر چاه را پُر كنند، جواب مردم را چي بدهم؟ هنوز در حال درد دل كردن با احمد بودم كه مسئولان اداره ي آب گفتند: فعلاً از پُر كردن چاه، منصرف شده اند. با خوشحالي به خانه رفتم. مادر احمد به من گفت: چه خبر؟ چه كار كرديد؟ گفتم: قرار بود ساعت هشت براي پُر كردن چاه، راه بيفتند كه منصرف شدند. گفت: دقيقاً ساعت هشت بود كه از اين كار، منصرف شدند؟ گفتم: بله، چطور؟ گفت: احمد، ساعت هشت، نزدم آمد و گفت: به بابا بگو غصه نخور، من كارتان را درست كردم. (راوی، پدر شهید)
14-سال 1387 بود كه مادرم به بيماري سختي مبتلا شد؛ به گونه اي كه نمي توانست از جايش بلند شود. همه به شدت نگرانش بوديم. تشخيص دكتر، بعد از عكس برداري و آزمايش، تومور مغزي اي بود كه نزديك عصبهاي تنفسي، قرار داشت. باید خيلي زود، عمل مي شد؛ عملي كه نزديك به هفت ساعت، طول مي كشيد. شوك بزرگي به ما وارد شده بود، آنچه را كه شنيده بوديم، باور نمي كرديم و يا بهتر بگويم؛ نمي خواستيم باور كنيم. وقتي كه دكتر گفت، احتمال دارد مادر شما از زير عمل، بيرون نيايد، فكر عمل را از سرمان بيرون كرديم. بعد از شش ماه، حال مادر، بدتر شد. بعد از عكس برداري و آزمايش، معلوم شده كه تومور، خيلي پيشرفت كرده و مادر بايد حتماً عمل شود. روانه ي يزد شديم تا به دكترهاي آنجا هم مراجعه كنيم. چند روزي، آنجا بوديم، بعد از عكس برداري و آزمايش، دكتر گفت: عمل بايد خيلي سريع، انجام شود؛ چون تومور خيلي پيشرفت كرده؛ هر لحظه احتمال دارد بيمار، دچار تشنج و به دنبال آن، فلج شود. با نا اميدي از يزد برگشتيم و مادر را كرمان، نزد دكتر برديم، تشخيص، اين شد كه يك لحظه را هم نبايد از دست داد و عمل بايد خيلي زود، انجام گيرد. مادر را در بيمارستان باهنر كرمان، بستري كرديم. هرگز از خاطرم نمي رود صبح روز شنبه اي را كه مادر، آماده شد تا به اتاق عمل برود – پرستارها لباسهايش را عوض كردند، قسمتي از سرش را تراشيدند و او را به سمت اتاق عمل بردند- تا پشت در، مشايعتش كردم، او را داخل بردند و من، بيرون ماندم تا لحظات سخت انتظار را سپري كنم، لحظاتي كه به كندي مي گذشتند. بعد از نيم ساعت، ناگهان دلهره ي عجيبي، مثل آتش به جانم ريخت، با خود گفتم: چرا اين اتفاق افتاد؟ كاش مادر را براي عمل نياورده بودم، كاش كار به اينجا نرسيده بود. از همه جا نا اميد شده بودم، خطاب به احمد گفتم: داداش! كمك كن مادر از اين اتاق، سالم بيرون بيايد، كمك كن … پانزده دقيقه ي بعد، دَرِ اتاق عمل، باز شد و يك نفر گفت: همراه مريض بيايد داخل. سرآسيمه، داخل اتاق عمل رفتم. تيم پزشكی، لباس پوشيده بودند و آماده ي عمل بودند، دكتر به من گفت: عارضه خيلي شديد است، قبل از آنكه عمل را شروع كنيم بايد يك رضايت نامه ي ديگر را هم امضا كنيد، ما به اميد خدا اين عمل را انجام مي دهيم؛ چون خودمان خيلي اميدوار نيستيم كه عمل، موفقيت آميز باشد. شما اگر بخواهيد مي توانيد به جاي عمل، پرتو در ماني انجام دهيد. با اين حرف، انگار روزنه اي جديد، رو به اميد در دلم باز شد، گفتم: اگر چنين چيزي ممكن است، ما ترجيح مي دهيم عمل نكنيم، به هر حال پرتو درماني، بهتر از عمل است، اين كار را انجام مي دهيم، اگر نتيجه نگرفتيم، براي عمل، اقدام مي كنيم. مادر را از اتاق، بيرون آوردند، داخل راهرو به او گفتم: مادر جان! چي شد؟ چه اتفاقي افتاد كه عملت نكردند؟! چيزي نگفت: مي دانستم كه با احمد در ارتباط است. اصرار كردم، بالاخره لب، باز كرد و گفت: يك نفر، آمد بالاي سرم. گفتم: مادر جان! موضوع را به من بگو تا خيلي زود، شما را از بيمارستان بيرون ببرم. گفت: كسي كه مي بايست بيايد، آمد. با اصرار گفتم: بگو چي شده؟ خواهش مي كنم بگو. گفت: زماني كه داشتند مرا به اتاق عمل مي بردند، داخل همين راهرو، احمد، همراهم شد، او به من گفت: مادر! چرا اين قدر ناراحتي؟ گفتم: احمد جان! مي خواهند مرا عمل كنند، من خوب بشو نيستم. گفت: نه مادرم! تو عمل نمي شوي، ناراحت نباش، خوب مي شوي. در حالي كه چشمانم از شوق حضور احمد، لبريز اشك بود، لباسهاي مادر را عوض كردم و او را به خانه آوردم. تا به امروز، پنج سال از اين ماجرا مي گذرد و در اين مدت، مادر نه عمل كرده و نه پرتو درماني، انجام داده و به لطف خدا هيچ اتفاقي نيفتاده است. (راوی، برادر شهید)
15-روز عاشورا بود. چند سال از شهادت احمد گذشته بود، مردم در تكيه جمع شده بودند. هيئت عباسي، كفن پوشيده بودند و آماده ي عزاداري بودند. هر چه نگاه كردم، پدر را در جمع آنها نديدم، از تكيه كه بيرون آمدم او را ديدم كه با پا دردي كه داشت به زحمت به سمت خانه مي رفت. خودم را به او رساندم و گفتم: بابا! داري كجا مي روي؟ شما بايد الان در تكيه باشي. گفت: كفنم (لباس سفیدی که در هیئت عباسی خانوک می پوشند و عزاداری می کنند) را در خانه جا گذاشتم، مي روم تا آن را بياورم. امروز صبح، هر چه گشتم پيدایش نكردم، معلوم نيست آن را كجا گذاشته ام. گفتم: شما پا دردي، همين جا بمان، من مي روم آن را پيدا مي كنم و مي آورم. به سمت خانه رفتم، دَر را كه باز كردم، مادرم را ديدم كه وسط خانه ايستاده بود؛ در حالي كه كفن و سَربند پدر در دستش بود. او كه انگار منتظر كسي بود تا بيايد و آنها را ببرد، به محض ديدن من گفت: آمده اي دنبال كفن و سَر بند؟ با تعجب گفتم: بله، شما از كجا مي داني؟! در حالي كه آن را به دست من می داد، گفت: احمد، اينجا بود، او گفت: بابا امروز هر چه دنبال كفنش گشت، آن را پيدا نكرد، كفني زير دكوري تلويزيون است، آن را بردار، عباس مي آيد تا آن را ببرد. كفن را به او بده و بگو از قول من به بابا بگويد، امسال، سَربندش را درست ببندد!!! منظور احمد را از اين حرفش نمي دانستيم؛ تا اين كه فيلم مراسم عاشوراي سال قبل را بازبيني كرديم و متوجه شديم پدرم سربندش را از روي چپ به پيشانيش بسته بود!!! (راوی، عباس عربپور برادر شهید)
16-بعد از شهادتش در نظرم مُجسّم می شد و با من صحبت مي كرد. روز پنج شنبه بود، خمير كرده بودم. قرار بود بچه هايم از كرمان بيايند تا با هم به گلزار برويم. تنور را آتش زدم و نان ها را پختم. در حال پختن غذا بودم كه ياد احمد افتادم و گفتم: احمد جان! بچه ها امروز از كرمان به اينجا مي آيند، كاش تو هم بودي. در همين حين، احمد جلويم ظاهر شد، به او گفتم: عزيزم! كجا بودي؟ بيا غذا بخور. گفت: مادر جان! من به اتفاق بچه ها كرمان بودم. آنها در يك مغازه عصرانه خوردند، من هم با آنها عصرانه خوردم. گفتم: آنها الان كجايند؟ گفت: توي راه هستند، تا بيست دقيقه ي ديگر مي رسند. مشغول درد دل كردن با احمد بودم كه پسرم عباس از راه رسيد. به او گفتم: عباس جان! الان ساعت چند است؟ گفت: بيست دقيقه مانده تا ساعت پنج. درست بيست دقيقه ي بعد، همان گونه كه احمد گفته بود، بچه ها از را رسيدند. دخترم گفت: مادر! ما امروز به محلي كه قبلاً با احمد مي رفتيم و چيزي مي خورديم، رفتيم تا عصرانه بخوريم، اما ياد احمد افتاديم و عصرانه به دلمان نچسبيد. گفتم: مي دانم دخترم! با تعجب گفت: شما از كجا مي دانيد؟ گفتم: احمد اينجا بود، او همه چيز را برايم تعريف كرد.( راوی، مادر شهید)
17-رو زجمعه بود، قرار بود جلسه ي دعاي ندبه در گلزار شهداي خانوك، برگزار شود؛ جلسه ي دعا به نام و ياد عمو بود. خيلي دوست داشتم در اين مراسم، شركت كنم، اما چون دعا صبح زود برگزار مي شد، پدرم با رفتن من، موافق نبود. به او التماس كردم، بالاخره در مقابل اصرارهاي بي امان من، كوتاه آمد و مرا با خودش برد. بعد از پايان دعا به خانه ي پدربزرگم رفتيم. آنجا گفتم: بابا! من خيلي دوست دارم خواب عمو احمد را ببينم، براي اینکه او را در خواب ببینم، بايد چه كار كنم؟ پدر گفت: قبل از خواب، سوره ي توحيد را بخوان و صلوات بفرست و نيت كن تا خواب عمو را ببيني. گوشه اي نشستم و شروع كردم به صلوات فرستادن، كم كم خوابم برد. در عالم خواب، عمو را ديدم كه مرا صدا مي زد و مي گفت: زهرا بيا، زهرا بيا. او كنار دَرِ خانه ي پدربزگ ايستاده بود، نزدش رفتم و گفتم:عمو جان! با من كار داري؟ پارچه ي چادر زيبايي را به دستم داد و گفت: آن را نزد فلان خياط ببر و بگو برايت يك چادر بدوزد. پارچه، بوي عطر دل انگيزي مي داد. آن را نزد خياطي كه عمو گفت، بردم. خياط هم كه مدهوش عطر دل انگيز چادر شده بود، مي گفت: انگار بوي بهشت مي دهد. چادر كه دوخته شد آن را پوشيدم و نزد عمو برگشتم. كت و شلوار زيبايي بر تن و ساكي در دست داشت؛ انگار قصد سفر داشت. جلو رفتم، صورتش را بوسيدم و از او تشكر كردم. زماني كه خداحافظي كرد تا برود، به او گفتم: عمو جان! نرو، پيش ما بمان. به زيبايي خنديد و گفت: من هميشه با شما و در كنار شما هستم، اما شما من را نمي بينيد. (راوي: زهرا عربپور، برادر زاده ي شهيد)

حسین اسدی محمد
1-قبل از انقلاب، در روستاها پسرها و دخترها در یک مدرسة مشترک درس می خواندند. عده ای از دخترها که در خانواده های مذهبی و متدیّن بزرگ شده بودند، با حجاب کامل به مدرسه می آمدند؛ ولی عده ای از آنها که به حجاب اعتقادی نداشتند، با وضع بدی در مدرسه حاضر می شدند. آن زمان، من و حسین در یک مدرسه درس می خواندیم. من، چند سال از او بزرگتر بودم. زنگ تفریح که به صدا درمی آمد، همة بچه ها به حیاط مدرسه می رفتند و گرم خوردن خوراکی و بازی می شدند، ولی او با بقیه فرق داشت؛ زنگهای تفریح، یک گوشة خلوت پیدا می کرد و آنجا مشغول قرائت قرآن می شد. همیشه از اینکه عده ای از دختران بدون حجاب به مدرسه می آمدند، ناراحت بود. برای اینکه با آنها روبرو نشود، کمتر در حیاط مدرسه حاضر می شد و فقط از کلاسهای درس استفاده می کرد و به این شکل، اعتراضش را نسبت به وضع بدِ حجاب، نشان می داد.(راوی، خواهر شهید)
2-قبل از انقلاب، در روستای باب نیزو زندگی می کردیم؛ روستایی که در آن، معدن زغالسنگ وجود دارد.دایی حسین، دلِ خوشی از حکومت شاه نداشت. یک روز، او و من ـ که در آن زمان سنّ و سالی نداشتیم ـ به مسجد روستا رفتیم. عکس شاه، روی دیوار بود. دایی، مرا بغل کرد و روی منبر گذاشت و گفت: قاب عکس را از دیوار به پایین بینداز. من روی سرِ انگشتان پاهایم بلند شدم و به سختی دستم را به قاب رساندم و با نوک انگشت، آنرا از بالا به پایین انداختم. قاب عکس، محکم به زمین خورد و شکست. دایی قاب شکسته را برداشت و داخل سطل زباله انداخت. دیری نپایید که خودِ شاه هم به زباله دان تاریخ پیوست.(راوی؛ زهرا سالاری، خواهرزادة شهید)
3-در بُحبوحة پیروزی انقلاب، یک روز من و او در خانوک مشغول بنّایی بودیم. گرم کار بودیم که خبر رسید عده ای از طرفداران شاه، قصد دارند در خانوک دست به اقدامی علیه انقلابیون بزنند. او به محض شنیدن این خبر، علیرغم سنّ کمش، دست از کار کشید تا به دفاع از مردم در مقابل آنها بپردازد؛ هر چند آنها وقتی فهمیدند مردم خانوک از پیر و جوان گرفته تا زن و مردشان آمادة مقابله و دفاع هستند، ترسیدند و از تصمیمشان منصرف شدند.(راوی، برادر شهید)
4-در سال 57 که جریان انقلاب به اوج خود رسیده بود، رژیم سفّاک پهلوی از ترسِ اقدامات و حرکتهای انقلابی مردم، همة امکانات خود را بسیج کرده بود و نیروهای فاسقش به جان مردم می افتادند و به هر کسی که مظنون می شدند، او را دستگیر می کردند و به سختی مورد شکنجه قرار می دادند. حسین در آن زمانة پُرآشوب، همزمان با تحصیل، در کارخانة قند، کار می کرد. مدتی بود که بعد از پایان کارش، شبها تا دیروقت به خانه نمی آمد و صبحها هم خیلی زود بیرون می رفت. یک شب که خیلی دیر کرده بود، وقتی به خانه آمد، مادر که به شدت نگرانش شده بود به او اعتراض کرد و گفت: چرا هر شب دیر به خانه می آیی؟ او گفت: مادرجان! می دانم شما را نگران کردم، اما وظیفة دینی ایجاب می کند که من و امثال من، برای نجات اسلام بیشتر از اینها فداکاری کنیم. تنها چیزی که از این حرفش دستگیرمان شد، این بود که فعالیتهای انقلابی دارد.
بعدها فهمیدیم شبهایی که دیر به خانه می آمد، مشغول پخش کردن اعلامیه و نوارهای امام در سطح شهر بوده. (راوی، خواهر شهید)
5-او بسیار بخشنده بود. هر زمان که پول و یا وسیله ای به دستش می رسید، آنرا بین نیازمندان تقسیم می کرد. می گفت: طبق دستورات دین مبین اسلام، سهم فقرا در مال و روزی ثروتمندان، نهفته است که آنها باید با انفاق مالشان به فقرا کمک کنند. هر وقت گوسفندی را قربانی می کردیم، قسمت بیشتر گوشتها را برمی داشت و بین خانواده های مستضعفین که از قبل شناسایی کرده بود، تقسیم می کرد. عقیده اش بر این بود که گوشت نذری و قربانی باید بین مستضعفین تقسیم شود. بعد از زلزلة گلباف که تعداد زیادی از مردم این شهر، زیرِ آوارها مدفون شدند و تعدادی هم بی خانمان شدند، او هر چه در خانه داشت، برای مردم زلزله زده فرستاد. به خوبی در خاطر دارم که یک فرش و پتوی نو داشت که آنها را به تازگی خریده بود؛ او آنها را هم به زلزله زدگان بخشید و گفت: ما باید از آنچه که دوست داریم و برایمان مهم است، به دیگران انفاق کنیم. (راوی، خواهر شهید)
6-حجاب و عفاف خانم ها برایش خیلی مهم بود. از هم صحبت شدن با خانم های بی حجاب، حذر می کرد. در خانواده، کسی حق نداشت بی حجاب باشد. وقتی به زیارت امام رضا (علیه السلام) می رفت، تنها سوغاتی که برای دخترخانم ها می آورد، مقنعه بود. او می گفت: زنان و دختران ما باید حضرت زهرا(سلام الله علیها) را در زندگی، الگو قرار دهند و از ایشان درس بگیرند. (راوی، خواهر شهید)
7-او که از همان بَدوِ تشکیل سپاه، در این نهاد مقدس مشغول کار شده بود، با مازاد حقوقش وسایلی برای زندگی آینده اش می خرید. جنگ که شروع شد، بسیاری از مردم خانه و کاشانة خود را از دست دادند و روانة شهرهای دیگر شدند. او همة آنچه را که خریده بود، به مردم جنگ زده بخشید و دیگران را نیز به مشارکت در این امرِ خیر، تشویق کرد . (راوی، خواهر شهید)
8-هر صبحِ جمعه، اعضای خانواده را دور هم جمع می کرد تا قرآن بخوانیم. هر آیه ای که قرائت می شد، او معنایش را برایمان توضیح می داد. همیشه می گفت: سعی کنید قرآن را با معنی بخوانید، در آیاتش تدبّر و به دستوراتش عمل کنید. وقتی معنی آیات قرآن را بخوانید، متوجه خواهید شد که خداوند چه نکات مهمی را به بنده هایش یادآور شده است. (راوی، خواهر شهید)
9-تمام عشقش، مادر بود؛ دوست نداشت کسی خاطرش را آزرده کند. گاهی مواقع ما بچه ها در خانه دور هم جمع می شدیم و با داد و فریادی که راه می انداختیم، حسابی مادر را اذیت می کردیم؛ همین که صدای موتور حسین را می شنیدیم، همه سکوت اختیار می کردیم و هر کسی به کارِ خودش مشغول می شد. او که وارد خانه می شد، مادر زبان به شکایت می گشود و می گفت: اینها امروز خیلی مرا اذیت کردند. او هم ما را صدا می زد و می گفت: می دانید این کارتان، یک گناه بزرگ است؟ چرا باعث رنجش مادر می شوید؟ مادری که در دوران کودکی، زحمتتان را کشیده و حقّ بزرگی بر گردنتان دارد. با شنیدن حرفهای او، ما از کردارِ خود پشیمان می شدیم و سعی می کردیم بیشتر هوای مادر را داشته باشیم. (راوی، خواهر شهید)
10-هر گاه به نماز می ایستاد، چنان حالت روحانی به او دست می داد که مجذوبش می شدیم و به تماشایش می نشستیم. او خاشعانه، با کمال فروتنی گردنش را در مقابل خدا کج می کرد و به راز و نیاز مشغول می شد. هر گاه در دلِ شب از خواب بیدار می شدم، او را مشغول نمازِ شب می دیدم. (راوی، برادر شهید)
11-زمانی که بنی صدر با رأی مردم، به عنوان رئیس جمهور انتخاب شد، حضرت امام(رحمت الله علیه) اکثریت آراء و نظر مردم را محترم شمرد و حکم تنفیذ او را امضا کرد. چیزی از انتخاب بنی صدر نگذشته بود که یک روز، حسین همین که وارد خانه شد و نگاهش به عکس بنی صدر افتاد، در مقابل چشم حاضران آنرا پاره کرد. این کارش، عکس العمل عده ای را برانگیخت. آنها در اعتراض به این عملش، گفتند: چرا این کار را کردی؟ اگر بنی صدر بد بود، امام بهتر از همه می دانست و حکم تنفیذش را امضا نمی کرد. او گفت: امام، خوب می داند که او لایق ریاست جمهوری نیست؛ اما می خواهد خودِ مردم به تشخیص درستی دست یابند و تصمیم بگیرند. دیری نپایید که پرده از جنایات و خیانتهای بنی صدر کنار رفت و چهرة واقعی اش برای همه آشکار شد. آن زمان بود که همه فهمیدیم که چگونه یک نوجوان که در مکتب امام حسین(علیه السلام) بزرگ شده و رهرو امام است، در مواقع حساسِ سیاسی می تواند با دیدی باز و بصیرتی کامل، حق را از باطل تشخیص دهد. (راوی، خواهر شهید)
12-حسین مسئول دبیرخانة ستادِ منطقة شش کرمان بود؛ با این حال از دستگاه فتوکپی دبیرخانه برای کارهای شخصی اش استفاده نمی کرد. با حقوق خودش، موتوری خرید که با آن رفت و آمد می کرد. هرگز به خودش اجازه نمی داد که تحت هیچ شرایطی، از ماشین سپاه استفادة شخصی کند. دوستی می گفت: او در حفظ بیت المال، بسیار کوشا بود. هیچ وقت ندیدم یک برگة خالی از اموال بیت المال را برای کارهای شخصی اش استفاده کند. به دیگران هم تذکر می داد که از بیت المال به نفع خودشان استفاده نکنند. او می گفت: این کار، حرام است.(راوی، خواهر شهید)
13-اوایل تشکیل سپاه بود. در ستاد منطقة شش، بعضی از برادران پاسدار، اهل اصفهان بودند. حسین اغلب شبهای جمعه، آنها را به خانه دعوت می کرد و بعد از برگزاری دعای کمیل، با آبگوشتی که خودش با هزینة شخصی، از صبح زود بار گذاشته بود، از آنها پذیرایی می کرد.او می گفت: این برادران از خانواده هایشان دور هستند، ما باید مهمان نواز باشیم و آنها را درک کنیم؛ این کار، ثواب بالایی دارد.(راوی، خواهر شهید)
14-دوستی می گفت: زمانی که شهید رجایی به کرمان آمدند، یک روز وقت نماز که فرارسید از ایشان خواستند تا به عنوان پیش نماز، جلو بایستند. شهید رجایی به حسین اشاره کردند و گفتند: ایشان جلو بایستند تا نماز را به جماعت بخوانیم. وقتی علت را پرسیدم، آقای رجایی گفتند: قیافة او به شهدا می خورد، کاملاً مشخص است که شهید می شود؛ برای همین گفتم جلو بایستند تا ما به او اقتدا کنیم و نمازمان را بخوانیم.(راوی، برادر شهید)
15-مادر، حسین را خیلی دوست داشت؛ به گونه ای که هر وقت صدای موتورش را می شنید، خنده بر لبانش جاری می شد و تمام وجودش غرق شادی و آرامش می گشت. شبها تا دیروقت، آن دو مثل دو یارِ صمیمی، کنار هم می نشستند و دردِ دل می کردند و از وقایعی که در طول روز برایشان اتفاق افتاده بود، حرف می زدند. او از قدرت درکِ بالایی برخوردار بود؛ به همین دلیل، پدر و مادر در کارهایشان از او مشورت می گرفتند. وقتی خبر شهادتش را آوردند، مادر که همنشین عزیزش را از دست داده بود، گوشه نشین شد. (راوی، خواهر شهید)
16-قبل از آخرین اعزامش، با هم به گلزار شهدا رفتیم. او به گوشه ای اشاره کرد و گفت: آنجا، جای من است؛ هر وقت شهید شدم، مرا در آنجا دفن کنید. دیری نپایید که به شهادت رسید و در همان محلی که گفته بود، به خاک سپرده شد. بعد از شهادتش، یک شب در عالم خواب، او را دیدم؛ دائم می گفت: دست از امام برندارید، پیرو خطّش باشید، دست از خدا برندارید، دامان ائمه(علیهم السلام) را رها نکنید. (راوی، پدر شهید)
17-در زمان جنگ، هنگام اعزام نیرو و مهمات به جبهه ها علاوه بر کمک دادن در کارها، خودش نیز در مناطق جنگی حضور پیدا می کرد و بعد از مدتی، به محلّ خدمتش برمی گشت و دوباره در اعزام بعدی، همراه کاروان نیرو و مهمات به جبهه می رفت. آخرین دفعه که به جبهه رفت، ما صدایش را برای آخرین بار از روی نواری شنیدیم که او قبل از رفتن به منطقه، ضبط کرده بود و برای ما به یادگار گذاشته بود. او در این نوار، بعد از خواندن آیه ای از قرآن و طلب حلالیت، گفته بود: «این آخرین مأموریتم به جبهه است».(راوی، خواهر شهید)
علیرضا عربنژاد مهدی
1-زمانی که در هنرستان «اقبال» کرمان تحصیل می کرد، در خانة خواهرم سکونت داشت. خواهرم می گفت: علیرضا بعضی شبها از خانه بیرون می رفت و من می دانستم که دنبال چه کاری می رود؛ برای همین با خودم می گفتم: ای دل غافل! مادرش دیگر او را نمی بیند؛ چون مأمورین ساواک دستگیرش می کنند. یک شب، دیروقت به خانه آمد. حالش خوب نبود، به او گفتم: علیرضاجان! چی شده؟ چرا بَدحالی؟ گفت: سرم خیلی درد می کند. گفتم: چرا؟ گفت: برای اینکه امشب تعداد زیادی جعبة مشروب را روی سرمان گذاشتیم و از مغازه بیرون آوردیم. گفتم: چرا اینقدر خودتان را اذیت کردید؟! اگر آنها را داخل مغازه، آتش می زدید که راحت تر بودید. گفت: به خاطر اینکه اجناس مغازه های کناری در آتش نسوزند، این کار را نکردیم؛ جعبه ها را بیرون آوردیم و توی خیابان آتش زدیم. (راوی، مادر شهید)
2-اوایل جنگ بود. یک روز با جمعی از خانم ها دور هم نشسته بودیم و حرف می زدیم. من گفتم: حالا که جنگ شروع شده، از خانة هر یک از ما باید یک نفر فدای اسلام شود تا این انقلاب پا برجا بماند. من، علیرضا را که زیباتر و رشیدتر از بقیة بچه هایم است، در راه خدا می دهم. طولی نکشید که علیرضا عازم جبهه شد و جان خویش را فدای اسلام کرد. (راوی، مادر شهید)
3-ساکش را بسته بود و عازم جبهه بود. به او گفتم: علیرضاجان! نام تو هم جزو پاسدارهایی هست که برای حفاظت از بیت امام، انتخاب شده اند. این، سعادت بزرگی است. قبول کن و به تهران برو. گفت: مادر! این کار، سه ماه طول می کشد. امکان دارد در این فاصلة زمانی، جنگ تمام شود. در حال حاضر، رفتن به جبهه واجب تر از هر چیز دیگری است. من می روم و اگر برگشتم، برای پاسداری از بیت امام روانة تهران می شوم. نمی خواهم سعادت دفاع از کشورم را از دست بدهم. (راوی، مادر شهید)
4-به امام خمینی(رحمت الله علیه) و آقای رجایی که آن روزها رئیس جمهور بود، خیلی علاقه داشت. روزی که آقای رجایی به شهادت رسید، آنقدر گریه می کرد و بی تاب بود که من، گمان می کردم خودش را خواهد کُشت. (راوی، مادر شهید)
5-آخرین وداعمان را هرگز فراموش نمی کنم. لحظه ای که می خواست با من خداحافظی کند، ساکش را از دستش گرفتم و گفتم: اجازه نمی دهم بروی. گفت: چشم، من نمی روم؛ ولی اگر در روز قیامت به من بگویند که چرا وقتی که به کشورت حمله کردند و ناموست را کشتند، دیگران به جبهه رفتند و تو نرفتی، من چه جوابی بدهم؟ مادرجان! اگر شما قول می دهی که در آن لحظه به جای من جواب بدهی، من هم نمی روم. می توانی چنین قولی به من بدهی؟!! گفتم: نه، من چنین قولی نمی دهم. گفت: پس اجازه بده وظیفه ام را انجام دهم. ساکش را به دستش دادم، او را بوسیدم، از زیر قرآن رَدش کردم و با چشمانی اشکبار بدرقه اش کردم. او رفت و در عرض کمتر از یکماه، خبر شهادتش را برایم آوردند. اشک چشمم لحظه ای خشک نمی شد، خیلی بی تابی می کردم. یک شب به خوابم آمد و گفت: مادر! چرا اینقدر بی تابی می کنی؟ گفتم: علیرضاجان! تو کجایی؟ خیلی دلتنگت هستم. گفت: مادر! من همیشه همراه شما هستم. بعد از این خواب، آرام شدم. دائم با خودم می گفتم: حالا که علیرضا با من است، چرا ناراحت باشم؟(راوی، مادر شهید)
6-از جبهه برایمان نامه فرستاده بود. نمی دانم در پادگان دوکوهه در نزدیک اندیمشک، در شرایط سخت آن روزها، چه چیزی می توانست برای یک جوان هجده ساله آنقدر جذاب باشد که در نامه اش نوشته بود: «اینجا به من خیلی خوش می گذرد. ما رزمندگان اسلام، روزها را ثانیه شماری می کنیم تا زمان حمله فرا رسد. به پدران و مادران شهیدان بگویید که ما تا آخرین قطرة خونمان، در راه اسلام و نابودی صدام و صدامیان می جنگیم و سازش نمی پذیریم. من تا زمانی که جنگ به پایان نرسد، نخواهم آمد.» (راوی، مادر شهید)

عبدالله عربنژاد محمدباقر
1-شش ساله بود که به زیارت کربلا رفتیم. یک روز در حرم امام حسین(علیه السلام) مشغول نمازخواندن بود؛ از نماز که فارغ شد، فردی که بغل دستش نشسته بود و از اهالی اصفهان بود، رو به عبدالله کرد و گفت: تو نماز را کاملاً یاد داری که به نماز می ایستی؟ عبدالله بلافاصله به نماز ایستاد و با صدای بلند، حمد و سوره اش را خواند؛ در حالی که آن مرد اصفهانی، غرق تماشایش شده بود. سلام نماز را که داد، مرد اصفهانی او را در آغوش گرفت و غرق بوسه اش کرد و گفت: مرا ببخش، فکر می کردم فقط ادای نمازخواندن را درمی آوری؛ نمی دانستم با این سنّ کمت، به این قشنگی نماز می خوانی!!! (راوی، پدر شهید)
2-قبل از انقلاب، چند خانم برای تدریس در مدرسه و کار در مرکز بهداشت، به خانوک آمده بودند که وضع حجاب خوبی نداشتند. عبدالله وقتی با وضع بدِ حجاب آنها روبرو شد، با تنی چند از دوستانش (شهید سید رضا مهدوی و …) دست به کار شدند و آنقدر این مسئله را پیگیری کردند تا مشکل، برطرف شد. از آن زمان به بعد، اوضاع به گونه ای شد که هر کس وارد خانوک می شد، ناخودآگاه متوجه می شد که وارد منطقه ای مذهبی شده و باید شئونات اسلامی را رعایت کند. (راوی، برادر شهید)
3-زمانی که مشمول خدمت شد، خودش را معرفی کرد؛ در حالی که دوست نداشت در رژیم سابق، خدمت کند. او را به بیرجند بردند تا بعد از انجام معاینات پزشکی، تقسیم شود و محل خدمتش معلوم گردد. می گفت: بعد از آنکه معاینات پزشکی انجام شد و مشخص گشت که هیچ مشکلی ندارم، نماز مغرب و عشایم را که خواندم، دوستانم را جمع کردم و گفتم: بیایید به حضرت عباس(علیه السلام) متوسل شویم تا نظری کند و معاف شویم. من شروع به نوحه خواندن کردم و آنها سینه زدند. روز بعد، برای دومین بار معاینات پزشکی انجام شد و اینبار از خدمت معاف شدم. وقتی که کارت معافیم را دستم دادند، هزاران بار خدا را شکر کردم که از خدمت کردن در رژیمی که شئونات اسلامی را رعایت نمی کند، معاف شدم. (راوی، خواهر شهید)
4-در مقابل کار ناشایستة دیگران، بی تفاوت نبود و از خودش، واکنش نشان می داد. او سرسختانه پایبند مسئلة امر به معروف و نهی از منکر بود. عده ای بودند که تحمل و ظرفیت پذیرش حرف حق را نداشتند؛ برای همین کینة او را به دل گرفته بودند و برایش دردسر درست می کردند. یکبار به او گفتم: پسرجان! اینقدر بی پروا کارِ بدِ دیگران را به آنها گوشزد نکن، کینه ات را به دل می گیرند و یک جا سَرَت می ریزند و کتکت می زنند. عزیز دلم! با این کار، دشمنان زیادی پیدا می کنی. او گفت: مهم نیست؛ هر طور می خواهد، بشود. من، حرف حق را می زنم، از دشمن هم ترسی ندارم. آدمی یک جان که بیشتر ندارد، بهتر است آنرا در راه خدا بدهد. (راوی، پدر شهید)
5-زمانی که امام در نجف اشرف حضور داشتند، یک دستورالعمل سیزده ماده ای صادر کردند که روزه گرفتن در روزهای دوشنبه و پنجشنبة هر هفته، قرآن خواندن، ادای نماز شب و سخن روز را متوجه شدن از جملة مواد آن بود. عبدالله آنرا به دیوار منزل نصب کرده بود و به یکایک مواد آن، عمل می کرد. (راوی، همسر شهید)
6-شب عید غدیر، لباس دامادی بر تن کرد. هر سال در شبِ سالگرد ازدواجش، پدر را به خانه اش دعوت می کرد و می گفت: بیا حساب سال را انجام بده تا بدانیم چقدر باید خُمس بدهیم. (راوی، خواهر شهید)
7-او به صلة رحم مقیّد بود و گاهی هفته ای دوبار به فامیلها سر می زد. یکی از اقوام می گفت: روزی دچار دندان دردِ شدیدی شده بودم. کسی هم نبود مرا نزد دکتر ببرد. از درد به خودم می پیچیدم که صدای موتوری را کنار خانه شنیدم. عبدالله بود که آمده بود به من، سر بزند؛ درد کشیدنم را که دید، مرا سوار بر موتور کرد و به مطب دکتر رساند. همانجا کنارم ماند تا ویزیت شدم؛ داروهایم را گرفت و مرا به خانه ام برگرداند. (راوی، خواهر شهید)
8-هر گاه عصبانی می شد، خودش را کنترل می کرد و پشت سر هم می گفت: «لا اِلهَ اِلَّا الله، لا حَولَ وَ لا قُوَّهَ اِلّا بِالله » این اذکار، حکمِ آب سرد را داشتند که خیلی زود، آتش خشمش را فرو می نشاندند. (راوی، همسر شهید)
9-هر گاه زمان نماز فرامی رسید، وضو می گرفت، لباسهایش را بیرون می آورد و لباس سفید و تمیزی را که مخصوص نماز بود، به تن می کرد. عرق چین سفیدی، روی سرش می گذاشت و به نماز می ایستاد. او نمازش را با طمأنینه، خضوع و حضور قلب می خواند؛ نمازی عاشقانه که انسان را به وجد می آورد. (راوی: احمد عربنژاد، پسرعمة شهید)
10-عبدالله از سال 56 عضو تشکیلاتی مخفی در خانوک، برای پخش اعلامیه های حضرت امام شد. آن زمان در اسلام آباد، معدن باب نیزو کار می کرد. او یکی از اعضای فعّال این تشکّل سیاسی-مذهبی بود. خیلی ها از جمله خود من، از این جریان بی خبر بودند. آنها اعلامیه های امام را که از قم به دستشان می رسید، شبانه داخل خانه های اهالی خانوک، روستاهای اطراف و اسلام آباد که منطقه ای کارگری بودند، می انداختند. گاهی با پای پیاده، این کار را انجام می دادند. هر صبح که ملت از خواب بیدار می شدند، با اعلامیه های حضرت امام مواجه می شدند و نمی دانستند سرچشمة این کار، از کجاست؟! به مرور زمان، فعالیتهای مخفی آنها، توسط عمّال ساواک لو رفت. مأموران ساواک عبدالله را در محل کارش دستگیر کردند و او را به شدت شکنجه کردند؛ به گونه ای که سر و صورتش کبود و زخمی شده بود. او بعد از 24 ساعت، آزاد شد. بعد از آزاد شدن، یک هفته از خانه بیرون نیامد. عده ای به قصد شوخی، به او می گفتند: عبدالله! نکنه جا زده ای؟! او در جوابشان می گفت: نه، از اینکه مرا به ساواک بردند و زدند، ناراحت نیستم، نترسیده ام، جا هم نزده ام؛ علت بیرون نیامدنم، کبودیهای صورتم است؛ دوست ندارم کسانی که مرا لو دادند، با دیدنم در این وضیت، خوشحال شوند و بگویند: بالاخره کتک خورد. بعد از یک هفته، آثار کبودی صورتش از بین رفت؛ در حالی که هنوز آثار کابل روی بدنش بود. او نه تنها جا نزد، بلکه فعّال تر از قبل، به کارش ادامه داد. می گفت: شکنجه های ساواک برای من، حکم آمپول تقویتی را داشت. اسلام، ارزش بی اندازه ای دارد؛ هر چه برای زنده نگهداشتن اسلام کار کنیم، کم است. (راوی، برادر شهید)
11-اوایل سال 57 بود. در کرمان، گاهی علیه رژیم شاه، تظاهرات برپا می شد. اما در شهرها و روستاها، هنوز خبری از این برنامه ها نبود. آن زمان در عروسی ها، عده ای طیّ مراسمی عروس و داماد را با سلام و صلوات و خواندن اشعار شاد، تا خانه شان مشایعت می کردند. به خاطر دارم شب ازدواجم، عده ای از اقوام و همسایه ها جمع شده بودند تا ما را مشایعت کنند؛ عبدالله هم در بین آنها بود. در طول مسیر، او میان جمعیت با صدای بلند فریاد می زد: «مرگ بر شاه» بقیه هم پشت سرش تکرار می کردند. آن شب برای اولین بار، شعار «مرگ بر شاه» به صورت دسته جمعی در خانوک بر زبانها جاری شد. (راوی: سیدابوالقاسم مهدوی، دوست و همسایة شهید)
12-هفدهم شهریور 57 بود. رادیو اعلام کرد: امروز در تهران، حکومت نظامی برپاست. عبدالله به محض شنیدن خبر، در حالی که گریه می کرد، گفت: خدا به داد مردم برسد؛ معلوم نیست امروز چقدر از مردم تهران، به خاک و خون بغلتند. آن روز به خاطر جنایات رژیم پهلوی «جمعة خونین» نام گرفت. (راوی، مادر شهید)
13-در شب بیست و دوم بهمن 57، زمانی که شهید محلاتی از رادیو اعلام کرد: «اینجا ایران است، صدای انقلاب اسلامی»، عبدالله بلافاصله دستهایش را بلند کرد و گفت: خدا را شکر که با رهبری پیامبرگونة امام و خونِ شهدا، انقلاب به ثمر رسید و پیروز شد. بی درنگ سر به سجده گذاشت و بعد از آن، دو رکعت نماز شکر بجا آورد. (راوی، مادر شهید)
14-بعد از پیروزی انقلاب، تعدادی از ساواکیها را دستگیر کردند. فردی که عبدالله را در ساواک زرند شکنجه کرده بود، در بین آنها بود. به او خبر دادند: مأمور شکنجه ات در بین افراد دستگیرشده است؛ اگر شکایتی داری، بیا و مطرح کن. عبدالله به زرند رفت و بعد از دیدن آن فرد، گفت: من هیچ شکایتی ندارم و از او گذشتم!!! (راوی، برادر شهید)
15-در سپاه کرمان خدمت می کرد. هنگام رفتن به سر کار، لباس شخصی می پوشید و از موتور، استفاده می کرد. یکبار به او گفتم: چرا با لباس سپاه سر کار نمی روی؟ گفت: می ترسم در بین راه، خلافی مرتکب شوم و یا در حین رانندگی با موتور، از قوانین سرپیچی کنم و مردم که نظاره گرند، خطای مرا به پای سپاه بگذارند و به اسلام و سپاه، بدبین شوند. نمی خواهم به لباس سپاه، توهین شود و این لباس مقدس مورد سوءاستفاده قرار گیرد. (راوی، برادر شهید)
16-روزهای آغازین پیروزی انقلاب بود. قرار بود یکی از سران رژیم سابق را که جنایاتی مرتکب شده بود، اعدام کنند. عبدالله نگهبان دادگاه انقلاب کرمان بود. آن فرد را تحویل او داده بودند که به ندامتگاه ببرد، تا سحرگاه حکم اجرا شود. در کمال تعجب، دیدم که عبدالله دستبند به دستهای آن فرد نزده و دوتایی مثل دو عابر معمولی، در کنار هم در حال رفتن به سمت ندامتگاه هستند، تفنگ عبدالله هم روی دوشش بود؛ در حالی که سرِ تفنگ به سمت پایین بود. با خودم گفتم: شاید خیالاتی به سرِ این فرد بزند و بلایی به سرِ عبدالله بیاورد و فرار کند. آرام خودم را به عبدالله رساندم و کنار گوشش گفتم: مواظب باش؛ طرف، فرار می کند. با خونسردی گفت: برو، خیالت راحت؛ فرار نمی کند. خیالم آسوده نبود؛ پشت سرشان راه افتادم و از دور، آنها را می پاییدم. وقتی که کنار ندامتگاه رسیدند، در کمال ناباوری دیدم که یکدیگر را در آغوش گرفتند و در حالی که اشک می ریختند، از هم جدا شدند. خیلی متعجب شدم! هضم این موضوع، برایم سخت بود. منتظر ماندم، همین که عبدالله زندانی را تحویل ندامتگاه داد، خودم را به او رساندم و گفتم: چه رازی بین شماست؟ با او چه کاری کردی که اینگونه اشک می ریخت؟! گفت: چیزی از من نپرس.
وقتی با اصرار و التماس من روبرو شد، گفت: اگر قول می دهی که تا زنده ام این ماجرا را برای کسی تعریف نمی کنی، بگویم؟! گفتم: مطمئن باش، به کسی نمی گویم؛ حالا بگو. گفت: شنیده ای که امام علی(علیه السلام) در یکی از جنگها، شمشیر را به دست دشمن داد و گفت: «علی را بکش»؟ گفتم: بله، شنیده ام. گفت: آیا دشمن، علی را کشت؟! گفتم: نه، به پای حضرت افتاد و از مریدانش شد. گفت: ما هم شیعة همان علی(علیه السلام) هستیم؛ ایشان با رفتار زیبای خود و با قدرت جاذبه ای که داشتند، افراد را به سمت خود جذب می کردند؛ ما هم باید مثل آن امام بزرگوار، قدرت جاذبه داشته باشیم. گیج شده بودم، گفتم: من نمی فهمم چه می گویی! برایم قابل هضم نیست، بیشتر توضیح بده. گفت: من مدتی نگهبان آن زندانی بودم؛ طیّ این مدت، غذای خودم را به او می دادم. آنقدر به او محبت کردم که با هم دوست شدیم؛ حالا هم چون جدایی برای هر دوی ما مشکل بود، اشک می ریختیم. (راوی: جواد عربنژاد، دوست شهید)
17-دوستی می گفت: یک روز در مهاباد با گروهکهای ضدّ انقلاب درگیر شدیم؛ این درگیری به نفع ما خاتمه یافت. بعد از شکست دشمن، از دره پایین رفتیم تا غنیمتها را جمع آوری کنیم. عبدالله رو به بچه ها کرد و گفت: خداوند در قرآن فرموده: «وَ مَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ خَیراً یَرَه وَ مَن یَعمَل مِثقالَ ذَرَّةٍ شَرّاً یَرَه»؛ حال که اندکی خوبی و شر، حتی اگر به اندازة ذره ای ناچیز باشد، به حساب می آید، مواظب باشید که شیطان هنگام جمع آوری غنیمتها، وسوسه تان نکند؛ حواستان باشد که همة اینها متعلق به بیت المال هستند. شاید اگر او این حرف را هم نمی زد، کسی غنیمتها را برای خودش برنمی داشت؛ اما این حرفش، کوچکترین روزنه های نفوذ شیطان را بست. (راوی، خواهر شهید)
18-عبدالله نسبت به بیت المال، بسیار حساس بود. زمانی که در یکی از نهادهای دولتی مشغول کار بود، یکی از مسئولین این نهاد از وسیلة نقلیة بیت المال استفادة شخصی می کرد. عبدالله که از این موضوع ناراحت شده بود، با نامه نگاری و اعتراض کردن، باعث شد که آن مسئول از کارش کنار گذاشته شود. (راوی، برادر شهید)
19-به خاطر دارم زمانی را که بچه ام را عمل کرده بودند و در بیمارستانی در کرمان، تحت نظر بود. در همین شرایط، شوهرم عازم جبهه بود. به او گفتم: بمان تا بچه را مرخص کنند، آنوقت برو.
او گفت: نمی توانم، دوستانم عازمند، من هم باید با آنها بروم. به خانة عبدالله رفتم؛ در حالی که ناراحت بودم و اشک می ریختم. او وقتی مرا با آن حال دید، گفت: فاطمه! چرا گریه می کنی؟ از رفتن شوهرت ناراحتی؟! گفتم: نه، نگران بچه ام هستم. دست تنها، از پسِ او برنمی آیم. گفت: اگر غصه ات این است، خودم قول می دهم همه جا همراهت باشم؛ دیگر ناراحت نباش و اشک نریز. بگذار شوهرت برود و به وظیفه اش عمل کند. طبق قولی که داده بود، پا به پای من همه جا آمد؛ همراهم بود تا بچه ام را مرخص کردند. ما را به خانوک رساند و تمام مایحتاجمان را تأمین کرد تا در نبودن شوهرم، سختی نکشیم. (راوی، خواهر شهید)
20-یک روز روایتی را مبنی بر اینکه هر کس دوشنبة اول هر ماه، ختم سورة واقعه را بردارد، حاجتش برآورده می شود، خواندم. آن زمان، عبدالله در مهاباد به سر می برد. به مادر گفتم: بیا ختم سورة واقعه را برداریم تا عبدالله سالم از مأموریت بیاید. روز چهاردهم ختم سورة واقعه بود که عبدالله آمد. او به مادر گفت: شب جمعة گذشته در محلی مشغول نماز بودم و همرزمم پشت سرم در حال قرائت دعای کمیل بود؛ در همین حین، تیری از بغل گوشم رد شد و به همرزمم اصابت کرد و او به شهادت رسید. افسوس که شهادت، قسمت من نبود. مادر دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خدا را شکر که اتفاقی برایت نیفتاد؛ این به خاطر ختم سورة واقعه بود که برایت برداشتم. عبدالله گفت: پس بگو چرا من، شهید نمی شوم؟! همه چیز، زیر سر شماست. مادرجان! مگر نمی دانی آرزوی من شهادت است؟ اینبار با رفتنم به جبهه موافقت نمی کنند، می گویند: بودنم در اینجا ضروری تر از جبهه است. ولی من دوست دارم بروم. مادرجان! دعا کن با رفتنم موافقت کنند؛ دعا کن، اینبار شهادت نصیبم شود. مادر گفت: دعا می کنم هرآنچه که خیر است، قسمتت شود. دیری نپایید که به جبهه رفت و بعد از چهل روز، با سرکشیدن جام شهادت، به آرزویش رسید.(راوی، خواهر شهید)
21-هر وقت خبر شهادت دوستی را می شنید، می گفت: اگر من شهید نشوم، ضرر کرده ام. همه دارند جانشان را فدای اسلام و کشور می کنند، اما من هنوز زنده ام. اگر نتوانم به مقام شهدا برسم، ضرر کرده ام. آرزویش شهادت بود و همیشه به مقام شهدا، غبطه می خورد. (راوی، همسر شهید)
22-او احترام زیادی نسبت به والدین ـ به خصوص مادر ـ قائل بود. زمانی که برای آخرین بار عازم جبهه بود، مرا گوشه ای کشاند و گفت: خواهرم! درست است که درس می خوانی؛ اما این را بدان که اطاعت امر پدر و مادر، از درس خواندن واجبتر است. از تو می خواهم اگر روزی مادر به حضورت نیاز داشت و از تو خواست دَرست را رها کنی، حتماً این کار را بکن؛ چرا که اطاعت امرش واجب است؛ به گونه ای که خدا در قرآن، بارها انسان را به این امر سفارش کرده. بدان اگر آنها از تو راضی باشند، خدا هم از تو راضی خواهد بود. (راوی، خواهر شهید)
23-اواخر سال 60 در قالب گردان «فاطمه الزهرا(سلام الله علیها)» که متشکل از دو گروهان بود، از کرمان عازم جبهه شدیم. سرپرستی و هدایت نیروها، تا اهواز بر عهدة عبدالله بود. در پادگان دوکوهه مستقر شدیم. در زمان آموزش و تا قبل از چیدن نیروها برای عملیات، همچنان عبدالله سرپرست و فرماندة گردان بود. چیزی به آغاز عملیات فتح المبین نمانده بود،آموزشهای لازم را دیدیم. قرار شد در قالب همان گردان «فاطمه الزهرا(سلام الله علیها)» وارد عملیات شویم. بعد از ادغام با نیروهای ارتشی، یک نفر از برادران ارتش به نام «آقای اسماعیلی»، فرماندهی گروهان را بر عهده گرفت و عبدالله به عنوان معاون گروهان انتخاب شد. مأموریت ما تأمین و تصرف جاده ای در نزدیکی دشتِ عباس بود. عملیات، در شب آغاز شد. در همان ساعات اولیه، نصف گروهان ما به فرماندهی آقای اسماعیلی مسیر را اشتباه به سمت تپه های کمرسرخ رفتند و ما که جزو مابقی گروهان بودیم، با هدایت عبدالله در محدودة از قبل تعیین شده، مستقر گشتیم. تا قبل از طلوع آفتاب، موفق نشدیم به هدفمان برسیم؛ بنابراین در دشتِ عباس ماندیم. ساعت 10 صبح بود، منتظر نیروهای کمکی بودیم تا جابجا شویم؛ اما خبری از آنها نشد. حجم آتش دشمن، بالا بود. تعداد زیادی شهید و زخمی داده بودیم. با فرماندهی عبدالله، خودمان را از دشت به سمت تپه های 202 کشیدیم و به هر شکلی بود، مقاومت کردیم و خط را نگه داشتیم. روز بعد، حوالی ساعت 6 صبح بود که عبدالله در اثر اصابت ترکش خمپاره، به شهادت رسید. او که فرماندهی بچه ها را به عهده داشت، تا آخرین لحظة عمرش مقاومت کرد و به وظایفش، به بهترین شکل عمل نمود. چند ساعت بعد از شهادت عبدالله، من به اسارت دشمن درآمدم. (راوی، عبدالکریم عرب دوست و همرزم شهید)
24-قبل از عملیات فتح المبین،یک روز با جمعی از دوستان، دورهم نشسته بودیم که یکی ازبچه ها اسلحه اش را به یک نفر داد و گفت: «این را نگهدارتا من تجدید وضو کنم و برگردم». اسلحه اش کلانش بود که ازدشمن به غنیمت گرفته شده بود. بعد از رفتن او فردی که اسلحه را گرفته بود آن را به طرف یکی از بچه ها پرت کرد و به شوخی گفت: «من نگه نمی دارم» و مجدد آن را به سمت یکی دیگر از دوستان پرت کرد. همانطورکه اسلحه را به سمت هم پرتاب می کردیم، عبدالله که فرماندة ما بود، از راه رسید .اوبدون آنکه حرفی بر زبان بیاورد،یک گوشه ایستاد و در حالی که لبخند برلب داشت، نظاره گر کار ما بود بعد از آنکه شوخی ما به پایان رسید،کنارمان نشست و گفت: می دانید این اسلحه با چه زحمتی و به قیمت ریختن خون چند شهید به غنیمت گرفته شده است؟ شما به جای آنکه از این اسلحه محافظت کنید، آن را به سمت هم پرت می کنید؟! با حرفهای عبدالله از کار خود شرمنده شدیم و از او عذرخواهی کردیم. (راویان: مجید ضیغمی و سلمان(جابر) زادخوش، از همرزمان شهید و از آزادگان دفاع مقدس)
25-در گیر و دار عملیات فتح المبین، در ارتفاعات 202 مستقر بودیم. دشمن، آتش سنگینی اجرا می کرد. در محاصرة کامل قرار گرفته بودیم. تعداد زیادی از بچه ها، مجروح و شهید شده بودند. اوضاع دشوار و طاقت فرسایی پیش آمده بود. مهمّاتمان رو به اتمام بود و ارتباطمان با عقب، قطع شده بود. ساعات اولیة صبح بود که متوجه شدیم عراقیها در نزدیکی ما قرار دارند. من وقتی که اوضاع را اینگونه دیدم، به عبدالله گفتم: وضعیت خیلی خراب است؛ اگر صلاح می دانید، دستور عقب نشینی دهید. عبدالله رو به من کرد و سه بار پشتِ سر هم گفت: ما تا آخرین قطرة خون، اینجا می مانیم و ایستادگی می کنیم. او وقتی دید روحیة ما کمی ضعیف شده، به من و دوستم (حسن جباری) گفت: شما به پایین تپه بروید و داخل شیارها را نگاه کنید؛ اگر گلولة آرپیجی پیدا کردید، با خودتان بیاورید. از تپه پایین آمدیم. همان لحظه، نیروهای کمکی را دیدیم که به سمتمان می آمدند. آنها به ما گفتند: شما به عقب برگردید. ما هم طبق گفتة آنها، به عقب برگشتیم و عبدالله همانگونه که گفته بود، تا آخرین نفس و آخرین قطرة خون، ایستاد؛ مقاومت کرد و جان خویش را فدای دین و اسلام نمود. (راوی: علی اسدی(فرزند اکبر)، دوست و همرزم شهید)
26-بعد از شهادتش، یکی از بچه هایم به سختی مریض شد. یک روز در حالی که دلم شکسته بود، خطاب به عبدالله گفتم: برادر! تا زنده بودی، پشت و پناهم بودی؛ حالا که شهید شدی، از مولایت امام حسین(علیه السلام) بخواه که بچه ام را شفا دهد. شب در عالم خواب، عبدالله را دیدم؛ گفت: خواهر! به مسجد شهدا رفتی؟ گفتم: نه. گفت: برو آنجا، هر چه خواستی بگو. روز بعد، به مسجد شهدای خانوک رفتم. آنجا یادم آمد که قبلاً نذری کرده بودم که فراموشم شده بود ادایش کنم. نذرم را ادا کردم و بچه ام خوب شد. (راوی، خواهر شهید)
27-من، فرهنگی هستم و کارم تدریس است. یک روز صبح زود با حال خیلی بدی از خواب بیدار شدم، تمام بدنم درد می کرد؛ به گونه ای که قادر نبودم از جایم بلند شوم. از اینکه نمی توانستم سرِ کلاس درس حاضر شوم، ناراحت بودم. همانطور که در بسترم دراز کشیده بودم، چشمهایم را بستم؛ به امید آنکه بتوانم کمی بخوابم تا شاید حالم بهتر شود. کم کم پلکهایم سنگین شدند و به خواب رفتم. در عالم خواب، عبدالله مقداری دوا داخل لیوانی ریخت و گفت: اینها را بخور و از جایت بلند شو؛ ناراحت نباش، خیلی زود خوب می شود و می توانی به مدرسه بروی. چشمهایم را که باز کردم، دیگر اثری از درد نبود و حالم خیلی خوب شده بود. انگار دوای شفابخش او، کار خودش را کرده بود. با خوشحالی از جایم بلند شدم، لباسهایم را پوشیدم و روانة مدرسه شدم. (راوی، خواهر شهید)
28-از همان کودکی، هر وقت صبرم لبریز می شد، به شدت گریه می کردم؛ گریه هایی که بعد از شهادت بابا، اوج گرفت؛ چرا که به شدت به او وابسته بودم. یک شب امام را در خواب دیدم، ایشان به من گفت: هر وقت صبرت لبریز شد و اشکت جاری گشت، دستت را روی قلبت بگذار و سورة والعصر را بخوان، آرام می شوی. بعد از این خواب، وقتی که حالم دگرگون می شد و بیقرار می گشتم، همین کار را می کردم و آرامشی عجیب، تمام وجودم را فرا می گرفت؛ یک شب در عالم خواب در میان کوچه ای بارانی، خودم را در آغوش بابا رها کردم و آرامشی لذتبخش به جانم ریخت؛ آرامشی که در سختی های زندگی، راهگشایم شد. (راوی: فرزند شهید)
حمید نخعی عباس
1-در بحبوحه ي پيروزي انقلاب، حمید كه دانش آموز دبستان بود، در پخش اعلاميه هاي امام، دست داشت؛ او اين كار را از مادر، آموخته بود. در يكي از این روزهاي پُرالتهاب، مدير مدرسه كه ساواكي بود، دانش آموزان را به صف كرد تا شعار جاويد شاه را سر دهند؛ اما بر خلاف انتظارش دَر و ديوار مدرسه از شعار«درود بر خميني» به لرزه درآمد. مدير هم كه حسابي، عصباني شده بود و خبر از کارهای انقلابی حمید داشت، سيلي محكمي به گوشش نواخت. (راوی، خواهر شهید)
2-زمستان بود و هوا بسيار سرد بود. مردم براي فرار از سرماي استخوان سوز زمستان، در تكاپوي گرفتن سهميه ي نفتشان، گالن به دست، ايستاده بودند. در بين آنها پيرزني بود كه توان راه رفتن نداشت. وقتي كه ظرفش پُر از نفت شد، به سختي، آن را بلند كرد و تلو تلو خوران، راه افتاد. حميدكه شاهد صحنه بود، خودش را به پيرزن رساند و گالن نفت را از دستش گرفت و به خانه اش برد. اين، اولين بارش نبود كه عليرغم سن كمش به ديگران، كمك مي كرد. بعد از شهادتش، هر گاه در حضور آن پيرزن تنها، صحبت حميد به ميان مي آمد، لبخندي از رضايت بر لبانش نقش مي بست و در حقش، لب به دعاي خير مي گشود. (راوی، مادر شهید)
3-هر وقت كه بيكار مي شد، به ورزش كردن، مي پرداخت. هميشه مي گفت: ورزش مي تواند سرگرمي خوبي براي پُر كردن اوقات فراغت باشد؛ زيرا در زمان بيكاري، ممكن است انسان با غفلت از ياد خدا به كارهاي زشتي كه مورد پسند خدا نيست، روي آورد. (راوی، خواهر شهید)
4-به پابوس امام رضا (علیه السلام) رفتيم، در اين سفر، او هم با ما بود. موقع برگشت از مسير تهران آمديم. وقتي كه به قم رسيديم، با خبر شديم كه امام خميني با مردم، ملاقات دارند. حميد به محض شنيدن خبر با پسر خاله اش به ديدن امام رفت. وقتي كه برگشت با خوشحالي گفت: مادر! خدا به ما لطف كرد كه توانستيم امام را ببينيم؛ ايشان مثل ماه بود؛ مثل خورشيد مي درخشيد. وقتي كه در حال رد شدن از كنار ما بود، دستي روي سرمان كشيد. هر وقت، امام را از تلويزيون مي ديد، با احترام مي ايستاد و مي گفت: ما همه سرباز توايم خميني، گوش به فرمان توايم خميني. (راوی، مادر شهید)
5-يك روز براي خريد وسيله اي به مغازه رفتم. حميد و چند تن از دوستانش، گوشه اي نشسته بودند و مشغول حرف زدن بودند. وقتي كه به سمت خانه بر مي گشتم، حميد، من را ديد و به طرفم آمد و آرام، كنار گوشم گفت: خواهرم! مقداري از موهايت، نمايان است، آنها را بپوشان و سريع به خانه برو. از اين به بعد، بيشتر، مواظب باش كه موهايت در حضور نامحرم، نمايان نشود؛ چون از نظر اسلام، اشكال دارد. (راوی، خواهر شهید)
6-زمستان بود و هوا بسيار سرد بود. شوهرم در جبهه به سر مي برد. چند روزي بود كه پشت سر هم باران مي باريد. وضع بام خانه مان، خراب بود و نمي دانستم چه كار بايد بكنم؟ يك روز، حميد به ديدنم آمد و گفت: خاله جان! چه خبر؟ كاري هست تا برايتان انجام دهم؟ گفتم: بارانهاي اين چند روزه، وضع پشت بام را به هم ريخته، نمي دانم چه كنم؟ شوهرم در جبهه است، من هم كسي را ندارم تا از او كمك بگيرم. به محض تمام شدن حرفم، او به پشت بام رفت و با دستهاي كوچكش به وضعيت آنجا و ناودان ها رسيدگي كرد و مشكل را برطرف ساخت و من را در حيرت اينكه چگونه با آن سن كمش قدرت درك بالا و قلب مهرباني داشت، گذاشت!!! (راوي: صغري مهدوي، خاله شهيد)
7-روز هاي آغازين جنگ بود و مردم در تكاپوي رفتن به جبهه بودند. يك شب در عالم خواب، جمعيتي را ديدم كه از قسمت بالاي خانوك مي آمدند؛ در حالي كه امام زمان (عج) پيشاپيش آنها حركت مي كرد. خودم را با عجله به آنها رساندم و گوشه ي عباي يوسف زهرا(س) را گرفتم و گفتم: آقا! من هم مي خواهم با شما بيايم. ايشان، تبسمي زيبا و دلنشين بر لب آوردند و فرمودند: شما نمي تواني با ما بيايي. معناي تبسم ايشان را زماني فهميدم كه خبر شهادت حميد را برايم آوردند. (راوي: پدر شهيد)
8-يك روز صبح زود، روانه ي مدرسه شد، طولي نكشيد كه برگشت. من در حالي كه تعجب كرده بودم، گفتم: چرا اين قدر زود آمدي؟! مدرسه تعطيل بود؟! گفت: نه، تعطيل نبود، مي خواهند نيرو به جبهه ببرند، من هم دوست دارم با آنها بروم. گفتم: خُب، برو. گفت: مسئول اعزام نيرو مي گويد تا مادرت اجازه ندهد تو را نمي بريم. دستي به سرش كشيدم و گفتم: تو آموزش ديده اي كه به جبهه بروي، برو بگو، مادرم راضي است. گفت: نه، شما بايد به آنجا بياييد و بگوييد كه راضي هستيد. به محل اعزام نيرو رفتم و به مسئولشان گفتم: پسر مرا هم ببريد. او گفت: شما راضي هستيد؟ گفتم: بله، چرا راضي نباشم؟ با تمام وجود، راضيم. حميد كه از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد، سوار ماشين شد و روانه ي جبهه گشت. بعد از سه ماه به مرخصي آمد. رفتارش خيلي تغيير كرده بود، انگار در طي اين سه ماه، چند سال، بزرگتر شده بود، آرام و قرار نداشت، دائم از رفتن به جبهه، حرف مي زد. يك روز به او گفتم: بهتر است مدتي اينجا بماني و بعد بروي. گفت: نمي توانم بمانم، دلم آرام نمي گيرد. گفتم: حميد جان! آنجا كاري از دستت بر مي آيد، يا دست و پا گيري؟ اصلاً به تو نيازي هست؟ قيافه اي حق به جانب به خود گرفت و گفت: مادر! دستت درد نكند، اين چه حرفي است؟ من، آنجا سنگر حفر مي کنم، به رزمنده ها آب مي دهم، آموزش اسلحه ديده ام و تك تيراندازم؛ آرزويم اين است كه حتي اگر شده يك عراقي را با دست خودم به هلاكت برسانم، آنوقت شما مي گويي كاري از دستم بر مي آيد يا نه؟! خنديدم و گفتم: برو مادر، دست خدا به همراهت. (راوي: مادر شهيد)
9-با حمید همکلاس بودم. مدتی بود که در جبهه به سر می برد؛ چهار روز تا امتحانات مانده بود که به مرخصی آمد. یک روز، نزدم آمد و گفت: جزوه ات را به من بده تا خودم را برای امتحان آماده کنم. گفتم: خودم می خواهم جزوه ام را بخوانم. گفت: جزوه ات را بخوان، هر وقت که زمان استراحت و خوابت بود، آنرا به من بده. همین کار را کردم و شب، قبل از خواب، جزوه را به او دادم. صبح زود، آنرا به من پس داد. گفتم: اگر می خواهی جزوه باز هم نزدت باشد، مشکلی نیست؟ گفت: نه، دیشب آن را کامل خواندم و مطالب مورد نیازم را یادداشت کردم. این کارش جواب محکمی بود برای کسانی که می گفتند: دانش آموزان بسیجی، به خاطر فرار از درس، به جبهه می روند. آنها نه تنها از درس فرار نمی کردند؛ بلکه به محض بازگشت از جبهه، از خواب و استراحتشان می زدند و دروس عقب مانده را جبران می کردند. (راوي: مهدی اسدی دوست شهيد)
10-مدتي از شهادت برادر دوستم مي گذشت. يك روز، با او در خانه نشسته بوديم و گرم حرف زدن بوديم كه حميد از راه رسيد؛ تازه از جبهه آمده بود، سه ماه بود كه او را نديده بودم، از شدت خوشحالي، بال در آوردم و به سويش دويدم. حميد كه متوجه ي دوستم شده بود، با اشاره ي دست، مرا به آرامش، دعوت كرد. كنارش كه رسيدم، آرام به من گفت: حواست كجاست؟! دوستت، تازه برادرش را از دست داده، مي خواهي داغ او را برايش زنده كني؟ خودت را كنترل كن، اصلاً انگار نه انگار كه بعد از چند ماه، من را ديده اي. حرفش منطقي بود؛ براي همين از بوسيدن و در آغوش گرفتن او صرف نظر كردم و تنها به يك احوال پرسي ساده، اكتفا كردم. حميد، جلو رفت و در نهايت تواضع و احترام با خواهر شهيد، احوال پُرسي كرد. (راوي: خواهر شهيد)
11-نيمه دوم بهمن سال 60 بود كه عازم جبهه شديم. او شانزده ساله بود و من، بالاي سي سال، سن داشتم. هنگام اعزام، مادرش به من گفت: حميد من،سني ندارد، آنجا هوايش را داشته باش. وارد منطقه كه شديم در پادگان دو كوهه، مستقر گشتیم. چهل و پنج روز تا عيد نوروز باقي مانده بود كه ما را گروه بندي كردند و آموزشهاي سخت و فشرده، آغاز شد تا گروه خط شكن، انتخاب شود. من و حميد در يك، گروه بوديم. تمام تلاشمان اين بود كه گروه دوازده نفرة ما اول شود كه شد. شبي كه قرار بود از پادگان دو كوهه به دشت عباس، اعزام شويم، دوازده نفر از نيروهاي ارتشي را به گروه ما اضافه كردند و حميد را به خاطر جثّه ي كوچك و سن كمش از ما جدا كردند. هرگز از خاطرم نمي رود، لحظه اي كه به او گفتند، نمي تواند با گروه به خط مقدم برود، آن قدر ناراحت شده بود كه دائم اشك مي ريخت. در مقابل اشكهاي بي امانش دوام نياوردم و نزد فرمانده رفتم و گفتم: اگر ما در اين حمله، شهيد شديم، در آن دنيا جواب حميد را چگونه بايد بدهيم؟ از لحظه اي كه از گروه، جدايش كرده ايد، اشك چشمش خشك نشده، او كه همدوش با ما تمام آموزشها را گذرانده و كم، كاري نكرده است. فرمانده گفت: حميد را به گروه برگردانيد. وقتي كه شنيد، مي تواند همراه گروه باشد، از خوشحالي در پوست خودش نمي گنجيد. او تك تير انداز بود و من، نارنجك انداز بودم. او را به عنوان كمكي من، انتخاب كردند. به سمت دشت عباس، حركت كرديم. در طول مسير، غسل شهادت كرديم و وصيت نامه هايمان را نوشتيم. بعد از سه روز، آموزش فشرده، به سمت خط اول، حركت كرديم. به آنجا که رسيديم، در محلي كمين كرديم. عراقيها آن قدر به ما نزديك بودند كه صدايشان را به وضوح مي شنيديم. ساعت يك نيمه شب بود كه با فرياد الله اكبر، حمله را آغاز كرديم. دشمن هم متقابلاً به روي ما آتش گشود. تا قلب سنگرهاي دشمن، پيش رفتيم، آنها مجبور به عقب نشيني شدند. نزديك منطقه ي كمرسرخ بوديم كه تير به پايم اصابت كرد و مجروح شدم. حميد زخم پايم را بست. قصد داشت به جلو برود. دستش را گرفتم و به او گفتم: كجا؟ مادرت تو را دست من سپرده، از كنارم تكان نخور. لحظه اي نشست اما دلش طاقت نياورد و رفت. من هم ديگر او را نديدم. روزي كه خبر شهادتش را شنيدم، ياد لحظه اي افتادم كه مي گفت: اگر شهيد شدم، مادرم را دلداري بده و به او بگو ناراحت نباشد، چرا كه من براي رضاي خدا و حفظ دين او به جبهه آمدم و هيچ هدفي جز، پيروزي اسلام ندارم. (راوي: عباس اسدی دوست شهيد)
12-شب بود؛ چیزی به آغاز عملیات نمانده بود. بچه ها در حال وداع با هم بودند. حمید نزدم آمد تا با من خداحافظی کند. به او گفتم: قرار نیست من و تو از هم جدا شویم؛ اجازه بده لحظه ای که خواستیم از هم جدا شویم، خداحافظی کنیم. حمید قبول کرد. بعد از ادغام شدن با ارتش، سازماندهی صورت گرفت. من و حمید در دو گروهان متفاوت افتادیم و موفق نشدیم از هم خداحافظی کنیم. عملیات، شروع شد. در گیر و دار عملیات، یک شب خواب دیدم حمید داخل قطاری نشسته، دَرهای قطار بسته بودند و تنها یک پنجره، باز بود. از داخل همان پنجره، وارد قطار شدم. حمید به من گفت: رضا! من دارم می روم؛ اگر می خواهی خداحافظی کنی، بیا؛ الآن وقتش است. از خواب بیدار شدم؛ در حالی که قادر به درک معنای آنچه که در خواب دیدم، نبودم. صبح زود، خبر شهادت حمید را شنیدم؛ به محض شنیدن این خبر، یاد لحظه ای افتادم که قبل از عملیات فتح المبین، در منطقة دشتِ عباس مستقر بودیم. حمید به من گفت: رضا! دیشب خواب سید بزرگواری را دیدم که پارچ شربتی دستش بود؛ او به همه شربت داد، بجز من!!! خوابش را برای بچه ها تعریف کردم، همه در تعبیرش گفتیم: ما شهید می شویم و تو به خانوک برمی گردی. حمید که از شنیدن این حرف، ناراحت شده بود، از آن روز به قرآن پناه برد. او دائم آیات قرآن را می خواند و شهادتش را از خدا طلب می کرد. ما بر اساس خواب حمید، چشم انتظار شهادت بودیم؛ غافل از اینکه خوابش، برعکس تعبیر شد؛ او رفت و ما از قافلة شهدا جاماندیم. (راوی: رضا اسدی، پسرخاله و همرزم شهید)
13-جنازه حميد را بعد از تشييع در كرمان به خانوك آوردند. تعداد زيادي از مردها اطراف او را گرفته بودند؛ به گونه اي كه براي جلو رفتن، بايد از ميان آن ها رد مي شدم و به گناه مي افتادم. با خودم گفتم: از ديدن پسرم صرف نظر مي كنم، اما كاري بر خلاف اسلام، انجام نمي دهم. عده اي از مردم كه متوجه موضوع شده بودند، جنازه را به قسمت خلوتي آوردند. جمعي از زنان اقوام، اطراف تابوت را گرفته بودند و بر سرو صورت خود مي زدند، جلو رفتم و به آنها گفتم: به خاطر يك پسر شانزده ساله گريه مي كنيد. امام حسين(ع)، علي اكبر رعنايش را تقديم اسلام كرد، حميد من چه قابلي دارد؟! كنار تابوت نشستم، روي جنازه را باز كردم، تركش، نيمي از صورتش را برده بود؛ به گونه اي كه قابل شناسايي نبود. دستش روي سينه اش بود؛ ياد لحظه افتادم كه مي گفت: مادر! دستهاي من و شما شبيه هم است. دستش را كه تنها به وسيله ي پوست به بدنش، متصل بود، بالا آوردم و گفتم: «الحق كه حميد خودم هستي» دستش را بوسيدم و خطاب به افرادي كه دور تابوت، ايستاده بودند، گفتم: حميد مرا به خانه اي كه لايقش هست، ببريد. مردم، تابوت را بلند كردند و به سمت گلزارشهدا راه افتادند . (راوی: مادر شهید)
14-دوستش مي گفت: ماه محرم بود، يك شب بعد از پايان مجلس روضه به خانه آمدم و خوابيدم. در عالم خواب، حميد را ديدم كه دفتري در دست داشت و اسامي افرادي را كه در شستن ظروف مجلس عزاي امام حسين(ع) كمك داده بودند، يادداشت مي كرد. جلو رفتم و با ناراحتي به او گفتم: حميد! خودت كه مي داني، من در شستن ظروف ناتوانم. دستي به شانه ام زد و گفت: دوست من! ناراحت نباش، هر كس که به هر طريقي در مجلس عزاي امام حسين(ع) خدمت كرده، اسمش را نوشته ام؛ اسم تو را هم نوشته ام. دوست من! بدان، هر وقت ماه محرم و صفر از راه مي رسد، ما هم مثل شما در تكايا و مساجد، حضور داريم و مشغول عزاداري و خدمت به امام حسين(علیه السلام) هستيم. (راوی: مادر شهید)
15-مدتي بود كه مادر به سختي، بيمار شده بود. شب و روزمان با نگراني، سپري می شد. يك شب در عالم خواب، حميد را ديدم كه با همه ي شهداي خانوك به خانه آمده بودند و ديگ آشي، روي بار، گذاشته بودند. همه ي آنها شاد بودند و مي خنديدند. وقتي كه به جمعشان، وارد شدم، حميد، دستم را گرفت و مرا كنار خودش نشاند و از آش درون ديگ، برايم ريخت. به او گفتم: حميد جان! خبر داري مادر، بد حال است و بايد عمل كند. گفت: بله، ما آمده ايم تا به او سر بزنيم. مادر در اتاق ديگري، روي تخت، خوابيده بود. آنها نزدش رفتند و دور تا دور تختش نشستند. خنده، لحظه اي از لبان حميد، دور نمي شد. او مقداري آش به مادر داد. بعد از اين خواب، عمل مادر با موفقيت، انجام شد و حالش روز به روز، بهتر شد. (راوی: خواهر شهید)
16-تولد من، مصادف با شهادت برادرم بود، براي همين نام او را بر من نهادند. هجده ساله بودم كه پدر و مادرم، روانه ي سفر حج شدند و من كه آخرين فرزند خانواده بودم، در خانه تنها ماندم. پدر و مادر از سفر حج برگشته بودند كه يك روز، خانمي از اهالي خانوك به ديدن مادر آمد و بعد از خير مقدم گفت: حاج زهرا! من چند شب پيش، خواب حميدت را ديدم. مادر گفت: چه خوابي؟ او گفت: شما در سفر بوديد كه يك شب، در عالم خواب، حميد را ديدم. او گفت: به مادرم بگو زماني كه در سفر بودي، من همه جا هوايت را داشتم و كمك حالت بودم. هر جا كه پاهايت درد مي كردند و نمي توانستي از زمين، بلند شوي، من دستت را مي گرفتم تا مشكلي برايت پيش نيايد. به مادر بگو من هميشه همراهت هستم. آن خانم به من كه سر تا پا گوش بودم و با اشتياق، حرفهايشان را مي شنيدم، گفت: برادرت براي تو هم پيغامي داشت. با تعجب گفتم: براي من؟! چه پيغامي؟! او گفت: برادرت از من خواست تا به تو بگويم آن شبي كه در خانه تنها بودي و تب و لرز كرده بودي، من تا صبح بالاي سرت بودم و هوايت را داشتم. او گفت به حميد بگو پسر خوبي باشد. من به او گفتم، حميد، پسر خوبي است، اهل مسجد است، كسي را اذيت نمي كند. او خنديد و گفت: مي دانم، اما دوست دارم از اين، بهتر باشد. وقتي حرفهاي آن خانم، تمام شد، ياد شبي افتادم كه به مجلس عروسي يكي از دوستانم رفته بودم، موقع برگشت، دچار تب و لرز شديدي شدم. حالم خيلي بد بود، خودم را با سختي به خانه رساندم و خوابيدم. كسي نبود تا از من پرستاري كند، اما نه، من فكر مي كردم كه كسي نبوده؛ چرا كه برادر شهيدم تا صبح، بالاي سرم بود و من نمي دانستم!!! اين خواب، تلنگري براي من بود كه حواسم را بيشتر، جمع كنم. تصميم گرفتم مسير زندگيم را عوض كنم و راه برادم را ادامه دهم؛ براي همين به كادر سپاه پيوستم. (راوی: برادر شهید)

سعید عربنژاد حسین
1-قبل از انقلاب، علاوه بر دبستان، مدارس راهنمایی هم مختلط بودند و دانش آموزان دختر و پسر در یک مدرسه و در یک کلاس با هم درس می خواندند، مردم مذهبی خانوک که از این وضع، ناراضی بودند تصمیم گرفتند پسرها و دخترها را از هم جدا کنند. در مقابل، سیستم آموزشی آن زمان، اصرار داشت که مدارس باید مختلط باشند. مردم که تصمیم خود را گرفته بودند، خانه ای را در نزدیکی مدرسة راهنمایی خانوک، اجاره کردند و تعدادی صندلی به آنجا بردند تا دخترها برای درس خواندن به آنجا بروند. طبق هماهنگی ای که از قبل صورت گرفته بود، دانش آموزان دختر به جای آمدن به مدرسه به خانة مورد نظر رفتند و معلم هایی که بومی خانوک بودند به منظور تدریس به آنجا رفتند. رئیس مدرسة راهنمایی، از اعضای ساواک بود، او به محض آگاه شدن از این موضوع با عجله خودش را به زرند رساند و اخبار را به گوش رئیس ساواک آنجا رساند. من، سعید و جمعی دیگر از بچه ها خبر رفتن مدیر مدرسه به زرند را به گوش مردم رساندیم و با کمک آنها، مقداری چوب، سنگ و… جمع کردیم و به باغ رو به روی مدرسه بردیم تا در صورت درگیری با ماموران ساواک، حسابی از خجالتشان در آییم. طولی نکشید که رئیس مدرسه به اتفاق رئیس ساواک و چند مامور از راه رسید تا مردم را مجبور به دست برداشتن از اعتراضشان نسبت به مختلط بودن مدرسه بکند. آنها به محض اینکه متوجه شدند مردم در تصمیم شان مصمم هستند و آماده اند تا با چوب و سنگ از آنها پذیرایی کنند، دست از پا دراز تر فرار کردند. مدتی از این ماجرا گذشت، هر وقت عکس شاه و خاندانش را بر در و دیوار مدرسه نصب می کردند، سعید در یک فرصت مناسب آنها را از در و دیوار، پایین می کشید و پاره می کرد، مدیر مدرسه که از این موضوع به تنگ آمده بود، یک روز به قصد پیدا کردن خطاکار، وارد کلاسمان شد و شروع به فحاشی کرد. سعید که عصبانی شده بود، در مقابلش ایستاد و با صدای بلند گفت: فحاشی نکن، همة این کارها را من انجام داده ام. آقای مدیر، هم که انگار، دنبال بهانه ای می گشت تا تمام بغض و کینه اش را سر یک نفر خالی کند، سیلی محکمی به گوشش نواخت.سعید در حالی که دستش را روی گوشش گرفته بود، زیر لب گفت: یک روی حسابت را می رسم. اما قبل از آنکه سعید حسابش را برسد، دست روزگار به حسابش رسید، چرا که دیری نپایید انقلاب پیروز شد و اوبا خفت و خواری از خانوک فرار کرد. (عبدالکریم عرب، دوست همرزم شهید)
2-سعید در خانواده ای نسبتا مرفهی بزرگ شده بود، اما هرگز خودش را برتر از دیگران نمی گرفت. او با همه برخوردی زیبا و خودمانی داشت و از هوشی سرشار و حافظه ای قوی برخوردار بود. قبل از انقلاب با هم در کلاس قرآن، شرکت می کردیم، یک روز به من، پیشنهاد داد تا با هم قرآن را حفظ کنیم. از پیشنهادش استقبال کردم و کارمان را با حفظ آیة الکرسی شروع کردیم. این کار، باعث شد تا ساعات زیادی از وقتمان را به جای بیهوده تلف کردن، در محضر قرآن بگذرانیم. (عبدالکریم عرب، دوست همرزم شهید)
3-سعید در همة امور از ما برتر و جلوتر بود، به خاطر دارم که یک روز، پدر تعدادی کارت را که محتوی دعا و بعضی از سوره های قرآن با تفسیرشان بود، به ما داد تا آنها را بخوانیم و حفظ کنیم.
سعید این کار را جدی گرفت و با همت و پشتکار، زودتر و بهتر از همة ما آنها را خواند و حفظ کرد. (راوی، برادر شهید)
4-اواخر سال 60 بود که من، سعید، علیرضا و حسین عربنژاد بعد ازگذراندن یک دورة آموزشی در کرمان، راهی ایستگاه راه آهن شدیم تا با قطار به اهواز، اعزام شویم، من و سعید، کم سن و سال بودیم، به همین علت برادرهایمان با جبهه رفتن ما مخالف بودند. در ایستگاه راه آهن از خوشحالیِ اینکه تا یک ساعت دیگر قطار، راه می افتد و دیگر کسی نمی تواند مانع رفتنمان شود، در پوست خود نمی گنجیدیم، اما این خوشحالی با از راه رسیدن برادر سعید(حمید عربنژاد)، دوامی نیاورد، سعید که از دیدن برادرش شوکه شده بود و رنگ به چهره نداشت با صدایی محزون گفت: من از قافله، جا ماندم، برادرم آمده تا جلوی رفتنم به بهشت را بگیرد. برادرش که متوجة رنگ پریدگی و ناراحتی سعید شده بود گفت: نگران نباش، نیامده ام جلوی رفتنت را بگیرم، آمده ام تا با تو خداحافظی کنم. سعید با خوشحالی خندید و برادرش را در آغوش گرفت. در همین حین، صدای بلند گوی ایستگاه که مسافران را دعوت به سوار شدن می کرد در فضا پیچید. از برادر سعید خداحافظی کردیم و با لبانی خندان، سوار قطار شدیم. قطار به سمت مقصد، حرکت کرد. نزدیک پادگان دو کوهه از قطار، پیاده شدیم، در حالی که تاریکی شب بر همه جا سایه افکنده بود و باران به شدت می بارید. ساختمان پادگان، نیمه تمام بود و در و پنجره نداشت. وارد یکی از اتاقها شدیم و در دل تاریکی شب، مشغول تمیز کردنش شدیم. نیاز به روشنایی داشتیم، سعید از محوطة پادگان یک قوطی کنسرو خالی پیدا کرد، روغن سوخته، داخلش ریخت و فتیله ای برایش گذاشت، به این ترتیب، اتاقمان روشن شد. چند روز در پادگان، آموزش دیدیم، شبها زمانی که برای استراحت به اتاق می رفتیم، سعید زیر نور فانوس، کتابهای شهید دستغیب را برای ما با صدای بلند می خواند و هر جا را که متوجه نمی شدیم، توضیح می داد. گاهی لابه لای حرفهایش می گفت: خدایا! برسان روزی را که با افتخار، روی دست مردم، تشییع شوم. او شیفتة شهادت بود برای رسیدن به آن، لحظه شماری می کرد. بعد از چند روز، ما را به منطقة چاه نفت بردند، آنجا به دو گروهان تقسیم شدیم، من و حسین که تک تیرانداز بودیم در گروهان شهید باهنر قرار گرفتیم و سعید و علیرضا در گروهان شهید رجایی. در شب آغازین عملیات فتح المبین از خاکریز اول، عبور کردیم، به دلیل فاصلة زیاد به خط دشمن نرسیدیم و عملیات، در آن شب لغو شد. با روشن شدن هوا به خط خودی برگشتیم، ساعت چهار عصر بود که دوباره به طرف خط مقدم حرکت کردیم، من و حسین در کنار هم بودیم. از شب تا صبح، راه می رفتیم تا به دشت عباس رسیدیم. هوا که روشن شد، به دستور فرمانده به سمت دشمن حرکت کردیم تا تپه ها را تصرف کنیم. دشمن از روی تپه کاملا بر ما مسلط بود. چیزی نمانده بود که به بالای تپه برسیم، پشت سرم را نگاه کردم، من و حسین از همة بچه ها جلوتر بودیم. باز به حرکت خود ادامه دادیم، ناگهان درگیری شدید شده بود، فرمانده به بچه ها دستور عقب نشینی داده بود؛ اما من ،که متوجه نشده بودم، تنها ماندم، خبری از حسین هم نبود. بعد از یک ساعت، آتش درگیری، فرو نشست. صدای صحبت کردن عراقی ها را که روی تپه در حال حرکت بودند، می شنیدم. به صورت سینه خیز به سمت عقب حرکت کردم عصر بود که به بچه ها رسیدم، حسین وقتی مرا دید گفت: قرار بود با هم شهید شویم نه تنهایی. در ادامة عملیات، بعد از دو روز به عقب برگشتیم و خبر شهادت علیرضا و سعید را شنیدیم .آنها به قافلة شهدا پیوستند و با افتخار، روی دست مردم، تشییع شدند و ما را جا گذاشتند. (راوی: مسعود عربنژاد، دوست و همرزم شهید)
5-سعید از ضریب هوشی بالایی برخوردار بود، زمانی که در پادگان دو کوهه، مستقر بودیم، یک روز بعد از ظهر، روحانی ای برای ما سخنرانی می کرد، در پایان سخنرانیش گفت: معمایی برایتان طرح می کنم تا ببینم چه کسی می تواند آن را حل می کند. معمایی که مطرح کرد، این بود: گاوی بود از لاغری، از چاقیش نتوان گذشت، از لاغری نتوان خرید. چند لحظه ای فکر کردیم، کسی جوابی برای معما پیدا نکرد، سعید بلند شد و گفت: این گاو، متعلق به آقایی به نام لاغری بود، چون گاو، خیلی چاق بوده و آقای لاغری هم خیلی خسیس، حاضر نبوده گاوش را بفروشد، به این ترتیب این گاو ، توسط هیچ کسی خریداری نشده است. آن روحانی که از حاضر جوابی و ذکاوت سعید، خوشش آمده بود، به او احسنت گفت. (راوی، رضا اسدی همرزم شهید)
6-بعد از عملیات فتح المبین، تعداد زیادی شهید را به کرمان آوردند، آن زمان من پاس بخش سپاه بودم، وقتی جنازة شهدا را به سپاه آوردند، مسئول تعاون نبود که آنها را تحویل بگیرد. من و جمعی از بچه ها تصمیم گرفتیم اجساد شهدا را تحویل بگیریم، به همین منظور، من و چند نفر دیگر، بالای ماشین رفتیم تا تابوتها را پایین بگذاریم. بعد ازآنکه چند تابوت را پایین دادیم، یک لحظه نگاهم روی نوشتة یکی از تابوتها ثابت ماند: شهید سعید عربنژاد. ابتدا فکر کردم خیالاتی شده ام، با دو دستم، چشمانم را مالیدم و بار دیگر به دقت، نگاه کردم و نوشته را خواندم: شهید سعید عربنژاد، فرزند حسین. باورم نمی شد، انگار واقعیت داشت، کنار تابوت، زانو زدم و با دستهایی لرزان، درش را باز کردم، خودش بود، سعید بود که آرام، درون تابوت خوابیده بود، در حالی که از نوک پا تا پیشانیش ترکش خورده بود. بر بالینش نشستم و با چشمانی اشکبار، نگاهش کردم، یک دل سیرنگاهش کردم، تا در آخرین دیدار، حسرت به دل نمانم. (راوی؛ برادر شهید)

عباس اسدی محمد
1-تمامِ عشقش، مادر بود. احترام خاصی برای ایشان قائل بود. هر گاه مادر در بستر بیماری می افتاد، عباس بر بالینش می نشست و از شدت ناراحتی، آنقدر اشک می ریخت که مادر از جایش بلند می شد و می گفت: عزیزم! گریه نکن، من حالم خوب است. مادر این جمله را در حالی می گفت که بدحال بود و فقط می خواست دلِ عباس را شاد کند. (راوی، برادر شهید)
2-مدتی بود که از رهاکردن درس حرف می زد، تا کار کند و کمک خرج خانواده باشد. یک روز به او گفتم: پسرم! دَرسَت را بخوان تا در آینده برای خودت، فرد مهمی شوی و مرا هم سرپرستی کنی. در حالی که اشک می ریخت، گفت: تو قالی ببافی و من، درس بخوانم؟!! نه، هرگز چنین چیزی را نمی پسندم. با اصرارِ من، به جای آنکه درس را رها کند، راهِ دیگری را انتخاب کرد؛ راهی که سختی های زیادی به دنبال داشت، اما از او، یک مرد ساخت؛ او هم کار می کرد و هم درس می خواند. (راوی، مادر شهید)
3-بعد از تولد او، پدر در اثر سکته فلج شد؛ به گونه ای که قادر به حرکت نبود و تمام زحمت و بار خانواده، روی دوش مادر بود. عباس که بزرگتر شد، در کنار درس خواندن، کار می کرد تا زحمت مادر کمتر شود. مدتی بود که به عنوان شاگرد در یک موزائیک سازی کار می کرد. هر وقت خسته از کار به خانه می آمد، دستهای کوچک آبله زده اش را نشانم می داد. من هم با وازلین بر زخمهای دستانش مَرهم می گذاشتم تا اندکی از سوزش و درد آنها کاسته شود. او با اصرار می گفت: خواهر! به مادر حرفی نزن، اگر بفهمد با کار کردن اذیت می شوم، دیگر به من اجازة رفتن به سرِ کار را نخواهد داد. (راوی، خواهر شهید)
4-دوستش (اکبر حسن پور) که به شهادت رسید، مادرش خیلی بیقرار بود و دائم اشک می ریخت. عباس هم با گوشة چارقدِ مادر شهید، اشکهای او را پاک می کرد و با حسرت می گفت: کاش! من شهید شده بودم. خودم به جای اکبر، تمام کارهایتان را انجام می دهم. مرا هم مثل پسرِ خودتان بدانید. او برای خدمت به مادرِ شهید، به خانه شان می رفت تا کمک حال آنها باشد.(راوی، مادر شهید)
5-یک روز مشغول بنّایی بود که از بلندگو اعلام کردند: جبهه ها نیاز به نیرو دارند. او به محض شنیدن این حرف، دست از کار کشید و با دستهایی که آغشته به گچ بودند، برای ثبت نام رفت.
من به او اصرار کردم که نرود؛ اما او در مقابل اصرارهایم، تنها به یک جمله بسنده می کرد؛ خواهرم! وظیفه دارم که بروم.(راوی، خواهر شهید)

حسین عربنژاد علی
1-آخرین روزهای بارداریم را می گذراندم. یک شب که روضه داشتیم و همه مشغول کار بودیم تا از عزاداران امام حسین(علیه السلام) پذیرایی کنیم، ناگهان درد زایمانم شروع شد و بعد از مدتی درد کشیدن، بچه ام به دنیا آمد. به خاطر آنکه جلسة روضه به نام امام حسین(علیه السلام) بود، نامش را «حسین» گذاشتیم. از آن شب، او به حسینِ امام حسین(علیه السلام) معروف شد. (راوی، مادر شهید)
2-برای دومین بار عازم جبهه بود. برادرش به او گفت: این دفعه تو به جبهه نرو؛ همین جا بمان، من می روم. حسین در جوابش گفت: نه برادر! این دفعه من می روم و شهید می شوم؛ وقتی مرا آوردند، تو برو. او رفت و این، آخرین سفرش بود. (راوی، مادر شهید)
3-یکی از همرزمانش می گفت: در شب عملیات بیت المقدس 7، زمانی که از زمین و آسمان آتش می بارید، حسین را دیدم که رنگ چهره اش برافروخته و سرخ شده بود. چند لحظه به او خیره شدم و گفتم: حسین! خیلی نورانی شده ای، تو شهید می شوی؛ چیزی برای یادگاری به من بده. خندید و گفت: چیزی ندارم که به تو بدهم. یک کتاب از شهید مطهری در دستش بود، گفت: بگیر، همین کتاب از آنِ تو باشد. کتاب را به من داد و رفت. طولی نکشید که در اثر انفجار مین، جام شهادت را سر کشید. (راوی، پدرشهید)
4-اواخر سال 60 بود که با حسین، سعید و علیرضا عربنژاد عازم جبهه شدم. بعد از چند روز آموزش دیدن در پادگان دوکوهه، در دو گروهان مجزا در عملیات فتح المبین شرکت کردیم. از جمع چهارنفرة ما، سعید و علیرضا به شهادت رسیدند. زمانی که بدون آنها، از اهواز به کرمان برمی گشتیم، حسین گفت: ما باید راهِ علیرضا و سعید را ادامه دهیم. همان لحظه، تصمیم گرفتیم بار دیگر به جبهه برویم و در عملیات بعدی، شرکت کنیم. هنوز یکماه از شهادت آنها نگذشته بود که برای دومین بار، راهی جبهه شدیم تا در عملیات بیت المقدس شرکت کنیم. قبل از آغاز عملیات، حوالی منطقة سیدجابر، آموزش می دیدیم. هوا بسیار گرم بود. نماز ظهر و عصرمان به جماعت، در فضای باز برگزار می شد. شدت گرمای هوا به حدّی بود که مُهرهای نماز، داغ می شدند؛ به گونه ای که هنگام سجده، تحمل حرارت مُهر نماز را نداشتیم. حسین می گفت: نمازهای جماعت ما به این شکل، یادآور نماز ظهرِ عاشورا است. بعد از چند روز آموزش دیدن، عملیات آغاز شد. من آرپیجی زن بودم و حسین، کمکی من بود. در شب اول عملیات، بعد از رسیدن به خطّ سیدجابر و گذشتن از پل بُشکه ای و رد شدن از میان نیزارها، از داخل یک کانال به سمت دشمن حرکت کردیم. بعد از دوساعت، حرکتمان با رسیدن به میدان مین، متوقف شدیم. فرمانده رو به بچه ها کرد و گفت: آرام، سرِ جای خود بنشینید؛ داخل میدان مین هستیم. آرپیجی را از روی دوشم برداشتم و روی دستم گذاشتم. همین که خواستم بنشینم، مین کنار من و حسین که دقیقاً پشت سرِ هم ایستاده بودیم، منفجر شد و هر دوی ما، در حالی که زخمی شده بودیم، روی زمین افتادیم. ترکش به شکم حسین اصابت کرده بود. صدای یاحسین یاحسین او را می شنیدم؛ در همان میدان مین، به شهادت رسید و به دوستانش علیرضا و سعید پیوست و تنها من از بین آن گروه چهارنفره، جاماندم. (راوی، مسعود عربنژاد دوست و همرزم شهید)

حمید عربنژاد حاج حیدر
1-حمید از همان کودکی، علاقة خاصی به اسلحه داشت، چیزی که گاهی ذهنش را به خود، مشغول می کرد، ساخت یک تفنگ بود. زمانی که دانش آموز کلاس چهارم دبستان علوی خانوک بود، نزد عمه اش زندگی می کرد. یک نجاری، کنار خانة عمه اش بود. یک روز او را دیدم که چوب به دست، وارد نجاری شد بالاخره بعد از چند روز، تفنگ را ساخت و لوله ای برایش درست کرد. دنبال فشنگ بود تا آن را امتحان کند، که از خانوک رفت. (راوی: سیداحمد مهدوی، دوست و همرزم شهید)
2-کلاس هفتم را با هم در مدرسة بازرگانی کرمان، آغاز کردیم، حمید از همان سال،دنبال ساخت یک هواپیمای بدون سرنشین بود. روزها نقشة ساخت آن را روی کاغذ می آورد و ساعتها در مورد نحوه ساختنش فکر می کرد. بالاخره یک روز، دست به کار شد و ساخت آن را آغاز کرد. موتورش، متعلق به یک موتورسیکلت ایژ بود، بالهایش را از یک چوب سبک ساخت و یک پروانة چوبی هم جلویش نصب کرد، هواپیمایی که ساخت، بدنه هم داشت. یک روز، آن را دنبال یک موتور بست تا امتحانش کند، هواپیما روشن شد و چند متری از زمین، فاصله گرفت و بعد از طی مسافتی کوتاه، سقوط کرد. در اثر این سقوط، کمی آسیب دید، حمید که ناامید نشده بود، دوباره روی آن کار کرد. یک روز، آن را به یک دشت صاف برد و به وسیلة طناب، دنبال ماشین بست. همانطور که ماشین، حرکت می کرد هواپیما روشن شد و بعد از یک پرواز کوتاه به زمین افتاد. (راوی: سیداحمد مهدوی، دوست و همرزم شهید) بعد از پیروزی انقلاب، بار دیگر کارش را روی ساخت و تکمیل هواپیمای بدون سرنشین، شروع کرد، بالهایش را از ورق آلومینیوم ساخت و پرة جلویش را یک چوب سبک و محکم. موتورش متعلق به یک موتورسیکلت ایژ بود و سه تایر کوچک زیرش قرار گرفت. گاهی آن را به یک دشت صاف در اطراف حمیدیه می برد تا امتحانش کند. هواپیما بعد از روشن شدن کمی از زمین بلند می شد و بعد از مسافت کوتاهی، سقوط می کرد؛ اما او که دست بردار نبود، هرگز ناامید نمی شد و بار دیگر مشغول بازسازی آن می شد. بعد ازپایان ماموریت مهاباد، بار دیگر مشغول ساخت هواپیمای بدون سرنشین شد و این کار را در جهاد کرمان، آغاز کرد. زمانی که آن را طراحی می کرد و می ساخت، من به مدت چند روز، کمک حالش بودم. از وزیر دستور گرفته بود که هر وسیله ای را که نیاز دارد در اختیارش بگذارند، کوچکترین وسیله ای را که می خرید، یادداشت می کرد. موتور این هواپیما متعلق به موتورسیکلت سوزوکی هزار بود. یک پروانة چوبی بلند که سبک و محکم بود، خودش تراشیده و آماده کرده بود. هر یک از بالهای هواپیما، شش متر، طول داشتند. یک روز به او گفتم: چه جور می خواهی آن را به پرواز در آوری؟ گفت: سیستم پروازش را هادی عربنژاد و …. ، آماده میکنند. هدفش از ساختن این هواپیمای بدون سرنشین، این بود که مواضع دشمنی را شناسایی و بمباران کند. قبل از آنکه هواپیمای ساخت دستش به مرحله پرواز برسد، شهید شد.بعداز شهادتش، هواپیما را مشکی پوش کردند و در میدان آزادی کرمان به نمایش گذاشتند. به خاطر دارم که طرح ساخت دستگاهی را در ذهن می پروراند که قادر به حفر سنگر انفرادی در حین پیشروی نیروها باشد. (راوی، مهدی عربنژاد دوست و همرزم شهید)
3-حمید، هنرجوی زیرک و باهوشی بود، از آنجا که رشته اش اتومکانیک بود و برادرش – محمد علی – هم در شرکت زغال سنگ به کارهای فنی،مشغول بود، اطلاعاتش در حیطة رشتة تحصیلی اش زیاد بود، برای همین گاهی ایراد کار مُدَرسانی را که به علت داشتن اطلاعات کم در درس دادن، تبحر نداشتند، به آنها گوشزد می کرد. بعضی از معلم ها به خاطر این مسئله از او نزد مدیر هنرستان، شکایت کردند.مدیر هنرستان هم حمید را مورد مواخذه قرار داد، اما وقتی اطلاعات او را سنجید و متوجه شد که ایراداتش به جا و مناسب بوده، دیگر حرفی برای گفتن نداشت . از آن روز به بعد حمید از ارج و قرب زیادی در هنرستان برخوردار شد. (راوی، محمد عربنژاد پسرعمو و همرزم شهید)
4-من، برادر ناتنی حمید هستم، ما از پدر، یکی بودیم، بعد از فوت پدر، خانوادة ما از هم گسست و من و مادرم نزد مادربزرگم رفتیم. حمید برای تحصیل به شهر دیگری رفته بود، بعد از مدتی به کرمان برگشت و به دیدنم آمد. در خانه بودم که کوبة دررا به صدا در آورد. انگار به من، الهام شده بود که اوست. رفتم و در را باز کردم. خودش بود، مثل همیشه لباسهایش از تمیزی، برق می زد و دستة دوچرخه اش را گرفته بود و گفت: مادر هست؟ گفتم:نه سرتا پایم را برانداز کرد و گفت: حیدر ! ساندویچ می خوری! به نشانة تصدیق، سر تکان دادم، دستم را گرفت، مرا سوار دوچرخه کرد و سر کوچه برد. یک ساندویچ فروشی، نبش میدان بود، گفت: از کدام یکی می خواهی؟ توی ویترین مغازه، ساندویچ های کوچک و بزرگ، صف کشیده بودند، انگشتم را روی شیشه گذاشتم و ردیف ساندویچ های بزرگ را نشان دادم. حمید رو به فروشنده کرد و گفت: دو تا آقا! یکی بزرگ و یکی کوچک. ساندویچ بزرگ را با یک نوشابه به طرفم گرفت و کوچکی را خودش برداشت. از آنجا که بیرون آمدیم مرا به دکان نانوایی برد و چند نان سنگک خشخاشی خرید، مرا سوار دوچرخه کرد و به خانه رساند. در طول راه برایم از زیبایی آسمان و پرنده های آزاد و سبکبال گفت. وقتی مرا جلوی در خانه پیاده کرد، در کمال ناباوری، یک پنج تومانی کف دستم گذاشت. از خوشحالی زبانم بند آمده بود، او خداحافظی کرد و رفت. ساعتی بعد که مادرم آمد و پول را نشانش دادم، او هم تعجب کرد؛آخر، آن سالها پنج تومان برای خودش رقمی بود! (راوی، حسین عربنژاد برادر شهید) برگرفته از کتاب ستاره من نوشته خانم تجار
5-دوران آموزشی خدمت سربازی را در جهرم شیراز و در دو گروهان جدا از هم گذراندیم .ماه رمضان، در اوج گرمای تیرماه بود. از بین گروهان صد و پنجاه نفره ای که حمید، عضو آن بود، تنها او روزه می گرفت. هر گاه با دوستان دور هم جمع می شدیم، می گفت: حواستان باشد که حرف دیگران را نزنید و غیبت نکنید. (راوی، محمد اسدی دوست و همرزم شهید)
6-قبل از انقلاب در تهران، خدمت سربازی را می گذراند، در ایام ماه مبارک رمضان، هنگام اذان مغرب به مسجدی در خیابان لاله زار می رفت تا نماز را به جماعت بخواند. او می گفت: باید با لباس نظامی در مسجد، حضور پیدا کرد تا مردم با چشم خود ببینند که بین نظامیان و سربازان هم، عده ای اهل دین و نماز هستند. (راوی، آقای عربنژاد دوست شهید)
7-بعد از پایان دوران آموزشی، خدمتش را به عنوان سرباز ارتش در تهران، آغاز کرد، او رانندة یکی از تیمسارهای دادگاه ارتش بود. وظیفة رانندة تیمسار، این بود که قبل از سوار و پیاده شدن تیمسار، در را برایش باز کند و به او احترام خاص و ویژه ای بگذارد ؛ اما، حمید، هرگز حاضر نشد این کار را انجام دهد. گاهی تیمسار از اتومبیل های ارتش برای کارهای شخصی، استفاده می کرد، این مسئله، حمید را که روحیه ظلم ستیزی و آزادگی در وجودش به خوبی، متبلور شده بود و سَرخَم آوردن در برابر ظلم و فساد را عینِ ذلت و خواری می پنداشت، آزار می داد، به همین علت چندین بار در این مورد به تیمسار، تذکر داد . او بارها به خاطر این تذکرات و سرپیچی کردن از دستورات نامعقول فرماندهانش، تنبیه شد ؛ اما هرگز تسلیم حرف زور نشد. برخوردهای او با ارتشیهای وابسته به شاه، شگفتی و تعجب دوستانش را در پی داشت، به گونه ای که او در پادگان به «حمید بی مُخ» معروف بود. (راوی، برادر شهید)
8-حمید، اوایل سال 1356 سیاسی شد و با یک گروه یازده نفره، کار خود را آغاز کرد. تکثیر و پخش اعلامیه، یکی از کارهایی بود که انجام می داد. او فردی محتاط بود و به گونه ای عمل می کرد که به سادگی به دام نیفتد. حمید به اتفاق برادرانش – حاج محمد حسین و حاج محمد علی – در شبهای جمعه، جلساتی در خانوک، برگزار می کرد. هدف از این جلسات، روشن کردن افکار مردم نسبت به مسائل اسلام و انقلاب، آگاه کردن اذهان آنها نسبت به ظلم حکومت شاه و آشنایی اعضاء و ریختن برنامه ای منظم باهم برای مبارزه بود. حُسن این جلسات، ایجاد آمادگی و پیدایش روحیة انقلابی بود. در یکی از این جلسات، عده ای آمدند و جاوید شاه گفتند. بنا به توصیة حمید، نمی بایست با آنها درگیر می شدیم ، بنابراین با آنها در کمال آرامش بحث کردیم. نوع برخوردمان به گونه ای بود که آنها رویمان را بوسیدند و رفتند. او گاهی در قالب سرود، نمایشنامه و دکلمه، جنایتها و خیانتهای رژیم را به مردم گوشزد می کرد. خودش در نمایشنامه ای که در تکیة خانوک، برگزار شد ، نقش حجاج بن یوسف ثقفی را بازی کرد، حتی فیلمی از مردم فلسطین را به نمایش گذاشت که اسرائیلی ها مزرعه گندمشان را خراب کرده بودند. دراواخر عمر رژیم به کمک برادرش «حاج محمد حسین» نمایشنامه ای در هنرستان اقبال، ترتیب داد که سه شب متوالی، روی صحنه رفت. او در این سه شب بعد از پایان نمایشنامه همزمان با خاموش شدن چراغها اعلامیه های امام را در میان جمعیت، پخش کرد. (راوی، حمید عربنژاد دوست و همرزرم شهید)
9-هنوز انقلاب، پیروز نشده بود. روزی قصد داشت در روستا اعلامیه پخش کند. خودم را به او رساندم و گفتم: داداش! به من هم اعلامیه می دهی، پخش کنم؟ نگاهی به صورتم انداخت و گفت: اول نمازت رابخوان که خیلی واجب است. با التماس گفتم: چشم ! نمازم را می خوانم، اما بگذار من هم اعلامیه پخش کنم. اوکه مردد بود گفت: بیا برویم خانة آقا داداش تاببینیم او چه نظری دارد؟ با هم رفتیم. برادرانمان آنجا بودند. حمید، درخواست مرا مطرح کرد، آنها مخالفت کردند. به گریه افتادم و التماس کردم. حمید، ناراحت شد و گفت: مسئولیتش با من، خودم آماده اش می کنم. آن روز برای اولین بار، اعلامیه پخش کردم. دیگر من هم وارد بازی آنها شده بودم. یک روز، حمید صدایم زد و گفت: برو بچه ها را جمع کن و تظاهرات راه بینداز، من هم دنبال پسر عموهایم رفتم آنها را تشویق کردم تا سراغ بچه های محل برویم و با آنها تظاهرات راه بیندازیم. بیشتر مدرسه ها تعطیل بودند، جز چند تایی، با بچه ها سراغ این مدرسه ها رفتیم و با نفوذ به داخل کلاسها، آنها را بیرون کشیدیم. بچه هایی که تا ساعتی پیش در سر کلاس نشسته بودند و به حرفهای معلم، گوش می دادند، حالا با ما هم صدا شده بودند و علیه شاه شعار می دادند. شب که شد، گزارش کارهایم را به حمید دادم، او هم دستی به سرم کشید و گفت: آفرین برادر شجاعم ! به این ترتیب من هم درس مبارزه با ظلم و تباهی را از حمید آموختم. (راوی، برادر شهید)
10-حمید، ارتباط تشکیلات قوی ای با شهرها و استانهای دیگر، از جمله: یزد، هرمزگان، شیراز و کرمانشاه داشت، این ارتباط در ابتدا به صورت رد و بدل کردن اعلامیه بود که به مرور زمان بُعد نظامی به خود گرفت. چند نفر از دوستانش که در دانشگاه شیراز، تحصیل می کردند، طرح ساخت سلاحی را دادند که به شکل تفنگ بود؛ اما مانند خمپاره عمل می کرد. با کمک حمید و برادرش حاج محمد حسین ساخت آن را شروع کردیم. این سلاح، با باطری عمل می کرد و برقی بود، وزن گلوله ها حدود پانصد گرم بود که آنها را از باروت، ساخته بودیم. چاشنی آن را از فلامترهای یکبار مصرف دوربین عکاسی که در قدیم، استفاده می شد، در می آوردیم. زمانی که به برق وصل می شد فلاش باعث عمل چاشنی می شد و گلوله را پرتاب می کرد. این سلاح که ساخته شد، آن را برای امتحان کردن به باغهای اطراف حمیدیه بردیم. زمستان بود و هوا سرد بود. من مُتکایی را از روی صندلی ماشین برداشتم و روی دوشم گذاشتم اسلحه را روی مُتکای روی دوشم گذاشتم و شلیک کردم، چون آتش عقبه نداشت، ضربة زیادی وارد کرد. به هر حال امتحانش موفقیت آمیز بود. چند قبضه از آن را ساختیم و به تهران فرستادیم تا مبارزان انقلابی در شکستن حکومت نظامی از آن استفاده کنند. (راوی، علی مهرابی دوست و همرزم شهید)
11-یک روز دنبالم آمد و گفت: بیا برویم خانة ما. با هم رفتیم. یک گونی اعلامیه، داخل ماشین گذاشت، وقتی دید من به سختی ترسیده ام گفت: نگران نباش، الان می بریم و چالشان می کنیم.
گفتم:کجا؟ گفت: زیر پایة یک پل گفتم: بیا برویم، معطل چه هستی؟ گفت:صبر کن، محمولة دیگری هم دارم. گفتم چی هست!؟ چشمکی زد و در حالی که لبخند بر لب داشت گفت: تعدادی جعبة لامپ! با تعجب گفتم: این همه لامپ برای چه کاری هست؟ سوار شد، ماشین را راه انداخت و گفت: برای روشن کردن ذهن خیلی ها که تاریک می اندیشند! با اشتیاق گفتم: نوار است!؟ خندید و گفت: آفرین به این هوش، با خوشحالی گفتم: دست مریزاد حمید! دست مریزاد. ساعتی بعد، هم اعلامیه ها را در گوشه ای از دشتخاک، چال کرده و هم جعبه های لامپ را به جای امنی رسانده بودیم. او با نظم و برنامه ریزی دقیق به مبارزه علیه رژیم می پرداخت. روزهای دوشنبه و چهارشنبه، اعلامیه ها را زیر پایة پُل می گذاشت تا در ساعت معین، افرادی که از قبل مشخص شده بودند، بیایند و آنها را بردارند. برنامة زمان و مکان توزیع اعلامیه ها نیز ضمیمة آنها بود. او اعلامیه ها را مخفیانه از قم، تهران و کرمان می آورد و بعد از تکثیر آنها با دستگاهی که در یک زیر زمینی مخفی در منزل برادرش محمد حسین وجود داشت، با ماشین خودش توزیعشان می کرد. (راوی، حمید عربنژاد دوست و همرزم شهید)
12-گاهی روزها و هفته ها غیبتش می زد و بعد، ناگهان سر و کله اش پیدا می شد. وقتی می آمد، غذای خوب می خواست تا به قول خودش برای مبارزه، انرژی داشته باشد. بعد هم مرا با خودش راه می انداخت تا به دیدار اقوام برویم، او به شدت پایبند به صلة رحم بود. یکبار بعد از چند روز غیبت، وقتی که از راه رسید، گفت: بیا خواهر! بیا بنشین تا ماجرایی را برایت تعریف کنم. نشستم و با اشتیاق گفتم: بگو، گفت، با قطار به قم رفته بودم. حکومت نظامی بود. توی ساکم یک جعبة شیرینی و یک جعبه اسلحه بود. وقتی آمدند ساکم را بگردند، جعبة شیرینی را بیرون آوردم و روی میز گذاشتم. از شانس خوبم، سربازی، اهل زرند، آنجا بود. مرا که دید ، حال و احوالی کرد.زیپ ساکم را کشید و تا سکوی قطار، همراهی ام کرد. با دلهره گفتم: حمید! حتماً صدقه بده! خندید و گفت: رسیده بود بلایی ولی به خیر گذشت. (راوی، خواهر شهید)
13-حمید درزمان حمل اسلحه و اعلامیه از قم، تهران و جاهای دیگر از پوششهای استتاری، استفاده می کرد تا لو نرود، به همین منظور، سعی می کرد همیشه یکی از اعضای خانواده همراهش باشد تا این حرکت را یک مسافرت خانوادگی، جلوه دهد. من برای تحصیل به حوزة عملیة قم رفته بودم، یک روز، دنبالم آمد تا مرا به کرمان بیاورد، همراهش آمدم، وقتی به خانه رسیدیم، نگاهی به من کرد و گفت: متشکرم! با تعجب گفتم: برای چی داداش!؟ گفت:از همراهی ات. تازه متوجه شدم که تعداد زیادی اسلحه در ماشین، جاسازی کرده بود تا آنها را به کرمان بیاورد. برای رفع شک پلیس راه، همراهی من، ضروری بود. (راوی، خواهر شهید)
14-بهمن سال 56 بود که یک روز، دنبالم آمد و بی مقدمه گفت: راه بیفت، برویم، با تعجب پرسیدم، کجا!؟ گفت:می رویم کرمانشاه، با هم راه افتادیم، در طول مسیر پرسیدم: حمید جان! می خواهیم چه کنیم؟ گفت: قرار است تعدادی اسلحه بخریم. ساعت پنج عصر بود که رسیدیم محل مورد نظر، یک روستا بود، مردم جمع شده و منتظرمان بودند. کدخدا و رؤسای عشایر هم بودند. به منزل کدخدا رفتیم. بیشتر مردم آمدند و سلاحهایشان را هم آوردند. حمید، تعدادی اسلحه و فشنگ برداشت و گفت: چند ظرف بیست لیتری ماست به ما بدهید. ظرفها را آوردند و ما آنها را در صندوق عقب ماشین گذاشتیم، تعدادی فشنگ هم وسط ماشین بود. از روستا که بیرون آمدیم، حمید شروع به بسته بندی سلاحها کرد، آنها را داخل کیسه های نایلونی می کرد. سرشان را محکم می بست و کنار می گذاشت. کارش که تمام شد، گفت: ماشین را نگه دار، ماشین را که نگه داشتیم، او پایین رفت و کیسه های نایلونی را در ظرفهای ماست انداخت. دوباره حرکت کردیم. هنوز حکومت نظامی ، تمام نشده بود، صف ماشنیها به دو – سه کیلومتر می رسید و مامورها در حال گشتن ماشینها بودند. یک مرتبه، ترس وجودم را گرفت، به حمید نگاه کردم، بی خیال نشسته بود. دو سرباز و یک گروهبان، جلو آمدند و پرسیدند: چی دارید؟ حمید با خونسردی گفت: چند ظرف ماست، می بریم برای فامیل و اقوام، آنها در صندوق عقب ماشین را باز کردند، نگاهی انداختند و دوباره در را بستند و اجازة حرکت دادند. به تهران که رسیدیم، سلاحها را به خانه ای تیمی بردیم و تحویل دادیم و از آنجا تعدادی عکس امام گرفتیم وبه سمت مشهد، حرکت کردیم. روز بعد، عکسها را در مشهد، توزیع کردیم و برگشتیم، بیخوابی و خستگی مرا از پا انداخته بود، اما او سرحال و قبراق بود و این امر برای من عجیب بود. (راوی، علی مهرابی دوست و همرزم شهید)
15-روزی نفس زنان به خانه مان آمد، حس کردم اتفاقی افتاده است، پرسیدم: چه خبر، چی شده؟ در حالی که نفس، نفس می زد گفت: به درک واصل شد. گفتم: که را می گویی، حمید!؟ گفت: ژنرال بازنشستة آمریکایی، جاسوس کثیف سیا. بعدها عکسی را که از جنازه گرفته بود تکثیر کرد تا در مسجد جامع پخش کنیم او می گفت این طوری ترس و وحشت در دل مستشار ها می افتد.(راوی، حمید عربنژاد دوست و همرزم شهید)
16-یک روز حمید با ماشین یکی از دوستانش سراغم آمد، قرار بود یک انبار مشروب را به آتش بکشیم، دو تا بیست لیتری بنزین داشتیم، و به خیابان عباس صباحی رفتیم او پایین ایستاد و من از درخت کاجی که کنار انبار بود بالا رفتم به هر طریقی بود ظرفهای بنزین را بالا بردم تا روی انبار خالی کنم. خواستم کبریت بکشم، اما دستمال و یا تکه کاغذی همراهم نبود که آن را به آتش بکشم و روی بام انبار بیندازم. حمید که متوجه شده بود ،داد زد: جورابت، جورابت را در بیار. یک لنگ جورابم را در آوردم آن را آغشته به بنزین کردم، می خواستم کبریت بکشم که صدای خفه و پیوستة حمید را شنیدم که می گفت: مواظب باش ،پاسبان! دارد می آید. او رفت و داخل ماشین نشست، پاسبانهای گشت قدم زنان آمدند و بر حسب اتفاق زیر همان درخت ایستادند من هراسان بالای درخت بودم وآنها با هم مشغول حرف زدن بودند. این توقف و حرف زدن پنج دقیقه طول کشید. با رفتن آنها جوراب را آتش زدم و روی بام انداختم. بنزین ها را هم آنجا پاشیدم آتش زبانه کشید به سرعت پایین آمدم و به اتفاق حمید از محل دور شدیم. ساعتی بعد با ماشین برگشتیم تا اوضاع را بررسی کنیم. مردم جمع شده بودند و علیه رژیم شعار می دادند، آن موقع بود که خیالمان راحت شد. (راوی، حمید عربنژاد دوست و همرزم شهید)
17-او معتقد بود برای ضربه زدن به رژیم پهلوی تنها کار فرهنگی کافی نیست بلکه باید با اقدامات نظامی، آنها را به ستوه آورد، می گفت: مردم به رشد فکری و بلوغ عقلی رسیده اند و همه چیز را می دانند و درک می کنند لذا باید از طریق دیگری به رژیم ضربه زد. به همین منظور تصمیم گرفت برای تخریب مراکز فساد وایجاد آشفتگی و اختلال درکار نظام پهلوی، مواد منفجره تولید و توزیع کند.پیشنهاد ساخت نارنجک از سمت خودش بود. در یک کارگاه ریخته گری سفارش ساخت یک میله چدنیِ تو پُر را داد. میله که آماده شد آن را به تراشکاری آقای کارنما برد و گفت: هر قطعه را به اندازه ده سانت با سوراخی به قطر 5/2 سانت بتراشید. تراشکار که از این کار ما تعجب کرده بود گفت. اینها را برای چه کاری می خواهید!؟ حمید با خونسردی گفت: برای هدایت نوار نقاله می خواهیم. ابتدا در کارگاهی واقع در ملک آباد، مواد منفجره و نارنجک را می ساختیم، و با جاسازی در گونیهای پسته، آنها را به شهرهای مختلف می فرستادیم. بعد از مدتی چون احتمال دادیم که ساواک به محل کارگاه، ظنین شده باشد.آنجا را تعطیل کردیم و به خانة ما واقع در محلة شاهزاده محمد رفتیم، خانه ای که سابق بر این، کارگاه قالیبافی بود.آنجا با حمید و ناصر گروسی کار می کردیم حتی پدر ناصر در فلکة مشتاق یک میز کار برایمان ساخته و آورده بود.گیره و سنگ سُمباده هم داشتیم. قلاویز و ابزار آلاتی را هم که برای ساخت نارنجک لازم بود حمید آورده بود حتی یک کارتن پر از شوره و فسفر و همچنین جزوه ای را که نحوة ترکیب هر یک از مواد در آن بود او تهیه کرده بود. شبی که قرار فردایش به آنجا برویم و کارمان را شروع کنیم، آرام و قرار نداشتم. صبح که از راه رسید راهی کارگاه شدم حمید و ناصر آنجا بودند کار را آغاز کردیم. معمولا باروت سیاه استفاده می کردیم. گوگرد و زغال شوره را بعد از مخلوط کردن مقداری حرارت می دادیم ، سه راهی و فتیله نیز آماده می کردیم.تراشکاری قطعة اول بر عهدة من بود. حمید می گفت: باید در اطراف اینها شیار، ایجاد کنیم تا کاملا تکه تکه شوند و ایجاد ترکش کنند. بعد از قلاویز کردن و در بند گذاشتن، فتیله را به گونه ای نصب می کردیم که چند ثانیه مهلت تا زمان انفجار وجود داشته باشد وقت کار حمید خیلی مراقب بود، پرده ها را می کشید و هر چند دقیقه یک بار از پشت پنجره، نگاهی به بیرون می انداخت در حالی که سفارش خودش را بر لب داشت: فقط حواست به ساخت نارنجک باشد. لازم نیست در تظاهرات شرکت کنی ؛چون ممکن است گیر بیفتی، در حالی که اینجا می توانی بیشتر کارساز باشی. شاید تا ده سال دیگر انقلاب پیروز نشد نباید نیروها شناسایی شوند. نارنجک که ساخته شد ،گفت: بد نیست آن را امتحان کنیم. باید قدرت تخریبش دستمان بیاید. برای این کار حمامی هیزمی را انتخاب کرد که با چوب گرم می شد. حمید زیر آن ،روغن سوخته ریخت و روشنش کرد. سپس به اتاقک پشت حمام رفت و نارنجک را آتش زد و درون آن چهار دیواری پرتاب کرد. نارنجک با صدای مهیبی منفجر شد. صدایی که دو نفر از کارگرانی را که در باغ کناری کار می کردند ، به آنجا کشاند . آنها نفس زنان از راه رسیدند و پرسیدند چی شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ حمید با خنده گفت آمدیم استراحت خواستیم روز جمعه ای حماممان را هم رفته باشیم ،نزدیک بود کشته شویم. انگار از روغن سوخته و گازوئیل گاز به وجود آمده که این اتفاق افتاده خلاصه چیزی نمانده بود که خلاص!!! کارگرها از روی شک نگاهی به ما و به هم انداختند وگفتند: ولی این صدا عین آسمان غُرنبه(رعد) بود. با این حرفشان خندیدیم. در وقت برگشت حمیدگفت: خدا کند ظنین نشده باشند!!! به این ترتیب مبارزة نظامیش آغاز شد، او نارنجکها را از طریق ناصر گروسی به کرمان می برد و از آنجا یا خودش و یا دیگران آنها را با اتوبوس، قطار و اتومبیل شخصی به قم و تهران می بردند. (راوی، حمید عربنژاد دوست و همرزم شهید)
18-روز 24 مهرسال 57 بود جمعی از اوباش و کولیها با همراهی نیروهای شهربانی به جان مردم افتادند و مسجد جامع کرمان را به آتش کشیدند.آنها یک ماشین آتش نشانی را که حامل رنگ بود در آنجا مستقر کرده بودند که با پاشیدن رنگ روی تظاهر کنندگان آنها راشناسایی کنند. تا اگر کسی موفق به فرار شد، بتوانند دستگیرش کنند و به شدت مورد شکنجه قرار دهند. حمید که متوجه این موضوع شده بود دنبال راه حلی می گشت تا ماشین را سرنگون کند. او بعد از اندکی تامل به داخل یکی ازخانه های اطراف مسجد رفت و بعد از چند دقیقه با یک پارچ و لیوان برگشت. ماموران به خیال این که پارچ حاوی آب است جلویش را نگرفتند، غافل از این که پارچ مملو از بنزین بود. او آرام به ماشین نزدیک شد و بنزین را روی آن پاشید. در همین حین چند تا از بچه ها از جمله شهید فتح علیشاهی به سرعت با یک موتور به ماشین نزدیک شدند و با پرتاب یک جوراب آتش زده آن را به آتش کشیدند. ماموران شهربانی که هنوز آن چه را که دیده بودند باور نمی کردند، متعجب ایستاده بودند و به ماشین در حال سوختن نگاه می کردند. به این ترتیب نقشة ماموران شهربانی نقش بر آب شد و مردم از شر یک فتنه رها شدند. (راوی، حمید عربنژاد دوست و همرزم شهید)
19-روزی نزدم آمد و گفت باید برای انجام ماموریتی به خراسان برویم. گفتم: چه ماموریتی!؟
لبخندی بر لبانش نقش بست گفت: برای یک امر خیر می رویم. هیچ وقت راز دلش را بر زبان جاری نمی کرد روانة مشهد شدیم. و به یک خانه تیمی که گروهی از طلاب مدرسة نواب در آن کارهای مبارزاتی و فرهنگی می کردند رفتیم حمید با فردی به نام هاشمی در ارتباط بود. روز دوم حضورمان در آن خانه بود که دیدم آن دو گرم صحبت هستند. از میان حرفهایشان حدس زدم که قصد ترور یک نفر را دارند. حدسم درست بود فرد مورد نظر روحانی ای بود که ثناگوی دربار و رژیم بود. چند روز کارشان این بود که سوار موتور می شدند و برای بررسی جوانب کار می رفتند. من هم در خانه می ماندم در حالی که به شدت نگران بودم که آنها موفق نشوند و گیر بیفتند. سلاحشان یک کلت بود. روز موعود فرا رسید آنها رفتند و بعد از دو ساعت برگشتند ، دو ساعتی که برای من به اندازة دو قرن طول کشید چهره اش خندان و آرام بود گفتم چی شد حمید؟ گفت: زدیم ، ولی فکر نکنم کارش تمام شده باشد. گفتم: چرا!؟ گفت: از کوچه که بیرون آمد زدیم به شیشه های ماشینش ولی فکر نکنم اثر گذاشته باشد. همان شب رادیو بی بی سی خبر این ترور را پخش کرد. (راوی، علی مهرابی دوست و همرزم شهید)
20-قرار بود اولین راهپیمایی در کرمان برگزار شود. من و او هم حضور داشتیم مشغول دعوت کردن مردم برای شرکت در راهپیمایی بودیم که گاردیها حمله کردند. بین من و او فاصله افتاد. گاردیها مرا در خیابان شریعتی دستگیر کردند و به شهربانی بردند. آنجا با کتک حسابی از من پذیرایی کرند. عصر بود که آزاد شدم و به خانه رفتم تازه از نماز فارغ شده بودم که حمید به دیدنم آمد و پرسید اطلاعات که ندادی؟ گفتم: نه ، خیالت راحت باشه، دستی به شانه ام زد و گفت: آفرین پسر خوب! می خواهیم یک انبار مشروب را به آتش بکشیم تو هم می آیی!؟ گفتم؛ بله چرا نیایم!؟ سوار ماشین شدیم و دنبال دوست مشترکمان علی مهرابی رفتیم. سر راه از پمپ بنزین جادة زرند روغن و بنزین خریدیم. حمید آنها را با هم مخلوط کرد. خودمان را به انبار مشروب رسانیدم . مهرابی از دیوار بالا رفت و بیست لیتریها را روی بام انبار خالی کرد. حمید هم تکه پارچه ای را به آتش کشید و روی بام پرت کرد. ناگهان شعله ها سر کشیدند مهرابی پایین پرید و با هم سوار ماشین شدیم. صدای سوت پاسبان گشت ،بلند شده بود که گاز دادیم و رفتیم. ربع ساعت بعد که برگشتیم، آتش بود که زبانه می کشید و مردم ،شعار می دادند. (راوی، حمید عربنژاد دوست و همرزم شهید)
21-حمید اوایل سال 57 تمام فعالیتهایش را در بُعدِ نظامی خلاصه کرد و تمام توانش را برای ترور نیروهای ضد انقلاب و جنایتکار به کار برد. یکی از عوامل شهربانی که در جریان آتش سوزی مسجد جامع کرمان و برنامه های تظاهرات و جلسات رهبری گارد را بر عهده داشت فرد بسیار خشنی بود که مردم از دستش به ستوه آمده بودند. حمید و دوستانش تصمیم گرفتند او را ترور کنند و این کار را در خیابان ابوحامد انجام دادند. رادیو بی بی سی خبر ترور را پخش کرد و گفت جنازه را مستقیم به اسرائیل برده اند. با پخش این خبر موجی از شادی در مردم به وجود آمد. (راوی، علی مهرابی دوست و همرزم شهید)
22-تاریکی شب بر همه جا سایه گسترانده بودکه حمید دنبالم آمد و گفت همراه هادی عربنژاد و انصاری تعدادی نارنجک را به جوب شور (منطقه ای در قم) می برید؟حواست که جمع است!؟ گفتم؛ صد البته خیالت راحت باشد. رفتیم و از زیر زمین خانه ای متروکه نارنجکها را برداشته و به خانه ای تیمی در منطقة جوب شور که نزدیک منزل قدیمی حضرت امام بود بردیم و در بشکه ای که روی پشت بام بود جاسازی کردیم. وقتی برگشتیم و خبر انجام موفقیت ماموریت را دادیم، حمید نفس راحتی کشید و گفت: آنها را از آنجا به قم و تهران می فرستیم. دلم گواهی می دهد که انقلاب ،نزدیک است. بعد رو به من کرد وگفت از هفتة آینده می خواهم روی کامیون کار کنم و از معدن زغال سنگ بیاورم. تو هم می آیی!؟ به نشانة تایید سر تکان دادم بعد از آن مدتی کارمان این بود از معدن پابدانا به زرند زغال سنگ می آوردیم و بر می گشتیم. بدون آن که استراحتی داشته باشیم ما به پولی که می گرفتیم نیاز داشتیم پولی که بیشترش خرج انقلاب شد. (راوی، حمید عربنژاد دوست و همرزم شهید)
23-حمید پسر عمویم بود، زمانی که به خواستگاریم آمد قبول کردم. زمان ازدواجمان فقط8000 تومان پول داشت که خرج خرید مراسم شد. او این پول را از راه رانندگی روی یک تانکر به دست آورده بود. او رانندگی را انتخاب کرده بود تا بتواند اعلامیه های امام را راحتتر در بندرعباس و شهرهای اطراف پخش کند. نه خانه داشت نه ماشین و نه اتاقی برای زندگی. مهریه ام 50 هزار تومان بود. در شب ازدواجمان سفره و اتاق عقدمان با عکسهای امام که خواهرش از قم آورده بود تزیین شد آن هم در شرایطی که هنوز انقلاب پیروز نشده بود. در پایان مراسم ، پسر خالة حمید(مجید انصاری) در مورد امام و انقلاب برای حضار صحبت کرد. (راوی، همسر شهید)
24-اواخر حکومت پهلوی بود مبارزات مردم علیه این رژیم منحوس به اوج خود رسیده بود. همه جا حکومت نظامی برقرار بود، زمانی که در روز بیستم بهمن امام دستور شکستن حکومت نظامی را صادر کردند ، او خودش را به تهران رساند و چون به بسیاری از فنون نظامی آشنا بود همدوش مردم آنجا در تصرف پادگانها شرکت کرد. او با خیل عظیم مردم برای تصرف سازمان صدا و سیما (رادیو و تلویزیون) به سوی جام جم رفت و بعد از تصرف این سازمان در حالی که عکس امام در دستش بود و روی یک تانکر نشسته بود و فریاد الله اکبر سر می داد از آنجا بیرون آمد.
با توجه به آن که او دوران خدمتش را در تهران گذرانده بود اطلاعات زیادی از ادارة دوم ارتش و وجود اسنادی مهم در آنجا داشت که حفظ آنها خیلی مهم بود برای همین خودش را به آنجا رساند و با مستشاران نظامی آمریکایی مواجه شد که در حال نابود کردن اسناد بودند حمید با جمعی از مردم جلوی آنها ایستادند و ضمن حفظ کردن مابقی اسناد مقداری اسلحه و مهمات نیز تصرف کردند. او با قاطعیت مقابل کسانی که قصد خروج اسلحه از پادگانها را داشتند ایستاد و گفت: تا زمانی که امام دستور ندهند کسی حق ندارد اسلحه ها را از پادگانها خارج کند. (راوی، حمید عربنژاد دوست و همرزم شهید)
25-انقلاب که پیروز شد هر وقت او را می دیدم اولین سفارشش این بود ((حیدر ! خوب درس بخوان)) دانش آموز سال سوم راهنمایی بودم که گفت اگر با معدل خوب قبول شوی برایت موتور می خرم. تمام تلاشم را به کار گرفتم و با معدل نسبتاً خوبی قبول شدم. روزی که کارنامه ام را دید نگاهی به چشمان مشتاقم کرد و گفت: حاضر شو برویم کرمان الان وقت عمل به قولم است با هم به کرمان رفتیم، او موتور را برایم خرید و مرا سوار کرد و با همان موتور به خانه برگرداند می دانستم که قسمتی از آن پول را قرض کرده است برای همین نگران بودم اودستی به شانه ام زد و گفت نگران نباش اول برج ، قرضم را ادا می کنم. (راوی، برادر شهید)
26-چند روزی بود که مرا به سپاه زرند برده بود تا در کارهای فرهنگی به او کمک کنم بعد از مدتی تصمیم گرفت آموزشهای نظامی را به من یاد دهد روزی با جمعی از برادران پاسدار به فرماندهی او به منطقة کوهستانی پابدانا رفتیم. من کوچکترین فرد حاضر در جمع بودم قرار بود از برابر کمین رد شویم سلاحی که دستم بود سنگین بود و فشنگ نداشت. ستون شکل گرفت و راه افتادیم. وقتی وارد منطقه شدیم تیر اندازی شروع شد. من متوجه نبودم که تیرها واقعی هستند. فکر می کردم جنسشان از سنگ است و اگر به بدنم بخورند صدمه ای نمی بینم دیگران هر جا که تپه یا پناهگاهی می دیدند خودشان را به آنجا می رساندند و مخفی می شدند؛ اما من بلند می شدم سرم را خم می کردم و به صورت مارپیچ می دویدم. او هم که بالا ایستاده بود رگبار جلوی پایم می فرستاد. فکر میکردم باید بروم و کسانی را که بالا ایستاده اند دستگیرکنم. برای همین باز می دویدم و همچنان رگبار تیر بود که به سویم می آمد. بالاخره یکی از پاسدار ها پرید و دستم را کشید و مرا در گودالی انداخت در پایان عملیات وقتی که حمید مورد اعتراض قرار گرفت گفت: قصدم ساختن اوست از زخمی شدنش نمی ترسم. بعد از این مرحله نوبت به آموزش پرش از ماشین رسید ماشینی با سرعت معین حرکت می کرد و ما باید با روشی خاص خود را از آن به بیرون پرتاب می کردیم حمید اولین نفری بود که پرید و با صدای بلند به من گفت: بپر!؟ خودم را به پایین پرت کردم و روی زمین غلتیدم اوکه دست بردار نبود چند بار این حرکت را تکرار کرد. بچه ها با اعتراض گفتند: اذیت می شود. او گفت: می خواهید بعداً بگویید برای برادرش پارتی بازی کرد و به او سختی نداد!؟ آن شب به سپاه رفتم حمید آنجا نامه ای به پاس بخش داد که در آن نوشته بود برادر من از همین امشب می تواند نگهبانی دهد. از این موضوع خیلی خوشحال شدم. بچه ها مرا به پشت بام فرستادند شیفتها دو ساعته بود اما چهار ساعت گذشت و کسی نیامد پست را تحویل بگیرد. من که خسته شده بودم آهسته پایین آمدم به نمازخانه رفتم و بدون رو انداز و بالش روی موکت از هوش رفتم. وقتی به خودم آمدم حمید را دیدم که برایم بالش و پتو آورده بود و بالای سرم نشسته بود و در حال نوازش کردن موهایم بود. هنوز گرمای دستان مهربانش را حس می کنم. (راوی، برادر شهید)
27-عقیده اش بر این بود که جوانان سپاهی باید در بُعدِ بدنسازی ،آمادگی رزمی و آموختن تاکتیک و تکنیکهای جنگی بسیار فعال و قوی باشند به همین منظور کلاسهای متعددی با مربیان مجرب برای سلاح شناسی ،تخریب و حتی آمادگی برای جنگهای پارتیزانی، بر پا کرد. خودش نیز در این کلاسها شرکت می کرد و روی تاکتیک های پارتیزانی بسیار تاکید داشت. کلاسهای آموزشی تاکتیک جنگهای کوهستانی، جنگ در دشت، پرش از خودرو و انواع تاکتیک های پارتیزانی را در اطراف زرند خودش اداره می کرد. پرش از خودرو با حرکت، چرخش و غلتیدن روی زمین، پرش از خودرو و حرکت زیکزاک و … از جمله آموزش هایی بود که او به سپاهیان می آموخت. خودش این حرکات را در حالی که سرعت ماشین 70 تا 80 کیلومتربود انجام می داد درحالی که این سرعت را برای دیگران 30 تا 40 کیلومتر می گذاشت. او در این تمرینها برای برادرش (حیدر) سخت می گرفت تا دیگران ناراحت نشوند و با خود فکر نکنند که او برای نزدیکانش استثناء قائل می شود. (راوی، عباس ایرانمنش همکار و همرزم شهید)
28-حمید به عنوان فرماندة عملیات سپاه زرند علاوه بر کلاسهای نظامی، کلاسهای عقیدتی هم بر پا می کرد. بحث یکی ازاین کلاس ها خداشناسی و معاد بود. یک روز برای این که مسئلة معاد برای همه جا بیفتد گفت فرض کنید که جایی نشسته اید و گرم صحبت هستید در همین حین طفلی از راه می رسد و می گوید: عقربی روی شانة شماست، بدون شک شما از بیم عقرب از جا می جهید حال چگونه است که با وجود آنکه 124 هزار پیغمبر از سوی خدا آمدند و همه از معاد گفته اند، عده ای بر خود نمی لرزند و معاد و روز رستاخیر را انکار می کنند!!!؟ (راوی، عباس ایرانمنش دوست و همرزم شهید)
29-روزی ساکِ بزرگی را نزدم آوردم و گفت این را بدون آنکه باز کنی پنهان کن، البته نه جای گرمی بگذارش و نه به آن ضربه بزن. همانگونه که خواسته بود عمل کردم یک روز آمد و امانتیش را طلب کرد گفتم: هنوز هم نمی خواهی بگویی داخل ساک چیست؟ به چشمانم خیره شد و در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت مواد منفجره، فریادی از سر ترس کشیدم. خندید و گفت: چیه؟ چرا ترسیدی؟ زنان ما باید شجاع باشند ،مثلا خودِ تو چرا کار با اسلحه را یاد نمی گیری!؟ گفتم: من ؟ که می خواهد یادم بدهد؟ گفت خودم، گفتم تو! با کدام وقت؟ گفت: برای این گونه کارها وقت پیدا می شود. چند بار مرا با خودش به میدان تیر منطقة پابدانا برد، خودش در حفره ای کنار سیبل می نشست و با چوب راهنماییم می کرد تا هدف را نشانه بگیرم. هر وقت که با نگرانی و ترس من مواجه می شد می گفت باید نترس و شجاع بود چون ترس برادر مرگ است. او برای این که ترس را از من دور کند ماجرایی را برایم تعریف کرد و گفت قبل از انقلاب در شیراز ماموران شهربانی چند انقلابی رابازداشت کرده بودند با چند تن از دوستان نقشه ای کشیدیم و چند تا از سرانشان که بیشترین ظلم را در حق مردم کرده بودند دستگیر کردیم و به غاری در یک کوه بردیم. بعد هم به ماموران شهربانی اعلام کردیم که تا بچه های ما را آزاد نکنید سرانتان در بَندِ ما می مانند. نتیجة این کار آزادی انقلابیون بدون درگیری بود خواهرم! بدان اگر ترس و لرز را کنار بگذاریم پیروزی با ماست. (راوی، خواهر شهید)
30-بخشی میان کهنوج و ایرانشهر است که نیک شهر نام دارد استاندار وقت کرمان حدود 200 تا 300 اسلحه از ژاندارمری و سپاه گرفت و عشایر آن ناحیه را مسلح کرد. تسلیح عشایر برای حفظ امنیت کشور انجام شد اما آنها به مرور جزو اشرار در آمدند فرماندة ژاندارمری منطقه نیز با آنها همدست شده بود و قصد ضربه زدن به نظام را داشتند حمید با تیز هوشی و فراست عجیبی که داشت به سرعت پی به این مسئله برد و با یک تاکتیک حساب شده و دقیق دست به خلع سلاح آنها به خصوص اعضای ژاندارمری که با آنها همکاری داشتند زد. (راوی: سید محمد تهامی، دوست و همرزم شهید)
31-عملیاتی با همکاری سپاه کرمان، سیرجان و زرند در منطقة خلیج شرقی، ارتفاعات دهانة کلان پَر به منظور دستگیری کاروانی از اشرار و قاچاقچیان در عمق کویر به مرحلة اجرا در آمد، عملیاتی که بسیار سنگین بود وسه روز طول کشید و طی سه مرحله، انجام شد. حاصل این عملیات، ضبط 9 دستگاه خودرو حامل سیگار و مقادیر زیادی اسلحه و مهمات بود. وقتی که امروز به آن عملیات فکر می کنم به این نتیجه می رسم که با توجه به این که تجهیزات، امکانات و شناخت ما نسبت به وضعیت کویری منطقه، زیادتر از قبل شده و توانایی اشرار و قاچاقچیان مسلح هم بالاتر رفته، جرات نداریم به آن شیوه ای که در گذشته عمل کردیم، امروز هم وارد عمل شویم، آن روز، توکل بر خدا، ابتکار عمل خوب، فکر باز و قدرت مدیریت بالای حمید بود که موفقیت ما را تضمین کرد. (راوی: علی اکبر پوریانی همکار و همرزم شهید)
32-تابستان سال 58 بنی صدر، ابوشریف را به عنوان فرماندة کل سپاه انتخاب کرد. بچه های سپاه به منظور اعتراض به این انتخاب در تهران، سمیناری گذاشتند تا طوماری جهت عدم صلاحیت این فرد، تهیه کرده و برای امام ارسال کنند. فرماندهان سپاه همة شهرستانها شرکت کرده بودند، حمید هم به عنوان فرماندة سپاه زرند، حضور داشت، خیلی ها آمدند، صحبت کردند، نظر دادند و جای خود را به دیگری سپردند. عاقبت زمان تصمیم گیری و تهیة طومار فرا رسید، حمید درخواست کرد به او هم وقتی برای صحبت بدهند. ابتدا با درخواستش به دلیل کمبود وقت، موافقت نشد؛ اما وقتی با اصرارش مواجه شدند به او پنج دقیقه وقت دادند. حمید گفت: سه روز وقت مسئولین سپاه گرفته شد تا این طومار، تهیه شود، حال آنکه بهتر بود این سه روز را صرف حل مشکلاتی که در مرزها با پرتاب موشکهای آمریکایی پیش آمده، کرده بودیم، بهتر بود به ترکیه و ناتو پرداخته بودیم. بهتر بود به افغانستان و خطر حمله از آنجا توجه کرده بودیم. اگر در این زمان یک چوب را هم به عنوان فرمانده بگذارند، باید اطاعت کنیم، چون اوضاع کشور بحرانی است… حاضرین، صحبتهایش را شنیدند با این حال طومار تهیه شد و آن را نزد امام بردند. صحبت های امام هم معنای حرفهای حمید را در برداشت، ایشان فرموده بودند؛ در این شرایط به کدامین، سو می روید؟ نور یا ظلمت؟(راوی: حسین رضا ایزدی دوست و همرزم شهید)
33-تابستان سال 58 با حمید آشنا شدم، سپاه زرند برای انجام یک ماموریت دو ماهه به زاهدان رفت و بعد از آن به مدت دو ماه عازم ایران شهر شدیم. چون بیشتر مردم این منطقه، سنی بودند او می گفت: باید به نحوی عمل کنیم که بین شیعه و سنی تفرقه ایجاد نشود و آنها یک گروه واحد مسلمان باشند. آنجا مسجدی برای اهل تسنن و مسجدی برای شیعیان وجود داشت،گاهی برای نماز جمعه به مسجد سنی ها می رفتیم. او می گفت: باید با لباس نظامی در مسجد سنی ها حضور پیدا کنیم. حمید در ایرانشهر به عنوان یک مرجع و ملجاء عمل می کرد. مردم به حدی او را قبول داشتند که برای حل مشکلاتشان نزدش می رفتند. تمام سعی او بر این بود که نا امنیها را درآنجا روز به روز، کاهش دهد تا مردم نسبت به دولت جمهوری اسلامی، خوشبین باشند، در مراسم نماز جمعه، همیشه سخنرانی می کرد و مردم را به حمایت از انقلاب و اسلام، دعوت می کرد. در بعد امنیتی هم به گونه ای عمل می کرد که ضد انقلاب دست از تهدیدات خود بردارند زمانی که سپاه زرند از ایرانشهر خارج شد وضعیت شهر عادی بود و دیگر خبری از ناامنی و مشکلات قبلی نبود. (راوی: سید محمد تهامی، دوست و همرزم شهید)
34-سالهای آغازین انقلاب بود، حزب کومله و دموکرات و برخی گروهکهای ضد انقلاب در غرب و شمال غرب کشور، دست به اغتشاشاتی زدند تا بدین نحو، دولت را در تنگنا قرار دهند. به همراه جمعی از بچه های سپاه زرند و پابدانا از سمت سپاه کرمان به فرماندهی حمید عربنژاد برای پاکسازی سنندج و اطراف آن به کردستان اعزام شدیم. ما بعد از ورود به کرمانشاه و توقف یک هفته ای در آنجا به خاطر اوضاع بدی که حاکم بود با هلی کوپتر به سنندج وارد شدیم. افراد اعزامی پنجاه تا شصت نفر بودند.برنامة سپاه در بدو ورود پاکسازی سنندج از لوث وجود اشرار بود. به مدت یک هفته در پادگان سنندج ساکن شدیم و سپس به باشگاه افسران رفتیم. این مقر ابتدا در دست ارتش بود که به سپاه واگذار شد. شهر به طور کامل در دست منافقین بود. مردم از آنها وحشت داشتند. ما در شهر کاملا در محاصرة آنها بودیم .شب و روز آرامش نداشتیم .در طول شب به سمتمان تیراندازی می کردند. یک شب من سرپرست گروه بودم حمید نزدم آمد. به محض ورودش تیراندازی شروع شد. یک تیر از کنار گوشم رد شد در حالی که می خندیدم گفتم: این تیر دنبال شما بود اشتباهی به طرف من آمد، با این حرفم خندید گرم حرف زدن شدیم او گفت: قبل از آنکه مدت ماموریتمان تمام شود باید پاکسازی را شروع کنیم. اگر کاری نکنیم باید فردای قیامت جوابگو باشیم. از روز بعد پاکسازی شهر شروع شد، مقر ما وسط شهر بود یک گروه از ترکها به شهر آمده بودند و در پادگان مستقر بودند. چون شهر کاملا در دست منافقین بود حمید نزد ترکها رفت و از آنها کمک گرفت. هر روز یک منطقه و یک خیابان را پاک سازی کردیم. نتیجة سه ماه استقرار سپاه زرند و حسن تدبیر حمید و جانفشانی بچه ها برگشتن آرامش و امنیت به شهر بود. (راوی: سید محمد تهامی، دوست و همرزم شهید)
35-بعد از پاکسازی شهر سنندج نوبت به جاده های اطراف رسید.نیروهای ضد انقلاب در جاده های منشعب به شهرکمین زده بودند.اولین ماموریت سپاه پاکسازی جادة سنندج، مریوان بود که حمید فرماندهی عملیات را بر عهده داشت. از مریوان تا سنندج دو جاده وجود دارد، یک جادة آسفالته که آن زمان در دست منافقین بود و در آن تردد نمی شد و یک جاده فرعی که از گردنة گاران – که گردنه ای بلند با پیچ و خم زیاد بود، عبور می کرد و به یک جنگل می رسید. در مریوان غذا به نیروهای نظامی و مردمی نمی رسید. ما چاره ای جز باز کرده جاده نداشتیم. قرار بود در عرض یک هفته امنیت پاسگاه ژاندارمری را که در ارتفاع بود برقرار کنیم و اوضاع را در دست بگیریم. حمید مسئول بچه های سپاه آنجا بود، او با آقای رحیم صفوی، فرماندة عملیات غرب کشور و آقای صیاد شیرازی، که از ارتش آمده بودند از همان ارتفاعی که ما مستقر بودیم پاک سازی را شروع کردند، سرانجام درگیری به نفع ما به پایان رسید و با استقبال مردم مریوان وارد شهر شدیم. حمید آن روز نقش خوبی در عملیات داشت و توانست ضربات زیادی به منافقین بزند تلفات ما به خاطر عملکرد او بسیار کم بود. بعد از آن نوبت به پاک سازی جادة کامیاران سنندج رسید، حمید نوعی عملیات نظامی – پارتیزانی با طرح کلاسیک را پیشنهاد داد. با اینکه سلاح آنچنانی نداشتیم با درایت او موفق شدیم. (راوی: سید محمد تهامی، دوست و همرزم شهید)
36-بعد از پیروزی انقلاب هر دو به کار در سپاه پیوستیم، نیمة دوم سال 58 بود که یک روز حمید نزدم آمد و گفت: حاضری با هم به تهران برویم؟ با تعجب گفتم: برویم آنجا چه کار کنیم!
گفت: بیا برویم سری بزنیم تا ببینیم اوضاع آنجا چگونه است. چون اهل سفر و گشت و گذار بود دیگر چیزی نپرسیدم وبا او راهی تهران شدم. صبح زود بود که به تهران رسیدیم و به پادگان ولی عصر رفتیم او داخل رفت و بعد از چند لحظه صحبت کردن برگشت. با هم به سمت جماران رفتیم حمید نزد پسرخاله اش(محمد علی انصاری) که از اعضای بیت امام بود رفت و من منتظرش ماندم تا آمد. چون پاسدار بودیم و کارت شناسایی داشتیم شب را در پادگان ولی عصر گذراندیم، داخل پادگان دفتری بود که متعلق به آقای هاشمی رفسنجانی بود صبح زود من بیرون دفتر نشستم، او داخل رفت و بعد از یک ساعت برگشت و گفت: حاضری با هم به ارومیه برویم؟ رفتارش به نظرم عجیب می آمد در حالی که خیلی جا خورده بودم گفتم: حمید! ارومیه چه کار داری؟ گفت: حالا بیا برویم! سر شب بود که سوار اتوبوس شدیم و روانه تبریز شدیم، آنجا پیاده شدیم و با طلوع خورشید شهر را گشتیم و همه جا را دیدیم. با فرا رسیدن شب سوار اتوبوس شدیم و به سمت ارومیه حرکت کردیم. وقتی به مقصد رسیدیم با نشان دادن کارتمان وارد سپاه آنجا شدیم و بعد از چند ساعت استراحت، بیرون آمدیم، حمید یک برگ ماموریت با خودش داشت اما در این مورد چیزی نگفت، من هم چیزی از او نپرسیدم. بعد از چند لحظه قدم زدن در شهر گفت: بیا به محلی که ماشینها مسافر به سمت مهاباد می برند، برویم. با شنیدن اسم مهاباد حس کردم که موضوعی در کار است که من از آن بی خبرم، به او گفتم: حمید! شهر مهاباد به دست کوموله و دمکرات است، آنجا جای خطرناکی است، برای چه کاری می خواهی به آنجا بروی؟! گفت: حالا بیا برویم ببینیم چه خبر است. قبل از رفتن به مهاباد، کیف و کارت شناسایی و دیگر وسایلمان را در سپاه ارومیه گذاشتیم و سوار یک ماشین شدیم و به سمت مهاباد حرکت کردیم. بعد از روستای دارلک که نزدیک مهاباد بود، یک ایست بازرسی وجود داشت چون لباس تنمان کت و شلوار بود و سروضعمان به پاسدارها نمی خورد کسی به ما شک نکرد. وارد شهر مهاباد که شدیم شروع به قدم زدن در خیابانها کردیم. حمید همه جا را به دقت نگاه می کرد. اوضاع شهر خیلی خراب و به هم ریخته بود، اکثر مردم مسلح بودند و کوموله و دموکرات ها در اکثر محله های شهرحضور داشتند. تا غروب تمام شهر را گشتیم حتی به کاخ جوانان هم سر زدیم. شب به ارومیه برگشتیم و خوابیدیم. با طلوع خورشید به استانداری ارومیه برگشتیم. حمید قصد داشت با معاون سیاسی استاندار صحبت کند، من هم خواستم همراهش به اتاق معاون بروم که گفت: تو بیرون منتظرمن بمان. آنجا دیگر به یقین رسیدم که سرّی در کار است، و من از آن بی خبرم، بعد از دو ساعت صحبت کردن با معاون سیاسی استاندار بیرون آمد و گفت: به کرمان بر می گردیم. قبل از آنکه راهی کرمان شویم به من گفت: سید! قرار است پاکسازی تامین و نگهداری شهر مهاباد را به بچه های سپاه کرمان بدهند. فعلاً به کسی چیزی نگو، ما باید نیروهای اینجا و امکانات اینجا را به کار گیریم تا شهر را از دست گروهکها در آوریم. باید همه چیز را فراهم کنیم و به مهاباد بیاییم و در آنجا مستقر شویم، سید! تو هم با ما به مهاباد می آیی؟ در حالی که با تعجب نگاهش می کردم گفتم: حمید! دیدی که اکثر مردم آنجا مسلح بودند آنها همه را می کشند. گفت: نه، ما این اجازه را به آنها نمی دهیم،گروهکها که عددی نیستند بزرگتر از آنها را هم حریفیم، با خودمان نیرو می آوریم و شهر را می گیریم، گروهکها را بیرون می کنیم و امنیت را به شهر باز می گردانیم. وقتی پرده از رازش برداشت تازه فهمیدم که چرا به این سفر آمده بود و به چه علت همه جا را به دقت می گشت و بررسی می کرد. با هم به کرمان آمدیم بعد از مدتی او با امکانات و نیرو عازم مهاباد شد و کاخ جوانان را به عنوان مقر سپاه انتخاب کرد خودش فرماندة بچه های سپاه کرمان در مهاباد بود، شهید مهدی کازرونی را به عنوان فرماندة عملیات انتخاب کرد، شهید محمد طائی را برای کارهای فرهنگی و حسین رضا ایزدی را به عنوان مسئول پشتیبانی برگزید، تعدادی از بچه های زرند و خانوک هم در کنارش حضور داشتند. (راوی: سید احمد مهدوی، دوست و همرزم شهید)
37-حمید علاوه بر آنکه مرد جنگ بود سعی می کرد از طریق اقدامات فرهنگی موثر افراد ضد انقلاب را متحول کند و بر افراد بومی تاثیر بگذارد و آنها را از گرایش به ضد انقلاب منع کند. در بُحبوحة درگیری های سنندج، روستایی در نزدیکی مقر سپاه بود که بچه های سپاه در آن رفت و آمد می کردند. او با برپایی نماز جماعت این مسجد را فعال کرد. به تدریج حمید به این نتیجه رسید که روزهای جمعه در نماز جماعتی که به امامت یکی از برادران اهل تسنن برپا می شد، شرکت کند او می گفت: ما باید در مسجد سخنرانی داشته باشیم. حمید در نماز جمعه حاضر می شد و بین دو نماز سخنرانی می کرد چکیدة حرفهایش این بود: اگر به نظام رو کنید با شما همکاری خواهیم داشت، ما به شما امکانات می دهیم، مشکلاتتان را حل می کنیم و به بچه هایتان، خدمات فرهنگی می دهیم و … او خیلی زود توانست اعتماد مردم را جلب کند، به همین منظور به وعده هایش عمل کرد که یکی از این وعده ها، دعوت چند طلبه برای آمدن به منطقه و ارشاد بچه ها بود. (راوی: سید محمد تهامی، دوست و همرزم شهید)
38-حمید نبوغ نظامی داشت و فرد باهوش و زیرکی بود، به خاطر دارم که یک شب به وسیلة پیشمرگان کُرد باخبر شدیم که تعدادی از عناصر ضد انقلاب در گوشه ای از شهر مهاباد جلسه دارند. آن شب، یک گروه 12 نفره را تشکیل دادیم و از سمت مقر کاخ جوانان که محل استقرارمان بود به محل جلسة ضد انقلاب رفتیم. آنها که از همه جا بی خبر بودند با آغاز حملة ما غافلگیر شدند. آن شب، آنها را تار و مار کردیم، در حالی که خودشان نفهمیدند از کجا ضربه خوردند. وقتی خبر موفقیتمان را به حمید رساندیم، او از این فرصت استفاده کرد و برای ضد انقلاب پیغام فرستاد که : ما در میان شما نیروی نفوذی داریم که به وسیلة همین نیروی نفوذی از محل جلسة شما باخبر شدیم و از خجالتتان در آمدیم. این پیغام حمید، کار خودش را کرد، گروهکهای ضد انقلاب با خودشان درگیر شدند و اعتمادشان نسبت به هم سلب شد. دیگر شهر برایشان نا امن شده بود و جرات عرض اندام نداشتند. (راوی: عبدالحسین رحیمی، دوست و همرزم شهید)
39-سال 59 فرماندة سپاه کرمان به حمید، ماموریتی دشوار داد، ماموریت آزادسازی تامین و نگهداری شهر مهاباد. حمید سی و پنج نفر از بچه ها را انتخاب و سازماندهی کرد، این افراد از نخبگان سپاه بودند. روانة تهران شدیم، در حالی که تعداد زیادی سلاح و مقداری آذوقه همراهمان بود. به تهران که رسیدیم، دو روز در پادگان ولی عصر ماندیم تا از آنجا عازم ارومیه شویم، عده ای از برادران سپاه می گفتند شما یا باید هوایی به مهاباد بروید و یا با کمک نیروی زرهی ارتش حرکت کنید. رفتن ما چهار روز عقب افتاد چرا که منتظر اعلام آمادگی ارتش بودیم. عاقبت لحظة موعود فرا رسید و قرار شد که با هلی کوپتر ارتش پشتیبانی شویم. در لحظة حرکت، حمید در جلوی ستون، سوار بر جیپی بود که یک قبضه تفنگ 106 میلی متری روی آن قرار داشت. تا سه راه نقده بدون هیچ پیشامدی رفتیم، از آنجا به بعد حالت رزمی به خود گرفتیم. ماشینها با فاصله از هم می رفتند و بین هر چند خودرو یک نفربر زرهی حرکت می کرد یک یا دو هلی کوپتر کبری هم این ستون را پشتیبانی می کردند. در نزدیکی مهاباد صدای تیر می آمد. دشمن با کلانشیکف به ما حمله کرد ستون متفرق شد به هر صورت بود خود را تا نزدیک مَدخل مهاباد رساندیم. آنجا متوجه شدیم جاده بسته است، چون چند تانک منهدم شده، مانع عبور و مرور شده بودند. حمید گفت: اگر با ستون برویم ممکن است مورد هدف قرار گیریم. منطقه کوهستانی و پر از گل و لای بود. به دستور او از کوهستان و مسیر مالرو حرکت کردیم و وارد مهاباد شدیم. شهر، چهره ای جنگ زده داشت مغازه ها بسته بودند و همه جا تعطیل بود، عده زیادی شهر را ترک کرده بودند، آنها هم که مانده بودند، در تصمیم گیری مُردد بودند و نمی دانستند به سمت چه گروهی بروند. شب اول در سالن سینما خوابیدیم. نقش حمید لحظه به لحظه بیشتر مشخص می شد. او از هر کس، تخصصش را می پرسید و بر اساس آن، مسئولیت ها را تقسیم می کرد. بعد از آن زمینة آموزش دیدن نیروها را فراهم کرد. هر صبح بچه ها را به ورزش وا می داشت و سپس به آموزش های چریکی می پرداخت بعد از چند روز که اوضاع تثبیت شد، او گفت(( باید مقر بزنیم)) پنج مقر در نقاط حساس شهر زده شد؛ در حالی که شهر هنوز پاکسازی نشده بود و درگیریهای پراکنده به چشم می خورد. سپاه، راه های ورودی و خروجی شهر را تحت کنترل در آورد. به دستور او پستهای بازرسی برای کسانی که قصد ورود به شهر و یا خروج ازآن را داشتند، برقرار شد تا به این ترتیب، رفت وآمدها کنترل شود. این شهر آشفته، حتی فرمانداری برای سرو سامان دادن به اوضاع نداشت. حمید در جلسه ای یکی از اعضای سپاه پاسداران کرمان (مصطفی مؤذن زاده) را به عنوان فرماندار شهر انتخاب کرد. حمید که به دنبال نزدیک شدن به مردم و جلب اعتماد آنها بود، تدابیری کارساز اندیشید .از آنجا که شهر حالت جنگ زده داشت و به علت تعطیلی بازارها و مغازه ها مردم از لحاظ مواد غذایی و آذوقه در مضیقه بودند، او با تشکیل دفترچه های اقتصادی و توزیع کالاهای اساسی مثل آرد، برنج، روغن، شکر و سوخت در بین اهالی شهر، آنها را از خطر قحطی و گرسنگی نجات داد و بیمارستان شهر را از خطر سقوط و نابودی در امان نگهداشت. او امنیت افراد انقلابی و مذهبی ای را که با سپاه همکاری می کردند، تضمین کرد. به امر او مسئول هر اداره و سازمانی موظف شد ارگان تحت امرش را بازسازی نماید. نتیجة این کار، اخراج عناصر ضد انقلاب از این نهادها و ضبط سلاحهای زیادی بود. او که معتقد بود برای برقراری امنیت و جلب اعتماد مردم باید هر کاری کرد، با نیروهایش زباله های شهر را تخلیه می کردند تا امکان زندگی بهتر و سالم را برای مردم، فراهم کنند. نتیجة تمام تدابیر کار ساز او نزدیک شدن به مردم بومی بود.آنها کم کم سپاه را پذیرفتند او گروههای اطلاعاتی بین اهالی شهر را زیاد کرد و آنها که به سپاه اعتماد کرده بودند با دادن اطلاعات در دستگیری عناصر ضد انقلاب نقش موثری داشتند. تمام این دستاوردها نتیجة تدابیر کارساز فرمانده ای مُدبر و دوراندیش، مثل حمید بود. (راویان: محمد رضا ابوسعیدی، زین العابدین حسنی، محمد رضا حسنی، محمد تهامی، سید احمد مهدوی، حسن رشیدی، از دوستان و همرزمان شهید)
40-روزی مامور شدیم جادة مهاباد، میاندوآب را باز کنیم. یکی از تیپهای ارتش مامور شد از سمت میاندوآب به طرف مهاباد حرکت کند، ما هم مامور شدیم از سمت مهاباد به میاندوآب برویم و در محل «تلخاب» که مرکز حزب دموکرات بود، به هم برسیم ما تا روبروی تلخاب رفتیم، اما خبری از نیروی مقابل نبود. دو روز آنجا ماندیم . بعد از تماس، متوجه شدیم که تنها سه کیلومتر بین ما و برادران ارتشی فاصله است و برای رسیدن به آنها باید از داخل یک جنگل مصنوعی عبور می کردیم. تصمیم گرفتم به پاکسازی بپردازیم، با گذاشتن تامین، حرکت کردیم. سوار یک خودروی استیشن شدیم. یکی از برادران، رانندگی را به عهده داشت. حمید، دست راست نشسته بود و من هم پشت سرش بودم. برای الحاق به نیروی های ارتشی پیش رفتیم و ستون هم که شامل هفت خودرو بود. دنبال ما راه افتاد. در کیلومتر اول، اتفاقی نیفتاد.در کیلومتر دوم، درست هنگامی که گوشی بیسیم در دست حمید بود و او در حال تماس گرفتن با نیروهای عقب وتوپخانه بود، ضد انقلاب خودروی ما را از داخل جنگل با شدت تمام به رگبار بست. چند گلوله به ماشین اصابت کرد و سقفش با رگبار کلانشیکف از هم دریده شد، اما حمید بدون آنکه دچار لکنت شود، همچنان خونسرد در حال صحبت کردن با بیسیم بود. ما در کمین دشمن گرفتار شده بودیم، در فاصله 60 -70 متری خود آتش دهانة تیرباری را می دیدیم که بی امان به سویمان شلیک می کرد. حمید این گونه مواقع بر اعصابش مسلط بود، رانند را آرام کرد و به او کمک کرد تا ماشین را به جای امنی هدایت کند. در همین حال، آتش توپخانة خودی با نشانه هایی که حمید داده بود، دقیقاً سنگر دشمن را نشانه رفت. سرانجام ما توانستیم با آرامش و درایت او ستون را به سلامت از مهلکه بیرون ببریم. (راوی، حمید عربنژاد دوست و همرزم شهید)
41-روزی از طرف حزب منحلة دموکرات اطلاعیه داده شد که در فلان ساعت و فلان جا حمله می کنیم. حمید گروه ضربت را تشکیل داد و گفت: راه بیفتیم. برف سنگینی آمده بود. می بایست ورودی بوکان به شهر را می بستیم از ساعت نه تا یک و نیم شب زیر پُل نشستیم. حمید می آمد و به ما سر می زد و گاهی با بیسیم، تماس می گرفت تا از اوضاع مطلع شود، هر بار تاکیدش بر این بود که مبادا بیگناهی را بزنید، فردای قیامت نمی توان جوابگو بود. سرما بیداد می کرد کف پوتینهایمان به زمین چسبیده بود. انگشتهایمان چنان از سرما کرخت شده بود که نمی توانستیم ماشة سلاحمان را بچکانیم. در همین حین سایة چند نفر پیدا شد، با بیسیم به حمید که کمی دورتر از ما مستقر بود اطلاع دادیم ، گفت: نزنید ! تا مطمئن نشده اید، نزنید ممکن است عابرهای معمولی باشند. حمید، برای بررسی اوضاع از پل بالا رفت و روی جاده کمین کرد، وقتی مطمئن شد همان هایی هستند که منتظرشان بودیم، رگبار اولی را خودش زد. درگیری شدت گرفت .بعد از چند لحظه سکوت و خاموشی همه جا را فرا گرفت. تنها صدایی که گاهی این سکوت را می شکست، صدای خشخش برف زیر پایمان بود. سه نفر هلاک شدند و یک نفر دستگیر شد و بقیه گریختند. به مقر برگشتیم، در حالی که به تدبیر فرماندة خود، مومن تر شده بودیم. (راوی: زین العابدین حسنی، دوست و همرزم شهید)
42-حمید، بسیار تمیز و خوش پوش بود، و دائم لبخندی گوشة لب داشت؛ اما همین فرد خوش اخلاق در جریان عملیات، دیگر با کسی شوخی نداشت. یک روز برای انجام عملیاتی راهی منطقه ای کوهستانی شدیم. در بین راه، سرپیچی رسیدیم که ارتفاعی بر آن مسلط بود. ناگهان حمید با تحکّم، راننده را وادار به توقف کرد. بچه ها را از ماشین بیرون کشید و گفت: شما بقیة راه را پیاده بروید و شما ها هم از راه میان بر بالا بروید و دشمن را نابود کنید. آن موقع بود که متوجة خطری که تهدیدمان می کرد شدیم، ساعتی بعد که دشمن، تار و مار شد، بار دیگر لبخند بر لبانش نشست و با بچه ها مشغول شوخی و بگو بخند شد. (راوی: محمدرضا ابوسعیدی، دوست و همرزم شهید)
43-ماه اول حضورمان در مهاباد بود، سپاه در مکانهای مختلف شهر مقر زد. یک روز هر دو گروه دموکرات و کومله به پایگاه واقع در میدان آرد، حمله کردند. تعداد نیروهای ما بیست و دو نفر بود که در این حمله، دو شهید و هفت مجروح دادیم. به کمک ارتش نیاز داشتیم. فاصلة بین مقر ما تا ارتش، تنها یک خیابان بود. حمید به سمت مقر ارتش رفت و با قدرت نفوذی که روی آنها داشت توانست قانعشان کند که با شلیک گلولة 106 و خمپاره120 دشمن را به شکست بکشانند. اگر او این کار را نکرده بود ،تمام بچه ها به شهادت می رسیدند. روز بعد، خبر رسید که دشمن چهل و پنج نفر تلفات داده است. (راوی: حسین رضا ایزدی،دوست و همرزم شهید)
44-حدود چهار ماه از حضورمان در مهاباد می گذشت روزی یکی از بچه ها خبر داد یک نفر از نیروهای خودی به دموکراتها پیوسته و به آنان گفته که قرار است روی منطقه شان عملیاتی انجام شود. دموکراتها هم او را به روستای سیدآباد و لاچین برده اند و برایش جشن گرفته اند. بعد با او مصاحبة رادیویی انجام داده اند و سر و صدای زیادی راه انداختند. حمید با خونسردی گفت: مهم نیست. حالا که عملیات لو رفته است آن را عقب می اندازیم و همه جا شایعه می کنیم همان طور که آن دفعه یک نفر را فرستادیم تا فرماندة عملیاتی قبلی حزب دموکرات را به درک واصل کند. این بار هم یکی را فرستادیم تا رهبران تازة حزب منحلة دموکرات را بکشد. بچه های اطلاعات، خیلی زود، شایعه را در شهر پخش کردند ، شایعه ای که کارساز بود، دو روز بعد متوجه شدیم که حزب به پناهنده شک کرده و ابتدا او را زندانی و سپس اخراجش کرده اند. (راوی: علی اکبر پوریانی، دوست و همرزم شهید)
45-او به عنوان فرماندة سپاه مهاباد، طرح جمع آوری نیروهای بومی مومن و انقلابی را پیاده کرد.
یکی از این گروه ها عشایر منگور بودند که توسط مخالفان نظام و دموکراتها سرکوب و به گوشه و کنار روستاها رانده شده بودند. حمید با تدبیری خاص، گروههای کردِ مسلمان و پیش مرگان کُرد را تشکیل داد که گروه پیش مرگان کرد از بچه های ایل منگور بودند. آنها که دل خوشی از دموکراتها نداشتند، با سپاه همکاری کردند و اطلاعات زیادی در اختیار بچه های سپاه گذاشتند، اطلاعاتی که برای دستگیری و ضربه زدن به دشمن، بسیار مفید بود. (راوی: حسن رشیدی ،دوست و همرزم شهید)
46-در یکی از عملیاتها یکی از نیروهای کُردمان را از دست دادیم. حمید که تصمیم گرفته بود برایش مراسم تشییع بگیرد گفت: یک ماشین لندرور را گل بزنید، نوار قرآن بگذارید و داخل شهر بچرخید و اعلام کنید که ساعت دو بعدازظهر در مسجد جامع سخنرانی است. امرش اطاعت شد، ساعت دو بعدازظهر، خودش آمد و برای جماعتی که در مسجد حاضرشده بودند سخنرانی کرد .این سخنرانی سیاسی برای توجیه کردن حزب منحلة دموکرات و کومله بود. وقتی که زمان تشییع جنازه فرارسید، عده زیادی حرکت کردند و شعار مرگ بر دمکرات، مرگ برکومله را سردادند. ناگهان صدای تیراندازی آمد، تیراندازی ای که ظاهراً به اشتباه، صورت گرفته بود. همین موضوع باعث شد که یکباره جمعیت به هم بریزند و دستها به سوی ماشه تفنگها برود و بارش گلوله، آغاز شود. صدای جیغ و فریاد فضا را پُر کرده بود. جماعتی به زمین ریختند، عده ای فرار کردند و گروهی باقی ماندند اما حمید کسی نبود که به سادگی از این قضیه بگذرد، او معتقد بود که احزاب منحله باید متوجه شوند که نیروی سپاه، ترس نمی شناسد، برای همین فریاد زد: برگردید و جنازه را بردارید. در شرایطی که هر لحظه امکان درگیری بود. برگشتیم و جنازه را تا گلزار شهدا مشایعت کردیم. بعد از این جریان تعداد زیادی ازپیشمرگان عشایر که حدود 1300نفر بودند و از حزب دموکرات ضربه خورده بودند، از آنها جدا شدند و با خانواده هایشان به سپاه پیوستند. (راوی: سیدمحمد تهامی، دوست و همرزم شهید)
47-روزی برایش خبر آوردند که تعدادی از دموکراتها به روستای سیدآباد حمله کرده اند و چند نفر از مردم و پیشمرگان کرد را به اسارت گرفته اند. او مرا سراغ چند نفر از بچه های اطلاعات فرستاد، وقتی با آنها نزدش رفتم گفت: بروید تحقیق کنید و ببینید وضع روستا چگونه است؟ آنها رفتند و خبر آوردند: روستا آلوده است، دموکراتها در آن مستقرند و پایگاه زده اند. در قسمت جنوب آن هم مردم زندگی عادی خود را دارند و… حمید بچه ها را سازماندهی کرد. ساعت یازده صبح بود که آنها حرکت کردند؛ در حالی که حمید همراهشان نبود. از طریق بیسیم نخستین درگیری آنها که تا پنج بعد از ظهر طول کشید و به محاصره انجامید، باخبر شدیم. حمید برای نجات بچه های در محاصره، چند نفر را صدا زد و گفت: برای کمک به آنها … حرکت! روستا بالای تپه بود و راه ورودی از کف تپه می گذشت، هوا برفی بود. وقت اذان بود که راه افتادیم. درهنگام رفتن دیدم حمید به پشت بر می گردد. خم و راست می شود و باز می دود. این کارش تعجبم را برانگیخته بود. خودم را به او رساندم و گفتم: اتفاقی افتاده؟ دشمن پشت سرمان است؟ دنبال چیزی می گردی؟ گفت: معلوم نیست که فرصتی در پیش باشد، چون وضو داشتم از فرصت استفاده کردم و نمازم را خواندم!!! عاقبت به محل مورد نظر رسیدیم او برای حفاظت اطلاعات عملیات، راههای خروجی و ورودی روستا را بست، از آنجا که توان جسمی بالایی داشت خودش همة پستیها و بلندیها، چشمه های پایین دره، بالای تپه، داخل روستا، بالا و پایین ساختمانها و داخل مسجد را با دقت بررسی می کرد، بدون آنکه ذره ای خسته شود. سرانجام بچه ها را بدون کوچکترین تلفاتی نجات دادیم و هشت نفر از افراد دشمن را دستگیر کردیم و به مقر برگشتیم. یکی از رموز پیروزیش در این عملیات، آشنایی قلبی او با منطقة کردستان و نحوة عملکرد کردها بود. او می دانست آنها کجا هستند، از کدام سمت فرار می کنند، چه کسی و به چه شکل به آنها خبر می دهد، چه زمانی برویم که غافلگیر نشویم؟ او از همة این مسائل به خوبی آگاه بود. (راوی: محمدرضا حسنی، دوست وهمرزم شهید)
48-یک روز با حمید در مراسم تشییع یکی از شهدای خانوک شرکت کرده بودیم. هنگامی که جنازه را تا گلزار شهدا مشایعت می کردیم حمید نگاهی به تابوت شهید که با افتخار و سربلندی روی دست مردم به سمت خانة ابدیش می رفت کرد و گفت: آقا مهدی! باید این روزها در میدان جنگ شهید شد، اگر این گونه شود ارزش دارد وگرنه مثل مرغی می مانیم که یک گوشه می میمرد وفراموش می شود.(راوی: مهدی عربنژاد، دوست و همرزم شهید)
49-در اوج درگیری با دموکراتها روزی وارد روستایی شده بودیم که حمید متوجه شد گلوله ای به خانه ای خورده که در آن بچه ای است. او با عجله رفت و پسر بچه را از اتاقی که نیمه مخروبه شده بود بیرون آورد و چند ساعتی بچه را نزد خودش نگه داشت. بعد او را به کسی سپرد تا مراقبش باشد. چند سال از این ماجرا گذشت. روزی به فردی به نام محمد کرد که از بچه های مهاباد بود، برخورد کردم. او برایم تعریف کرد که من مسئول سازماندهی دانش آموزشی مقاومت سپاه بودم. روزی در مدرسه ای عکس حمید را به دیوار زدم. دو روز بعد که به دفتر رفتم، جای عکس خالی بود. بعد از پیگیری کردن متوجه شدم عکس را دانشجویی که سال دوم پزشکی و معلم آن مدرسه بود، برده است. او را که دیدم، علت را پرسیدم گفت؛ روزی صاحب این عکس مرا از داخل خانه ای که مورد هجوم قرار گرفته بود نجات داد، او منجیِ من است. سالها اسم این فرد را نمی دانستم و خیلی دوست داشتم بدانم که کیست. وقتی این عکس را دیدم و فهمیدم صاحبش شهید شده است. ناجی خود را شناختم ،اما افسوس که؛ گریه دیگر به او مجال صحبت کردن نداد و اشکها بی وقفه از چشمانش سرازیر شدند و بر گونه هایش غلتیدند. (راوی: علی اکبر بوریانی، دوست و همرزم شهید)
50-روزهای سخت مهاباد مصادف با اوایل انقلاب بود. ارتش بر کوهها و دره های کردستان مسلط بود، اما با فرماندهی بنی صدر خائن، یاری رسانی آنها به سپاه کم بود. از طرفی، حضور حزب دموکرات و کومله و احزاب گوناگونی که مثل قارچ سر می کشیدند و مسلح می شدند اقامت در منطقه را مشکل کرده بود. چادر سیاه شب بر همه جا سایه گسترانده بود که حمید دستور داد: بلند شوید لباس کردی بپوشید اسلحه بردارید و راه بیفتید. گفتیم: کجا؟ گفت: اول جادة بوکان دشمن کمین کرده، در حالی که عده ای از فرماندهان ارتش و سپاه در حال آمدن هستند. آماده شدیم و حرکت کردیم، شب بود، از کنار رودخانه گذشتیم حمید دوربین دید در شب داشت و پیشاپیش ما جلو می رفت. هوا بسیار سرد بود. در آن سرمای استخوان سوز به هر زحمتی بود به نزدیکی ورودی جادة بوکان رسیدیم. سر راهمان تپه ای بود که بالای آن مقری وجود داشت، حمید به فرماندة مقر گفت: ما به اول ورودی جاده می رویم. وقت برگشت یک گلولة منور برایتان می زنیم. این رمزی باشد بین من و شما، حواستان باشد که تیراندازی نکنید. فرماندة مقر قول داد که حواسش به همه چیز باشد. کمی که پیش رفتیم، حمید گفت: انگار یک کمین هم پشت سر داریم! ارتفاع برف تا زانو می رسید و هوا عجیب سرد بود. در نقطه ای که کاملا به راه ورودی احاطه داشت، مستقر شدیم. یک ساعت… دو ساعت… سه ساعت… سرما بیداد می کرد. پنجه هایمان یخ زده بود، تنها صدای فرمانده دلمان را گرم می کرد، او میگفت و ان یکاد بخوانید، قل هو الله … بخوانید.کم کم لبهایمان هم از شدت سرما از هم باز نمی شدند، او گفت: توی دلتان بخوانید. لحظات به کندی می گذشت که صدای حمید، بلند شد او در حالی که نیم خیز شده بود و توی دوربین نگاه می کرد گفت آماده شوید از پایین دره دارند می آیند. ناگهان یکی از بچه ها برخواست و شروع به تیراندازی کرد. با این حرکت، حمید برآشفته از جا جست و تفنگ را از دستش گرفت و گفت: چه کار کردی پسر؟ فراریشان دادی. بعد با دوربین نگاه کرد و گفت: بله، پا به فرار گذاشتند، برویم دنبالشان، در حال تعقیب آنها از این شیار به آن شیار بودیم که حمید، فریاد زد ، ایست! برگردید. گفتیم تا اینجا که آمده ایم، بگذارید کمی جلوتر برویم. او گفت: بی فایده است، از شیاردیگر، راه به رویمان بسته می شود آنها بر ما مسلط می شوند. راه رفته را برگشتیم، مدتی طول کشید که به مقر سر راهمان برسیم، حمید گفت: یک منور بزنید! در همین حین، ناگهان از روی تپه به سوی ما شلیک شد.حمید گفت: نگفتم یکی هم در بالا کمین کرده است؟ از راه انحرافی برویم. در میان برف و یخ دو ساعت تمام راهپیمایی کردیم. عاقبت از کنار رودخانه به مقر اصلی که در شهر بود رسیدیم. اذان صبح بلند شد. خستگی و سرما توانمان را گرفته بود؛ اما صدای حمید، خواب و خستگی را از دل و جانمان دور کرد، او گفت: اول نماز، بعد چاشت. ساعتی بعد دور هم نشسته بودیم و با لذت صبحانه می خوردیم. (راوی: سید محمد تهامی، دوست و همرزم شهید)
51-هر وقت با نیروهای تحت امرش تنها بود با آنها مثل یک دوست صمیمی برخورد می کرد، به گونه ای که کسی حاضر نبود او را تنها بگذارد و برود. لیستی تهیه کرده بودیم که طبق آن هر وعده دو نفر مسئول آشپزی بودند. با وجود آنکه فرمانده بود اسم خودش هم در این لیست بود، هنوز دست پخت خوشمزه اش را فراموش نکرده ام. گاهی صبح زود او را می دیدیم که مشغول شستن سرویس های بهداشتی بود. (راویان: عباس رستمی، علی عربنژاد، سید محمد تهامی (ازدوستان و همرزمان شهید) و محمد علی عربنژاد برادر شهید)
52-روزی قرار بود از کرمان برایمان نیرو برسد، شنیده بودیم که جادة مهاباد بسته است و هیچ نیرویی نمی تواند تردد کند. حمید با سپاه ارومیه تماس گرفت و خواست که چند دستگاه کامیون در اختیار بچه ها گذاشته شود تا آنها از راهی که در حوالی مهاباد بود و از بالای سد می گذشت خود را به مقصد برسانند. وقتی که نیرو به این شکل وارد مهاباد شد، دشمن شوکه شد، آنها باور نمی کردند اینطوری ضربه بخورند. مخصوصا که بچه ها در مقر کاخ جوانان سابق شهر مستقر شدند و به تیراندازی آنها پاسخ شایسته ای دادند. مدتی گذشت؛ دشمن نیروی خود را بسیج کرد و مقر باشگاه افسران را که در دل شهر بود محاصره کرد. درگیری و کشمکش بین ما و دشمن تا سه هفته طول کشید به گونه ای که جنازة پیشمرگان کردی که شهید شده بودند در اطراف پراکنده بود و برای ما امکان اینکه آنها را به جایی دیگر منتقل کنیم، وجود نداشت. به ناچار شبها کنارشان می خوابیدیم، دشمن با پرتاب موشکهای «دراگون» و موشکهایی که از پادگان مهاباد سرقت کرده بود اجازة هیچگونه تحرکی را به ما نمی داد. تقریباً نومید شده بودیم؛ اما بار دیگر با ابتکار و برنامه ریزی حمید، توانستیم محاصره را بشکنیم و دشمن را وادار به عقب نشینی کنیم. (راوی: سردار سید محمد تهامی، دوست و همرزم شهید)
53-حمید علاوه بر آنکه مرد جنگ بود و تمام کارهایش را از روی نظم و برنامه انجام می داد، در حفظ اموال سپاه هم بسیار کوشا بود. به خاطر دارم که یک جیپ بود که روی آن تفنگ 106 قرار داشت و خراب شده بود. بچه ها گفتند: از رده خارج شده است، بگذاریمش کنار و خلاص! حمید که شاهد گفتگوی بچه ها بود گفت: تا جیپ دیگری از ارومیه یا سپاه کرمان برسد، چند ماه طول می کشد تعمیر آن را بگذارید به عهدة من. او بلافاصله مشغول بازرسی جیپ شد و بعد از پایین آوردن موتور آن، لیستی از وسایل مورد نیاز را تهیه کرد و دستور آماده کردن آنها را داد. بعد از آن خودش در ساعات بیکاری به تراشکاری می رفت و با تلاش و پشتکار شروع به تعمیر و تعویض بعضی از قطعات موتور پرداخت و سرانجام بعد از یک هفته آن را راه انداخت. جیپ که راه افتاد در حالی که سوار بر آن شده بود تا برای گشت زنی برود، گفت: از قدیم گفته اند، هر چیز که خوار آید یک روز به کار آید. (راوی: اکبر گلستان، دوست و همرزم شهید)
54- بنی صدر شایعه کرده بود که سردار عربنژاد در منطقه، خودسرانه و بی محابا افراد دستگیر شده را اعدام می کند در حالی که واقعیت چیز دیگری بود. روزی عده زیادی از افراد حزب دموکرات و کومله دستگیر شده بودند و قرار بود محاکمه شوند، حمید به قم رفت و رئیس دادگاه انقلاب آنجا را با خودش به مهاباد آورد تا جلسة دادگاه را تشکیل دهد. خودش حاضر نبود در این مورد دخالت بکند، چون عقیده اش بر این بود که: هر کسی را بهر کاری ساختند. به خاطر دارم که یکی از بچه ها دچار تخلفی شده بود. او را محاکمه کردند. در جلسه محاکمه اش، حمید و چند نفر دیگر حضور داشتند. صحبتهای فرد خطاکار، به سختی ما را عصبانی کرده بود؛ اما حمید با صبر و حوصله تا دقایق آخر به سخنان محکوم گوش داد و در آخر تنها حکم به اخراجش از سپاه مهاباد داد و او را به دادسرای کرمان سپرد. حمید هرگز حاضر نبود خودش برای خطاکاران و آنهایی که دستگیر می شدند، حکم صادر کند و این کار را به حاکم شرع می سپرد. (راویان: محمد علی عربنژاد (برادر شهید)، محمدرضا حسنی و محمدرضا ابوسعیدی از دوستان و همرزمان شهید)
55-روزها به سرعت اما به سختی می گذشت، سختی از این نظر که ضد انقلاب از اهداف خود دست نمی کشید. زمانی که جایگاه دشمن مشخص است، مبارزه کردن با او آسان است، اما هنگامی که دشمن جایگاه خود را در میان مردم انتخاب و خود را میانشان پنهان کند، حمله کردن و جنگیدن دشوار می شود. با این حال با برنامه ریزی درست حمید، پاکسازی محله به محله را ادامه دادیم و طوری عمل کردیم که هم خودمان از شر وجود آنها خلاص شویم و هم مردم، برنامه ریزی به گونه ای بود که هیچ وقت هیچ کدام از ما به تنهایی وارد خانه ای نمی شدیم. به خاطر دارم که یکبار زمانی که برای پاکسازی وارد خانه ای شدیم، حدود یک کیلو طلا پیدا کردیم. حمید هم که با ما بود گفت: به هیچ وجه به آنها دست نزنید. شاید اگر هم نمی گفت کسی به طلاها دست نمی زد؛ اما حضور دسته جمعی باعث می شد کوچکترین شعلة وسوسه هم خیلی زود خاموش شود. همیشه می گفت درست است که هرچه مصادره شود، جزو بیت المال محسوب می شود، اما مهمتر از این مسئلة عدم ظلم و اجحاف به مردم است، یادتان باشد که به هیچ وجه با کفش روی فرشهای مردم نروید. روزی در حال بازرسی خانه ای بودیم که به جهیزیة دختری برخوردیم. حمید که با ما بود چند بار با تاکید گفت: مواظب باشید با جابه جاکردن وسایل، چیزی صدمه نبیند. این احساسات انسانی در شرایطی که در شهر خشونت بیداد می کرد و در شرایطی که هر لحظه ممکن بود از زاویه ای، خود ما هدف قرار بگیریم خیلی اثر گذار بود. آن روز نه ظروف چینی را شکستیم و نه چینی نازک دل آن دختر را ترک انداختیم و این درسی شد برای ما تا در برخوردهای دیگر هم روابط انسانی را در نظر بگیریم. (راوی: بچه های روابط عمومی سپاه قم)
56-او بسیار خونسرد و با متانت بود و در سخت ترین شرایط با روحیه ای قوی به نیروهای تحت امرش کمک می کرد. روزی جمعی از نیروهای ما روی تپه ای به محاصرة دشمن در آمده بودند، وضعیت به گونه ای بود که دشمن از همه طرف بر ما مسلط بود و به سمت ما تیراندازی می کرد. جمعی با فرماندهی او حرکت کردند تا بچه ها را از این مهلکه نجات دهند. کنار تپه که رسیدیم او گفت: بچه ها روی تپه گیرافتاده اند دشمن از همه طرف آنها را می زند، آنها تعدادی زخمی داده اند یک نفر با من بیاید تا به آنجا برویم و ضمن آوردن زخمی ها، بچه ها راپشت سنگ لاخها جا دهیم تا بتوانیم با هلی کوپتر و آتش خمپاره دشمن را بکوبیم. من با او همراه شدم هنگام بالارفتن از تپه، تیر به دستش خورد و زخمی شد، او به روی خودش نیاورد و به راهش ادامه داد. به بالای تپه که رسیدیم بچه ها از دیدنش روحیه گرفتند. او آنها را پشت سنگ لاخها در جهات مختلف مستقر کرد و گفت: خشابهایتان را پُر کنید، مهمات داریم، با خیال راحت شلیک کنید. خودش هم از همانجا با بیسیم هلی کوپتر را هدایت کرد، هلی کوپتر هم آتشی دقیق روی مواضع دشمن ریخت. چند دقیقه بعد با هدایت خوب او حلقة محاصره شکست و دشمن که پشت سرما قرار گرفته بود خودش در حلقة محاصره قرار گرفت و تلفات سنگینی داد. او تا لحظة آخر اجازه نداد کسی از مجروح شدنش باخبر شود. بعدها او به خاطر موقعیت سوق الجیشی تپه، در آنجا یک پاسگاه و مقر دائمی به وجود آورد. (راوی: حمید عربنژاد، دوست وهمرزم شهید)
57-روزی حمید تقاضای مرخصی کوتاهی کرد و به ولایت (محل زندگی) رفت. با رفتن او مسئولیت گردن من افتاد. دموکرات و کومله از فرصت استفاده کردند و تمام نیروهایشان از سردشت، میاندوآب، نقده و اطراف مهاباد، به مهاباد کشاندند و اطلاعیه دادند که از 12 تا 22 بهمن، شهر مهاباد را می گیرند. در این شرایط حمید نبود و من با نگرانی با فرماندة عملیات سپاه مهاباد(شهید مهدی کازرونی)، صحبت کردم . او گفت: نمونة این اطلاعیه را قبلاً هم داده اند و هیچ غلطی نکرده اند. این حرف از نگرانیم کم نکرد، فکر کردم تعدادی نیرو جذب کنم و یا تعداد پایگاه ها را کمتر کنم. به همین منظور از اهواز نیرو خواستم. در جوابم گفتند: نیرو نداریم، چون آنها را باید به اهواز و سوسنگرد بفرستیم. مستاصل مانده بودم که چه کنم، جای خالی حمید را هر لحظه بیشتر حس می کردم. ما تنها 230 نفر نیرو داشتیم با هشت مقر، مسئولیت خیلی برایم سنگین بود، با خودم گفتم: اگر از دماغ کسی خون بیاید، سخت مسئولم. در همین حین حمید زنگ زد. بعد از سلام و احوالپرسی با التماس گفتم: حمید! دردت به جانم، همین قدر که من مسئولم، تو دو برابر مسئولی، گفت چطور ؟ چی شده؟ گفتم؛ الان اوج خطر است، با کرمان تماس گرفتم، نیرو نمی فرستند، با سپاه ارومیه، تماس گرفتم، گفتند خودمان مشکل داریم. با تبریز تماس گرفتم خبری نشد، با… او حرفم را قطع کرد وگفت: بسیار خوب، آمدم، آمدم. (راوی: زین العابدین حسنی، دوست وهمرزم شهید) آن شب اولین شبی بود که آرام خوابیدم، آن هم بعد از سه شب بیخوابی، عامل این بیخوابی هم دلشوره بود و هم سر و صدای تخت خوابهای بچه ها، آنها روی تختهای فنری می خوابیدند و با هر تکانی سر و صدای وحشتناکی ایجاد می شد که اعصاب تحریک شده ام را بیشتر به هم می ریخت، حالا متوجه شده بودم که چرا حمید روی تخت نمی خوابید، او اهل نماز شب بود، برای همین آهسته وسبک پا از جا برمی خواست، وضو می گرفت و به نماز می ایستاد در واقع به گونه ای عمل می کرد که سر و صدا ایجاد نکند. وقتی که از کرمان به مهاباد رسید، گفت موقع آمدن روستایی سر راهم بود که دشمن در آنجا مقر زده بود و زیادی ابراز وجود می کرد، بچه ها را آماده کن! گفتم، در این موقعیت که شهر هنوز نا امن است؟ گفت، بله، دشمن را باید از رو برد. مجهز شدیم و راه افتادیم، ساعت چهار صبح بود که به محل مورد نظر رسیدیم و آنجا را محاصره کردیم. درگیری سختی پیش آمد، اما بعد از یکی دو ساعت، دشمن حلقة محاصره را شکست و نیروهای دو طرف درگیرشدند. جنگ تن به تن آغاز شد، از چهار و نیم صبح تا هفت شب درگیری ادامه داشت، وضعیتی آشفته پیش آمده بود، حمید دستور داد: نیروها را به عقب بکشید، بیسیم کوچکی دستم بود، حرفش را تکرار کردم. بچه ها عقب کشیدند، عده ای شهید شده بودند، حمید خواستار آوردن شهدا بود، گفت: باید آنها را عقب بیاوریم. گفتم: در این شرایط؟ صدای فریادش در گوشم پیچید: چرا متوجه نیستید؟ دشمنی بعداً کلی تبلیغ می کند. سپس به چند نفر گفت: لباس کردی بپوشید و آنها را بیاورید. تعدادی از بچه ها با وجود اینکه خسته بودند، لباسشان را عوض کردند و برای آوردن شهدا رفتند. شب شده بود، خستگی، رمق همه را گرفته بود؛ اما حمید که همچنان پر جنب و جوش و خستگی ناپذیر بود، گفت: باید داخل شهر برویم و مانور بدهیم. یک وانت بیاورید، داخلش یک لولة پلیکا بگذارید و رویش پارچه ای بکشید که دشمن تصور کند ما تفنگ 106 داریم. چند تن از بچه ها رفتند تا دستورش را اجرا کنند. بقیه را در سالن سپاه جمع کرد وگفت: درست است که ما تعدادی شهید دادیم، اما هنوز هم توان جنگیدن داریم. خدا با ماست، پس ناامید نیستیم… آنچنان با شور و حرارت حرف زد که اخمها باز شد و حال همه عوض شد، او در ادامه گفت: ما از خواهران می خواهیم که اسلحه به دست بگیرند و همدوش برادران بجنگند. داخل شهر هم باید مانور بدهیم و بگردیم. دشمن نباید گمان کند که از پا نشسته ایم. هلی کوپتری هم آماده کنید تا روی شهر، مانور دهد. وقتی که برای بچه های مقر صدا وسیما غذا می برید، ظرف بزرگی انتخاب کنید تا دشمن فکر کند تعداد ما زیاد است. دو روز بعد، بار دیگر به دشمن شبیخون زدیم، اینبار پیروزی کاملاً با ما بود. (راوی؛ عباس رستمی و حسین رضا ایزدی، از دوستان و همرزمان شهید)
58-حمید با تیزهوشی و فراستی که داشت، خیلی زود متوجة اوضاع اطرافش می شد. نیروهای اطلاعاتی قوی، نیز او را در این راه یاری می کردند. یک روز بچه ها می خواستند عملیاتی انجام دهند که با نظر او هماهنگی نداشت؛ چرا که معتقد بود عملیات لو رفته و بچه ها دچار مشکل خواهند شد. اما آنها تصمیم گرفتند عملیات را انجام دهند و حمید به ناچار، تصمیمشان را پذیرفت. زمانی که نیروها اعزام شدند، بعد ازدو ساعت با تخمین مسافت و علم به این که آنها در چه محدوده ای از منطقه هستند، خمپارة 120 را روانة آنجا کرد، من که از این عملش شگفت زده شده بودم علت را پرسیدم، او گفت: بعداً متوجه می شوی. مدتی بعد، بچه هایی که اعزام شده بودند، گمان این که عملیات لو رفته است، برگشتند. صبح روز بعد، منابع اطلاعاتی خبر دادند که عملیات از دوشب پیش لو رفته بوده و اگر بچه ها پیش می رفتند به کمین، بر می خوردند و تلفات زیادی می دادند. (راوی: علی اکبر بوریانی، دوست وهمرزم شهید)
59-نیروهای سپاه در مهاباد تنها یک کالیبر 50 داشتند، که مسئول پشت آن به دلیل شهید و یا مجروح شدن، نمی توانست از آن محافظت کند. روزی در یکی از عملیات ها چیزی نمانده بود که کالیبر به دست دشمن بیفتد. حمید که دنبال راه چاره ای می گشت با یک آمبولانس به همراه یکی از خواهران عضو هلال احمر به بهانة آوردن مجروح به کالیبر نزدیک شد و آن را برداشت و به سمت نیروهای خودی برگشت تا آن اسلحه به دست دشمن نیفتد. (راوی: جواد مینایی فر، دوست و همرزم شهید)
60-یک روز حمید قصد داشت از سنگر حفره ای که هم آب آشامیدنی در آن بود و هم محلی برای در امان ماندن از دشمن، بازدید کند. او حدود سی متر با خط پشت خاکریز فاصله داشت و در حال بازدید بود که ناگهان خمپاره ای در کنارش منفجر شد و او را چند متربه هوا بلند کرد و به جلو پرتاب شد. بچه ها که فکر می کردند او شهید شده، در حالی که «یا حسین» می گفتند به سویش دویدند. اما او از جا بلند شد و در حالی که لباسش را می تکاند با لبخند گفت: یک موج انفجار که این همه دستپاچگی ندارد! (راوی: حسین رضا ایزدی، دوست و همرزم شهید)
61-در روزهای اوج مبارزاتش در کرستان من و تنها یادگار زندگیش را که آن زمان کودکی، خردسال بیش نبود با خودش به آنجا برد. اودخترش را در سنگردر کنار سلاحهای مختلف، قرار می داد تا گوشش با صدای خمپاره و توپ آشنا شود، می گفت: فرزند من باید از شجاعت، شهامت و تربیت اصیل اسلامی برخوردارگردد. دوست دارم فرزندم از همین ابتدا با مبارزه آشنا شود. (راوی: زهرا عربنژاد، همسر شهید)
62-در شهر مهاباد در مقر رادیو و تلویزیون مستقر بودیم، یک روز حمید مرا صدا زد و گفت: یک اسلحه بردار و با من بیا. گفتم: قرار است جایی برویم؟ چیزی نگفت؛ هر گاه عازم جایی بود، هرگز نمی گفت که مقصد کجاست. یک اسلحه برداشتم و راه افتادم، خودش هم اسلحة کمری داشت، دو تا از بچه ها هم بدون اسلحه با ما همراه شدند. سوار ماشین استیشن شدیم. خودش راننده بود. نگاهی به دونفری که بدون اسلحه همراهمان بودندکردم وگفتم: جَوِّ حاکم بر شهر مهاباد، خطرناک است بهتر نبود این دونفر هم مسلح می شدند!؟ گفت نه، می خواهیم به جایی برویم که نیازی به مسلح بودن همة ما نیست. به چند جا سر زدیم و بعد از آن مشغول گشت زدن در خیابانهای مهاباد شدیم، از اینکه می دیدم او بی مُهابا در حال چرخیدن در شهر است، ترسیدم و گفتم: آقای عربنژاد! کجا می خواهید بروید؟ اوضاع شهر به هم ریخته است، اسلحه هم نداریم. گفت به شهرکی که کارکنان سازمان رادیو و تلویزیون در آنجا ساکن هستند می رویم. می خواهم از مسئولش بخواهم که به مقر صدا و سیما بیاید و دستگاه ها را روشن کند و اطلاعیه ای از طرف ما صادر کند. به شهرک صدا و سیما رسیدیم، به یکی از دوستان که مسلح نبود گفت: به طبقة سوم برو، درب واحد مسئول رادیو و تلویزیون را بزن و بگو، حمید گفته بیا پایین با شما کار دارم. او رفت و بعد از چند لحظه با فرد مورد نظر برگشت. حمید به من که مسلح بودم گفت: برو عقب و در چند قدمی ما بایست. به آن دو نفر هم گفت: شما داخل ماشین بنشینید. از ماشین پیاده شدم و در چند قدمی حمید ایستادم، او گرم حرف زدن با مسئول سازمان صدا و سیما بود و من اطراف را می پاییدم. چند لحظه از گفتگوی آنها گذشته بود که دیدم عده ای مشغول سرک کشیدن از پنجره واحدهایشان هستند. دقایقی بعد، پایین آمدند، تعدادشان زیاد بود و اکثرشان خانم بودند. آنها دور حمید را گرفتند و سوال پیچش کردند، بیشتر سوالهایشان در مورد امام، رژیم شاه، معاد، خدا، دین و مذهب بود. حمید که اهل مطالعه بود و کتب زیادی را در زمینه های مختلف خوانده بود، دو ساعت تمام سرپا ایستاد و با صبر و حوصله زیاد به تک تک سوالهایشان جواب داد. وقتی دیدم سوالهای آنها پایانی ندارد، جلو رفتم و به او گفتم: حمید! اینجا دارد شلوغ می شود، خطرناک است، بهتر است برویم. در جوابم گفت: نگران نباش، مشکلی پیش نمی آید، بگذار سوالهایشان را بپرسند. حمید با عملکرد زیبایش، جای خودش را در دل مردم شهر مهابا باز کرده بود، به هیچ یک از نیروهایش اجازه نمی داد بدون مورد، تیراندازی کنند، می گفت: حق ندارید بی مورد، تیر اندازی کنید، نباید بی دلیل خون از بینی کسی بیاید. ما در این زمینه مسئولیم و باید جوابگو باشیم، سعی کنید هیچ وقت آغاز کنندة درگیری و جنگ نباشید. شهر مهاباد به صورت یک شهر جنگ زده و تعطیل در آمده بود، او از ارومیه با تریلی آرد می آورد و بین مردم توزیع می کرد، پمپ بنزین های شهر هم تعطیل بودند، او تانکر بنزین به شهر می آورد و بین مردم توزیع می نمود. (راوی: محمد عربنژاد، دوست و همرزم شهید)
63-او معتقد بود که همیشه و در همه حال باید اخلاق اسلامی رعایت شود، به واسطة همین طرز فکر زیبا، بسیاری از مردم به سویش جذب شدند و با سپاه همکاری کردند. اعتماد مردم به سپاه به جایی رسیده بود که آنها برای طرح شکایات خانوادگی و فردی خود به سپاه مراجعه می کردند. کم کم گروهکها عقب نشینی کردند، عدة زیادی از آنها کشته شده بودند، عملاً دیگر خطری منطقه را تهدید نمی کرد. امنیت به شهر بازگشته بود و همة مردم به راحتی می توانستند تمام ساعات شبانه روز بدون هیچ ترس و واهمه ای در شهر تردد کنند در تیرماه سال 1360 که شهر، رنگ آرامش به خود گرفت، نیروهای سپاه کرمان آنجا را ترک کردند، در لحظة ترک آنجا با درایت و تدبیر او و جانفشانی بچه ها، شهر مهاباد چهره ای عادی، مثل سایر شهرهای کشور به خود گرفته بود. (راوی: حمید عربنژاد ،دوست و همرزم شهید)
64-روزی برای گرفتن مهمات به پادگان ارتش رفتیم و به فرماندة پادگان -که بعد ها با هلیکوپتر در دریاچة ارومیه سقوط کرد – گفتیم: انبار شما پُر از مهمات است، لطفا به ما مهمات بدهید. او گفت: نمی توانیم بدهیم. گفتیم: چرا؟ گفت، بنی صدر دستور داده که بدون هماهنگی با او به سپاه چیزی ندهیم. گفتیم، این دستور برای شرایط عادی است، نه زمان جنگ. گفت، ما نمی توانیم این کار را انجام دهیم، تنها راهش این است که شما درخواست خود را بنویسید، ما آن را برای لشکر 64 ارومیه و از آنجا برای ستاد لشکر در تهران می فرستیم، آن وقت آنهایند که تصمیم می گیرند ما چه کنیم!؟ در ضمن طی شدن این سلسله مراتب چند روز وقت می خواهد. با این حرف فرماندة پادگان، تنها چیزی که آن لحظه آزارمان می داد این بود که با حجم گستردة حمله ای که در پیش است، تعداد زیادی کشته خواهیم داد. با بیسیم، موضوع را به حمید، اطلاع دادیم. او قاطعانه گفت: بازداشتش کنید!!! مهدی کازرونی او را دستگیر کرد و فردی را که حمید به عنوان فرماندة پادگان برگزیده بود به جایش گذاشت. مهمات لازم را برداشتیم و رفتیم. به لطف خدا عملیات پیروزمندی داشتیم. وقتی این خبر به گوش بنی صدر رسید، با روحیة ضد سپاهی ای که داشت، مسئله را به مجلس کشاند و گفت: چگونه یک نیروی سپاهی، اجازه دارد یک فرماندة ارتش را خلع کند!!!؟ (راوی : علی مهرابی، دوست و همرزم شهید)
65-در سالگرد پیروزی انقلاب اطلاعیه ای از گروهکهای ضد انقلاب صادر شد که در آن ادعا کرده بودند تعداد زیادی از بچه های ما را می کشند و مقرهایمان را تصرف می کنند. حمید به محض دیدن اطلاعیه مقدمات رودرویی احتمالی با دشمن را فراهم نمود، او با دور اندیشی، مهمات و آذوقة نیروهایش را برای مدت طولانی ای که احتمال محاصره می رفت،تامین کرد. احزاب ملحد دموکرات و کومله، طبق ادعایشان مقرر دخانیات را محاصره کردند، حمید وقتی موضوع را فهمید، مرا نزد خودش خواست و گفت: «مقرر دخانیات باید هر چه زودترآزاد شود.» گفتم: چند نفر از بچه ها آنجا هستند؟ گفت، سی و پنج تا سی و شش نفر، اما یادت باشد پشت بیسیم تعداد را خیلی بیشتر بگویی، باید دشمن را گول بزنیم. مقر در قلب شهر بود. با برنامه ای که ریختیم سه روز تمام کارمان حمله به مقر بود. وجود چندین شهید و زخمی برای ما که تازه کار را شروع کرده بودیم، تجربه ای تلخ بود، اما او همچنان با اقتدار و محکم ایستاده بود و فرمان می داد: حمله… مقاومت… پیشروی… وقتی آتش جنگ بالا گرفت، خودش را به مهاباد رساند و به بچه های سپاه گفت: هر کسی صد درصد می تواند دست از جان بشوید، همراهم بیاید. هفت نفر داوطلب شدند و با او به راه افتادند، روز سوم مقر آزاد شد و هفت داوطلبی که با خود مهمات و آذوقه آورده بودند، وارد پایگاه شدند، نفر هشتم خود حمید بود. آنها به بچه هایی که به خوردن برگهای درخت، روی آورده بودند غذا رساندند، بعد مدتی از این ماجرا گذشته بود که یک روز صبح زود راه افتادیم تا سازمان رادیو و تلویزیون را بگیریم. با حملة ما به این سازمان، عدة زیادی سلاحهایشان را جا گذاشتند و فرار کردند. عده ای را هم دستگیرکردیم. گرچه دو زخمی داشتیم اما نسبت به وسعت عملیات، تعداد مجروحین ما به خاطر سازماندهی خوب حمید کم بود. بعد از گرفتن این سازمان، آنجا را راه اندازی کردیم و کم کم برنامه های محلی پخش شد. (راوی: علی مهرابی، دوست و همرزم شهید)
66-اندکی که اوضاع شهر آرام شد، حمید تصمیم گرفت مدارس مهاباد را راه اندازی کند، به همین منظور از تعدادی از خواهران و برادران بسیجی و طلبه از قم، کرمان ومهاباد دعوت کرد تا در مدارس کلاس برگزار کنند؛ محتوای این کلاسها ارائة مطالبی راجع به انقلاب و مسائلی دینی بود. نماز جمعه و جماعت را راه انداخت، خیلی وقتها با لباس نظامی به همراه نیروهای سپاه در نماز جمعه شرکت می کرد و گاهی برای مردم صحبت می نمود، او هفته ای یکبار حدود نیم تا یک ساعت از طریق رادیو و تلویزیون برای مردم، حرف می زد. همیشه خطاب به ما می گفت: ما برای پاسداری از مسائل اسلامی به این جا آمده ایم، بنابراین نباید با زندانیها بدرفتاری شود. حمید، بهترین و خوش اخلاق ترین افراد را برای زندانبانی انتخاب کرد، آن قدر شهر امنیت پیدا کرد که برای انتخابات ریاست جمهوری دورة دوم در شهر تبلیغات راه انداخت، نتیجة این کار آن شد که همان درصد از مردمی که در شهر مانده بودند به پای صندوقها آمدند و در کمال امنیت، حدود پنج، تا شش هزار رای جمع آوری شد. حمید می گفت: این بزرگترین ضربه به ضد انقلاب بود، ما توسط همین رای دهندگان توانستیم توی دهن دشمن بزنیم. (راوی: حسین رسا ایزدی و جواد مینایی فرد از دوستان و همرزمان شهید)
67-روزی مخبرین، خبر آوردند که شهر به زودی سقوط می کنند، چون گروهکها قصد دارند حمله کنند و شهر را به تصرف خود در آورند. حمید وقتی خبر را شنید گفت: این قضیه ممکن است تنها پنجاه درصد درست باشد، با این حال ما باید به منظور پیشگیری از حملة آنها از خود، حرکتی نشان دهیم. گروه ضربت تشکیل شد و راه افتادیم، نزدیک روستای سید آباد تپه ای بود به آنجا که رسیدیم متوجه شدیم خبر واقعیت دارد و دشمن، آنجا نیرو مستقر کرده است. حمید، بلافاصله نیروها را نزدیک تپه سازماندهی کرد، یکی از ماشینهای آنها توسط 106 زده شد. ما با تدبیر و فرماندهی او، شهید سعید غلامی و شهید ایرانمنش توانستیم دشمن را قبل از ورود به شهر، متوقف کرده و نقشه هایش را خنثی کنیم. (راوی: حسن رشیدی ، دوست و همرزم شهید)
68-روزی خسته از ماموریت برگشته بودیم و مشغول خوردن صبحانه بودیم که حمید گفت؛ خستگیتان که در رفت، کارتان دارم. گفتم: همین حالا بگوشیم! گفت: بین مقر ما با مقر صدا و سیما منطقه ای است که گذر از آن مشکل زاست، خودتان که در جریانید هر تردّدی به دنبالش چند تا زخمی و شهید برایمان دارد. برای رفع این مشکل باید وسط راه مقر بزنیم. گفتیم: برای این کار باید دل شیر داشت. خندید وگفت: شما دارید، یک حمّام آنجا هست، وعدة ما پشت بام حمّام!!! نزدیک غروب بود که گفت: هر چه گونی داریم پر از شن کنید. گونیهای انباشته از شن آماده شدند، آنها را داخل دو وانت سیمرغ گذاشتیم، حمید گفت: کلاه های آهنی تان را سرتان بگذارید و راه بیفتید. راه افتادیم، کمی که پیش رفتیم از دو طرف به سمت ما تیر اندازی شد. هفت – هشت نفر بودیم. راننده به سرعت می راند و ما که پشت وانت نشسته بودیم، در پناه گونیها تیراندازی می کردیم. دائم صدای فرمانده به گوش می رسید که می گفت: ادامه دهید… تیر اندازی را ادامه دهید… بعد از طی مسافتی ماشین، مقابل حمام توقف کرد. حمید فریاد زد: گونیها را ببرید بالای بام. در زیر رگبار گلوله، گونیها را به دوش کشیدیم و بالا بردیم. کارمان که تمام شد، صبح دَمید. در همین حین، تیر بار دشمن هم از کار افتاد و ما فرصت کردیم تیمم کنیم و نماز شکر به جا آوریم. موقع برگشت، یکی از بچه ها رو به حمید کرد و گفت: خبر به شما رسیده؟ حمید گفت: کدام یکی؟ او گفت: همین که برای سرتان پنجاه هزار تومان جایزه تعیین کرده اند؟ حمید خندید و گفت: چند برابر این مبلغ را هم بگذارند باز سر من بر جای خودش باقی خواهد ماند، چون ” گر نگهدار من آن است که من می دانم، شیشه را در بغل سنگ نگه می دارد”. (راوی: جواد مینایی فر، دوست و همرزم شهید)
69-سلاحهایی که برای پاکسازی شهر مهاباد در اختیار سپاه کرمان قرار گرفته بودند عبارت بودند از تفنگ ژ 3، آر پی جی، کلانشیکف، تیر، نارنجک دستی و تفنگی، ما با این مقادیر اندک سلاح به جنگ گروهکها رفته بودیم. حمید برای این که روحیة دشمن را تضعیف کند در تمام شهر تبلیغ کرد که : اگر شما یک گلوله به سمت ما شلیک کنید. ما دو گلوله به سمت شما شلیک خواهیم کرد. این حرف کار خودش را کرد و رعب و وحشت در دل دشمن ایجاد نمود؛ به گونه ای که در تمام شهر، تنها یک جمله بر زبانها جاری بود: کرمانیها آمده اند تا امنیت را به شهر برگردانند… (راوی: محمدرضا ابوسعیدی، دوست و همرزم شهید)
70-با گذر هفته ها و ماهها حس می کردیم که ماموریتمان در مهاباد به درازا کشیده است، دیگر خسته شده بودیم. به همین خاطر همگی با هم نزد فرماندة سپاه کرمان(آقای کلانتر) رفتیم و گفتیم: حساب ما را تسویه کن تا برویم. ایشان ابتدا ما را نصیحت کرد و بعد از آن اصرار کرد که بمانیم، اصراری که فایده ای نداشت. عاقبت او حمید را صدا زد و گفت: با اینها تسویه حساب کن تا بروند. حمید به محض شنیدن این حرف، برافروخته شد و ما را در سالن آمفی تئاتر جمع کرد و گفت: خوب به حرفهایم گوش کنید و به عقل خود مراجعه نمایید. اگر پیرو امام هستید و دوستدار او، به یاد حرفی که در سال 42 زد بیفتید، ایشان فرمود«من به کمک بچه هایی که اینک درون گهواره اند شاه را بیرون می کنم.» شما همان بچه ها هستید والان زمان وفای به عهد است. شاه را بیرون کردید، دستتان درد نکند، حالا نوبت به دشمن دیگری رسیده که در خانه تان لانه کرده است. به نظر شما آیا در این شرایط حق است که بروید و میدان را خالی کنید؟ به وجدانتان مراجعه کنید. آیا حق است زحمات امام و خون شهیدان را زیر پا بگذارید؟ بچه ها سربه زیر انداختند و در حالی که عرق شرم به پیشانی داشتند، بیرون آمدند. من به نمایندگی از طرف آنها جلو رفتم و او را بوسیدم و گفتم: حمید جان! تا هر وقت که بخواهی، ما ایستاده ایم. دست بر بازویم گذاشت، چهرة برافروخته اش رنگی از آرامش به خود گرفت، با لبخندی پُر از مهر گفت: زنده باشید!!! (راوی: زین العابدین حسینی، دوست و همرزم شهید)
71-شش ماه از حضورمان در مهاباد می گذشت، جنگ بین نیروهای ایرانی و عراقی شدت گرفته بود. روزی یکی از بچه ها نزدم آمد و گفت: بیا از طرف ما پیش عربنژاد برو و بگو به ما اجازه دهد تا برویم در جبهة بزرگتری بجنگیم. گفتم: او اجازه نمی دهد، بیخودی مرا هم ضایع نکنید. وقتی با اصرارش مواجه شدم گفتم: به بچه ها بگو بیایند تا همگی با هم برویم. دسته جمعی نزدش رفتیم و خواسته مان را مطرح کردیم. او نگاهی به ما انداخت، سری تکان داد و گفت: اجازه می دهم بروید! اما به یک شرط! گفتیم: چه شرطی؟ گفت: به شرط اینکه در آنجا هم مثل اینجا سربازان وفادار امام باشید. با این حرف، اشک در چشم همه حلقه بست. (راوی: زین العابدین حسینی، دوست و همرزم شهید)
72-زمانی که در خانه بود در انجام کارهایی مثل شستن ظروف، لباس و پختن غذا کمکم می کرد. رفت و آمد با دوستان و همسایگان را بسیار می پسندید، می گفت: همیشه سعی کنید میهانی های ساده برگزار کنید تا بدون زحمت اقوام و دوستان بتوانند با هم رفت و آمد داشته باشند و یکدیگر را ببیند. در مراسم ازدواج دوستان همرزمش دعای کمیل می خواند. مردم به احترام او در این مجالس از گذاشتن نوار موسیقی و برپایی رقص و پایکوبی حذر می کردند. او به ساده زیستی و ساده پوشی، اهمیت زیادی می داد. می گفت: تمیز بودن در زندگی از همه چیز مهمتر است، ما نباید در بند تجملات و زندگی پر زرق و برق باشیم.(راوی: زهرا عربنژاد، همسر شهید)
73-بعد از ازدواجمان به علت خدمت کردن در سپاه منطقة پابدانا مدتی در آنجا زندگی کردیم، بعد از آن مدتی در خانه پدرم در حمیدیه بودیم، و بعد از انتقالش به کرمان، در خانه ای سازمانی، زندگی خود را ادامه دادیم، همیشه دوست داشتم خانه و زندگی مستقلی داشته باشیم، برای همین بارها با اصرار از او خواستم تا برایم خانه ای مهیا کند. مدتی بود که به ماموریت رفته بود، دو ماه از او دور بودم، چند نامه برایش نوشتم و هر بار اصرار کردم: خانه… خانه… خانه، وقتی از ماموریت برگشت، در اولین لحظة دیدار چشمانش درخشید و گفت: همین امروز، خانة خود را خریدم. با تعجب گفتم: خریدی؟ تو که پول نداشتی!!! کیفی را که دستش بود، روی زمین گذاشت ، دَرِ آن را باز کرد و گفت: این هم خانة من!!! در این خانه همة وسایل ضروری مثل مسواک و خمیر دندان و صابون و … جا می گیرد. نگاهی به من کرد و در حالی که لبخند می زد گفت: تنها به اندازة خرید این خانه، پول داشتم. گفتم: من این حرفها سرم نمی شود، باید برایم خانه ای اجاره کنی. دست روی چشمش گذاشت و گفت: به روی چشم. دو روز بعد، در محلة آسیاب آباد کرمان، خانه ای اجاره کرد، خانة یکی از آشنایان بود که اجاره پایینی می گرفت، اثاث مختصرمان را به آنجا بردیم، اما فقط سه شب آنجا بودیم، چون خبر دادند، باید به ماموریت برود، با رفتنش به دلم افتاد که دیگر بر نمی گردد. بدون او خانه به دردم نمی خورد، اسباب و اثاثیه را جمع کردم و به زادگاهم برگشتم، دیری نپایید که خبر شهادتش را برایم آوردند، روزی که جنازه اش را به خاک سپردند، صدای سخنران(حجت الاسلام مجید انصاری ) جلسه در فضا پیچید که می گفت: او خانه به دوش انقلاب بود. (راوی: زهرا عربنژاد، همسر شهید)
74-حمید فکر بالا و افق دید وسیعی داشت، هر گاه در مورد شهادت حرف می زدیم، می گفت؛ دوست دارم زنده باشم تا در این جنگ، پیروز شویم و بعد از آن بیت المقدس را از چنگال اسرائیل آزاد کنیم. خیلی ها تنها به شهادت فکر می کردند اما او به اهدافی بلند و چشم اندازی دور، مثل پیروزی در جنگ و بعد ازآن، آزادی بیت المقدس می اندیشید. (راوی: عبدالحسین رحیمی، دوست و همرزم شهید)
75-هرگز به فکر خانه و مال دنیا نبود، می گفت: خانه ام سنگرم است، من تا زنده ام در سنگرم باقی خواهم ماند. هر زمان که جنگ تمام شد باید روانة فلسطین شویم و قدس عزیز را از چنگال اهریمنان برهانیم. (راوی: زهرا عربنژاد ، همسر شهید)
76-یک روز با هم به خانة پدرم رفتیم. بعد از سلام و احوالپرسی، پدرم بحث تعمیر خانة خودش را پیش آورد، یکباره حمید برآشفت وگفت: عموجان خانة فلانی را که دیوار به دیوار اینجاست دیده اید!؟ پدر گفت: بله، چطور مگر؟ حمید گفت: دیوارهایش دارد فرو می ریزد، در و پنجره هایش دارد از جا کنده می شود؛ آن وقت شما می خواهید خانة دو طبقه تان را که سرپاست، تعمیر کنید!؟ پدر، حمید را آرام کرد و گفت: به روی چشم، بلند شو با هم به خانة آن بندة خدا برویم تا ببینیم مشکلش چیست. آنها رفتند و ساعتی بعد برگشتند، حمید دیگر ناراحت نبود، بعد ازمدتی با کمک پدر دو تا اتاق آجری با دو پنجرة نوساز برای آن بندة خدا ساختند، در حالی که کارتعمیر خانة پدر همچنان باقی ماند. (راوی: زهرا عربنژاد، همسر شهید)
77-او قدرت تدبیر بسیار بالایی داشت، همیشه عملکردش به گونه ای بود که با صرف کمترین هزینه، بیشترین سود و بهره وری را کسب می کرد. در سالهای آغازین پیروزی انقلاب که اوضاع کشور به خاطر محاصرة اقتصادی، بحرانی بود، حمید که در لحظه لحظة زندگیش می کوشید تا به هر طریق ممکن به انقلاب و نظام خدمت کند، تصمیم گرفت با گاز سوز کردن پیکان شخصیش در مصرف بنزین، صرفه جویی کند، به همین منظور با یک کپسول گاز، ماشین خود را گاز سوز کرد. (راوی: محمد رضا ابوسعیدی، دوست و همرزم شهید)
78-روزی در تهران به اتفاق خانم و دخترش به میهمانی رفته بودیم. سر سفره نشسته بودیم که رادیو اعلام کرد، هواپیماهای عراقی، فرودگاه تهران و چند شهر مختلف را بمباران کردند. حمید به محض شنیدن این خبر دست از خوردن کشید و گفت: باید سریع برگردیم کرمان، اما لازم است که قبل از آن، دیداری با امام داشته باشیم. بلافاصله حرکت کردیم و به سمت جماران رفتیم. ماشین را در جای نسبتاً دوری، پارک کرد. بچه اش را بغل کرد و گفت: بدوید. فرصت، کوتاه بود خود را با عجله به منزل امام رساندیم ،فرصت دیدار دست داد. حمید در حالی که دخترش را در آغوش داشت، امام را نگاه می کرد و اشک می ریخت، هرگز آن صحنه را فراموش نمی کنم. (راوی: خواهر شهید)
79-تازه ارتفاعات 202 را گرفته و مشغول پاک سازی آنجا بودیم، روز دوم عملیات بود. دشمن فشار زیادی وارد می کرد و قصد پاتک داشت. گردان ما با گردان ارتش ادغام شده بود ولی چون منطقه وسیع بود، به سه گروهان تقسیم شدیم و همه در پی دفع حملات تازه بودیم. تعداد اسیران و مجروحان عراقی هم زیاد بود. با تنگة ابوغریب بیش از 500 متر فاصله نداشتیم و اگر آنجا را می گرفتیم چندین هزار نیروی عراقی اسیر می شدند. بی دلیل نبود که عراق یکباره نیروی زیادی را وارد صحنه کرد. نزدیک به دو ساعت پانزده هلیکوپتر نیرو پیاده کردند و از این سو هم دویست، سیصد تانک و نفربر، جلوی رویمان صف کشیدند. در این شرایط با عقب تماس گرفتیم و تقاضای کمک کردیم، ولی امکان کمک وجود نداشت، تا ظهر فردای آن روز را به هر صورتی بود سر کردیم، در همین حین ناگاه دو ردیف تانک که حدود یک کیلومتر را اشغال کرده بودند، به طرفمان آمدند و با همة توان بر سرمان آتش ریختند. دوباره درخواست کمک کردیم. این بار از تیپ امام حسین (علیه السلام) لودری آوردند، جاده را بستیم، بعد به کمک بچه های تیپ، ارتفاعاتی را که از ما گرفته بودند، پس گرفتیم، ما 30 نفر بودیم، جنگیدن و مقاومت در آن شرایط سخت بود. با این همه، اینقدر ایمان داشتیم که بمانیم و بجنگیم. ناگهان تانک های عراقی پیش آمدند، آتش بود که می بارید، مانند ظهر عاشورا بود، وقتی که دو تن از بچه ها قامت بستند و تانکها از روی تنشان گذشتند، جنگ تن به تن در گرفت و عملیات با جا گذاشتن شهدای فراوان به پایان رسید. در این اوضاع، حمید آمد، در حالی که سوار بر لودر بود. چند ماهی بود که ندیده بودمش تعجب کردم، باورم نمی شد که فرماندة مقتدر روزهای سخت مهاباد، حالا در حالی که چفیه دور سرش بسته پشت لودر نشسته و عرق ریزان مشغول کار بود. به او گفتم: شما اینجا چه می کنی؟ گفت؛ غرب را رها کردم و آمدم اینجا، اوضاع آنجا دیگر روبه راه شده است. با اعتراض گفتم: کسی اینجا تو را نمی شناسد، چرا خودت را معرفی نمی کنی؟ گفت: الان وقت بحث کردن راجع به فرماندهی نیست، در حال حاضر آن قدر که جنگ به یک رانندة فنی نیاز دارد به فرمانده نیاز ندارد. بعد از آن، یک گردان را سازماندهی کردیم که فرمانده اش کسی جز حمید نبود. با این گردان، قدم به قدم جلوی دشمن آتش ریختیم، آنها عقب نشینی کردند. حمید با لودر سنگر می زد، بچه ها هم سنگر می گرفتند و حمله می کردند و باز … تا تنگة ابوغریب جلو رفتیم، دو روز هم در آنجا نیروها را چیدیم و با دشمن درگیر شدیم، دشمن در حال فرار بود و ما نگران که به امکانات نفتی آنجا صدمه نزند، آنها آخر سر طبق عادت زشتی که داشتند در وقت عقب نشینی مین می کاشتند، ویران می کردند و می رفتند. بعد از تثبیت خط و تعیین خطوط واحد خودی، او دستور جمع آوری غنایم را داد، جمع آوری تانکها و ماشینها و دستگاه سایتی را که در ارتفاعات 202 مقر پشتیبانی عراق بودآغاز کردیم. بخشی از این مهمات را بچه های تیپ امام حسین (علیه السلام) بردند و با بقیة آنها تیپ ثارالله ساخته شد، حمید تانک و نفربرهایی را هم که دوربین لیزری داشتندگلچین کرد و با آنها بخش زرهی تیپ را تشکیل داد. (راوی: سید احمد مهدوی، دوست وهمرزم شهید)
80-در عملیات فتح المبین آن قدر به دشمن فشار آوردیم که مجبور شد مرحله به مرحله عقب نشینی کند، حمید سوار بر لودر عراقی ها را تعقیب می کرد، در حالی که من و شهید مهدی کازرونی سوار بر جیپ پشت سر او بودیم و نیروهای پیاده هم به دنبال ما می آمدند. حمید در هنگام تعقیب دشمن، موانع را با لودر از سر راه بچه ها برداشت، به این ترتیب دشمنی که مجبور به عقب نشینی سریع شده بود، بسیاری از تجهیزاتش را در منطقه جا گذاشت؛ تجهیزاتی که با جمع آوری آنها تیپ زرهی شکل گرفت. (راوی: عبدالحسین رحیمی، دوست و همرزم شهید)
81-بعد از عملیات فتح المبین، یک روز با هم به اهواز رفتیم، شب را در آنجا ماندیم و عصر روز بعد به سمت مقرمان در دو کوهه برگشتیم، در بین راه برای استراحت گوشه ای ایستادیم، در همین حین چند خانم عرب با پای برهنه، در حالی که کپسول گاز روی سر داشتند وچند تخته الوار زیر بغل، توجه ما را به خود جلب کردند، حمید به محض دیدن آنها در حالی که اشک می ریخت، گفت: ما جواب اینها را در آن دنیا چگونه باید بدهیم!؟ من گفتم: چرا ما؟ شوهرهایشان باید جوابگو باشند که تسبیح به دست در قهوه خانه ها نشسته اند و قلیان می کشند. حمید گفت: در این کشور باید کار فرهنگی زیادی صورت گیرد تا مرد و زن هر کدام وظیفة خود را بدانند، باید به گونه ای فرهنگ سازی شود که همه وظیفة خود را بدانند. (راوی: سید احمد مهدوی، دوست و همرزم شهید)
82-بیست روز قبل از عملیات بیت المقدس در منطقة حمیدیه در اردوگاه شهید همایون فر، حمید را دیدم، کنار سردار سلیمانی ایستاده بود و کمپوت گیلاسی در دستش بود. تا مرا دید خندید و گفت: دوباره سر و کله ات پیدا شد؟ گفتم: چه کنم، طاقت دوری ندارم! گفت: چه کار می کنی؟ گفتم؛ گردانی را از کرمان برای عملیات آورده ام. کمپوت را در دستهایم جا داد و گفت: باز کن رفیق! باز کن تا با هم بخوریم، البته بعد از آنکه رسیدیم آنجا گفتم: کجا!؟ گفت: جبهة سید جابر به آنجا رفتیم، مسئولیت آن منطقه را به او داده بودند، حمید رو به من کرد و گفت: گردانت را بردار و بیاور خط برای عملیات. گفتم: بچه ها باید اول آموزش ببینند. گردان ما، گردان «شهید رجایی» اهواز بود. گردان را تجهیز کردم وآوردم، حمید قسمتی از خاکریز مقدم سید جابر را به من داد. او مسئول محور بود و فرمانده و من گوش به فرمانش. گردان ما 216 نفر نیرو داشت، او سوار به جیپ می آمد و همیشه همراهش کُلتی داشت. تمیز و شیک لباس می پوشید و مثل کوه استوار بود. از بسیجی ها می پرسید: از کجا آمده ای؟ چند کلاس سواد داری؟ خواهر و برادر داری یا تنهایی؟ به گونه ای رفتار می کرد که محبتش در دل همه جا می گرفت. بیست روز با او در خط بودم .بعد از بیست روز، طبق دستورحاج قاسم به من گفت: گردان را بیرون بیاورید، باز سازی کنید و برای عملیات آماده باشید. وارد خط شدیم. در خاکریز سید جابر شکافی بود که دشمن می توانست از آنجا روی ما دید داشته باشد. به همین علت گردان را از خط بیرون آوردیم، او گفت: ببینید در خط کسی نمانده؟ وقتی این حرف را می زد، با ماشین در میانة شکاف ایستاده بود، به او گفتم: حمید! هر کس قصد رد شدن از این نقطه را داشت، سریع عمل می کرد و پا به فرار می گذاشت؛ چون دشمن کاملاٌ روی این نقطه دید دارد. چرا شما با اطمینان ایستاده ای؟ فکر نمی کنی مورد هدف قرار بگیری؟ گفت: دشمن خیلی غرور دارد و خیال می کند که می تواند دست به هر کاری بزند ؛اما من و تو باید اینجا محکم بایستیم تا خیال نکند می ترسیم، شاید این طوری غرورش شکسته شود. بعد دستش را روی بوق گذاشت و شروع کرد به بوق زدن. به هر حال بچه ها را برای عملیات آماده کردیم، عصر بود، چیزی به آغاز عملیات نمانده بود، همه مشغول وداع با هم بودند، حمید را در آن شرایط دیدم ،چهره اش خیلی نورانی شده بود .گفتم: حمید جان ! انگار رفتنی هستی! خندید و گفت: رفته ام حمام، شامپو زده ام، این نور از اثرات شامپو است! گفتم: در خط که نماز می خواندی دیدمت، سجده ات را خیلی طولانی کرده بودی. گفت؛ فعلاٌ حرف از عملیات بزن، اگر هم قرار است بروم دعا کن آنجا جایم درست باشد. این آخرین دیدار ما بود. بعد از آن هرگز ندیدمش، گرچه یادش همیشه با من است. (راوی: زین العابدین حسنی، همرزم شهید)
83-در جبهه های جنوب در خط فرسیه به منظور آماده سازی مقدمات عملیات بیت المقدس مستقر بودیم، یک روز نزدیک غروب خورشید با حمید سوار بر موتور در طول خط مقدم گشت می زدیم، من راننده بودم و حمید پشت سرم بود. در طول خط هم رزمنده ها حضور داشتند، هرازگاهی یک گلوله از سمت دشمن به سوی خط ما شلیک می شد. به محض بلند شدن صدای سوت گلوله، من موتور را به داخل یکی از سنگرهای بزرگ در طول خط هدایت می کردم، بعضی از دوستان و رزمندگان که شاهد این صحنه بودند و کار ما را نوعی ترس تلقی می کردند، گفتند: شما خیلی احتیاط می کنید. حمید آنها را دور خود جمع کرد و گفت:« به نظر شما اگر در صحنة نبرد و در حال جنگ با دشمن شهید شویم بهتر است یا آنکه با یک گلوله و ترکشی که از روی بی احتیاطی به ما اصابت می کند؟ بی شک شهادتی که درمیدان نبرد و در حال فعالیت برای رضای خدا نصیبمان شود بسیار ارزشمند تر است. «حمید نکات ایمنی را در منطقه رعایت می کرد و همیشه به نیروهای تحت امرش می گفت: سنگرهای خودتان را محکم کنید، بی مورد از سنگرها بیرون نیایید، هر روز دَمِ غروب که شدت آتش دشمن زیاد می شود به محل های امن بروید. (راوی: حسین آبادیان، دوست و همرزم شهید)
84-حمید بر آموزش نیروها تاکید زیادی داشت می گفت: با آموزش دادن، توان بچه ها را بالا ببرید، حیف است که یک بچه شیعه مفت به دست دشمن کشته شود. از تلفات سنگین در عملیات ها بسیار ناراحت می شد و می گفت: همة ما در مقابل این تلفات مدیونیم. خیلی از تلفات را می شود با آموزش دادن کم کرد. به خاطر دارم که در عملیات دارلک در مهاباد، حضور نداشت، او به ارومیه رفته بود که بچه ها وارد عملیات شدند.12 نفر از بچه ها شهید شدند. حمید عصر خودش را به مهاباد رساند و با کمک نیروهای آقای حسنی، امام جمعة ارومیه غائله را ختم کرد. او که به خاطر این جریان و شهادت بچه ها ناراحت بود همه را در سالن آمفی تئاتر سپاه مهاباد جمع کرد وعملیات را ریز به ریز تشریح نمود تا دیگر این همه تلفات نداشته باشیم. (راوی: اکبر عربپور، دوست و همرزم شهید)
85-عازم جبهه بود به او گفتم: باز هم می خواهی بروی؟ مدت زیادی از آمدنت نگذشته، حداقل چند وقت اینجا بمان و بعد برو. گفت: لحظه ای سرت را روی سینه ام بگذار و به صدای قلبم گوش بده. این کار را کردم ، گفت: خدا را شاهد می گیرم که این قلب، اول برای او و بعد برای تو می تپد. دیگر حرفی برای گفتن نداشتم و او رفت.آخرین بار که زنگ زد، قبل از عملیات بیت المقدس بود، گفت: زهرا جان! کربلا کاری نداری!؟ هنوز جوابش را نداده بودم که تلفن قطع شد. دیری نپایید که او با قلبی که همیشه برای خدا می تپید در آغوش خدا آرام گرفت. (راوی: زهرا عربنژاد ، همسر شهید)
86-اردیبهشت سال 61 بود قرار بود عملیاتی با هماهنگی سپاه و ارتش انجام شود. در فرسیه خطی تشکیل شد که فرمانده اش حمید بود. او با یک جیپ جنگی غنیمتی تردد می کرد. فاصله خط دوکوهه تا سید جابر، هفت کیلومتر بود و او مدام در حال رفت و آمد بین این فاصله بود. دشمن تا مقر هفت کیلومتر فاصله داشت. حمید سلاح 106 ضد تانک را مرتب چیده و در فواصلشان ادوات جنگی را جا داده بود، نیروهای خط نگهدار را هم در سنگرهایشان مستقر کرده بود. بارها او را دیدم که سراغ دیده بانها، بچه های اطلاعات و حتی فرماندة 106 ارتش می رفت و از آنها گزارش می خواست. چند روز به شروع عملیات مانده بود. به همراه گردانی که با ما به جبهه اعزام شده بودند در فرسیه مستقر شدیم و مقرمان را راه اندازی کردیم. همان یکی دو شب اول با ارتش جلسة هماهنگی داشتیم، ارتشی ها آمدند و در خط مستقر شدند. چند روز بعد برای چیدن مقدمات عملیات رفتیم، دستگاههای لودر، بلدوزر و تشکیلات جهاد مهیا بود. بالاخره عملیات شروع شد، حمید گردانها را جا به جا می کرد. مسئولیتش خیلی زیاد بود. هنگام پدافند، هم به بچه های ارتش فرمان می داد و هم بچه های سپاه را هماهنگ می کرد. کم کم وضعیت عملیات دگرگون شد و عراقی ها فشار آوردند، مهمات بعضی از بچه ها تمام شده بود و صدای اعتراض و درخواست به گوش می رسید. با بیسیم از حمید وضعیت را پرسیدم، او به جای پاسخ دادن، گفت: «آمدم آنجا »بین ما هفت هشت کیلومتر فاصله بود. با لبهای داغمه بسته و لباس خاک آلود آمد. گفتم: بیا بنشین! ولی او ننشست و همانطور که ایستاده بود گفت: نیروها کاملاً از هم پاشیده اند، مهمات تمام شده، باید بچه ها را سریع عقب بکشیم. برایش آب ریختم، با حواس پرتی نوشید و رفت، دل شوره به جانم افتاد، چه اتفاقی در شرف وقوع بود!؟ حمید وقتی که به خط رسید تماس گرفت، صدایش رسا، محکم و پر انرژی بود، گفت: به حاج قاسم بگو هیچ مشکلی نداریم، نقل و نخودهایی را که فرستاده بودید رسید، همه را در خط چیدم، بچه ها را هم در خط چیدم، آماده باشید هر وقت گفتم شلیک کنید. دشمن شنود داشت و حمید که این موضوع را می دانست رَجَز می خواند. تدارک چی با خوشحالی خندید و گفت: دل شیر داری جوان، زنده باشی. لحظات به کندی می گذشت، عراق به تانک هایش دستور عقب نشینی داده بود، فرصت کوتاهی پیش آمد، فرصتی برای جمع و جور کردن خط و جمع آوری زخمی ها، آن هم در شرایطی که آتش مستقیم روی خط قطع شده بود. این آخرین نبرد حمید بود، نبردی که پایانش رسیدن او به آرزوی دیرینه اش بود. (راوی: محمدرضا ایرانمش، دوست و همرزم شهید)
87-حمید بعد از عملیات کرخه نور، به تیپ ثارالله منتقل گشت و مامور شد که مقدمات بیت المقدس را در اطراف دارخوین آماده کند. با او رفتیم ومحل را دیدیم، مقری بود که در کنار استخر قرار داشت، او آنجا را برای استقرار تیپ آماده کرد ؛ اما خبررسید که محل ماموریت عوض شده است. به محور کرخه نور، بین سید جابر و فرسیه رفتیم و فعالیتهای عملیاتی را شروع کردیم. او فرماندة خط بود و به دستورش نیروها مستقر شدند. در عملیات بیت المقدس، محوری که تیپ ثارالله عمل می کرد. محور موقتی بود. در همان ساعتهای اولیه بیشتر اهداف خود را تصرف کردند، ولی تلاش اصلی روی محور کارون بود که می بایست از آن رد می شدیم. جناحین، چندان توفیقی کسب نکرده بودند و فقط تیپ ثارالله بود که عملیات را با موفقیت پیش برده بود. با عبور بچه ها از محور کارون، دشمن را درگیر نگه داشتیم، مقاومت جانانه ای در محور کوهه، به لحاظ این که ارتباطات قطع شده و مشکلاتی در کار بود، انجام شد. در مدتی که محور در اختیارما بود از همان خودروها و نفربرها و امکانات دشمن بهره گیری شد و چون هدف دوم عملیات را هم بچه ها تصرف کردند تعدادی اسیر دادیم. این عملیات بسیار شجاعانه بود؛ ولی چون دو تن از فرماندهان گردان مجروح شده بودند. سردار سلیمانی، حمید را که طراح عملیات بود و با موقعیت آشنا خواست و به محور کوهه اعزام کرد. او در شب اول توفیقات خوبی به دست آورد. دشمن که از پافشاری بچه ها نگران شده بود، حجم فشارش را بیشتر کرد و تمرکز چند یگان ازتیپ عراق روی همین محور قرار گرفت. حجم آتش توپخانة دشمن باور کردنی نبود، روز دوم ساعت شش صبح حمید از پشت بیسیم، سردار سلیمانی را خواست و بعد از صحبت کردن با ایشان، مرا خواست و شروع به رجز خوانی کرد، او گفت: اینها هیچ غلطی نمی توانند بکنند، به درک واصلشان می کنیم، مطمئن باشید با دست خودشان،گورشان را می کنند. یکباره صدایش قطع شد و دیگر تنها صدای نیروی خمپاره به گوش می رسید، یکی دو ساعت بعد به خط رفتیم. فقط دود بود و آتش، هیچ چیز مشخص نبود. چشم، چشم را نمی دید. بچه ها تا آخرین نفر مقاومت کرده و دشمن را عقب رانده بودند، گرچه در یکی از هجوم ها حمید و تعداد زیادی از بچه ها به شهادت رسیده بودند. اینک حمید عربنژاد نیست، اما هنوز عطر وجودش حس می شود، مگر نه اینکه شهدا شاهدان همیشه زنده اند!؟ (راوی: علی اکبر پوریانی، همرزم شهید)
88-اواخرعملیات فتح المبین بود که حمید را در منطقه دیدم، به او گفتم: تو اینجا چه می کنی؟ لااقل چند روز نزد زن و بچه ات می ماندی بعد می آمدی. تو که دِینِ خودت را با حضورت در سخت ترین شرایط در کردستان به انقلاب و اسلام ادا کرده ای، در حال حاضر بهتربود در کرمان می ماندی و به نیروها آموزش می دادی، چرا به جبهه آمدی؟سر به زیر انداخت و گفت: وقتی که تمام دوستانم شهید شده اند، چطور از من توقع داری در شهر بمانم؟ من تجربة جنگ دارم و می توانم مفید باشم، دیگر تحمل ماندن در این دنیا و گذراندن یک زندگی عادی را ندارم، خودم را شرمندة خانوادة شهدا می دانم، آمده ام تا درعملیات شرکت کنم. دیگر حرفی برای گفتن نداشتم، عملیات که تمام شد به او گفتم: حمید جان! دیگر برو. اخمهایش را در هم کشید و گفت: نه ! بیت المقدس در پیش است، باید اینجا بمانم و با برادران جبهه وجنگ همکاری کنم. خیالم از بابت خانواده ام راحت است چون آنها در این مورد با من هماهنگند. هر چه اصرار کردم نرفت. شب اول، حاج قاسم ماموریت خاصی به او واگذار نکرد. فقط حفاظت خاکریزی را که بچه ها در آن بودند به عهده اش گذاشت. صبح که از راه رسید، او را دیدم چشمانش به سرخی نشسته بودند و از قیافه اش ناراحتی می بارید، انگار تمام شب را تا صبح نخوابیده بود. پرسیدم: چرا ناراحتی داداش!؟ گفت: آخر این چه وضعی است؟ چرا نباید مرا بفرستند جلو!؟ دلداریش دادم و گفتم: صبور باش، فردا، پس فردا نوبت توست. کمی آرام شد، گفت: امیدوارم، شب بعد حاج قاسم او را صدا زد و گفت: دیشب در محورهای مورد نظر به نتیجه نرسیدیم و برادران مجدداً به خط اول برگشته اند، امشب شما نیروهایت را به جبهة غرب بکشان. حمید کمی تامل کرد، پیدا بود که چیزی ذهنش را مشغول کرده، بعد از چند لحظه، سر بلند کرد و گفت: مشکلی نیست، می روم؛ ولی هنگام برگشت دشمن کاملا دید دارد، در این صورت شهید شدن بچه ها از نظر شرعی اشکال ندارد؟ حاج قاسم گفت: نه، اشکالی ندارد، من راجع به این مسئله سوال کرده ام، باید به هر شکل ممکن دشمن را سرگرم کنیم تا بچه ها خرمشهر را آزاد کنند. حمید سر به زیر انداخت و گفت: باکی نیست، به روی چشم، فقط اجازه بدهید کمی بخوابم، بعد نیروها را جمع می کنم و راه می افتم. او خوابید، ما مشغول باز کردن راه شدیم ؛چون سرگرم کارم بودم، دیگر او را ندیدم، عملیات که انجام شد، تنها تعداد کمی از افرادی که با او بودند به عقب برگشتند. آنها در نهایت ایثار به شهادت رسیده بودند تا خرمشهر از دست دشمن آزاد شود. (راوی: محمدعلی عربنژاد، برادر شهید)
89-بعد از عملیات با بچه های ستاد معراج شهدا برای جستجوی اجساد شهدا رفتیم، محمد علی (برادر حمید) هم با ما بود. همانطور که می گشتیم متوجة دستی شدم که از خاک بیرون آمده بود به محمد علی گفتم: این دست حمید است. گفت: از کجا می دانی؟ گفتم: او فرمانده ام بود، مدتها با هم بودیم، من دست فرمانده ام را به خوبی می شناسم. جلو رفتیم و خاکها را کناز زدیم. پیکر مطهر شهید به همراه پیکر چند شهید دیگر روی هم افتاده بودند. حمید روی آنها قرار داشت در حالی که قسمتی از بدنش زیر خاک داغ بود و چند روز از شهادتش می گذشت وقتی بلندش کردیم، خون تازه از کتفش تراوش کرد. صورتش قابل شناسایی نبود. محمد علی دست در جیبش کرد و گواهینامه اش را بیرون آورد خودش بود ، «حمید عربنژاد» آه از نهادمان بلند شد.پیدا بود که او در پشت خاکریز تلاش می کرد تا با انداختن خمپاره دشمن را غافلگیر کند که مورد اصابت گلولة خمپاره قرار گرفته بود ؛خمپاره ای که به چند جای بدنش اصابت کرده بود، دست، انگشتان و نیمی از سرش متلاشی شده بود. اورا به سردخانه رساندیم و خودمان در منطقه ماندیم، چون در آن شرایط باید می ماندیم تا بچه ها هم بمانند، این همان چیزی بود که خود حمید از ما می خواست. (راوی: حسین آبادیان، دوست و همرزم شهید)
90-بعد از شهادت حمید یک روز در بیت حضرت امام، با ایشان ملاقاتی داشتم، یکی از عکسهای حمید را به آقا نشان دادم و در مورد اخلاق، رفتار، سوابق و کارآیی نظامیش، برای امام حرف زدم، در پایان حرفهایم به ایشان گفتم: اگر امکان دارد، محبت فرمایید و جمله ای به عنوان یادگار روی عکس شهید بنویسید می خواهم آن را به خانواده اش بدهم تا قوت قلبی برایشان باشد. حضرت امام (ره) عکس را گرفت و بالای آن نوشت: خداوند رحمت کند این شهید عزیر را. (راوی: محمد علی انصاری، پسرخالة شهید و از اعضای بیت امام خمینی (رحمت الله علیه))
91- در حدود سالهای 51 تا 53 حمید خدمت سربازی را در تهران می گذراند، به خاطر داشتن مدرک دیپلم که آن زمان مهم بود و زرنگی و توانایی خوب جسمانی به عنوان رانندة رئیس کل دادگاه های ارتش که از اُمرا و درجه داران سطح بالا بود مشغول خدمت شد. در آن سالها من به همراه برادران و سایر اعضای خانواده به قم مهاجرت کرده بودیم. بعضی از روزهای تعطیل با همان ماشین شیک ارتش به قم می آمد و بدون ترس و واهمه کتابهای دینی و سیاسی را تحویل می گرفت و به تهران می برد. این کار در آن زمان، آن هم در ارتش و با اتومبیل رئیس کل دادگاه های ارتش، کاری خطرناک بود. در همان زمان مقلد امام خمینی (ره) و از علاقمندان به راه آن پیشوای بزرگ بود. از خصوصیات برجستة حمید، ایمان، عشق و علاقه به امام خمینی (ره) و انقلاب اسلامی بود، علاقه ای که او را پیش از اوج گیری نهضت اسلامی در سال 56 به مبارزین و فعالین سیاسی پیوند داد با آنان در تهران، قم و کرمان همکاری می کرد. منزل برادرش(شهیدحاج محمدحسین عربنژاد) در کرمان یکی از کانونهای فعال در این زمینه بود، در پابدانا هم دوستانی دیگر به محوریت برادر بزرگش، حاج محمد علی عربنژاد، حاج ابراهیم عربنژاد، شیهد حاج اکبر شفیعی، شهید اکبر طاهر نیا و شهید ماشاالله ابراهیمی فعالیتهای چشمگیری داشتند. حمید با افراد و مجموعه های فوق مرتبط بود و با آنها همراهی داشت و خودش با تکیه بردانش و تجربة فنی در منزل عموی بزرگوارش (مرحوم حاج اکبر عربنژاد) که پدرخانمش هم بود به تهیة سلاح ها و وسایل انفجاری دست ساز می پرداخت. هر چه به اوج گیری انقلاب نزدیکتر می شدیم تلاش و حضور او پر رنگتر می شد. بلافاصله بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و استقرار نظام جمهوری اسلامی، او در مواجهه با جریانات ضد انقلاب و برای دفاع از نهال نو پای نظام به فعالیتهای نظامی و مسلحانه رو آورد و با حضور در کمیته های انقلاب و سپاه پاسداران و با بهره گیری از اطلاعات، آموزش ها و آمادگی های قبلی خود به آموزش نیروهای داوطلب و پاسداران پرداخت به ویژه در شهرستان زرند و پابدانا. آنچه که برای او مهم بود دفاع از انقلاب و تحقق آرمانها و فرامین حضرت امام خمینی (ره) بود، لذا بدون درنگ با آغاز حرکت های تجزیه طلبانه و شرارتهای جریانات ضد انقلاب و گروهک های وابسته به بیگانه در کردستان و سقوط برخی از شهرهای مرزی، به کردستان رفت و تا ایجاد آرامش و دفع خطر تجزیه با همة توان و پذیرش هر نوع خطر به دفاع از تمامیت ارضی کشور و حفظ کیان انقلاب پرداخت. او با ابتکارات خلاقة خود، مهاباد را از سقوط نجات داد و مسیرهای نا امن کردستان را برای تردد رزمندگان اسلام و پاسداران ایمن ساخت، به گونه ای که ستاد فرماندهی ضد انقلاب را ناتوان و زمین گیر کرده بود و برای کشتن او جایزة سنگینی تعیین کرده بودند. همة اینها در حالی بود که در آن زمان سپاه از کمترین امکانات تسلیحاتی و پشتیبانی برخوردار بود. در زمانی که حمید در کرستان بود، مرتب به تهران می آمد و گزارشاتی از اوضاع منطقه به اخوی بنده «محمدعلی» می داد و توسط او به محضر امام شرفیاب می شد و امام برای او دعا می کرد. در یکی از این سفره ها از نداشتن دوربین مادون قرمز برای دید در شب شکایت داشت و آن را برای عملیات کمین و مقابله با ضد انقلاب ضروری می دانست، من یک دستگاه دوربین از جناب آقای رفیق دوست که آن زمان وزیر سپاه بود، برایش تهیه کردم. ویژگی دیگر حمید، شجاعت کم نظیر همراه با ذکاوت و تدبیر فوق العاده اش بود، این ویژگی در کنار اعتماد به نفس، خلاقیت و ابتکار، خصوصاً در مسائل صنعتی و نظامی از او عنصری کارآمد و خلاق ساخته بود که بیش از سن و سالش از پختگی، آرامش، سخت کوشی و مقاومت برخوردار بود. او در فکر ساختن هواپیمای بدون سرنشین برای اهداف نظامی بود، بدون هیچ گونه پشتیبانی مالی و یا فنی، این مسئله را پیگیری کرد و حتی یک فروند هواپیمای کوچک هم ساخت که بعد از شهادتش مدتها آن را در میدان آزادی کرمان به نمایش گذاشته بودند. طراحی عملیات و تاکتیکهای جنگی او در جنگ سرنوشت ساز کردستان و نیز عملیات قبل از فتح خرمشهر که به شهادت او منجر گردید، از نتایج همین خصوصیات بارز او است. حمید بسیار مهربان و صمیمی بود، به صلة رحم و سرکشی به خویشاوندان توجه خاص داشت، با همة مشغله کاری که در کردستان داشت از این فضیلت مهم غافل نبود، همواره لبخند ملیح و دلنشینی بر لب داشت. در مراسم تشییع باشکوه جنازة حمید در خانوک که جمعیت زیادی از اطراف و اکناف آمده بودند، من به عنوان نمایندة مردم زرند در مجلس و سخنران مراسم در محل گلزار شهدا پیشنهاد دادم که نام ملک آباد به حمیدیه تغییر کند تا برای همیشه یاد آور سردار پیروز و فرزند لایق این قطعه از سرزمین عزیز ایران باشد. این پیشنهاد با تکبیر و استقبال هیجان انگیز حاضران مواجه گردید و نام ملک آباد به حمیدیه تغییر یافت. (از خاطرات حجت الاسلام مجید انصارری، پسرخاله شهید)
92-همسر عزیزم ! سلام، امیدوارم که حالت خوب بوده و باشد و در پناه حضرت ولی عصر (عجل تعالی الله فرجه الشریف) از تمام بلیات مصون باشی. حال من خوب است و در این محیط مقدس به دعاگویی مشغول می باشم و تنها چیزی که نیاز می باشد دعای شما برای زرمندگان است. زهرا! باید مرا ببخشی که بعد از ازدواج، همیشه تو را در انتظار گذاشته و نتوانستم همسر خوبی برای تو باشم. خداوند اجر همة این ها را خواهد داد. من هر چه فکر کردم دیدم در این موقعیت حساس و سرنوشت ساز نمی توانم ساکت و آرام باشم و فقط در کرمان بمانم و خبر شهادت برادران را بشنوم، (بدان اگر چنین کاری بکنم) خداوند هم از من نخواهد گذشت، چون بعد از پیروزی انقلاب بیشتر در این زمینه ها کار کردم و تجارُبی کسب کردم و حالا وقتش رسیده که این تجربه ها به کار گرفته شود و با توکل به خداوند ریشة ظلم و فساد کنده شود. این حمله آخرین حمله است و سرنوشت ساز، اگر خدا خواستش این باشد و لطفش شامل حالم شد و به شهادت رسیدم تو ناراحت نباش و راهم را ادامه بده و اسلحه ام را به کسی بسپار که خدا را مدنظر قرار داده و در این راه قدم گذارد. دخترم را به تو می سپارم و تو را به خدای بزرگ، سعی خود را در تربیت آن بکن. 3/2/1360 حمید عربنژاد (بخشی از نامه ای که همسر شهید روز تشییع جنازه اش در جمع حضار خواند)
93-آیا تا به حال شده سوال کنید از این جوانان که چه برداشتی از قیام امام حسین (علیه السلام) دارند، یا امام حسین (علیه السلام) را طوری قلمداد می کنید که از کوه آب می خواست؟ چرا نمی گوییم هدف امام حسین(علیه السلام) از این کار چه بوده است ؟! روضه می خوانیم، ولی مشخص نمی کنیم هدف چه بوده است، سی سال است که دائم این مسائل هستند و تکرار می شوند و مردم هنوز تاریخ را نمی دانند. مگر می شود بر سر و سینه بزنیم و گریه کنیم، ولی کارمان به مسلمانان نباشد؟ برادر! گریه بکن بر امام حسین (علیه السلام)، راه امام حسین (علیه السلام) را نیز برو، این گونه نباشد که جوانان ما آنجا دارند جان می دهند در غرب، جنوب، شمال و تمام نقاط کشور ولی عده ای می آیند اینجا می گویند که فلانی بیخود کشته شد! در کدام نبرد حق علیه باطل رفته ای و دیده ای که کسی بیهوده کشته شود!؟ بعد از آنکه چند روز از شهادت محمود انصاری گذشت، در همین خانوک یک نفر شایعه پخش کرد وگفت: او بیخود کشته شد. افرادی که گفته اند مشخص هستند، عده ای گفته اند فرماندهان در اتاق نشسته اند و نیروهایی که زیر دست آنها هستند شهید می شوند تا فلان فرد که فرمانده است شهید نشود!!! برادر! این خواست خداست، تو که این حرف را می زنی چند بار رفتی آنجا و دیدی که فرماندهان در عملیات شرکت نمی کنند!؟ امروز، آقای خامنه ای با آن سن و سالشان در جنگهای چریکی شرکت می کنند، چطور ممکن است کسی امروز فرمانده انتخاب بکند، مسئول عملیات سپاه انتخاب بکند ولی خوش در عملیات شرکت نکند، پا به پای افراد نباشد!؟ از شما می خواهم که بزنید توی دهن این افراد، این ها می خواهند شما متفرق باشید. این مژده را به اهالی خانوک می دهم که آن کسی که با گلولة توپ پیکر حسین اسدی را پاره پاره کرد، ده روز پیش در مهاباد خودِ من او را اعدام کردم. در سه ماهة اخیر در درگیری که بین بچه های سپاه و حزب دموکرات انجام شد حدود صد و هشتاد دموکرات به درک واصل شدند و ما تنها یک شهید دادیم. حدود بیست و پنج تا سی درگیری داشتیم در تمام آنها موفق بودیم. جبهه های جنوب به خاطر تلاش جوانان ما موفق هستند. امروز ما ازتانک و توپ و هواپیما، بدان صورت نمی توانیم استفاده کنیم، چون جایگزین نمی شود، امروز اگر تانک ها از کار افتاد، دیگر تانکی جای آن را پرنمی کند، تا اینکه خود ما راه بیفتیم و تانک بسازیم. ما امروز وابستگی نمی خواهیم، باید نشان بدهیم که به خاطر یک تانک و یا گلولة توپ نمی خواهیم تن به ذلت بدهیم و جوانان ما این را درک کرده اند و با تفنگ ژ 3، نارنجک تفنگی و آر پی جی 7 و با این سلاحهای سبک می روند و یک گردان زرهی از دشمن را از پای می اندازند، منهدم می کنند و بر میگردند بدون آنکه تانک و توپمان و هلیکوپترمان را از دست داده باشیم. در مورد نیرو، تعدادی از برادران ثبت نام کرده اند برای رفتن به جبهه و تعداد زیادی علاقمند بودند در جبهة حق علیه باطل شرکت کنند؛ ولی کسی آنها را به جبهه اعزام نکرده، ما روز شنبه یا جمعه در حرکتیم، گفتم ثبت نام کنند از همین امروز، صبح بعد از پایان جلسه هر ساعتی که باشد بیایند اسامی خودشان را بنویسند، به گونه ای نباشد که پدر ،مادر یا خواهرشان فردا طلبکار مسئولین باشند، کسانی که علاقمند باشند و از خانواده هایشان رضایت نامه داشته باشند حرکت کنند و با ما بیایند تا مهاباد فراموش شده را از محاصرة دشمن بیرون بیاوریم، ما فقط داخل شهر مهاباد هستیم، اطراف ما پر از دشمن هست به خاطر کمبود نیرو، ما سنگر دشمن را فتح می کنیم و از حملة دشمن پیشگیری می کنیم. در جبهه ها اکثر نیروهای ورزیدة سپاه از دست رفتند و ما بدان صورت نیروی ورزیده نداریم البته داریم ولی بهترین و با ایمان ترین نیروهای ما رفتند در جبهه های جنوب، به واسطة خیانت سازمان مجاهدین و چریکهای فدایی که تمام پاسگاههای عملیاتی را روی نقشه در آوردند و به نیروهای عراقی دادند همچنین تمام پایگاه های سپاه را در خونین شهر .در خونین شهر چهار صد تا هشتصد پاسدار زخمی و کشته شدند و خدا شاهد است که بغض گلویم را می گیرد و نمی توانم حرف بزنم، از پاسدارهای خونین شهر، پنج نفر از آنها مانده اند. چند روز پیش که می خواستم بیایم یکی از برادران مسئول که قبلاً در مهاباد و جبهه های غرب بودیم را دیدم یک پایش را از دست داده بود، با این حال اسلحه روی دوشش و یک چوب زیر بغلش بود، گفتم: کجا می روی برادر؟گفت: دارم میروم جبهه، با این که پا ندارم به کمک خدا پیش می روم شاید بتوانم با همین یک پا و دستی که دارم کاری انجام بدهم. آن وقت ما اینجا نشسته ایم و برای هم خُرده می گیریم. این نیروهایی که علاقمند هستند اسامی خودشان را بنویسند و با خانواده هایشان صحبت بکنند. مانند سال گذشته نباشد، افرادی باشند از جان گذشته، آنجا هیچ چیز نیست، آنجا بالا پوش نداریم که به برادران بدهیم، اگر می توانند برای خودشان تهیه کنند. به هر سه نفر یک عدد پتو می توانیم بدهیم، غذا به اندازة کافی نیست و امکانات به اندازة کافی نیست، همة اینها را در نظر بگیرید و حرکت بکنید که جایتان را دشمن پر نکند. من دیگر صحبتی به آن صورت ندارم، فقط پیام خون شهیدان ما این است که از تفرقه بپرهیزیم، اجتماعات را منسجم بکنیم و به سر و کلة یکدیگر نزنیم، ما در جنگ با دشمنی هستیم که علیه دین ما قیام کرده، جلسات بیشتری داشته باشیم، آنها که نمی توانند در جبهه شرکت کنند اینجا کمک کنند، لازم نیست سلاح در دست بگیرند و در جبهه بجنگند اینجا نیز می توانند وظیفة خودشان را انجام بدهند. خدایا! بر طول عمر رهبر ما بیفزا، خدایا! به ما چشمی بده که با آن راهمان را بیابیم، خدایا! پایی بده که در آن راه استوار باشیم، خدایا! به ما دستی عطا فرما که با آن سنگلاخ های سر راهمان را برداریم، و در پایان شهادتی عطا فرما که به سر منزل مقصود برسیم. الهی آمین، (متن سخنرانی شهید در جلسه ای در خانوک)
94-توصیه هایی در مورد حمل و نگهداری سلاح اکنون که شما در اوج یک مرحلة انقلابی سلاح به دست گرفته و بیش از پیش آمادة فداکاری و جانبازی در راه خدا و خلق شده اید، با مسئولیت عظیمی مواجه اید که بی توجهی نسبت به آن مغایر روحیة منضبط و انقلابی است بنابراین توجه شما را به رعایت اکید موارد زیر و تبلیغ گستردة آنها در میان انقلابیون و همة گروههای مردمی جلب می کنیم.1- یک انقلابی و یک ضد انقلابی هر دو ممکن است حامل سلاح باشند، اما هدف و آرمان های آنها متفاوت است، انقلابیون ما به گفتة حضرت علی (علیه السلام) بایستی بینش ها و اعتقادات خود را بر سلاح هایشان حمل کنند و این در حالی است که مرتجعین و ضد انقلابیون جز به خاطر شهوات و شخصیشان اسلحه بر نداشته اند، پس هرگز نباید هدفی را که به خاطر آن سلاح به دست گرفته ایم فراموش نمود و یا به آن کم بها داد. یادآوری مداوم این هدف، تامین هدف، تعیین کنندة نحوة برخورد انقلابی ما با مسئلة حمل و نگهداری اسلحه خواهد بود و سلاح را جز در مسیر اهداف عالیة انقلابی به کار نخواهیم گرفت.بنابراین باید هوشیار بود که سلاح پیوسته در خدمت ایدئولوژی و انقلاب باشد نه این که بر آن غالب شود و ایدئولوژی و خطوط سیاسی را تحت الشعاع قرار دهد، زیرا در این صورت انقلابیون ما به نظامیان مزدوری تبدیل خواهند شد که نمی دانند چرا و به خاطر چه چیز شلیک می کنند. از تمایلات نظامی گری که خصیصة ارتش های ضد خلق است تاکنون آسیبهای بسیاری به جنبش های انقلابی وارد آمده است. 2- هدف ما از جنگیدن نفسِ جنگ نیست، ما برای این می جنگیم که نهایتاً در سراسر جهان صلح بر پا کنیم بنابراین ما بر حسب نقطه نظرهای عقیدتی خود مُبَشِرِ صلح و صمیمت و برادری و عطوفتیم، از این نظر ما هرگز نباید برخوردهایمان به گونه ای باشد که خاطرة سلاح به دستان و هفت تیرکشان را برای مردممان زنده کند. 3- مبارزة انقلابی به هیچ وجه نباید با ماجراجویی و هرج و مرج طلبی یکی شود. ما دارای اهداف سازنده، مقدس و انسانی هستیم که پیگیری آنها مستلزم رعایت حداکثر انضباط انقلابی است. 4- وقتی یک انقلابی مسلح می شود یعنی با خضوع و فروتنی هر چه تمامتر خود را در خدمت انقلاب و جهاد وخلق گذاشته است، بنابراین انقلابیون مسلح ما باید هر گونه غرور و خودنمایی ناشی از حمل سلاح را از خود زدوده و هرگز به چنین تمایلات شرک آمیز ضد انقلابی و ضد توحیدی تسلیم نشوند. یک رزمندة مسلح مکلف است که با احترام و مهربانی بیشتر با مردم برخورد کند.5- اکنون اگر موارد فوق رعایت شود اسلحه دیگر مقدس است، درک یک انقلابی باید این باشد که اسلحه را عزیزترین جزء وجود خود تلقی کند و در نگهداری و تنظیف آن کوشا باشد، فراموش نکنید که تک تک سلاحهایی که شما در دست دارید با قیمت های گزاف و به قیمت رنج و خون تمامی این خلق قهرمان تهیه شده و اینک در دست شما امانتی است برای حفظ و توسعة آزادی و حرمت آنها، بنابراین هر خواهر و برادر سلاح بر دوشی موظف است که احساس مسئولیت خود را در این رابطه تقویت نموده و با یک روحیة جدی و منضبط از هر گونه بی نظمی و برخورد غیر مسئولانه پرهیز و از به هدررفتن فشنگها، تیراندازی بی هدف، رفتارخودنمایانه و امثالهم که منتهای روحیة غیر انقلابی را می رساند و شایستة تنبیه است و همینطور از بی نظمی در نگهداری سلاح پرهیز کند. 6-سلاح در دست یک انقلابی نه بازیچه است و نه وسیلة ایجاد وحشت، در این مورد از ایجاد کمترین ناراحتی برای اهالی خانه و محل بپرهیزید. 7- شوخی کردن به هر ترتیب با اسلحه ممنوع است ،هیچوقت اسلحه را بی جهت به سمت کسی نشانه نروید، حتی اگر صد در صد مطمئن هستید که خالی است، تخلف از این مطلب نیز در خور تنبیه انضباطی است. 8- اسلحه را به هیچ عنوان در دسترس کودکان نگذارید. 9- کسی که بر اعصاب خود مسلط نیست اسلحه ندهید. (متن آئین نامة نحوة استفاده از اسلحه که توسط شهید برای اعضای سپاه تدوین گردیده بود)

حمید (حسین) عربنژاد اکبر
1-سال 57 بود چیزی به انقلاب نمانده بود. یک روز تعدادی از مأمورین پاسگاه ریگ آباد (اسلام آباد)، با یک جیپ به خانوک آمدند تا با پیداکردن اعلامیه ها و عکسهای امام، انقلابیون را دستگیر کنند. زمانی که کنار خانة یکی از اهالی ایستاده بودند تا منزلش را تفتیش کنند، حسین که آن زمان بچه بود سرش را داخل ماشین کرد و بی مقدمه، با صدای بلند فریاد زد: بگو مرگ بر شاه. مأمور پاسگاه که می دانست دیگر در دل مردم جایی برای شاه و حکومتش وجود ندارد، چیزی نگفت و تنها به لبخندی تلخ بسنده کرد. حسین علیرغم سنّ کمش قدرت، شجاعت و جسارت خوبی داشت. (راوی: اکبر عربنژاد، پدر شهید)
2-خطّ زیبایی داشت. آبان سال 57 در بحبوحة پیروزی انقلاب، علیه رژیم پهلوی بر در و دیوار خانوک شعار می نوشت. مأموران ساواک که این موضوع را فهمیده بودند، دنبالش می گشتند. حسین که از دست آنها فراری بود، بین کرمان، زرند و خانوک در تردد بود. با پیروزی انقلاب، از شرّ مأموران ساواک نجات یافت. (راوی: رضا عربنژاد، دوست شهید)
3-برای اولین بار عازم جبهه بود. به او گفتم: تو هنوز سنّی نداری بمان و درست را بخوان و بعد برو. گفت: پدرجان! تا وقتی در کشور جنگ هست، من نمی توانم با آرامش به مدرسه بروم. الآن وظیفه دارم که بروم و می روم؛ بعد از جنگ، درسم را ادامه می دهم. اگر مملکت ما سَرِ پا باشد، درس خواندن ما فایده دارد، اما اگر کشورمان به دست بیگانگان بیفتد، درس هم هیچ سودی برایمان ندارد؛ چون دیگر هیچ اختیاری از خودمان نداریم و اجانب برایمان تصمیم خواهند گرفت. (راوی: اکبر عربنژاد، پدر شهید)
4-چند ماهی بعد از اولین اعزامش به مرخصی آمد؛ در حالی که شانه ها و یکی از پاهایش باندپیچی شده بود. وقتی علت را از او پرسیدم، گفت: در محلی که ما هستیم، پشه های زیادی وجود دارد؛ پشه هایی که عراقی هستند و بَدجور نیش می زنند. در واقع من محل نیش پشه های عراقی را باندپیچی کرده ام. آن موقع حرفش را باور کردیم؛ اما بعداً از زبان دایی اش شنیدیم که او محل اصابت ترکشها را باندپیچی کرده بود؛ نه محل نیش پشه ها را. (راوی: اکبر عربنژاد، پدر شهید)
5-آرزویش این بود که به کادر سپاه بپیوندد و مفتخر به پوشیدن لباس سبز پاسداری شود. بارها به این منظور به سپاه مراجعه کرد؛ اما چون سنّش کم بود، او را نمی پذیرفتند. زمانی که امام در یکی از سخنرانیهایش فرمود: «ای کاش من هم پاسدار بودم»، حسین با خطّ زیبایش این جمله را بر در و دیوار می نوشت. سال 60 برای اولین بار عازم جبهه شد و بعد از شرکت در عملیات حصر آبادان به مرخصی آمد؛ در حالی که ترکش به کتفش خورده بود. زمانی که می خواست برای دومین بار عازم جبهه شود به آرزویش رسید و به کادر سپاه پیوست و لباس سبز پاسداری بر تن کرد. (راوی: رضا اسدی، پسردایی شهید)
6-ساکش را بسته بود و عازم جبهه بود. این سفر، آخرین سفرش بود. موقع خداحافظی گفت: پدر! من می روم تا دنباله روی حمیدها (سردار شهید حمید عربنژاد و شهید حمید نخعی ) باشم. همیشه به مادرش می گفت: دوست دارم گمنام، شهید شوم. در نامه ای برایمان نوشته بود: اگر می خواهی مشهور شوی، گمنام باش و اگر می خواهی گمنام باشی، مشهور شو و من، دوست دارم مشهور شوم. (راوی: اکبر عربنژاد، پدر شهید)
7-شب بود. تلویزیون روشن بود و من محو تماشای مراسم عزاداری مردم نقاط مختلف کشور به مناسبت شهادت حضرت علی(علیه السلام) بودم. زمانی که تلویزیون مراسم عزاداری مردم تهران را نشان می داد، زیرنویسش را خواندم؛ نوشته بود: امروز به مناسبت شهادت حضرت علی(علیه السلام) پنج شهید گمنام در تهران بر دوش مردم روزه دار تشییع و در مسجد فائق محلة پامنار به خاک سپرده شدند. با دیدن تابوتهای شهدا بر روی دستان مردم حالم دگرگون شد؛ با چشمانی پر از اشک گفتم: خوش به سعادت این شهدا که در روز شهادت حضرت علی(علیه السلام) بر دوش مردم روزه دار تشییع شدند. کاش من هم در این مراسم و در جمع این مردم بودم. در حالی که به شهدا غبطه می خوردم و تمام وجودم مملو از «ای کاش» بود، خوابیدم. در عالم خواب همان مراسم تشییع را با شکوهی افزونتر دیدم؛ در حالی که خودم نیز در جمع عزاداران بودم. دوش به دوش مردم روزه دار شهدا را تشییع کردیم تا اینکه به محوطه ای رسیدیم که اطرافش را سیم خاردار کشیده بودند. تابوت پنج شهید را یک طرف سیمها گذاشتند و ما در طرف دیگر سیمها ایستادیم تا شاهد خاکسپاری شهدا باشیم. در همین حین، یک نفر که لباس سبز پاسداری بر تنش بود، مرا صدا زد و گفت: شما باید یکی از شهدا را به خاک بسپاری. با تعجب گفتم: من؟!! گفت: بله. به سمت تابوتهای شهدا رفتم و ناخودآگاه کنار سومین تابوت نشستم و گفتم: من این شهید را به خاک می سپارم. در عالم خواب، دقیقاً می دانستم که این شهدا گمنامند و چندین سال از شهادتشان می گذرد، دَرِ تابوت را باز کردند؛ تمام پیکر شهید که بعد از 24 سال تفحص شده بود مشتی خاک و استخوان بود که داخل کیسه قرار داشت. کیسه را روی دستم گذاشتم. همان پاسداری که صدایم کرده بود، گفت: هر وقت من گفتم شما داخل قبر برو و شهید را به خاک بسپار. با علامتِ آن پاسدار داخل قبر رفتم. جنازه را روی خاک گذاشتم، می خواستم بیرون بیایم که ناگهان قبر مثل روز روشن شد و به اندازة یک اتاق بزرگ درآمد و شهید با بدنی کاملاً سالم بر تختی نشست. ترس تمام وجودم را فراگرفت، نمی دانستم چه باید بکنم. یک لحظه به خودم آمدم و گفتم: شهیدی که تا همیشة خدا زنده است، ترس ندارد. با این حرف بر ترسم غلبه کردم. می دانستم شهید گمنام است. خطاب به او گفتم: شما مفقودالاثری، گمنامی، خیلی دلم می خواهد بدانم بچة کجای این خاکی؟! گفت: من برای همین تو را انتخاب کردم تا خودم را معرفی کنم. اگر خودم را معرفی کنم، قول می دهی به خانواده ام اطلاع دهی و آنها را از نگرانی و چشم انتظاری درآوری؟ در عوض، من هم به تو قول می دهم که در مشکلات زندگی کمکت کنم و در آن دنیا شفاعتت کنم. گفتم: اگر از عهدة این کار برآیم، قول می دهم که به خواسته ات جامة عمل بپوشم. گفت: من حسینِ اکبر هستم. حسین عربنژاد، بچة خانوکم. بعضی از اقوامم در زرند زندگی می کنند. در عالم خواب، دقیقاً می دانستم که من در تهران هستم و مراسم خاکسپاری آنجا برگزار شده. با تعجب گفتم: کدام خانوک؟ همان خانوکی که کنار خودمان است؟! خندید و گفت: بله، همان خانوک خودمان؛ همان خانوکی که کنار شماست. به خانواده ام بگو که من اینجا به خاک سپرده شده ام و نفر سوم هستم. از خواب بیدار شدم، ساعت یک و نیم بامداد بود. صدایم به گریه بلند شد، خانمم با صدای گریه ام، از خواب بیدار شد؛ در حالی که اشک می ریختم، خوابم را برایش تعریف کردم. با طلوع خورشید، نزد برادرم رفتم و جریان خوابم را برایش تعریف کردم. او گفت: تو به شهید قول داده ای که به خانواده اش اطلاع دهی؛ این دِینی است که به گردنت افتاده و باید اَدایش کنی. یک روز خانمم را سوار بر موتور کردم و راهی خانوک شدم. آنجا از چند نفر پرسیدم: شما در خانوک شهید مفقودالاثری را می شناسید که نامش «حسین عربنژاد» باشد و نام پدرش «اکبر»؟ همه اظهار بی اطلاعی کردند.(به دلیل اینکه در محل شهید را به نام حمید می شناختند) نا امید شدم و تصمیم گرفتم به کاظم آباد برگردم. خانمم گفت: ما این همه راه آمده ایم؛ بیا از یک نفر دیگر هم سؤال کنیم، شاید فرجی شود. اگر کسی ندانست، می رویم زرند؛ چون شهید گفته که اقوامش زرندی هستند. ما وظیفه داریم دِینی را که بر گردنمان است، ادا کنیم. قبول کردم و گفتم: به اولین فردی که برخورد کردم، می پرسم؛ اگر او هم چیزی ندانست، برمی گردیم کاظم آباد. در همین حین، با مَرد مُسنّی برخورد کردیم. جلو رفتم و به او گفتم: شما شهید مفقودالاثری به نام حسینِ اکبر می شناسی؟ گفت: بله، پسرِ خواهرم است. خوشحال شدم و گفتم: پدر و مادرش زنده اند؟ گفت: بله. در همین حین یک ماشین در حال نزدیک شدن به ما بود. دایی شهید به آن ماشین اشاره کرد و گفت: فردی که داخل ماشین است، پدر شهید است.خودم را به پدر شهید رساندم و جریان را برایش تعریف کردم. حرفم را باور نکرد. گفتم: به هر حال، پسرِ شما روز شهادت حضرت علی(علیه السلام) در تهران دفن شده، حاضرم خودم شما را به آنجا ببرم و قبرش را نشانتان بدهم. او نفر سوم است، از هر طرف که حساب کنید؛ قبرش، سومین قبر است. پدر شهید ما را دعوت کرد که به خانه اش برویم. ما هم راهی خانه اش شدیم. آنجا پنج قاب عکس جلویم گذاشت و گفت: خواب کدامیک از اینها را دیده ای؟ نگاهی به عکسها انداختم و گفتم: ببخشید حاج آقا! انگار ما اشتباهی آمده ایم؛ شهیدی که من در خواب دیدم، هیچ یک از اینها نیست؛ چون عکسش داخل این عکسها نیست. گفت: مطمئنی؟ گفتم: بله. او از جایش بلند شد و به سمت یک اتاق رفت. وقتی که از اتاق بیرون آمد، دو قاب عکس در دستش بود. به محض اینکه نگاهم به عکسها افتاد، گفتم: حاج آقا! شهیدی که من در خواب دیدم، عکسش در دست راست شماست. پدر شهید برای لحظاتی به فکر فرو رفت و بعد از اندکی تأمل، گفت: بله، شهیدی که شما در خواب دیده ای، پسر من است که ما 24 سال است از او بی خبریم. بعد از آن، خانوادة شهید با مسئول امور شهدای تفحص شده در تهران تماس گرفتند و متوجه شدند پنج شهید گمنام در روز شهادت حضرت علی(علیه السلام) در تهران، تشییع و در خیابان ایران، محلة پامنار، مسجد فائق (چهار راه شهدا، خیابان هفده شهریور، خیابان شهید فیاض بخش، مسجد فائق) به خاک سپرده شده اند که محل شهادت و سنّ سومین شهید با شهید حمید(حسین) عربنژاد مطابقت دارد. با بازخوانی نقشة منطقة عملیاتی بیت المقدس و محل شهادت شهید و نمونه ای که از DNA او گرفته شده بود و با آن، سنّش مشخص شده بود، تمام شکها به یقین تبدیل شد و خانوادة شهید برای زیارت قبرش، عازم تهران شدند و بعد از 24 سال، دیدارها تازه شد و غبار سنگ قبر شهیدی که روزی به عنوان شهید گمنام به خاک سپرده شده بود، با اشک چشمان مادرش شسته شد. بعد از جریان این خواب و آگاه شدن خانوادة شهید از محل دفنش، او طبق قولی که داده بود، در تمام مشکلات زندگی کمکم کرد. من و همسرم شفای کامل از بیماری که گریبان گیرمان بود، گرفتیم، و مدیون لطف و عنایت او هستیم. (راوی: یدالله یزدی زاده، از اهالی کاظم آباد)

عبدالرضا اسدی علی اکبر
1-وقتی که رضا را حامله بودم، با خدا عهد کردم که اگر فرزندم پسر بود، اسمش را رضا بگذارم، به امید آنکه خدا زیارت امام رضا (علیه السلام )را نصیبم کند. به دنیا که آمد، اسمش را عبدالرضا گذاشتم. چهار ماهه بود که امام رضا (علیه السلام) مرا طلبید و به زیارتش رفتم. بزرگ که شد، احترام خاصی برای من و پدرش قائل بود، هر وقت وارد خانه می شدیم، جلوی پای ما بلند می شد ودستمان را می بوسید. (راوی، مادر شهید)
2-هر گاه بچة شیرخواره ای داشتم، او را با خودم به مجالس روضة امام حسین (علیه السلام) می بردم، زمانی که به یاد مصائب این امام بزرگ، اشک می ریختم، سینه ام را در دهان بچه ام می گذاشتم تا شیرم با اشکی که برای امام حسین (علیه السلام) می ریختم مخلوط شود و فرزندم با عشق به اهل بیت تغذیه شود. همیشه در مجالس روضه با حسرت می گفتم: خدایا! ای کاش فرزندانم روز عاشورا در کربلا بودند و امام حسین (علیه السلام) را یاری می کردند. عبدالرضا هم مثل دیگر فرزندانم با این ای کاشها بزرگ شد و جانش را فدای اسلام کرد. (راوی، مادر شهید)
3-هنوز به سن تکلیف نرسیده بود اما پایبند به نماز خواندن بود. به خاطر دارم که آن زمان، نفت و مواد سوختی در دسترس مردم نبود، یک روز من و او برای جمع آوری هیزم به بیابان رفتیم. وقتی برگشتیم هیزم ها را داخل خانه گذاشتیم و برای بازی کردن به کوچه رفتیم، بعد از چند لحظه خسته و کوفته راهی خانه شدیم، در بین راه به او گفتم: رضا! اگر مادر پرسید نماز خوانده اید یا نه ؟ بگو خوانده ایم. خسته ام، نمی توانم نماز بخوانم. به محض اینکه پایمان را به خانه گذاشتیم، مادر گفت: بچه ها! نمازتان را خوانده اید؟ رضا گفت: نه،الان می خوانیم. از دستش عصبانی شدم، مثلا قرار بود بگوید نماز خوانده ایم، وقتی به او اعتراض کردم گفت: چرا دروغ!!؟ درست است که نماز بر ما واجب نیست ولی چرا دروغ بگوییم!!! (راوی، حبیب الله اسدی برادر شهید)
4-روزهای خوش کودکی را در کنار هم سپری کردیم، عبدالرضا بر خلاف سن کمش اهل نماز بود. به خاطر دارم هر وقت در کوچه های خانوک، مشغول بازی می شدیم، به محض بلند شدن صدای اذان دست از بازی می کشید و می گفت: بچه ها! پدرم دارد اذان می گوید، بیایید به مسجد برویم و نمازمان را بخوانیم. با هم وضو می گرفتیم و برای ادای نماز روانة مسجد می شدیم. (راوی: حمید(سعید) مهدوی، دوست و همرزم شهید)
5-هر دو دانش آموز دبستان علوی خانوک بودیم، او دو سال از من بزرگتر بود یک روز یکی از بچه ها بی نظمی کرده بود، معلم هم به اشتباه مرا جای او دعوا کرد. خیلی ناراحت شدم اما نتوانستم از حق خودم دفاع کنم. زنگ تفریح که به صدا در آمد، نزد رضا رفتم و جریان را برایش تعریف کردم. او گفت: ناراحت باش، بیا نزد معلمت برویم و بگوییم اشتباه کرده. با هم نزد معلم رفتیم. رضا گفت: آقا! من برادرم را به خوبی می شناسم، بچة بی نظمی نیست، شما یا باید جستجو کنید و فردی را که بی نظمی کرده تنبیه کنید و یا به گونه ای از برادرم دلجویی کنید. آقای معلم که از حرف زدن رضا خوشش آمده بود، دستی به شانه اش زد وگفت: خیلی خوب است که هوای برادرت را داری و از حقش دفاع می کنی. بعد از چند روز آقای معلم به منظور دلجویی کردن از ما دو تا بلوز خرید و به من و رضا هدیه داد. (راوی: حبیب الله اسدی، برادر شهید)
6-در بحبوحة پیروزی انقلاب، یک روز، حسن به ما گفت: طرفداران شاه می خواهند به خانوک بیایند و مردم را بزنند، بیایید کوکتل مولوتف بسازیم و با آنها مقابله کنیم. رضا گفت: باشه، حالا چه جوری باید بسازیم؟ حسن گفت:تا حالا درست نکرده ام، فقط شنیده ام، که آنها را با بنزین درست میکنند. رضا که هوش سرشاری داشت و آن زمان دوازده سال بیشتر نداشت، گفت: بنزین خیلی زود می پَرد. بهتر است مقداری گازوئیل یا روغن را با بنزین مخلوط کنیم. ما هم طبق گفتة رضا عمل کردیم و کوکتل مولوتف را ساختیم .وقتی امتحانش کردیم، خیلی خوب جواب داد، با تمام وجود آماده بودیم تا با آنچه که ساخته بودیم از طرفداران شاه پذیرایی کنیم اما آنها که از آمادگی مردم باخبر شده بودند ترسیدند و پا به خانوک نگذاشتند. (راوی: حبیب الله اسدی، برادر شهید)
7-یک روز به منظور شرکت در تظاهرات، به اسلام آباد رفتیم، رضا تعدادی قلاب سنگ، ساخته بود. به آنجا که رسیدیم به هر یک از ما قلاب سنگی داد و گفت: اگر ماموران تیراندازی کردند ما هم با قلاب سنگ آنها را می زنیم. در همین حین از داخل پاسگاه، چند تیر هوایی شلیک شد. رضا به محض شنیدن صدای تیر جلو رفت، قلاب سنگش را محکم در دست گرفت و فریاد زد: بچه ها بیایید… ما جلو رفتیم و کنارش ایستادیم، سنگ در قلابها گذاشتیم و با صدور فرمان حمله از سمت رضا سنگها را به سمت پاسگاه شلیک کردیم، سنگها مستقیم به شیشه های پاسگاه خوردند و رئیس پاسگاه و سربازها بیرون آمدند و پا به فرار گذاشتند. (راوی: حبیب الله اسدی، برادر شهید)
8-روزی که جریان مسجد جامع کرمان را شنید، خونش به جوش آمد و به شدت ناراحت شد، به خاطر دارم که به برادرم حسن می گفت: تو از ما بزرگتری برو به مردم بگو آماده شوند تا با هم به کرمان برویم و کولیها را در محله شان بزنیم، چرا آنها مسجد جامع را به آتش کشیدند!؟ آن قدر از این موضوع ناراحت بود که یک روز اره ای برداشت و به باغ رفت، شاخه های خشک درختان را برید، تعداد زیادی،چُماق آماده کرد، همة آنها را سوراخ کرد وبا طناب،دسته ای برایشان درست کرد، به هر کدام از ما یک چماق داد وگفت: اگر قرار است آنها بزنند ما هم می زنیم، ما از شاه و ارتشش نمی ترسیم، بابا همیشه از قول پدرش می گوید به شاه نباید گفت «آریا مهر»؛ بلکه باید گفت «عاری از مهر» به راستی که شاه و ارتشش «عاری از مهر» هستند که اینگونه وحشیانه به مردم حمله می کنند. (راوی: حبیب الله اسدی، برادر شهید)
9-یک روز گرم شوخی کردن با هم بودیم که ناخودآگاه دستش به صورتم خورد و نوک انگشتش یک خراش کوچک روی پوست صورتم ایجاد کرد. به قصد شوخی گفتم: چه کار کردی؟ صورتم زخم شد، باید دیه اش را بدهی، وگرنه از تو راضی نخواهم شد. اشک در چشمانش حلقه زد و گفت: مرا ببخش حالا دیه اش چقدر می شود؟ با شیطنت گفتم: یک مثقال طلا!!! قیافة مظلومی به خود گرفت وگفت: من یک مثقال طلا از کجا بیاورم، راه دیگری ندارد؟ گفتم: نه، تا شب ناراحت بود و دائم به من می گفت: حلالم کن، عمدی نبود، وقتی دیدم خیلی ناراحت است،گفتم: داداش! شوخی کردم، این خراش کوچک، هیچ دیه ای ندارد من از دست تو ناراحت نیستم حلالت کردم. با خوشحالی خندید و گفت: خدا راو شکر، من دوست دارم در راه خدا شهید شوم، نمی خواهم کسی از دستم برنجد و لیاقت شهادت را از دست بدهم. (راوی: خواهر شهید)
10-چهارده ساله بود که تصمیم گرفت به جبهه برود، روزی که برای کسب اجازه آمد، پدرش به او گفت: تو هنوز بچه ای سنت کم است. رضا گفت: درست است که سنم کم است، اما قیافه و هیکلم که خوب است، تیراندازی هم یاد دارم، یعنی یک گونی خاک هم نمی توانم برای سنگر سازی جابه جا کنم تا رزمنده ای درپناهش سنگر بگیرد و بجنگد؟! پدرش گفت: اگر نظرت این است و تصمیم خودت را گرفته ای برو. او کسب اجازه کرد و برای ثبت نام رفت، ابتدا با ثبت نامش موافقت نکردند، اما بالاخره در مقابل اشکهای بی امانش کوتاه آمدند و ثبت نامش کردند، او بعد از گذراندن یک دورة آموزشی در پادگان قدس کرمان عازم جبهه شد، وقتی که به مرخصی آمد خیلی عوض شده بود، انگار طی این مدت، به اندازة چند سال بزرگتر شده بود.(راوی، مادر شهید)
11-بعد از گذراندن دورة آموزشی در کرمان راهی جبهه شدیم و در پادگان دوکوهه مستقر گشتیم، آنجا به هر نفر دو دست لباس می دادند. عبدالرضا که نسبت به بیت المال خیلی حساس بود، یک دست از لباسها را پس داد و گفت: همین یک دست برای من کافیست، هر وقت خراب و یا پاره شد، می آیم و یک دست دیگر می گیرم. (راوی: حمید(سعید) مهدوی، دوست و همرزم شهید)
12-دانش آموز سال سوم راهنمایی بود که تصمیم گرفت به جبهه برود، پدر به او گفت: بهتر است درست را بخوانی. در جواب پدر گفت: می خواهم به دانشگاه انسان سازی جبهه بروم ؛چون امام فرمودند: در حال حاضر، دفاع از کشور و شرکت در جنگ مهمتر از همه اموراست. در اولین حضورش پا به منطقة دشت عباس گذاشت، وقتی که به مرخصی آمد،پدر به او گفت: بالاخره به آرزویت رسیدی و به جبهه رفتی؛ حالا بهتر است درست را ادامه بدهی. گفت: پدر! درحال حاضر،درس نمی خوانم؛ چون جنگ مهمتر است. ما باید تا پایان جنگ در جبهه حضور داشته باشیم و یا شهید شویم. (راوی: سردارشهید حاج حسین اسدی، برادر و همرزم شهید)
13-عازم جبهه بود، یکی از دوستانش به او گفت: به جای جبهه رفتن بیا درست را بخوان. رضا در جواب دوستش گفت: با این اوضاعی که پیش آمده دشمن، قصد دارد دین اسلام را ریشه کن کند، آن وقت تو می گویی بیا درست را بخوان!!! اگر دین اسلام نباشد، درس خواندن ما هیچ فایده ای ندارد. (راوی: پدر شهید)
14- هر وقت می دید عده ای تنبلی می کنند و حاضرنیستند به جبهه بروند، ناراحت می شد و می گفت: مگر شما مسلمان نیستید؟ مگر از امت پیامبر (صل الله علیه وآله) نیستید؟ مگر آنها همه چیز خود را فدای اسلام نکردند؟ چرا شما اینقدر نسبت به جنگ بی تفاوتید؟ هر گاه دوستان هم سنش را هنگام نماز و یا مجلس روضه، بیرون از مسجد می دید، با خوشرویی جلو می رفت و می گفت: به جای ایستادن اینجا، و تلف کردن وقتتان، داخل مسجد بیایید و از لحظات عمرتان به خوبی استفاده کنید.(راوی، پدر شهید)
15-مهر سال 60 بودیک روز با جمعی از دوستان به گلزار شهدای خانوک رفتیم، عبدالرضا هم در بین ما بود، کنار قبر شهید، سعید عربنژاد نشسته بودیم و گرم حرف زدن بودیم که عبدالرضا با چوبی که دستش بود به حوالی قبر سعید، اشاره کرد و گفت: ان شاالله قبری که برای من حفر می کنند اینجاست. دیری نپایید که به جبهه رفت و شهید شد و دقیقاً در همان محلی که اشاره کرده بود، قبرش را در آوردند و او را دفن کردند. (راوی: عباس منصوری، دوست شهید)
16-برای آخرین بار به مرخصی آمد، بعد از چند روز کتابهایش را برداشت و رفت تا هم سری به مدرسه اش بزند و هم برای اعزام ثبت نام کند. طولی نکشید که برگشت، خیلی ناراحت بود، به او گفتم: چی شده، چرا ناراحتی؟ گفت: وقتی که برای ثبت نام رفتم، یک نفر به من گفت: تو هنوز بچه ای، از جنگ چیزی نمی دانی، مدرسه را رها کرده ای و به جبهه رفته ای تا در آنجا کمپوت و کنسرو بخوری. در حالی که اشک می ریخت، ادامه داد: فاطمه!بعضی از مردم تا کی می خواهند در خواب غفلت باشند، تا کی می خواهند از درک حقایق غافل باشند ؟ مگر ما در خانة خود کمبود داریم و غذا نمی خوریم که برای غذا خوردن به جبهه می رویم؟ ما غذا نمی خواهیم، اسلام را می خواهیم. اگر مسئلة رفاه و شکم پرستی بود که همین جا می ماندیم و به جبهه نمی رفتیم تا این همه سختی را تحمل کنیم، اگر ما رفاه طلب بودیم چه لزومی داشت به میان آتش و خون برویم؟! (راوی: خواهر شهید)
17-چند روز قبل از آزادی خرمشهر، ما را به مقر تیپ ثارالله که آن زمان، کنار جادة خرمشهر- اهواز بود بردند، در بعضی از قسمتهای اطراف مقر آب زیادی بود، یک روز فرمانده گروهان (شهید مختار آبادی) گفت: می توانید از این آبها برای شستشوی خودتان و لباسهایتان استفاده کنید. کارهایتان را انجام دهید و آماده باشید که قرار است امشب به عملیات برویم. بچه ها به طرف آب دویدند، عده ای مشغول شستن لباس شدند وعده ای هم به شنا پرداختند. من سرگرم کارهای خودم بودم که عبدالرضا کنارم آمد و با حالتی خاص گفت: حسین! غسل شهادت کرده ای!!! در آن لحظه حرف نوجوانی که شش سال از من کوچکتر بود بدجور تکانم داد، به چشمان پُر از شوقش نگاه کردم، دلم لرزید، با خودم گفتم: این دفعه شهید می شود… صدای اذان مغرب در فضا طنین انداز بود که فرمانده گفت: بعد از نماز همه بیایید شامتان را بگیرید و سوار ماشینها شوید، باید خیلی سریع به خط مقدم برویم. نمازم را خواندم و غذای خودم و رضا را گرفتم در میان جمعیت دنبالش می گشتم تا ظرف غذایش را بدهم که او را گوشه ای در حال قرائت قرآن دیدم، او بدون توجه به شام، مشغول تغذیه و صفا دادن روحش با آیات قران بود، با خودم گفتم: چقدر من، بدبختم و چقدر تو با صفا هستی، رضا! خوش به سعادتت.به صورتش که خیره شدم، بیشتر یقین کردم که او آخرین لحظات در روی زمین را تجربه می کند و در حال پرواز به ملکوت است. بعد از آنکه همه سوار ماشینها شدند، به سمت خط مقدم حرکت کردیم، به مقصد که رسیدیم از ماشین پیاده شدیم و در دو صف از خاکریز عبور کردیم و به سمت دشمن روانه گشتیم، در چند قدمی دشمن، ناگهان خمپارة منوری تاریکی دشت در دل شب را مثل روز روشن کرد، همه روی زمین دراز کشیدند تا دشمن متوجة حضورشان نشود. در این لحظه یک نیرو و حس عجیبی مرا به سمت رضا کشاند. دوست داشتم یک بار دیگر او را ببینم. به صورت سینه خیز، خودم را به او رساندم، آرامش عجیبی داشت. او را در آغوش گرفتم و بوسیدم، دیگر تمام شکهایم به یقین تبدیل شد که او از خاکیان جدا شده و در حال پرواز به سوی افلاکیان است. بعد از آخرین وداع از هم جدا شدیم. عملیات که به پایان رسید، دنبالش بین زنده ها و زخمیها گشتم اما او را ندیدم، جنازه ها را هم یک به یک نگاه کردم. باز هم اثری از او پیدا نکردم، در آن لحظه یاد مصیبت حضرت زینب (سلام الله علیها) افتادم که در بین اجساد شهدا دنبال پیکر مطهر برادرش می گشت. من هم درحالی که بین جنازه ها می گشتم و اشک می ریختم با خودم زمزمه می کردم:
گلی گم کرده ام می جویم او به هر گل می رسم می بویم او را
در همین اثنا آمبولانسی از راه رسید که تعدادی زخمی در آن بود، جنازة عبدالرضا هم در میان زخمیها بود. او و تعداد زیادی از رزمنده ها جان خود را فدا کرده بودند تا خونین شهر، بار دیگر خرمشهر شود. (راوی: سردارشهید حاج حسین اسدی، برادر و همرزم شهید)
18-رضا در جبهه بود که باخبر شدیم حملة گسترده ای صورت گرفته، پسر بزرگم محمد به مخابرات رفت تا خبری کسب کند بعد از چند لحظه برگشت در حالی که اشک از چشمانش جاری بود، به او گفتم :چرا گریه می کنی؟ گفت: عبدالرضا شهید شده. گفتم: این که ناراحتی ندارد، پسرم فدای امام حسین (علیه السلام) شده، ما باید راضی به رضای خدا باشیم، هر چه او بخواهد، همان می شود، تو هم غصه نخور، مگر ما از امام حسین (علیه السلام) عزیزتر شده ایم که علی اکبر رعنایش را در راه خدا داد!!؟ وقتی خبر شهادتش را به مادرش دادند، دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! راضیم به رضای تو، خدایا! امام را برای ما نگهدار، همة بچه هایم فدای امام. زمانی که خبر آزادی خرمشهر در همه جا پیچید، یاد لحظه ای افتادم که رضا می گفت: تا من به جبهه نروم، خرمشهر آزاد نمی شود. در دلم خطاب به او گفتم: پسرم حق با تو بود تو فدای خرمشهر عزیز شدی. (راوی، پدر شهید)

عباس عربنژاد علی
1-در بحبوحة پیروزی انقلاب یک روز به منظور شرکت در تظاهرات راهی شهر راین شدم. عباس هم در جمع ما بود. وقتی به مجسمة شاه در ورودی شهر برخورد کردیم، او و چند نفر دیگر از دوستانش، با سرعت از دیوار سنگی وسط میدان بالا رفتند و مجسمة شاه خائن را با همکاری مردم پایین کشیدند. در همین حین مأموران گارد از راه رسیدند و به سمت مردم تیراندازی کردند و آنها را متفرق ساختند. (راوی، مادر شهید)
2-اهل تجملات و شکم پرستی نبود. به خاطر دارم که یک روز برای افطار مهمان من بود. وقتی دو نوع غذا سرِ سفره گذاشتم ناراحت شد و گفت: چگونه به خودت اجازه دادی دو نوع غذا در سفره بگذاری؟ در حالی که نمی دانی آیا همسایه ات چیزی برای خوردن دارد یا نه؟ غذایی را که ساده تر بود جلو کشید و با آن روزه اش را باز کرد. (راوی، خواهر شهید)
3-کمک به فقرا جزء مهمی از برنامه های زندگی کوتاهش بود. به خاطر دارم که یک روز از من پول گرفت تا دفتر بخرد؛ اما به جای خریدن دفتر، آنها را به فقیری بخشیده بود. همیشه خطاب به من می گفت: مادر! هر وقت پول، غذا و یا هر چیز دیگری داری، آنها را برای ما نگه ندار و به فقرا ببخش و مطمئن باش که خدا برای ما می رساند؛ هیچوقت غصة ما را نخور و به فکر ضعفا باش. (راوی، مادر شهید)
4-به خانوک رفته بودیم تا در مراسم تشییع جنازة یکی از شهدا شرکت کنیم. عباس هم با ما بود، به من گفت: مادر! من هم یک روز شهید می شوم؛ اگر چنین شد، مبادا عکس مرا برداری و جایی ببری و بگویی من شهید داده ام و به خاطر شهیدم مزایایی می خواهم. گفتم: خیالت راحت، من اینکار را نمی کنم؛ ولی امیدوارم تو زنده بمانی و به اسلام و کشورت خدمت کنی. به تابوت روانی که روی دستها به سمت گلزار می رفت خیره شد و در حالی که لبخندی زیبا بر لب داشت، گفت: حرفهای شما درست؛ اما شهادت، چیز دیگریست. (راوی، مادر شهید)
5-علاقه اش به امام در حدّ یک عشقِ وافر بود. به خاطر دارم زمانی که ضدّ انقلاب در کردستان آشوب بپا کرده بودند، عازم مهاباد شدیم. در بین راه وقتی به تهران رسیدیم، به عشق دیدار امام، خودمان را به جماران رساندیم. چون دعوتنامه نداشتیم، مانع دیدار ما با امام شدند؛ به هر ترفندی که بود وارد حسینیه شدیم و امام را از نزدیک زیارت کردیم. آن روز پی به عشق وافر عباس به امام بردم، به خاطر دارم در آن ایام مردم زیر سکوی مخصوص امام قرار می گرفتند و هر کسی چیزی را جهت تبرّک کردن، خدمت ایشان می فرستاد. عباس هر چه بالا پرید، نتوانست دستش را به عبای ایشان برساند؛ برای همین، دستش را روی زیلوی روی سکو زد و به منظور تبرّک، به صورت خودش کشید و گفت: بالاخره برای یکبار هم که شده، امام پای خود را اینجا گذشته اند. (راوی، برادر شهید)
6-شیفتة ماه مبارک رمضان بود. به قرائت قرآن و نماز شب در این ماه اهمیت ویژه ای می داد و می گفت: این ماه، ماه تزکیة نفس، روح و جسم است. شاید به خاطر علاقة شدیدش به این ماه بود که خدا او را در شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان در عملیات رمضان، از جبهة کوشک به آغوش گرم خود فراخواند. (راوی، خواهر شهید)
7-مادرم که واقعاً انقلابی بود، قبل از پیروزی انقلاب در تظاهرات علیه رژیم شاه شرکت می کرد و ما را نیز به این کار تشویق می کرد. با آغاز جنگ نیز همچون خیلی از زنان خانوکی، برای جبهه ها نان می پخت. یک روز عازم اهواز بودم که مادرم اصرار کرد تا با من به اهواز بیاید. آن زمان، برادرم عباس در تهران آموزش دروة فرماندهی می دید و برادر دیگرم حسین در مناطق جنگی اهواز، خدمت می کرد. مادرم با من همسفر شد و با هم به دیدن برادرم حسین در اهواز رفتیم. او وقتی مادر را دید، گفت: اینجا میدان جنگ است، جای شما نیست؛ چرا به اینجا آمدی؟ مادر گفت: آمده ام تا با چشمان خودم ببینم شما اینجا چه کار می کنید. آمده ام تا ببینم آیا به اسلام خدمت می کنید یا وقت خود را بیهوده تلف می کنید و سرتان را هنگام جنگ پناه می گیرید؟! حسین خندید و گفت: مادر! خیالت راحت، ما وقتمان را به بطالت نمی گذرانیم. شما اگر می خواهی خدمت کنی، سری به هلال احمر بزن. مادر به هلال احمر رفت و سه روز آنجا ماند و برای رزمنده ها لباس، روبالشی و … دوخت؛ او حتی کارهایی مثل جارو کشیدن و گردگیری را نیز در طول این سه روز انجام داد و بعد از اهواز عازم تهران شدیم تا دیداری با عباس داشته باشیم. عباس که شهید شد، با خودم گفتم: مادر شهید شدن، برازندة مادرم بود؛ چرا که همیشه فرزندانش را به جهاد در راه خدا و خدمت به اسلام تشویق می کرد. (راوی، برادر شهید)
8-بعضی اوقات که با دوستان در منطقة جنگی دور هم جمع می شدیم، عباس قبل از حرف زدن در مورد مسائل دینی، چند آیه از قرآن را تلاوت می کرد. او در حرفهایش تأکید زیادی به ادای نماز داشت. یک روز در منطقه ای نزدیک اهواز مستقر بودیم. عباس مشغول صحبت کردن با نیروهایش بود. موضوع صحبتش نماز بود. او می گفت: کسی که نماز را سبک بشمارد و یا آنرا ترک کند، از کافر بدتر است. فرد کافر، اقرار می کند که مسلمان نیست؛ اما مسلمانی که نماز را ترک کند، از کافر خیلی بدتر است. اگر نماز ما مورد قبول درگاه خدا قرار گیرد، به خدا نزدیکتر می شویم؛ آن وقت است که لیاقت جهاد در راه خدا را پیدا می کنیم. (راوی، حسین اسدی دوست و همرزم شهید)
9-اواخر سال 60 بود که برای گذراندن یک دورة فرماندهی، عازم تهران شد. بعد از چند ماه به دیدنش رفتم، گفت: مادر! عید نزدیک است؛ هفت روز به ما مرخصی می دهند، من به خانه بیایم یا به جبهه بروم؟ گفتم: با وجود جنگ ما عید نداریم؛ به جبهه برو. سال که نو شد با جمعی از فرماندهان به منظور شرکت در عملیات بیت المقدس عازم جبهه گشت و در بحبوحة عملیات از ناحیة پا مجروح شد. بعد از چند روز بستری شدن در یکی از بیمارستانهای شیراز، به کرمان آمد؛ در حالی که عصا زیر بغل داشت. مرا که دید، گفت: مادر! قسمت بود دوباره شما را ببینم؛ انگار خونم هنوز پاک نشده و آمادة شهادت نیستم. (راوی، مادر شهید)
10-در تهران دورة آموزش فرماندهی را می گذراندیم. یک روز به میدان تجریش رفتیم تا با اتوبوس خط واحد، جایی برویم. کنار ایستگاه یک دکّة روزنامه فروشی بود. بغلِ دکّه پسر و دختری گرم حرف زدن با هم بودند که وضعیت پوششی مناسبی نداشتند. عباس به محض دیدن آنها، گفت: چند لحظه صبر کن می خواهم با آنها حرف بزنم. گفتم: می خواهی به آنها چه بگویی؟! گفت: می خواهم به دخترخانم بگویم حجابش را رعایت کند، می خواهم هر دوی آنها را نصیحت کنم. گفتم: به نظر من صلاح نیست توی این موقعیت با آنها حرف بزنی؛ ممکن است حرفهایت تأثیرگذار نباشد. گفت: تو فلسفة سپاهی گری را می دانی؟ فلسفة ولایت مداری و پیرو رهبر بودن را می دانی؟ اگر فلسفة پاسدارشدن و رزمنده بودن را ندانیم، ماندنمان در سپاه هیچ فایده ای ندارد. من به امر رهبرم که ما را به رواج امر به معروف و نهی از منکر در جامعه سفارش کردند، می روم و با آنها صحبت می کنم. یک پاسدار تنها نباید حافظ جان مردم باشد؛ بلکه باید حافظ فکر و اندیشه و ارزشهای اسلامی جامعه اش نیز باشد. او جلو رفت و گرم حرف زدن با آنها شد. لحظاتی بعد، دیدم که آن دو خودشان را جمع کردند. انگار حرفهای منطقی و اخلاق نیکوی او، کار خودش را کرده بود. (راوی، جواد مینایی فر دوست و همرزم شهید)
11-در پادگان امام علی(علیه السلام) تهران دورة آموزش فرماندهی را می گذراندیم که یک روز عباس غیبش زد؛ غیبتی که چند روز طول کشید و کسی علتش را نمی دانست. به پادگان که برگشت، به او گفتم: این چند روز کجا بودی؟! گفت: اگر صدایش را درنیاوری، به تو می گویم. گفتم: مطمئن باش چیزی نمی گویم، حالا بگو. گفت: شنیدم عملیاتی در پیش است، خودم را به پادگان حمید در اهواز رساندم تا در این عملیات شرکت کنم. این ماجرا چندبار دیگر هم تکرار شد؛ با این تفاوت که دیگر، من می دانستم علت غیبتهای او چیست. (راوی، جواد مینایی فر دوست و همرزم شهید)
12-اوایل سال 61 عازم مناطق جنگی شد. در عملیات رمضان، مسئول خطّ حمله در جبهة کوشک بود؛ ولی ما از این موضوع بی خبر بودیم. یک روز به خطّ مقدم در کوشک رفتم تا به او سر بزنم. آنجا از زبان همرزمانش شنیدم که مسئول خطّ حمله است. اوضاع حمله خیلی خراب بود. تیپ ثارالله دژ را گرفته بود؛ اما به علت موفق نشدن تیپ المهدی، دشمن بچه ها را با تیر مستقیم می زد. عده ای که از این اوضاع آشفته ترسیده بودند، در تکاپو بودند تا به همراه شهدا و مجروحینی که به عقب منتقل می شدند، به عقب بروند تا در تیررس مستقیم دشمن نباشند. وقتی اوضاع را اینگونه دیدم، به عباس گفتم: اینها که دارند فرار می کنند. او رو به بچه ها کرد و گفت: هر کسی که می خواهد برود آزاد است؛ ماندن در خطّ مقدّمِ جبهه، اجباری نیست. هر کسی که برای رضای خدا و دفاع از کشور به اینجا آمده، بماند و هر کس که قادر به ایستادن و مقاومت کردن نیست، برود. (راوی، برادر شهید)
13-عملیات رمضان، عملیاتی بود که در جنوب کشور انجام گرفت و شهدای زیادی در این عملیات، تقدیم انقلاب شد. عراقی ها با طرحی که از فرماندهان اسرائیلی گرفته بودند، خاکریزهای مثلثی شکلی احداث کرده بودند که نفوذ به آنها بسیار سخت بود؛ این خاکریزها مثل دژ محکم بودند. عباس در این عملیات فرماندهی گردان در خط حمله را بر عهده داشت. او آنقدر خاکی و متواضع بود که کسی این موضوع را نمی دانست؛ حتی من که صمیمی ترین دوستش بودم. ماه رمضان بود، هوا بسیار گرم بود. لشکر سمت راست ما نتوانسته بود خط را بکشند و جناح سمت چپ ما، بچه های تیپ المهدی شیراز بودند. عملیات لو رفته بود. فاصلة ما با دژِ دشمن، حدود چهار کیلومتر بود که یک دشت صاف را شامل می شد. برای رسیدن به دژِ نفوذناپذیر دشمن، باید از این دشت صاف عبور می کردیم؛ اما به علت مسلّح بودن دشمن، با تمام امکانات، این کار بسیار سخت بود. شب اول عملیات گردان ما به خط زد. ما تنها گردانی بودیم که توانستیم خط را بشکنیم. گردانهای دیگر با صدای تکبیرِ ما، وارد عمل شدند و کل منطقه تا اذان صبح به دست ما افتاد. دشمن با روشن شدن هوا، تانکهایش را وارد عمل کرد. تانکها مثل مور و ملخ، جلو می آمدند و بچه ها را درو می کردند؛ در حالی که ما، تنها چند تانک داشتیم. با فرارسیدن شب و تاریک شدن هوا، عباس را دیدم که یک بیسیم چی کنارش بود و مشغول حرف زدن با بیسیم بود. آنموقع بود که فهمیدم او مسئول محور و فرماندة گردان در خط حمله است. جلو رفتم و به او گفتم: ما با این اوضاع، از عهدة دشمن برنمی آییم. با طمأنینه گفت: نگران نباش، خدا بزرگ است؛ نگران نباش. توپخانة دشمن، پشت سر هم منطقه را می کوبید. با هم گرم صحبت کردن و قدم زدن در طول خاکریز بودیم که متوجه تانک دشمن شدیم که به سمتمان می آمد. یک گلولة آرپی جی در دستم بود؛ اما چون وحشت کرده بودم، قدرت هیچ کاری را نداشتم. بالاخره با تشویقهای پی در پیِ او، روحیه گرفتم و به خودم آمدم و تانک را زدم. بچه ها با دیدن این صحنه، به حدی دلیر شده بودند که بالای خاکریز می رفتند و دشمن را نشانه می گرفتند. عباس در این شرایط سخت، به خوبی از پسِ مدیریت بحران برآمد. همه خسته بودند، اما هر وقت به او نگاه می کردم، سرحال و خندان بود. انگار با واژه ای به نام خستگی بیگانه بود. به من گفت: می دانی چرا دشمن به راحتی بچه های ما را درو می کند؟ گفتم: نه چرا؟ گفت: چون بالای خاکریزهایشان سکّو ساخته اند، تانکهایشان بالای سکّوها می آیند و بعد از کوبیدن منطقة ما، از سکّو پایین می روند. ما هم باید با یک لودر، سکّو بسازیم و به روش خودِ دشمن، دژشان را بکوبیم. گفتم: توی این موقعیت، لودر از کجا بیاوریم؟ با دستش لودری که در یک کیلومتری ما بود را نشان داد و گفت: آن لودر عراقی را می بینی؟ گفتم: بله. گفت: چند تا از بچه ها را بردار تا با هم برویم و لودر را به خطّ خودمان بیاوریم. خیلی زود از میان بچه ها، یک رانندة لودر پیدا کردم و به اتفاق عباس و چند نفر دیگر، راه افتادیم. هر یک از ما به اندازة چند قدم از هم فاصله داشتیم. در طول مسیر، با عباس حرف می زدم. به خاطر دارم که از او سؤالی پرسیدم، اما هر چه انتظار کشیدم، جوابی نشنیدم. به پشت سرم نگاه کردم، نبود. حدود پانزده قدم به عقب برگشتم، او را دیدم؛ در حالی که روی زمین افتاده بود. خودم را باعجله بالای سرش رساندم، ترکش به پیشانیش خورده بود. گفتم: عباس جان! بلند شو، الآن وقت شوخی کردن نیست. جوابی نشنیدم. کنارش روی زمین نشستم و دستم را زیر سرش بردم تا بلندش کنم، اما دستم غرق خون شد. هنوز نفس داشت، باورم نمی شد که می خواهد مرا تنها بگذارد و برود؛ اما نه، باید باور می کردم؛ چرا که لحظاتی بعد، فرماندة خاکی و متواضع گردانمان، بعد اعزام به بیمارستان، عاشقانه به سوی خدا پر کشید. (راوی، جواد مینایی فر دوست و همرزم شهید)
14-عباس و برادرش حسین، خیلی با هم صمیمی بودند. آنها روزهای تلخ و شیرین زیادی را در کنار هم گذراندند. یکی از اقوام می گفت: بعد از شهادت عباس، یک روز حسین به خانه آمد و گفت: چند شب پیش، در عالم خواب عباس را دیدم؛ به او گفتم: این رسم برادری نبود که تو در حالی که کوچکتر از من بودی، زودتر از من بروی. گفت: ناراحت نباش، دیری نمی پاید که تو هم به من می پیوندی. یک هفته بعد، حسین که دانشجوی سال آخر رشتة مهندسی متالوژی دانشگاه صنعتی شریف تهران بود، کنار دانشگاه در اثر سانحة تصادف، از دنیا رفت و به برادر شهیدش پیوست. (راوی، مادر شهید)

محمدکاظم عربنژاد مختار
1-هنوز انقلاب به پيروزي نرسيده بود، هر دو دانش آموز مقطع راهنمايي بوديم؛ او كلاس سوم بود و من كلاس اول. مدتي بود كه در مدارس بين بچه ها تغذيه توزيع مي كردند. يك روز، او كه از ما بزرگتر بود، من و چند نفر ديگر(شهيدان سعيد و عليرضا عربنژاد (محمد) و مرحوم سيد حسين مهدوي ) را دور خودش جمع كرد و گفت: توزيع تغذيه، نوعي فريب كاري و تظاهر است، مثل كاري كه معاويه مي كرد تا ديگران را با پول و وعده هاي فريبنده، دور خود جمع كند. اين كار هم يك فريب و تظاهر از سمت رژيم شاه است، با اين كار مي خواهند بگويند ما به فكر بچه ها هستيم و اين جوري جايگاهي براي خودشان دست و پا كنند. ما بايد به اين كار اعتراض كنيم. بايد ثابت كنيم كه از دروغ و تظاهر بيزاريم. آن روز با وجود آنكه كسي جرأت رد كردن تغذيه را نداشت، ما اعتصاب كرديم و تغذيه نگرفتيم. اين كار براي مدير مدرسه كه ساواكي بود، گران تمام شد. او ما را به كلاسي برد و با شلنگ به جانمان افتاد. (راوی، مصطفی عربنژاد برادر شهید)
2-در بحبوحة پیروزی انقلاب، یک روز عده ای از طرفداران شاه، در حالی که عکس شاه را در دست داشتند، از کنار تکیة ابوالفضل(علیه السلام) جاویدشاه گویان به سمت مسجد جامع خانوک حرکت کردند. محمدکاظم وقتی آنها را دید، به تنهایی پشت سرشان حرکت کرد؛ در حالی که دستش را مشت کرده بود و به دنبال هر جاویدشاه آنها، با تمام وجود فریاد می زد: «جاءَ الحَق وَ زَهَقَ الباطِل، إنَّ الباطِلَ کانَ زَهوقا» آنها که تحمل حرف حق را نداشتند، وقتی کنار مسجد جامع خانوک رسیدند، چند سیلی محکم به صورتش زدند. محمدکاظم در حالی که دستش را روی صورتش گرفته بود، خطاب به آنها گفت: بزنید، اشکالی ندارد؛ به زودی معلوم می شود که حق ماندنی است یا باطل؛ به زودی خواهیم دید که چه کسی ماندنی است و چه کسی رفتنی. دیری نپایید که انقلاب به پیروزی رسید و آنهایی که شعار جاویدشاه سر داده بودند، با چشم خود دیدند که حق، مثل همیشه بر باطل پیروز شد؛ چرا که باطل همیشه نابودشدنی است. (راوی:غلامعلی اسدی(کاربخش)، همشهری شهید)
3-مهر سال 57 بود، قرار بود مبارزين انقلابي در مسجد جامع كرمان، تجمع كنند. شوهرم، دامادم عبدالله و پسرانم مصطفي و محمدکاظم تصميم گرفتند به كرمان بروند. با كمك دخترم برايشان كفن دوختيم. آنها راهي كرمان شدند و به خانه ي مادر شوهرم رفتند. وقتي كه به خانوك برگشتند، محمدکاظم گفت” مادر!صبح زود وقتي كه بابا و عبدالله كفن پوشيدند تا به مسجد جامع بروند، من هم كفن پوش آماده شدم تا با آنها بروم. مادربزرگ، جلوي من و مصطفي را گرفت و گفت: شما بچه ايد، نبايد برويد، ممكن است اتفاق بدي برايتان بيفتد. من از دست مادربزرگ، فرار كردم و خودم را به پشت بام رساندم و از آنجا به سمت مسجد جامع رفتم. عده ي زيادي آنجا جمع شده بودند، كوليها و عمّال شاه، به مردم حمله كردند و مسجد را آتش زدند. مادر! شاه، جنايتكار و خائن است. (راوی، مادر شهید)
4-عازم جبهه بود، نزد پدرش رفت تا از او اجازه بگيرد. پدر در جوابش گفت: فرزندم! خون تو از خون علي اكبر امام حسين(ع) رنگين تر نيست، برو تا اسلام و قرآن زنده باشند، برو تا از ولي امر خود اطاعت كرده باشي. روز تشييع جنازه اش، زماني كه مقداري خاك و استخوان را بعد از پانزده سال برايمان آوردند، طبق آنچه در وصيت نامه اش نوشته بود، در مراسمش نقل و شيريني، پخش كرديم و بر سَر در خانه، پرچمي سبز نصب نموديم. هميشه مي گفت: در شهادتم صبور باشيد و به جاي گريه كردن هدفم از شهادت را بيان كنيد.(راوی، مادر شهید)
5-عازم جبهه بود، موقع خداحافظي، مادرم به او گفت: برو پسرم، تو را به خدا مي سپارم، برو تا خدمتگزار اسلام باشي، برو و هدفت تنها خدا باشد. بعد از شهادتش وقتي كه وصيت نامه اش را خوانديم در گوشه اي از آن نوشته بود: مادرم! يادم نمي رود روحيه ي بالا و فداكاريهاي شما را، هنگامي كه مي خواستم به جبهه بيايم؛ مرتب به من تذكر مي داديد كه جهاد در راه خدا را مقدس بشمارم، مي گفتيد، هدفت فقط الله باشد و مرا به جبهه رفتن، تشويق مي كرديد. مادرم! من به تو افتخار مي كنم. (راوی، خواهر شهید)
6-مقيد به خواندن دعاي فرج در قنوت نمازهايش بود. يكبار اين دعا را در نامه اي نوشته بود و برايم فرستاده بود تا آن را حفظ كنم و در نمازم بخوانم. (راوی، مادر شهید)
7-او شيفته ي امام بود، تمام سعيش بر اين بود كه به دستورالعمل سيزده ماده اي كه امام براي تزكيه ي نفس داده بودند در حد توانش عمل كند؛ به همين منظور روزهاي دوشنبه و پنج شنبه، روزه مي گرفت. او عشق به امام را از مادرش آموخته بود؛ مادري كه هر گاه پسرانش عازم جبهه بودند، مي گفت: خدايا! شهادت را نصيبشان كن؛ اما اسارت را نه؛ ترسم از اين است تحمل شكنجه هاي دشمن را نداشته باشند و خدايي ناكرده به امام، توهين كنند. (راوی، خواهر شهید)
8-چيزي به ماه رمضان نمانده بود، محمدکاظم قصد داشت به جبهه برود، برادرش مصطفي به او مي گفت: بمان، روزه هايمان را مي گيريم و بعد از ماه رمضان مي رويم. او كه آرام و قرار نداشت و بين ماندن و رفتن، مُردّد مانده بود، به پدرش گفت: بابا! برايم استخاره بگير. در دلش خدا خدا مي كرد كه جواب استخاره خوب در آيد؛ اما اين گونه نشد. او كه بي تاب رفتن بود، ناراحت شد و گوشه اي نشست. در همين حين، دامادم عبدالله از راه رسيد، وضو گرفت و به نماز ايستاد، همانطور كه سر سجاده نشسته بود به او گفتم: عبدالله! محمدكاظم قصد دارد به جبهه برود، پدرش استخاره گرفت، بد آمد، شايد آن موقع ساعت استخاره نبوده، شما هم يك استخاره به نيت دلش بگير. عبدالله قرآن را برداشت و استخاره كرد. اين بار جواب استخاره خوب آمد. محمدکاظم كه تا چند لحظه پيش ناراحت و ماتم زده بود، وقتي ديد جواب استخاره خوب آمده، با خوشحالي از جايش بلند شد و مشغول بستن ساكش شد. او به جبهه رفت و چند روز بعد عبدالله هم عازم شد، ديري نپاييد كه خبر شهادت عبدالله را آوردند. محمدکاظم از جبهه در نامه اي براي خواهرش نوشت: «در شهادت عبدالله صبور باش و زينب وار، زندگي كن». جنازه ي عبدالله را با تأخير آوردند، محمدکاظم براي مراسم هفتمش آمد و دوباره عازم جبهه شد. طولي نكشيد كه پسر خاله اش(عبدالرضا اسدی) شهيد شد، محمدکاظم بعد از چند روز از جبهه آمد و به گلزار رفت. تحمل فراق عبدالله كه از لحاظ ايمان و تقوا الگويش بود و عبدالرضا كه بهترين دوستش بود، برايش سخت بود. او كه احساس مي كرد از قافله ي شهدا عقب مانده، بعد از ديدن قبور ياران شهيدش، عازم جبهه شد و در عمليات رمضان به شهادت رسيد. (راوی، مادر شهید)
9-محمدکاظم و برادرش مصطفي در جبهه بودند. يك روز سيد علي مهدوي را ديدم، به او گفتم: اگر در جبهه كاري از دست بچه هاي من بر نمي آيد و مزاحم ديگران هستند، آنها را برگردانيد. او گفت: نه، اين چه حرفي است كه مي زنيد؟ اگر همه مثل بچه هاي شما كاركنند، هيچ وقت، شكست نمي خوريم. بعد از شهادت محمد كاظم، سيد علي مي گفت: آخرين باري كه با او بودم شب نوزدهم ماه مبارك رمضان بود. مراسم نوراني شب قدر را در كنار هم انجام داديم، آن شب، او مثل ابر بهار، اشك مي ريخت. شانه هاي ستبرش از شدت گريه به سختي، تكان مي خوردند، از من خواست وصيت نامه اش را بنويسم، او گفت و من نوشتم؛ همان شب، تذكرة شهادتش را گرفت و دو شب بعد در شب بيست و يكم ماه رمضان، به خيل شهدا پيوست. (راوی، مادرشهید)
10-سال 61 در منطقه ي كوشك به شهادت رسيد و جنازه اش همانجا ماند. شب و روزم با انتظار، سپري شد. پانزده سال از مفقود شدنش گذشته بود كه يك شب در عالم خواب، او را ديدم؛ در حالي كه قدي رعنا و چهره اي زيبا داشت. من كه از ديدنش شگفت زده و خوشحال شده بودم، گفتم: پسرم! تا حالا كجا بودي؟ چرا اين قدر دير آمدي؟ چرا نامه ندادي؟ گفت: مادر! من تا حالا بيست و يك نامه براي شما فرستاده ام. از خواب كه بيدار شدم، حيران مانده بودم كه چه رازي در كار است. بيست و يك روز بعد، بقاياي جسدش را كه پاره اي خاك و استخوان و لباس بود، برايمان آوردند و به اين ترتيب، راز بيست و يك نامه آشكار شد. (راوی، مادرشهید)

مهدی عربنژاد علی
1-دوساله بود که به سختی بیمار شد؛ به گونه ای که نمی توانست چشمانش را باز کند. او را که خیلی بَدحال و بی رمق بود و روی دستانم افتاده بود، نزد دکتر بردم. دکتر او را نپذیرفت و گفت: امیدی به زنده ماندن این بچه نیست. با صدایی که از شدت بغض می لرزید، گفتم: آقای دکتر! شفا و عمر دوبارة بچة من در آمپول و داروهای شما نیست، شما لطف کنید و نسخه اش را بنویسید؛ بقیه اش با خدا. دکتر برایش آمپول تجویز کرد. شب بود که آمپول را به او تزریق کردیم. تمام شب بالای سرش نشستم و دعا کردم. با طلوع خورشید، حالش بهتر شد و چشمانش را باز کرد. (راوی، مادر شهید)
2-روزهای پُرالتهاب قبل از انقلاب بود و مردم خانوک با تمام وجود در راهپیمایی ها شرکت می کردند و شعار «مرگ بر شاه» سر می دادند. در کوی و برزن روستا پیچیده بود که کولی های طرفدار شاه می خواهند به خانوک بیایند و مردم انقلابی را مورد ضرب و شتم قرار دهند. مهدی عده ای را دور خودش جمع کرده بود و آنها را تشویق می کرد که با سنگ و چوب و … به دفاع از خود بپردازند و حساب شاه دوستها را برسند. او با کمک دیگران، عقب کامیون را پر از سنگ و چوب کرده بودند و آمادة پذیرایی از طرفداران شاه بودند. یکی از اهالی به آنها گفت: بهتر است به خانه هایتان بروید، آنها می آیند و سر و صدایی راه می اندازند و وقتی که خسته شدند، می روند. مهدی گفت: مگر ما مُرده باشیم که آنها بتوانند پایشان را به خانوک بگذارند؛ چه برسد به اینکه بخواهند سر و صدا به پا کنند. آنها که فهمیده بودند اگر پایشان را داخل خانوک بگذارند، جان سالم به در نمی برند، از تصمیم خود صرف نظر کردند. (راوی، مادر شهید)
3-در روز فاجعة به آتش کشیده شدن مسجد جامع کرمان، به آنجا رفته بودیم. جمعیت زیادی در مسجد حضور داشتند. مجبور شدیم برای گوش کردن سخنرانی، به پشت بام مسجد برویم. گرمِ شنیدن سخنان واعظ بودیم که ناگهان جمعی از اراذل و اوباش، چماق به دست وارد صحن مسجد شدند و به جان مردم افتادند. آنها گاز اشک آور به داخل مسجد پرتاب کردند و آنجا را به آتش کشیدند. مهدی که خونش به جوش آمده بود، با عصبانیت گفت: چرا ایستاده اید و کار نمی کنید؟ بیایید به خیابان برویم، شاید کاری از دستمان برآید. از پشت بام پایین آمدیم و خودمان را به خیابان شریعتی رساندیم. آنجا با پرتاب سنگ و آجر، با مزدوران شاه درگیر شدیم. من گفتم: از پشت بام مغازه های اطراف، بهتر می توانیم مزدوران شاه را تار و مار کنیم. مهدی گفت: من ترجیح می دهم در همین جا بمانم و با آنها تسویه حساب کنم. من و برادرم(حسین) به پشت بام مغازه رفتیم و از آنجا هر چیز که به دستمان آمد، به سر و روی مزدوران شاه پرتاب کردیم. آن روز، دیگر مهدی را ندیدیم. عصر که به خانه رفتیم، دیدیم او در خانه است و پایش مجروح شده. به او گفتیم: چی شده؟ از لحظه ای که از ما جدا شدی، چه اتفاقی برایت افتاده؟
گفت: مأموران شاه مشغول کتک زدن دانشجویی بودند. من هم نیمه آجری برداشتم و به طرف یکی از آنها پرتاب کردم. او هم به من شلیک کرد و تیر به پایم خورد. محل زخمی که روی پایش حک شده بود، یادگاری از حماسة آن روز بود. (راوی، برادر شهید)
4-مدتی بود که سیگار می کشید. در نزدیکی خانة ما مغازه داری بود که هنگام نماز، مغازه اش را نمی بست. یک روز مهدی که آمادة رفتن به نماز جماعت شده بود، وقتی کنار مغازه رسید، جلو رفت و به مغازه دار گفت: حاجی! چرا شما موقع نماز، مغازه ات را نمی بندی؟ مغازه دار گفت: اگر مغازه را ببندم، مردمی که برای خرید جنس می آیند، معطل می شوند. او گفت: خوب، معطل بشوند. نماز خواندن که واجبتر از همه چیز است؛ کار دنیا تمام شدنی نیست. مغازه دار گفت: من به یک شرط مغازه ام را می بندم و به نماز می آیم. مهدی گفت: چه شرطی؟ گفت: به شرط اینکه تو سیگار را کنار بگذاری. مهدی بلافاصله بستة سیگار را از جیبش بیرون آورد و روی زمین انداخت و آنرا زیر پایش لِه کرد و گفت: من قول می دهم دیگر لب به سیگار نزنم. مغازه دار هم مغازه اش را بست و با مهدی روانة نماز جماعت شد. مهدی هم به قولش عمل کرد و دیگر لب به سیگار نزد. (راوی، برادر شهید)
5-ماه مبارک رمضان بود. مهدی از ناراحتی معده رنج می برد. هر چه می خورد، بلافاصله بالا می آورد؛ ولی با این حال، روزه می گرفت. یک روز به او گفتم: تو که حالت خوب نیست و هیچ غذایی توی معده ات بند نمی شود، نباید روزه بگیری. در جوابم گفت: مادر! من اگر در حال مرگ باشم، روزه ام را می گیرم. (راوی، مادر شهید)
6-مرا خیلی دوست داشت؛ آنقدر به من وابسته بود که هر وقت از سرِ کار می آمد، قبل از هر کاری، سراغم را می گرفت. اگر در خانه نبودم، به خانة همسایه ها و اقوام می رفت و سراغم را می گرفت. یک روز به او گفتم: مهدی جان! تو دیگر برای خودت مردی شده ای، من را می خواهی چه کار؟! گفت: «مادر! من بدون شما نمی توانم زندگی کنم. باید دائم جلوی چشمانم باشید تا به آرامش برسم.» قبل از پیروزی انقلاب، هر وقت حرف سربازی به میان می آمد، می گفت: مادر! من نمی توانم به خدمت سربازی بروم. علت را که می پرسیدم، می گفت: من نمی توانم دوری شما را تحمل کنم. با پیروزی انقلاب، زمانی که جنگ آغاز شد و امام گفت: آنهایی که به سربازی نرفته اند، عازم خدمت شوند و جبهه ها را پُر کنند؛ او که نمی توانست لحظه ای دوری مرا تحمل کند، به خاطر امرِ امام، پا روی احساسش گذاشت و با جان دل، عازم خدمت شد. (راوی، مادر شهید)
7-مدت زیادی از پایان خدمت سربازیش نگذشته بود که تصمیم گرفت به جبهه برود. به او گفتم: هر سه برادرت در جبهه هستند، صبر کن بیایند، بعد تو برو. هر چهار فرزند من که نباید همزمان در جبهه باشند. حداقل یک نفر از شما باید اینجا بماند تا کمک حال ما باشد. گفت: مادر! وظیفه است، باید بروم. برادرانم برای خودشان رفته اند. دل و دینم آنجاست، باید به جبهه بروم. مادر! امام فرموده: جوانها جبهه را پُر کنند؛ آن وقت شما می گویید که من به جبهه نروم؟! روز قیامت، جواب امام را که نائب بر حق امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است، چه می دهید؟ رفت و بعد از مدتی به مرخصی آمد. تمام مدت، فکر و ذکرش جبهه بود، دائم از جنگ حرف می زد. یک روز به او گفتم: تنها به فکر جبهه نباش، به فکر خودت و کارت هم باش. گفت: مادر! من نمی توانم حال و هوای جبهه را رها کنم. وقتی که اینجا پشت فرمان ماشین هستم، تمام حواسم به جبهه است. می ترسم آخر، کار دست خودم بدهم و تصادف کنم. مادر! من نمی توانم بی خیال باشم و اینجا بمانم، باید به جبهه بروم. دیری نپایید که دوباره ساکش را بست و روانة جبهه شد. (راوی، مادر شهید)
8-مهدی در جبهه به سر می برد. یک روز صبح، یکی از فرزندانم از خواب بیدار شد و گفت: مادر! من دیشب خواب دیدم امام خمینی با دو سید بزرگوار به تکیة امام حسین(علیه السلام) آمدند و به نماز ایستادند، شما هم به امام اقتدا کردید و پشت سر ایشان به نماز ایستادید. مادر! تعبیر این خوابم چیست؟ گفتم: انشاءالله خیر است. دیری نپایید که خبر شهادت مهدی در کوی و برزن خانوک پیچید و خواب فرزندم تعبیر شد. (راوی، مادر شهید)
9-در جبهه به عنوان راننده خدمت می کرد. کارش رساندن غذا و مهمّات به خطّ مقدم بود. پسرعمویش (علیرضا عربنژاد) در سال 60 به شهادت رسیده بود. زمانی که برای آخرین بار عازم جبهه بود، زن عمویش به او گفت: مهدی از تو می خواهم که این دفعه انتقام خون علیرضا را بگیری. وقتی که به منطقه آمد، برخلاف دفعات قبل که راننده بود، خودش را به عنوان نیروی پیاده معرفی کرد تا با گروهانهای رزمی به خطّ مقدم برود. بعد از یک هفته، به دلیل کمبود راننده ـ به خاطر مهارتش در رانندگی ـ فرمانده از او خواست به عنوان راننده انجام وظیفه کند. وقتی که سخن فرمانده را شنید، علیرغم میل باطنی اش پذیرفت. از اینکه نتوانسته بود به قولش عمل کند، ناراحت بود. می گفت: من تابع امر فرمانده ام هستم؛ درست است که به زن عمویم قول دادم انتقام خون علیرضا را بگیرم، اما چه کنم که باید از دستور فرمانده اطاعت کنم. در حال رساندن غذا به نیروها بود که در اثر اصابت گلوله به ناحیة پهلو، شهید شد و به پسرعمویش پیوست. (راوی، علی اسدی دوست و همرزم شهید)
10-مهدی و برادرش حسین در عملیات «فتح المبین» با هم بودند. حسین می گفت: مهدی مهمات را به خط برده و تازه برگشته بود تا استراحت کند. در همین حین، یکی از برادران از بچه ها خواست که یک نفر برای رساندن کمپوت و موادغذایی به خط مقدم، داوطلب شود. مهدی علیرغم آنکه خسته بود، گفت: من این کار را انجام می دهم. به او گفتیم: تو الآن از خط برگشته ای، خسته ای. گفت: مهم نیست، من آمده ام اینجا خدمت کنم؛ نیامده ام بیکار بنشینم. خدمت کردن، که خستگی و حد و مرز نمی شناسد. وقتی که به سمت خط راه افتاد، از زمین و آسمان آتش می بارید. او موادغذایی را به خط رساند، همانطور که پشت فرمان ماشین در حال پخش کردن کمپوت بین بچه ها بود، مورد اصابت تیر قرار گرفت و قلب مهربانش از تپش ایستاد. (راوی، مادر شهید)
11-خانة ما در قسمت پایین خانوک بود و خانة پسرم در قسمت بالای آن. یک روز به خانة پسرم رفته بودم، هوا تاریک شده بود که تصمیم گرفتم به خانة خودم برگردم. پسرم در خانه نبود که مرا برساند. پاهایم درد می کردند و پیمودن این همه راه، برایم سخت بود. همین طور که به سختی راه می رفتم، توی دلم خطاب به مهدی گفتم: پسرم! تو که خیلی مادرت را خیلی دوست داشتی، وسیله ای برسان تا مرا به خانه برساند؛ با این پادرد نمی توانم راه بروم. در حال رفتن به آنطرف خیابان بودم که ماشینی کنارم ایستاد و گفت: حاج خانم! شما می خواهید جایی بروید؟ گفتم: بله، می خواهم به خانه ام بروم. گفت: سوار شوید تا شما را برسانم. گفتم: شما چه کسی هستی که می خواهی مرا برسانی؟! گفت: شما سوار شوید تا برایتان بگویم. سوار شدم، راننده گفت: در خانه نشسته بودم و در افکار خودم غوطه ور شده بودم که احساس کردم شهیدِ شما رو برویم ایستاده. او خطاب به من گفت: بلندشو برو مادر مرا از بالای خانوک به خانه اش برسان. پاهایش درد می کنند و نمی تواند این همه راه را پیاده برود. من هم بلافاصله آمدم تا شما را برسانم. با آنچه که راننده تعریف کرد، به یقین قلبی رسیدم که شهدا زنده اند. (راوی، مادر شهید)

علی عربنژاد حسین
1-هفت ساله بود که نمازخواندن را آموخت. به خاطر ندارم حتی یک وعده نمازش قضا شده باشد. نمازش را همیشه اول وقت می خواند و سعی می کرد در نماز جماعت شرکت کند. یکی از خانم های مؤمنة خانوکی که بیشتر مواقع علی را در صف نماز جماعت می دید، برایش کت و شلواری دوخت تا او به این وسیله تشویق شود و نمازش را همیشه اول وقت و به جماعت بخواند. (راوی، مادر شهید)
2-عشق به امام خمینی(ره) در تمام وجودش نهادینه شده بود. صحبتهای امام را روی عکسهای رادیولوژی به صورت کلیشه درآورده بود، و با رنگ بر در و دیوار کوچه های خانوک حک می کرد. (راوی، برادر شهید)
3-چهار ماه از تحصیلش در هنرستان می گذشت که تصمیم گرفت به جبهه برود. زمانی که موضوع را با من در میان گذاشت، به او گفتم: تو هنوز بچه ای، بمان و درست را بخوان تا وقت سربازیت برسد. گوشش بدهکار این حرفها نبود و اصرار می کرد که به جبهه برود. وقتی دیدم تصمیمش را گرفته، گفتم: آخه بچه! تو با این سنّ کمت در جبهه به درد چه کاری می خوری؟ به چشمانم خیره شد و گفت: بابا! یعنی یک لیوان آب هم نمی توانم به دست رزمنده ها بدهم؟!! این حرفش مرا یاد روزگاری انداخت که او کودکی بیش نبود و ماه محرم با فصل سرد زمستان، همنشین بود؛ علی که نمی توانست مانند دیگران عزاداری کند و زنجیر و سینه بزند، گوشه ای می ایستاد و عزاداران لباسهای گرمشان را به او می دادند تا برایشان نگه دارد. وقتی که هیئت حرکت می کرد، او هم با آنها حرکت می کرد؛ در حالی که لباسهای دیگران از سر و کولش آویزان بود. با پایان مراسم، عزاداران می آمدند و لباسهایشان را از او تحویل می گرفتند. او که کار زیادی از دستش برنمی آمد، اینگونه ارادتش را به امام حسین(علیه السلام) نشان می داد. با مرور خاطرات آن سالها، دیگر دلیلی برای مخالفت کردن نداشتم و به او اجازة رفتن دادم. (راوی، پدر شهید)
4-دوران آموزشی را پشت سر گذاشته بود و عازم جبهه بود. نه سنّی داشت و نه هیکل درشتی؛ دلم به رفتنش رضایت نمی داد. در یک شبِ سرد زمستانی، زمانی که همه خواب بودند، سرِ صحبت را باز کردم تا شاید بتوانم مانع رفتنش شوم. به او گفتم: پسرم! تو بیشتر از آنکه آنجا بتوانی کاری انجام دهی، دست و پاگیر هستی و مزاحم کار دیگران؛ بمان، وقتی بزرگتر شدی، برو.
آن شب، دو ساعت تمام با او حرف زدم تا قانعش کنم. تمام مدت، سرش پایین بود و کلمه ای حرف به زبان نیاورد. صحبت های من که به پایان رسید، سرش را بلند کرد و گفت: مادر! من باید بروم. (راوی، مادر شهید)
5-با او به جبهه اعزام شدم. وقتی مأموریت سه ماهة ما به پایان رسید، با جمعی از دوستان آماده شدیم تا به مرخصی بیاییم. اما علی راضی نشد که با ما بیاید. به او گفتم: بیا با هم به خانوک برویم. در جوابم گفت: سه ماه است که در جبهه هستم و تا این زمان، هنوز کار مثبتی انجام نداده ام. من می مانم؛ به امید آنکه عملیاتی صورت بگیرد و بتوانم در آن شرکت کنم و کار مفیدی انجام دهم. ما راهی خانوک شدیم و او ماند و در عملیات «والفجر یک» شرکت کرد و آسمانی شد. انگار جسدش هم نمی خواست از منطقه دل بکند؛ چرا که سالهای سال (12سال)در خاکهای تفتیدة شرهانی ماند.(راوی: احمد مرادعلیزاده، همرزم و پسردایی شهید)

حسن اسدی علی اکبر
1-مدرسه را رها کرد تا عازم جبهه شود، زمانی که در کرمان آموزش می دید به دیدنش رفتم هوا سرد بود،گرم حرف زدن با او بودم، یک سربازی که در حال نگهبانی دادن بود توجهم را به خود جلب کرد، در حالی که به آن سرباز نگاه می کردم، خطاب به حسن گفتم:تو هم مثل آن سرباز، باید در اوج سرما نگهبانی دهی؟ در حالی که مسیر نگاهم را دنبال می کرد،گفت: بله،من هم باید نگهبانی دهم،مادر من! اگر ما این کارها را انجام ندهیم، دشمن خیلی راحت کشورمان را می گیرد، آنوقت شما و دیگران نمی توانید آسوده زندگی کنید، ما پاسدار اسلام و مملکت هستیم. بنابراین وظیفه داریم همه جا نگهبان اسلام و کشور و مردممان باشیم. (راوی، مادر شهید)
2-شب بود، در حالی که خوابیده بودم به حسن و عبدالرضا فکر می کردم، هر دو درجبهه به سر می بردند و مدت زیادی بود که به مرخصی نیامده بودند. بدجوردلتنگشان شده بودم. با بلند شدن صدای دَر خانه به خودم آمدم، از جایم بلند شدم و در را باز کردم، باورم نمی شد، هر دومقابل من ایستاده بودند، از شدت خوشحالی، روی زمین نشستم و سجدة شکر به جا آوردم. حسن گفت: مادر! چه کار میکنی؟حالا که ما را سالم دیده ای سجدة شکر به جا می آوری؟ اگر بین تابوت من و برادرم سجده کرده بودی، اجرت بیشتر بود. (راوی، مادر شهید)
3-بعد از شهادت برادرم عبدالرضا، حسن تصمیم گرفت عضو سپاه شود، یکی از دوستانش وقتی از تصمیمش باخبر شد،گفت: این کار را نکن، مادرت داغدیده است، اگر اتفاقی برایت بیفتد نمی تواند تحمل کند. او در جواب دوستش گفت: برادرم به جای خودش به جبهه رفت و شهید شد، من هم باید به جای خودم بروم و خدمت کنم، آیا کسی می تواند به جای دیگران، لباس بپوشد و به جای دیگران، غذا بخورد!؟ هر کس وظیفه دارد به جای خود و در حد توان خود خدمت کند. از زمانی که به کادر سپاه پیوست، خیلی بیشتر از قبل رعایت حلال و حرام را می کرد، همیشه خطاب به مادر می گفت: من سرباز امام زمان (عج) شده ام، باید لیاقت سربازی ایشان را داشته باشم. مادر! هرگز نگو پسرم را به اجبار به سپاه برده اند، من به اختیار و میل خودم عضو سپاه شدم. مادر! من خیلی سعادت داشتم که سپاه مرا پذیرفت. (راوی، خواهر شهید)
4-گاهی با پاسدارها و بسیجی ها مصاحبه می کردند و مصاحبه را از تلویزیون پخش می کردند. یک روز به او گفتم: حسن! چرا یکبار جلوی دوربین نمی روی و مصاحبه نمی کنی تا تو را از تلویزیون نشان دهند و من ببینم!؟ خندید و گفت: مادر! مگر ما به جبهه رفته ایم که از تلویزیون نشان مان دهند؟ ما برای دفاع از کشور به جبهه رفته ایم، مهم این است که اعمالمان را تنها خدا می بیند و نیازی نیست که دیگران ببینند، ما حتی لیاقت بندگی خدا را نداریم، امیدوارم خودش از سر لطف، مارا قبول داشته باشد. (راوی، مادر شهید)
5-چند روز از شهادت عبدالرضا می گذشت، گوشه ای نشسته بودم و گریه می کردم که حسن وارد خانه شد، وقتی که مرا در حال اشک ریختن دید،کنارم نشست وگفت: مادر! مگر شما فروع دین را نمی دانی؟ اشکهایم را پاک کردم و گفتم: می دانم، گفت: مگر اول نماز،دوم روزه، سوم حج، چهارم جهاد و … نیست. گفتم: بله، درست است. گفت: مادر! شما میدانی که جهاد در راه خدا، یک وظیفه است، شما پنج پسر داری که یکی از آنها را در راه خدا داده ای، حالا می خواهی با گریه اجرت را ضایع کنی ؟ برو به خاطر شهادت پسرت شکر خدا را به جا بیاور. (راوی، مادر شهید)
6-حسن داروخانه ای را همة بچه های گروهان شهید چمران می شناختند، مادرش انواع داروهای گیاهی را در ساکش گذاشته بود. هر وقت یکی از بچه ها دچار بیماری و درد می شد، حسن داروخانه ای، با گیاهان دارویی به درمانش می پرداخت. او طبعی شوخ داشت، بچه ها با شوخی های او غم و غصه هایشان را فراموش می کردند. هر وقت یکی از بچه ها در حین کار احساس تشنگی و گرسنگی می کرد، او بلافاصله به یاریش می شنافت و کار ناتمامش را با عشق و علاقه به پایان می رساند. با فرا رسیدن شب وقتی همه می خوابیدند، تازه کار او آغاز می شد. لباسهای پارة بچه ها را با نخ و سوزنی که مادرش همراهش کرده بود، می دوخت، لباسهای کثیف را می شست، پوتینها را بررسی می کرد، اگر پارگی داشتند تعمیر میکرد و اگر خاکی بودند،آنها را تمیز می کرد و واکس می زد. (راوی، محمد زمانی دوست و همرزم شهید)
7-تعدادی از برادران پاسداررا با مینی بوس بنیاد شهید به کرمان بردیم تا از آنجا عازم جبهه شوند. حسن هم در بین آنها بود وقتی که به مقصد رسیدیم، مرا به گوشه ای خلوت برد و گفت: ابراهیم ! من این دفعه شهید میشوم، چند خواهش از تو دارم… حرفش را قطع کرد وگفتم: دفعة قبل هم همین را گفتی ان شاءالله سالم برمیگردی تا با هم به جبهه برویم. گفت. نه باور کن این دفعه کار، تمام است، چند شب پیش، خواب برادرم عبدالرضا را دیدم، گفت چشم انتظارم است . ممکن است وقتی که جنازه ام را می آورند شناخته نشوم. گفتم: چه کار می توانم برایت انجام دهم؟ لباسش را بالا زد و جایی از بدنش (یک علامت روی شکمش بود) را نشانم داد و گفت: این نشانه را به خاطر بسپار، تنها همین یک نشانه برای شناسایی من کافیست. حرفهایش که به پایان رسید، مرا بوسید خداحافظی کرد و رفت. چند روز از پایان عملیات والفجر سه گذشته بود که جنازة شهدای این عملیات را آوردند، حسن هم در بین آنها بود. عراقی ها بعد از آنکه او را با گلوله زخمی می کنند در حالی که زنده بود با تانک از روی بدنش رد می شوند و او را به شهادت می رسانند. از ناحیة شکم تا زانوهایش در اثر عبور شنی تانک، له شده بود، انگار می دانست که این گونه به شهادت می رسدو امکان دارد که قابل شناسایی نباشد، برای همین قبل از اعزام علامت روی بدنش را به من نشان داد. (راوی: ابراهیم ترابزاده، دوست شهید و کارمند بنیاد شهید)
8-حسن را قبل از آخرین اعزامش دیدم، شلواری به پایش بود که شش جیب داشت، به او گفتم: حالا که عازم جبهه ای شلوارت را به من بده، خیلی از آن خوشم آمده. گفت: دوست من! شلوار چه قابل دارد؟ من دیگر پاهایم را هم به خانوک نمی آورم. آن روز، معنای حرفش را نفهمیدم، بعداز شهادتش شنیدم که به عنوان تیر بار چی در عملیات والفجر 3 شرکت کرده بود، وقتی که دشمنی پاتک می زند، او دچار موج گرفتگی می شود و روی زمین افتد. زمانی که دشمن را در حال نزدیک شدن می بیند،پشت تیربار می نشیند و آخرین تیرها را به سمت آنها شلیک می کند و دستش را به علامت پیروزی بالا می گیرد. دشمن زبون به کف دستش شلیک می کند و او را به اسارت در می آورد سپس دستهایش را با سیم از پشت می بندد و با قساوت تمام، با تانک از روی بدنش رد می شود به گونه ای که هر دو پایش لِه می شوند. وقتی جنازه اش را دیدم، یاد آخرین حرفش افتادم که میگفت: من، د یگر پاهایم را به خانوک نمی آورم. (راوی: غلامرضا اسدی، دوست شهید)
9-حسن در عملیات والفجر سه در منطقة مهران به شهادت رسید، جنازه اش را به خانوک آوردند و بعد از تشییعی باشکوه به خاک سپردند، چند روز بعد نامه اش به دستمان رسید که آن را قبل از شهادتش نوشته بود. با چشمانی اشکبار نامه را باز کردیم و خواندیم. او خطاب به خواهرش نوشته بود: فاطمه! من هم اکنون ندای فرشتگان را می شنوم که می گویند: کجایید ای شهیدای خدایی ! بلاجویان دشت کربلایی! (راوی، مادر شهید)
10-عبدالرضا به همراه دو برادر دیگرم (حسن و حسین) در جبهه، حضور داشت، بعد از عملیات آزادسازی خرمشهر، یکی از رزمنده ها از طریق تلفن، خبر شهادت عبدالرضا را به مخابرات خانوک گزارش داد من هم که همان لحظه در مخابرات نشسته بودم، از شهادت او باخبر شدم. به خانه رفتم و در حالی که چشمانم لبریز از اشک بود، به پدرم گفتم: بابا! خوش به سعادتت، چند لحظه نگاهم کرد، انگار می دانست چه خبری برایش آورده ام، گفت: کدام یک از برادرانت، شهیده شده اند؟ گفتم: عبدالرضا، بلافاصله دستهایش را به سمت آسمان بلند کرد و گفت: خدایا ! شکرت. مدت زیادی از شهادت عبدالرضا نگذشته بود که برادرم حسن در عملیات والفجر 3 به شهادت رسید، مانده بودم که چگونه این خبر را به پدرم برسانم، فکر می کردم ناراحت میشود و زیر بار این غم می شکند، اما بر خلاف تصورم به سجده رفت وگفت: خدایا! شکرت که فرزندانم در راه رضای تو به شهادت رسیدند. (راوی، برادر شهید)
11-سالها از شهادتش می گذشت. یک شب در عالم خواب او را در یک محل تنگ و تاریک با سرو رویی، خاک آلود و حالتی پریشان دیدم. وحشت زده به او گفتم: داداش! خدا مرا بکُشد چرا اینطوری شدی؟ چرا سر و وضعت اینجوریه؟! با نارحتی گفت: فلان دوستم یک هفته است که مرا در این محل تنگ و تاریک رها کرده، به خاطر او اذیتم، نمی آید تا مرا از اینجا خلاص کند. از خواب پریدم، با خودم گفتم :پناه بر خدا، معنای این خواب چیست؟ روز که شد، چادرم را سرم کردم تا به خانة دوستش بروم به امید آنکه چیزی دستگیرم شود و علت خوابی را که دیده بودم برایم آشکار گردد. در تکاپوی رفتن بودم که دَر خانه به صدا در آمد در را که گشودم ناباورانه با همان دوست حسن و خانمش مواجه شدم. آنها را به داخل خانه دعوت کردم و جریان خوابم را برایشان تعریف کردم. به دوستش نگاه کردم، رنگ چهره اش به شدت سُرخ شده بود، کاملاً مشخص بود که خجالت زده و شرمنده است، از جایش بلند شد و بیرون رفت. همسرش رو به من کرد وگفت: فاطمه جان! تو خبر داشتی که ما مشکلی داریم و برای حل آن می خواهیم نزدت بیاییم؟ گفتم: نه، من از کجا باید می دانستم که شما مشکل دارید؟ گفت: شوهرم به خاطر مشکلی که برایش پیش آمده حدود یک هفته است که نمازش را ترک کرده، من هم امروز به این نیت اینجا آمدم که خواهش کنم شما یک خواب ساختگی از حسن برایش تعریف کنی تا به خودش بیاید تو که می دانی شوهرم و حسن چقدر با هم صمیمی بودند و شوهرم تا چه اندازه از او حرف شنوی داشت. اشک در چشمایم حلقه زد، گفتم: به راستی که شهدا زنده اند و از همة امور آگاهند، شما قصد داشتید از من بخواهید خوابی دروغین از حسن تعریف کنم تا شوهرتان به خودش بیاید، غافل از اینکه تمام امور شهدا واقعیت و حقیقت محض است. حالا مفهوم خوابی را که دیدم، درک کردم،حسن نگران وضعیت دوستش بود و به همین علت ناراحت و پریشان بود. (راوی، خواهر شهید)

مهدی اسدی محمد
1-هفت ماهه به دنیا آمد، خیلی ضعیف بود؛ به حدی که کسی فکر نمی کرد زنده بماند. تا پنج سالگی نمی توانست حرف بزند. هرگز روزی را که برای اولین بار، زبان باز کرد و حرف زد را فراموش نمی کنم. آنقدر خوشحال شده بودم که او را محکم در آغوشم فشردم و گفتم: پسرم! الهی عاقبت به خیر شوی. چند روز بعد، در جوی آب افتاد. وقتی او را از آب گرفتم، بیهوش شده بود؛ اما نه، من فکر می کردم که بیهوش شده؛ او نفس نمی کشید. آنقدر ضجّه زدم و دعا کردم که خدا عمر دوباره به او داد. او ماند، قد کشید، بزرگ شد و رشید و دلربا شد. خودِ خدا خریدارش شد و مهدیِ من برای همیشه عاقبت به خیر شد. (راوی، مادر شهید)
2-دوچرخه ای داشت که خیلی به آن علاقه داشت. دائم به آن می رسید و بر سر و رویش دست می کشید. یک روز که برادرش با دوچرخه بیرون رفته بود، تصادف کرد. دوچرخه در اثر ضربه، خراب و غیرقابل استفاده شده بود. برادرش به خاطر این موضوع، غصه دار بود و می ترسید مهدی ناراحت شود و او را مورد مؤاخذه و سرزنش قرار دهد؛ اما برخلاف تصورش، مهدی وقتی دوچرخه را دید، خندید و گفت: ناراحت نباش، فدای سرت. چند روز بعد، با پولی که حاصل دسترنج خودش بود، برادرش را روانة مشهدالرضا(علیه السلام) کرد؛ سفری که نذر سلامتی برادرش بود. (راوی، مادر شهید)
3-در همسایگی ما در کرمان، سه خانم زرتشتی زندگی می کردند که تنها بودند و کسی را نداشتند. یک روز صبح زود که برف زیادی بر زمین نشسته بود، مهدی آماده شد تا به مدرسه برود. رفت و طولی نکشید که برگشت. مادرش با تعجب به او گفت: مدرسه که هنوز تعطیل نشده!! چرا اینقدر زود آمدی؟! گفت: راهی مدرسه بودم که دیدم خانم های همسایه با سینی، مشغول برف روبی از پشت بام خانه شان هستند. من هم یک بیل برداشتم و به کمکشان رفتم؛ برای همین به مدرسه نرفتم. مادرش به او گفت: پس درست چه می شود؟ گفت: مادرجان! این کار، خودش نوعی درس است. (راوی، پدر شهید)
4-او تا شانزده سالگی نزد مادربزرگش در خانوک زندگی کرد. ایشان می گفت: چند روزی بود که مهدی صبح زود از خواب بیدار می شد و از خانه بیرون می رفت و ظهر، خسته به خانه می آمد و بعد از صرف ناهار، دوباره بیرون می رفت. بیش از یک ماه، کار هر روزش این بود و من علتش را نمی دانستم. تا اینکه یک روز، استاد بنّایی که او را می شناختم، به خانه آمد و گفت: کارگر خوبِ من کجاست؟ با تعجب گفتم: منظورتان مهدی است؟! گفت: بله، مگر شما نمی دانستید چهل روز برای تکیة حضرت ابوالفضل(علیه السلام) کار کرد؛ آن هم بدون دریافت مزد؟ ما هر چه به او اصرار کردیم، مزدش را نگرفت. نزدیک غروب آفتاب بود که مهدی به خانه آمد. به او گفتم: آقامهدی! حالا دیگه کار می کنی و به من چیزی نمی گویی؟ چرا به من نگفتی که به روستای مجاور می روی و در ساخت تکیه کمک می کنی؟ خندید و گفت: مادربزرگ! من یک روز با چند نفر از دوستانم به کوهنوردی رفته بودم. یک صخرة بزرگ که بالا رفتن از آن، مشکل به نظر می رسید، توجه ما را به خود جلب کرد. جمع دوستانة ما را جَو گرفت و گفتیم: هر کس مرد است، از این صخره بالا برود. من پیشقدم شدم و از صخره بالا رفتم. وقتی که بر بلندای آن قرار گرفتم و پایین را نگاه کردم، با خودم گفتم: خدایا! عجب کار خطرناکی کردم؛ حالا چه جوری از صخره پایین بروم؟ خدایا! نذر می کنم که اگر سالم به پایین صخره رسیدم، در ساخت تکیة ابوالفضل(علیه السلام) روستای مجاور کمک دهم. خدا خواست و من از مهلکه، جان سالم بدر بردم. نمی خواستم کسی موضوع را بفهمد؛ اما انگار لو رفتم. خندیدم و صورتش را غرق بوسه کردم. (راوی، مادر شهید)
5-مدتی بود که دائم از رفتن به جبهه حرف می زد، با رفتنش موافقت کردم. یک روز، دوستی به من گفت: اشتباه کردی که به پسرت اجازه دادی به جبهه برود؛ آنجا از زمین و آسمان، آتش می بارد و پسرت شهید می شود. در جوابش گفتم: من با شهادت پسرم، مشکلی ندارم؛ شهادت، سعادت می خواهد؛ شهادت، نتیجة قدم گذاشتن در راه خداست. اگر خدا او را پذیرفت و به عنوان قربانی در مسلخ عشق قبول کرد، باعث افتخار و سربلندی ماست. (راوی، پدر شهید)
6-مرداد سال 60 بود. مهدی تازه از جبهه برگشته بود. او من و جمعی از بچه ها را دور خودش جمع کرد و برایمان از جبهه حرف زد. می گفت: در حال حاضر، کشور درگیر جنگ است؛ همه دارند به جبهه می روند؛ شما هم بی تفاوت نباشید و برای رفتن به جبهه اقدام کنید. حرفهای او تأثیر خودش را گذاشت، عازم کرمان شدیم و بعد از یک هفته آموزش دیدن، عازم جبهه شدیم و در عملیات شکست حصر آبادان شرکت کردیم و برگشتیم. بعد از مدتی، بار دیگر عازم جبهه شدیم و در عملیات فتح المبین شرکت کردیم. بعد از بازگشت از این عملیات، با تشویقهای مهدی به کادر سپاه پیوستیم و لباس سبز پاسداری را بر تن کردیم. (راوی، حسن اسدی دوست وهمرزم شهید)
7-برای آخرین بار، عازم جبهه بود. قبل از رفتن، به دوستش گفته بود: من چند شب پیش خواب دیدم که کنار دَرِ یک باغ بزرگ ایستاده ام. داخل آن، بسیار زیبا و سرسبز بود؛ آنقدر که قابل تصور نیست. می خواستم وارد باغ شوم که دربانش گفت: این دفعه نمی توانی وارد شوی، برو دفعة بعد نوبت توست. من مطمئنم که این دفعه به شهادت می رسم. لحظة خداحافظی، گفت: مادرجان! من چهل و پنج روز دیگر می آیم. او رفت و چهل و پنج روز بعد، خبر شهادتش را آوردند. (راوی، مادر شهید)
8-با بچه های مهندسی لشکر، مشغول احداث خاکریز بودیم که یک هلی کوپتر عراقی در آسمان ظاهر شد و ایجاد مزاحمت کرد. حسین صادقی که مسئول زرهی لشکر بود، مهدی را صدا زد و گفت: موشک انداز را روی سکو بیاور. مهدی پشت موشک انداز نشست و آنرا بالای سکو برد. محمدجواد زادخوش به عنوان مسئول پرتاب موشک، داخل موشک انداز بود. موشک را پرتاب کردند. حسین صادقی موشک را به سمت هلی کوپتر هدایت کرد و آنرا زد. در همین حین، یک هلی کوپتر دیگر، موشک انداز را پایید و موشکی به سمتش روانه کرد. مهدی بلافاصله دنده عقب گرفت و با سرعت بسیار زیادی از سکو پایین آمد؛ سرعتش به حدی بالا بود که موشک انداز چرخید و موشکی که توسط هلی کوپتر شلیک شده بود، به جلوی موشک انداز برخورد کرد و قسمتی از جلویش را با خودش برد و چندمتر آن طرف تر، منفجر شد. مهدی وقتی از موشک انداز پیاده شد، گفت: لحظه ای که هلی کوپتر عراقی به سمت موشک انداز شلیک کرد، متوجه شدم؛ برای همین با سرعت از سکو پایین آمدم. باورم نمی شد؛ انگار سرعتش بیشتر از سرعت موشکِ شلیک شده، بود. اگر آن روز او سرعتِ عمل نداشت، خیلی ها را به کشتن می داد. (راوی، حسن اسدی دوست و همرزم شهید)
9-بیش از یکماه از آخرین دیدارمان می گذشت، دلتنگش بودم. یک شب، خواب دیدم در مسجد نشسته ام. مهدی سوار بر موتور از راه رسید و جلوی من پیاده شد. رو به من که از شوق دیدارش می خندیدم، کرد و گفت: مادرجان! می دانستم چشم انتظارم هستی؛ برای همین آمدم تا به شما سَر بزنم. حرفش که تمام شد، سوار بر موتور شد تا برود. به او گفتم: حالا که می خواهی بروی، به من بگو چه کار کنم؟ وقتی که نیستی، دلتنگت می شوم. گفت: مادرجان! ختم صلوات بردار. از خواب پریدم. ساعت را نگاه کردم، سه بعد از نیمه شب بود. از جایم بلند شدم، وضو گرفتم تا نماز شب بخوانم؛ به امید آنکه آرام بگیرم. وضو گرفتم و سَرِ سجاده نشستم. هر چه کردم، نتوانستم نماز بخوانم. یاد حرف مهدی افتادم و مشغول صلوات فرستادن شدم. تا صبح، خواب به چشمم نیامد. صبح که از راه رسید، خوابم را برای پسرم(عباس) تعریف کردم. او گفت: مادر! انشاءالله خیر است. حتماً مهدی خیلی زود به مرخصی می آید. دو روز بعد، خبر شهادتش را آوردند. (راوی، مادر شهید)
10-خرداد سال 62 بود. در جریان عملیات والفجر سه، در منطقة مهران مستقر بودیم. من در مهندسی لشکر خدمت می کردم. رودخانه ای در آنجا بود، به نام رودخانة گاوی. به کمک بچه های مهندسی لشکر، کنار رودخانه خاکریزی احداث کردیم. نیروهای پیاده، پشت آن خاکریز پناه گرفته بودند. دشمن زرهیش را از بین قسمتی از رودخانه که کنار خطّ خودش بود، وارد عمل کرد. قصدشان این بود که بچه ها را دور بزنند. با حرکت تانکهایشان، پاتک را شروع کردند. فاصلة تانکها تا خاکریز ما، یک و نیم کیلومتر بود. سلاحی بجز آرپیجی، کلانشیکف و تیربار برای مقابله با آنها نداشتیم. در این گیر و دار، مهدی را دیدم که کنار خاکریز، داخل سنگر در کمین دشمن نشسته بود. منتظر بود که عراقیها جلو بیایند تا بتواند با آنها درگیر شود. آنها به حدی جلو آمده بودند که به خاکریز ما چسبیده بودند. در این فاصله نزدیک، دیگر امکان شلیک آرپیجی وجود نداشت. یک نفربر عراقی، کاملاً به خاکریز چسبیده بود و چند سرباز از داخل دریچه هایش به سمت ما شلیک می کردند. یک لحظه مهدی را دیدم که از جایش بلند شد، ضامن نارنجکی را که دستش بود، کشید، بالای خاکریز رفت و نارنجک را به سمت نفربر پرت کرد. در همین حین، دشمن از داخل نفربر، قلبش را نشانه گرفت و او را به رگبار بست. مهدی به پشت خاکریز، روبروی دشمن افتاد و همان لحظه، لباس زیبای شهادت را بر تن کرد. (راوی، اکبر عربنژاد دوست و همرزم شهید)

رضا مهدوی محمد
1-جريان انقلاب به اوج خود رسيده بود. آن زمان، رضا دانش آموز دبستان بود. او علي رغم سن كمش در تظاهرات، شركت مي كرد. آن چنان از شاه، متنفر بود كه يك روز، در کلاس، یک صندلی زير پايش گذاشت و عكس شاه را پايين انداخت و شكست. عده اي از بچه ها، موضوع را به گوش رئيس مدرسه رساندند. رضا يك هفته به مدرسه نيامد؛ حتي بازرس آموزش و پرورش دنبالش بود تا به خاطر اين كار، تنبيهش كند؛ اما موفق نشد و ديري نپاييد كه انقلاب، پيروز شد. (راوی، برادر شهید)
2-سال 57 بود، من دانش آموز كلاس سوم بودم و رضا در كلاس پنجم درس مي خواند. زمزمه ي انقلاب از همه جا به گوش مي رسيد. آن زمان در مدارس، تغذيه مي دادند. رضا، ما را در گوشه اي جمع مي كرد و مي گفت: تغذيه ها را نخوريد؛ چون متعلق به شاه هستند و حرامند، نبايد آنها را بخوريد. ما هم به حرفش احترام مي گذاشتيم و از تغذيه اي كه مي دادند، استفاده نمي كرديم. با آنكه سنش كم بود، درك وسيعي نسبت به مسائل پيرامونش داشت. (راوی، برادر شهید)
3-كلاس اول راهنمايي را كه به پايان رساند، ترك تحصيل كرد و به عنوان شاگرد در يك مغازه ي نجاري، مشغول كار شد. به او گفتم: پسرم! اگر دَرسَت را ادامه داده بودي، بهتر نبود؟ گفت: بابا! تو كسي را نداري كه مرا براي ادامه ي تحصيل به شهرهاي اطراف بفرستد، نمي خواهم سرْبارت باشم و تمام مخارج تحصيلم را به شما تحميل كنم. الان كار مي كنم و وقتي درآمدي، كسب كردم، درسم را ادامه مي دهم. (راوی، پدر شهید)
4-هر وقت مي خواست كاري را انجام دهد، بررسي مي كرد تا ببيند آيا كارش رضاي خدا را در بَر داردد يا نه؟ در واقع، جلب رضاي خدا معيار سنجيدن و انجام دادن كارهايش بود. از صبح كه بيدرا مي شد، تا شب سر بر بالين مي گذاشت تمام سعيش بر اين بود كه كاري را بر خلاف رضاي خدا انجام ندهد. (راوی، مادر شهید)
5-در يك مغازه ي نجاري، كار مي كرد. دستهايش پوست، پوست و خشن شده بودند. آنها را بوسيدم وگفتم: “پسرم! مي داني اين دستها به بهشت مي روند.” طبق عادت هميشگي اش دستي به سرم كشيد و گفت: ان شاءالله. (راوی، برادر شهید)
6-پسر خاله ام به شهادت رسيده بود و مادرم بي خبر بود. هرگز آن صبح سرد زمستاني را فراموش نمي كنم. همه دور چراغ نشسته بوديم كه رضا وارد اتاق شد و در حالي كه دستهايش را روي چراغ گرفته بود و به هم مي ماليد تا گرم شوند، خطاب به مادر گفت: مي خواهم مطلبي را به شما بگويم. چندين بار، اين جمله را گفت و هر بار، حرفش را خورد. بالاخره حوصله مان سر رفت و گفتيم: حرفت را بزن! بغضش تركيد، در حالي كه به شدت، اشك مي ريخت، گفت: احمد شهيد شده، خوش به سعادتش. اشكهاي آن روزش را هرگز فراموش نمي كنم؛ اشكهايي كه از عمق عشقش به شهادت، حكايت مي كردند. (راوی، خواهر شهید)
7-يك روز، چند شهيد به خانوك آوردند و تشييع كردند، رضا بعد از مراسم تشييع به مادر گفت: مادرم! ببين، آنها كه یک یا دو پسر داشتند، در راه خدا دادند؛ فرق شما با بقيه چيست كه پسرانت شهيد نمي شوند؟! مادر جان! شما هشت پسر داري، نمي خواهي يكي – دو تا از آنها را فداي اسلام كني؟ مادر جان! زماني فرار خواهد رسيد كه جنگ تمام خواهد شد و كساني كه به جبهه نرفته اند، حسرت خواهند خورد. (راوی، خواهر شهید)
8-سال 1361 بود كه تصمیم گرفت به جبهه برود، وقتي كه براي ثبت نام به بسيج، مراجعه كرد به خاطر سن كم، اسمش را ننوشتند. او در شناسنامه اش دست برد و تاريخ تولدش را عوض كرد، زماني كه مي خواست براي بار دوم به بسيج، مراجعه كند، همسايه مان كه موضوع را مي دانست به او گفت: رضا جان! تاريخ تولدت را عوض كردي، قَدَت را چه مي كني؟! او بلافاصله گفت: كفش پاشنه بلند مي پوشم، حل مي شود. (راوی، خواهر شهید)
9-يك روز، وقتي از سر كار به خانه آمدم، خانمم گفت: خبر داري كه رضا عازم جبهه است؟ الان به محل بسيج رفته تا از آنجا اعزام شود. به محض شنيدن اين حرف به محل بسيج رفتم. رضا توي صف، ايستاده بود تا سوار اتوبوس شود، دستش را گرفتم، او را از صف بيرون آوردم و گفتم: رضا جان! كجا مي روي؟ دو تا از برادرانت در جبهه هستند، تو بمان، هر وقت آنها آمدند، برو. او گفت: “بابا! اين چه حرفي است كه مي زني؟ شما كه اهل سواد و معرفتي نبايد جلوي مرا بگيري، بايد مادرم را هم قانع كني كه راضي به رفتنم باشد. من، چه اينجا باشم و چه آنجا، هر چه كه سرنوشتم باشد و خدا برايم مقدر كرده باشد، اتفاق مي افتد. خواهش مي كنم مانع من نشوید. آنچنان با حرفهايش مرا قانع كرد كه ديگر نتوانستم چيزي بگويم. از او خداحافظي كردم و به خانه رفتم. به مادرش گفتم: مانعش نشو، بگذار دنبال سرنوشتش برود. (راوی، پدر شهید)
10-از جبهه كه برگشت، مقداري از خاك بُستان را به عنوان تبرك با خود آورده بود، مي گفت: مادر! اين خاك را از جايي برداشتم كه تعداد زيادي از بچه ها در آن قسمت، شهيد شده بودند. مادر! نمي داني كه اين خاك پاك،چه ارزش و قيميتي دارد؟! چند روز كارش درست كردن مُهر نماز با خاك بستان بود. مهرهايي كه هنوز به يادگار مانده اند. (راوی، مادر شهید)
11-يكي از دوستانش بعد از شهادتش مي گفت: يك روز با تني چند از دوستان به گلزار شهداي خانوك رفتيم. رضا روي زمين خوابيد و گفت: بچه ها دور من، خط بكشيد. ما هم با گچ دور او خط كشيديم. محمد جواد زادخوش هم، كار رضا را تكرار كرد. رضا گفت: ما جايي براي خودمان گرفتيم، هر كس ديگر هم كه مي خواهد، بياييد براي خودش جا بگيرد. وقتي كه رضا شهيد شد، دقيقاً او را همانجايي دفن كردند كه خودش انتخاب كرده بود و ما دورش خط، كشيده بوديم. (راوی، خواهر شهید)
12-يك سال، قبل از شهادتش خواب ديدم كه در گلزار شهداي خانوك به اندازه ي شهدايي كه الان، آنجا دفن هستند، درخت سرو كاشته اند. گرم تماشاي درختها بودم كه پدرم از گلزار، بيرون آمد و گفت: من هم يك درخت، اينجا كاشتم. وقتي كه خوابم را براي پدرم تعريف كردم، لبخندي زد و گفت: خير است. يك سال بعد، خوابم تعبير شد و رضا به جمع شهداي آرميده در گلزار پيوست. آن موقع بود كه معناي لبخند پدر و منظورش را از گفتن ” خير است” را فهميدم. (راوی، خواهر شهید)
13-نيمه شب بود، غرق خواب بودم كه متوجه شدم يكي با دست، تكانم مي دهد و صدايم مي زند. به زور، چشمانم را باز كردم، رضا بود، گفتم: چي شده؟ كاري داري؟ گفت: من، خوابي ديدم كه بايد آن را برايت تعريف كنم. باورم نمي شد آن موقع شب، مرا بيدار كرده كه خوابش را تعريف كند، گفتم: چه لزومي دارد كه الان، خوابت را تعريف كني؟ صبح هم روز خداست. گفت: نه، بايد تعريف كنم، مي ترسم يادم برود. گفتم: خُب، تعريف كن. گفت: خواب ديدم، عملياتي در شرف وقوع است. چند مرد بزرگوار و نوراني، سوار بر اسب به سمت خط مقدم مي رفتند. من، اصرار مي كردم تا مرا هم با خودشان ببرند؛ اما آنها قبول نمي كردند. در حالي كه اشك مي ريختم، جلوي اسب سوار اولي و دومي را گرفتم؛ اما آنها رفتند و مرا نبردند. نفر سوم ايستاد و مرا پشت سر خودش بر تَرك اسب نشاند و روانه ي خط مقدم شد. من، مطمئنم كه شهيد مي شوم، چون كسي كه مرا با خودش برد امام حسين (عليه السلام) بود. دو – سه شب بعد، همزمان با آغاز عمليات، تير به قلب مهربانش اصابت كرد و خاك منطقه با خون پاكش فرش شد. (راوی، باقر مهدوی پسر عمه و همرزم شهید)
14-يك روز، قبل از آغاز عمليات والفجر چهار، يكي از بچه ها كه بالاي تپه اي، نگهباني مي داد، توسط نيروهاي كومله و دموكرات، زخمي شد. به محض زخمي شدن نگهبان از جايمان بلند شديم تا به بالاي تپه برويم و او را پايين بياوريم. تپه، حالت جنگي داشت. درحال پوشيدن پوتينهايمان بوديم كه متوجه شديم رضا با پاي برهنه در حال دويدن به سوي تپه است. من، فرياد زدم: رضا! كفشهايت را بپوش، اينجا پر از سنگ و خار و خاشاك است. همانطور كه مي دويد، گفت: “كفش نمي خواهم، بنده ي خدا تير خورده، بايد به دادش برسيم.” نگهبان را كه پايين آوردند، پاهاي رضا را نگاه كردم، پُر از زخم بودند و از محل زخمها خون، جاري بود، گفتم: رضا جان! بيا پاهايت را باند پيچي كنيم. گفت: نيازي نيست. خودشان خوب مي شوند. (راوی، باقر مهدوی پسر عمه و همرزم شهید)
15-بعد از شهادت رضا، مادر شهيد نخعي به خانه مان آمد و گفت: من نمي دانستم رضا با آن سن كمش به جبهه رفته. يك شب، خواب ديدم جمعيت زيادي در تكيه ي امام حسين (عليه السلام) خانوك، پاي سخنراني حاج آقا فخر مهدوي نشسته اند و ايشان، روي منبر، در حال خواندن روضه ي علي اصغر (علیه السلام) هستند و يك پسر بچه ي كوچك در آغوششان است. روضه كه تمام شد حاج آقا فخر، پسر بچه را دست پدر رضا داد و گفت: استاد محمد! بيا اين هم علي اصغرت. از خواب كه بيدار شدم، از بچه هايم پرسيدم: كدام يك از بچه هاي استاد محمد در جبهه هستند؟ آنها گفتند: دو پسر بزرگش. روز بعد كه خبر شهادت رضا در خانوك پيچيد، فهميدم رضا، همان علي اصغري بود كه حاج آقا به دست استاد محمد داد؛ علي اصغري كه در راه خدا قرباني شد و خدا اين قرباني كوچك را پذيرفت. (راوی، خواهر شهید)
16-یک روز قبل از آغاز عملیات، رزمنده ها را سوار ماشین کردم تا آنها را برای زنگ زدن به خانواده هایشان، داخل شهر ببرم. رضا هم در بینشان بود؛ او را بغل دستم نشاندم. نگاهی به جثّة کوچکش کردم و گفتم: آخه پسرخوب! تو با این سنّ کمت آمدی جبهه، چه کار کنی؟ الآن باید سر دَرست باش?، نه اینجا!!! گفت: من هم مثل دیگران وظیفه داشتم که بیایم و بجنگم. گفتم: رضا! دوست داری شهید شوی؟ لبخند زیبایی روی لبش نقش بست، گفت: بله، اگر خدا بخواهد و مرا بپذیرد، آرزویم شهادت است. شب همان روز، در عملیات شرکت کرد و شهید شد. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، یاد آخرین حرفهایش افتادم و با خودم گفتم: خدا او را پذیرفت. (راوی، محمد اسدی همشهری شهید)
17-سال 62 بود، در منطقه اي اطراف كردستان مستقر بوديم. عقبه ي خط خودی، ما را در قالب گردانهاي رزمي، سازماندهي كردند تا براي انجام عمليات، راهيِ منطقه ي عملياتي شويم. جمعي از بچه هاي خانوك بوديم كه لحظاتمان را در كنار هم مي گذرانديم. تقريباً دو ساعتي از ظهر گذشته بود كه رضا به من گفت: مجيد! مي خواهم بروم حمام تا غسل شهادت كنم، مي آيي با هم برويم؟ گفتم: بله با كمال ميل مي آيم. به خاطر كوهستاني بودن منطقه، حمامها صحرايي بودند. با هم به نيت غسل شهادت روانه ي حمام شديم. بيرون كه آمديم رضا گفت: مجيد جان! غسل شهادت كردي؟ با حسرت گفتم: اي واي! يادم رفت. باورم نمي شد كه به نيت غسل شهادت به حمام رفته بودم، اما فراموش كرده بودم غسل انجام دهم. ساعت چهار و نيم عصر بود كه به ما اعلام كردند براي عمليات بايد به منطقه ي پنجوين عراق برويم. من هم مثل ساير بچه ها تجهيزاتم را كامل كردم، كلاه آهنيم را پوشيدم و مشغول وداع با دوستانم شدم. همه در حال اشك ريختن بودند. به رضا كه رسيدم با لباني خندان گفت: خجالت بكش، چرا گريه مي كني؟ امشب شب خوشحالي ماست. با اين حرفش، خنديدم و او را در آغوش گرفتم و بوسيدم. سوار كاميونها شديم و به سمت خط مقدم راه افتاديم. به آنجا كه رسيديم با پاي پياده به سمت خط دشمن، حركت كرديم. مسير كوهستاني و صعب العبور بود. ساعت سه و نيم بامداد بود كه به منطقه ي پنجوين عراق كه همجوار با مريوان بود، رسيديم. به محض آغاز عمليات، دشمن متوجه ي حضور ما شد و طبق عادت هميشگي اش شروع به شليك منوّر كرد. من در نور منورها رضا را ديدم كه تير به قلبش اصابت كرد و به صورت، روي زمين افتاد. آن لحظه چون گرم عمليات بوديم، نتوانستم خودم را بالاي سرش برسانم. خط را كه تثبيت كرديم، برگشتم و او را پيدا كردم، تمام بدنش غرق خون بود. آن موقع بود كه فهميدم هر كسي لياقت شهادت را ندارد؛ من به نيت غسل شهادت رفته بودم؛ اما چون لياقت شهادت نداشتم، غسل فراموشم شد؛ اما او كه از سمت خدا انتخاب شده بود، نه از فيض غسل محروم شد و نه سعادت شهادت را از دست داد. (راوی، مجید عربنژاد دوست و همرزم شهید)
18-شب اولي كه او را به خاك سپرديم، به خوابم آمد و يك چادر گلدار سفيد دستم داد و گفت: مادر! من، شهيد شده ام، در مراسمم چادر مشكي نپوش، اين چادر را بپوش. من هم طبق خواسته اش در مراسمش چادر مشكي نپوشيدم. در وصيت نامه اش هم نوشته بود: برايم سياه نپوشيد. (راوی، مادر شهید)
19-يك هفته قبل از فوت پدرم، يك شب در عالم خواب، خودم را كنار تربت رضا ديدم. مشغول حرف زدن با او بودم كه ناگهان، سنگ قبرش با چند تكان، كنار رفت و رضا با لباسهاي بسيجي اي كه تنش بود، بلند شد و توي قبر ايستاد. من كه شگفت زده شده بودم، فرياد زدم: مردم! بياييد ببينيد كه شهدا زنده اند. رضا در حالي كه مي خنديد، گفت: بله شهدا زنده اند. گفتم: رضا جان! مي گويند شهدا شفاعت مي كنند، شما هم شفاعت مي كنيد؟ گفت: بله، ما هم شفاعت مي كنيم. يك بسته، توي دستم گذاشت و گفت: خواهر! مشكلي را كه داشتي به زودي حل مي شود. يك بسته ي ديگر هم به دستم داد و گفت: آن را به مادر بده و بگو صبر كن. يك هفته از خوابم گذشته بود كه پدرم از دنيا رفت. آن موقع بود كه فهميدم چرا مي گفت به مادر بگو، صبر كن!!! (راوی، خواهر شهید)
20-حضور محترم خواهر عزيزم مريم، سلام. اميدوارم كه حالت خوب باشد. نمي داني چقدر دلم برايت تنگ شده. خوشحالم از اين كه در هلال احمر، لباس براي رزمندگان مي دوزي، اگر مي تواني دَرسَت را هم ادامه بده. هر چه محبت به من داري، [در حق مادر، داشته باش]. نامه اي را كه برايت مي نويسم، براي مادر نخوان؛ چون ناراحت مي شود. من در گردان بچه هاي مشهد هستم و در خط مقدم جبهه. اطمينان به برگشتن ندارم؛ چون كه خيلي از جنازه هاي بچه ها دست عراقيها افتاده. اگر لياقت شهادت، پيدا كردم، ناراحت نشو و بدان كه اين سعادت، نصيب هر كسي نمي شود، اين مصيبتها و سختيها، زودگذر و تمام شدني است؛ ولي پاداش اين جان فشانيها و فداكاريها، رسيدن به نعمتهاي ابدي و بي پايان خداوند است. اگر مي خواهيد در مقام و عظمت شما خللي، وارد نشود، هيچگاه زبان به شكايت نگشاييد. سلام مرا به رهبر عزيزم برسانيد و بگوييد كه تا آخرين قطره ي خونم، سنگر اسلام را ترك نخواهم كرد. مريم جان! خيلي خوشحال شدم كه گردنبند خودت را به جبهه هديه دادي، افتخار مي كنم كه خواهري مثل تو دارم. اين آخرين، نامه اي است كه برايت مي نويسم. تو را به خدا مواظب درس خواندنِ بچه ها باش، به خدا قسم راضي نيستم كه در فراق من، گريه كني. برادر كوچكت، رضا 27/3/1362 (گوشه اي از نامه ي شهيد به خواهرش)

محمد اسدی غلامحسین
1-شغل ثابتش در معدن بود، اما در کنار آن به کارهایی مثل بنایی و … می پرداخت و با در آمد حاصل از این کارها به افراد نیازمند و نزدیکانش که در ادارة امور زندگی شان مشکل داشتتند، کمک می کرد. زمانی که مردم شهرک طالقانی (گیسک) گرفتار زلزله شدند، به خانه آمد و مشغول جمع کردن وسایل اضافی مثل پتو و … شد. من که با تعجب، نظاره گر این کارش بودم، پرسیدم: با این وسایل می خواهی چه کار کنی!؟ گفت: آنها را برای مردم زلزله زده می برم. وسایل را داخل ماشین گذاشت و به سمت منطقة آسیب دیده از زلزله، راه افتاد تا به مردم آنجا کمک کند. (راوی، خواهر شهید)
2-ما را به دیدار اقوام و خویشان، توصیه می کرد و خودش نیز در این مورد، مقید بود، همیشه می گفت: دنیا ارزش این را ندارد که ما به خاطرش از هم دور باشیم، باید کدورتها را دور بریزیم و با هم رفت و آمد کنیم. (راوی، خواهر شهید)
3-بعد از اتمام دوران راهنمایی در قسمت بسیج سپاه کرمان مشغول کار شدم، با پایان هر ماه، محمد، مقداری پول به من می داد و می گفت: خواهرم چون تو کار داشتی، من حقوقت را گرفتم و برایت آوردم. هشت ماه،کارش همین بود بعدها فهمیدیم طی این هشت ماه، آزمایشی، کار می کردم و حقوقی نداشتم. محمد برای این که من، دچار مشکل نشوم، هر ماه از حقوق خودش بر می داشت و به من می داد. همیشه مرا تشویق می کرد و می گفت: خواهرم! بهترین محل برای کار کردن یک خانم بسیج است، هرگز این محل مقدس و کارت را رها نکن. (راوی، خواهر شهید)
4-پنج سال از ازدواجمان می گذشت و هنوز صاحب فرزندی نشده بودیم. محمد نذر کرد که اگر خدا به او فرزندی عطا کرد همین که چشمش به بچه افتاد، عازم جبهه شود و تا پایان جنگ خدمت کند. پسرش که به دنیا آمد، گفت: باید به عهدی که با خدا بسته ام وفادار باشم و طبق نذری که کرده ام، به جبهه بروم. او برای آخرین بار، نوزاد تازه به دنیا آمده را بوسید و او را به دست خدا سپرد و راهی جبهه شد، روزی که جنازه اش را برای خاکسپاری به زادگاهش آوردند، پسرش سه ماه بیشتر نداشت. (راوی، همسر شهید)
5-زمانی که باردار بودم، یک روز من و او پای پیاده به سمت خانة خاله ام راه افتادیم، در راه برگشت از میان صحرا (باغ ها) عبور کردیم. من که خسته شده بودم زیر سایة یک درخت بادام که پُربار از میوه بود، نشستم، محمد وقتی که متوجه میوه ها شد، گفت از اینجا بلند شو، با تعجب گفتم: چرا؟ گفت: نمی خواهم اینجا بنشینی و نگاهت به محصول درخت مردم بیفتد و هوس کنی و این مسئله روی بچه، اثر سوء بگذارد. گفتم: من خسته ام، بگذار چند لحظه بنشینم. گفت: نه، همین الان بلند شو. در حالی که از جایم بلند می شدم، گفتم: من شنیده ام اگر از میوه و یا غذای حرام بخوریم، روی بچه، اثر سوء می گذارد. گفت: نه تنها خوردن نیست که اثر سوء می گذارد. نگاه کردن هم می تواند اثر سوء بگذارد. (راوی، همسر شهید)
6-سال 55 به منظور رفتن به خدمت سربازی، خودمان را به پادگان 05 کرمان معرفی کردیم و لباس پوشیدیم، بعد ازده روز همه را از لحاظ پزشکی معاینه کردند، محمد، معاف شد، خیلی خوشحال بود و می گفت: کار خداست، قسمت این بود که معاف شوم، حالا سرنوشتم چی باشد، خدا میداند؟ بعد از پیروزی انقلاب، ازدواج کرد تا مدتها صاحب اولاد نمی شد، سال59 وقتی که متولدین سال 37 را که از خدمت معاف شده بودند، بار دیگر برای خدمت فرا خواندند، خودش را معرفی کرد و عازم خدمت سربازی شد. سال 62 خدا به او پسری عطا کرد، محمد به خاطر این موضوع خیلی خوشحال بود، می گفت: سید! دعا کن بچة من بماند تا اسمم گُم نشود. او علاقة زیادی به فرزندش داشت، بارها شاهد بودم که هرگاه به کوچه می آمد، بلافاصله به خانه بر می گشت، پسرش را می بوسید و می آمد و می گفت: فرزندم را خیلی دوست دارم، دل کندن از او برایم سخت است، اما جبهه رفتن و خدمت کردن در جنگ را بیشتر، دوست دارم. پسرش هنوز سه ماه نداشت که عازم جبهه شد، موقع خداحافظی به من گفت: سید! می دانم که شهید میشوم، دعا کن پسرم زنده بماند، بزرگ شود و برای اسلام خدمت کند. محمد از فرزندی که خدا بعد از سالها انتظار به او عطا کرده بود دل برید و خدمت به اسلام و جنگ را بر عشق به فرزند ترجیح داد و عازم جبهه شد تا با قربانی شدن درمسلخ عشق، در آغوش خدا آرام گیرد. وقتی جنازه اش را به خانوک آوردند، پسرش تنها سه ماه داشت. (راوی، سید علی یزدانی دوست شهید)
7-بعد از زلزلة سال 83 پدرم دچار فراموشی شده بود و ما را نمی شناخت، توی خیالش دائم در صحرا بود و از آنجا حرف می زد. مکان و زمان برایش بی معنا بود. او را نزد دکتر بردم، بعد از عکس برداری، دکتر گفت: اندازة مغز کوچک شده، کاری از دست کسی بر نمی آید، باید به نحوی با شرایط او کنار بیایید و بسازید. سه روز از آغاز بیماری پدر می گذشت، دلم بد جوری، شکسته بود، توی خلوتم در حالی که اشک می ریختم خطاب به عکس شهدا که در میان قاب روی دیوار به من زُل زده بودند، گفتم: عداه ای به شما اعتقاد ندارند، شما باید به نحوی، خودتان را نشان دهید، باید به همه نشان دهید که شهدا که هستند و همه کاری از دستشان بر می آید، به همه ثابت کنید که شهدا زنده اند. صبح جمعه که فرا رسید، صبحانه پدر را آماده کردم و نزدش بردم، به او سلام کردم، او که توی این چند روز، مرا نمی شناخت و جواب نمی داد، بلافاصله جواب سلام را داد. در حالی که تعجب کرده بودم، گفتم: بابا! حالت خوب است!؟ گفت: بله، چرا امروز با من اینجوری حرف می زنی؟ گفتم: بابا! من را می شناسی؟ گفت: مگر میشود آدم، بچة خودش را نشناسد؟ با این حرف فهمیدم حالش بهتر شده، گفتم: می دانی الان سه روز است که دچار فراموشی شده ای؟ در حالی که تعجب کرده بود،گفت: من؟ من دچار فراموشی شده بودم؟ گفتم: بله، شما؟ باورش نمی شد، او را مجدداً نزد دکتر بردم، بعد از عکس برداری، دکتر در حالیکه، از مقایسة عکس قبلی و عکس جدید شگفت زده شده بود گفت: پدرتان را جایی دکتر برده اید؟ گفتم: نه، گفت: پس چه کار کردید که حالش کاملاً خوب شده؟ گفتم: به شهدا متوسل شدیم. وقتی که ماجرا را برای دکتر تعریف کردم، اشک از چشمانش جاری شد. (راوی، خواهر شهید)
8-من در قسمت موتوری لشکر خدمت می کردم، به خاطر عملیات والفجر چهار در منطقة مریوان مستقر شدیم. یک شب قبل از عملیات، نزدم آمد و گفت: می توانی به من قول بدهی که اگر سالم از این عملیات برگشتم نزد تو در قسمت موتوری فعالیت کنم؟ هم شجاع بود و هم رانندگیش خوب بود، از این حرفش استقبال کردم وگفتم: الان نمی توانی بیایی؟ گفت: نه، گفتم: باشه، اگر شهید نشدی بعد از عملیات همراه بچه های گردان به کرمان نرو، بیا در قسمت موتوری، خودم بعداً تو را به مرخصی می فرستم. در عملیات والفجر چهار، چون منطقه مشرف بر پَنجُوین عراق بود ماشین کار آیی نداشت و مهمات را با قاطر، جابه جا می کردیم. رزمندگان در این عملیات، تپه ای را که نزدیک دشمن بود فتح کردند و بر بلندایش قرار گرفتند. حوالی ساعت دوازده شب بود که عراق، پاتک زد. در این پاتک، محمد در اثر اصابت گلوله به شهادت رسید، چون بچه ها در تیررس دشمن بودند، نتوانستند او را به عقب بیاورند. به من، خبردادند که محمد به شهادت رسیده و جنازه اش روی تپه جلوی دشمن مانده. چند نفر نیروی شجاع در قسمت موتوری داشتم، آنها را برداشتم و به محل شهادت محمد رفتیم، به هر سختی ای بود جنازه اش را پایین آوردیم و به معراج شهدا منتقل کردیم. جنازة محمد در اثر یک اشتباه به معراج شهدای اصفهان، فرستاده شد و بعد از چهل روز به کرمان منتقل گشت. بعد از این سفر چهل روزه وقتی در تابوت را باز کردیم. با جنازه ای روبه رو شدیم که انگار، تنها چند ساعت بیشتر از شهادتش نمی گذشت، چهره اش نورانی و زیبا شده بود. (راوی، علی زادخوش همرزم و برادر خانم شهید)
محمدجواد زادخوش حسین
1-همیشه غذا خوردن را با نام خدا شروع می کرد و چند لقمه مانده به سیرشدن، دست از غذا می کشید. ما همیشه فکر می کردیم او گرسنه از سرِ سفره بلند می شود؛ در حالی که خودش از قول پیامبر(صلی الله علیه و آله) می گفت: چند لقمه مانده به سیرشدن، باید دست از غذا کشید.
همیشه غذای ساده و معمولی می خورد و هرگز از وضع غذا شکایت نمی کرد. شبها قبل از خواب، مسواک زدن را فراموش نمی کرد. (راوی، برادر شهید)
2-سالها پیش با فرا رسیدن ماه مبارک رمضان، چند خانواده از خانوک به اتفاق هم روانة مشهد مقدس می شدند و تا پایان ماه مبارک، آنجا می ماندند. یک سال مادر هم روانة مشهد شد. جواد از جبهه آمد تا در نبودِ مادر، کارهای خانه را انجام دهد. او روزه می گرفت و با زبان روزه، بنّایی می کرد. شبها نزد من می آمد و می گفت: خواهر! اسامی افراد فقیر را بده. من آنهایی را که می شناختم، معرفی می کردم. او هم حاصل دسترنج خود را به آنها می داد. یک ماه تمام، کارش این بود؛ حتی ریالی برای خودش پس انداز نکرد. روزی که می خواست به جبهه برود، از من پول گرفت و رفت. (راوی، خواهر شهید)
3-اولین مأموریت ما در مناطق جنگی جنوب، اوایل سال 60 بود. گردان را دو قسمت کردند؛ نیمی از گردان عازم اروندکنار شد و نیم دیگرش در جزیرة مینو مستقر گشت. من مسئول نیروهایی بودم که در جزیرة مینو حضور داشتند. در بین بسیجی هایی که با ما بودند، یک پیرمرد با دو نوجوان کم سن با قدّ کوتاه و جثّة کوچک حضور داشتند. پیرمرد را به عنوان مسئول تدارکات انتخاب کردم و دو نوجوان را کمک حالش گذاشتم. به مرور زمان متوجه شدم که آنها پدر و پسر هستند؛ حاج حسین زادخوش و دو پسرش، سلمان (جابر) و محمدجواد. سلمان (جابر) و محمدجواد خیلی شلوغ بودند و شوخی می کردند. چون در جبهه همه یکدیگر را برادر صدا می زدند، جواد هم پدرش را «برادربابا» صدا می کرد. آن زمان جزیرة مینو محلّ رفت و آمد منافقین بود. آن دو که سرِ نترسی داشتند، پدرشان را تنها می گذاشتند و کل جزیره را می گشتند. حاج حسین هم که نگرانشان بود، شکایتشان را نزد من می آورد و می گفت: می ترسم منافقین آنها را بگیرند و بکشند. یک روز که حاج حسین از دستشان به ستوه آمده بود، با آنها نزدم آمد و گفت: این دو نفر خیلی مرا اذیت می کنند؛ آنها را به خط اول ببرید تا عراقیها گوشهایشان را بمالند، شاید عقل به سرشان بیاید. جواد در حالی که می خندید، گفت: برادربابا! شوخی نکن؛ ما را به خطّ اول ببرند که عراقیها گوشمان را بمالند؟! من آنها را بیچاره می کنم، ما از خدا می خواهیم که به خطّ اول برویم. جواد به حدی نترس بود که علیرغم جوّ خطرناک حاکم بر جزیرة مینو، همه جا را گشته بود؛ حتی خانه ها و جاهایی را که من نگشته بودم. گاهی به من گزارش می داد و می گفت: فرمانده! در فلان خانه، هنوز یک زن، یک پیرمرد، چندتا بچه و تعدادی گاو و گوسفند هست. بعد از مدتی، مأموریتمان در جزیرة مینو تمام شد. چند سال بعد، او را در منطقة دلیجان دیدم. وقتی مرا دید، در حالی که می خندید، نزدم آمد. به او گفتم: پسر! تو هنوز زنده ای؟! صدایش را بلند کرد و گفت: بله، مگر انتظار داشتید که شهید شوم؟ من تا عراقیها را نکشم، شهیدبشو نیستم. دیری نپایید که در عملیات بدر، شهید شد. زمانی که خبر شهادتش را شنیدم، یاد شوخیهایش افتادم و ناخودآگاه خنده ام گرفت. دوست داشتم زمان شهادت، بالای سرش باشم تا ببینم لحظات آخرِ عمرش چه حالی داشته؛ با شناختی که از او داشتم، بی گمان با خنده و خوشحالی به استقبال شهادت رفته بود. (راوی، سید محمد تهامی اولین فرمانده شهید)
4-به منظور شرکت در عملیات ثامن الائمه، راهی کرمان شدیم تا بعد از آموزش دیدن، راهی جبهه شویم. چون می خواستند نیروها را خیلی سریع اعزام کنند تنها پنج روز در پادگان قدس آموزش دیدیم و عازم اهواز شدیم. آنجا در محوطة یک پادگان توی صف نشستیم و فرماندة آن پادگان برای ما صحبت کرد. ایشان گفت: آنهایی که کار دارند و نمی توانند بمانند، برگردند. کسانی که می مانند، باید بدانند که ما امشب آنها را به میدان مین می فرستیم؛ آنجا یا شهادت در انتظارشان است و یا معلول و مجروح شدن. عده ای بلند شدند و از صف بیرون رفتند. پدر و محمدجواد، ردیف جلو نشسته بودند. فرمانده، محمدجواد را بلند کرد و دستش را گرفت و شروع به رجزخوانی کرد و گفت: این جوان مثل قاسم ابن الحسن(علیه السلام) است و راه او را ادامه می دهد. فرمانده از جواد پرسید: چرا می خواهی بروی؟ چرا برنمی گردی؟ جواد گفت: من آمده ام که شهید شوم، آمده ام جانم را در راه اسلام فدا کنم. من از کرمان با هزار مکافات، خودم را به اینجا رسانده ام! حالا برگردم؟! با این حرفها عدة زیادی از آنهایی که از صف بیرون رفته بودند، دوباره برگشتند. فرمانده، دست پدر را گرفت و او را بلند کرد و در مورد حبیب ابن مظاهر رجز خواند. عدة دیگری هم به جمع ما اضافه شدند. سپس به ما گفتند: غسل کنید، وصیت نامه هایتان را بنویسید، شما به زودی باید به میدان مین بروید. ما همه غسل کردیم و وصیت نامه نوشتیم و آمادة رفتن به میدان مین شدیم؛ اما هر چه صبر کردیم، خبری از رفتن نشد. آن موقع بود که فهمیدیم آنها قصد داشتند ما را امتحان کنند و میزان آمادگی روحی ما را بسنجند. بعد از گذراندن آموزشهای فشرده و سخت، در عملیات ثامن الائمه شرکت کردیم. (راوی، برادر شهید)
5-اوایل جنگ به جبهه رفتم. جواد هم در منطقه حضور داشت. او عضو گردان تخریب بود؛ در حالی که برادرش (حاج علی زادخوش)، مسئول موتوری لشکر بود.(لشکر41 ثارالله) به او گفتم: چرا نزد برادرت به قسمت موتوری لشکر نرفتی و عضو گردان تخریب با آنهمه خطرش شده ای؟! گفت: من به اینجا نیامده ام که با پارتی بازی، نزد برادرم بروم؛ آمده ام تا بر حسب وظیفه ام، از کشور دفاع کنم. ترجیح می دهم به جایی بروم که بهتر بتوانم خدمت کنم. (راوی، رضا عربنژاد دوست و همرزم شهید)
6-قبل از عملیات ثامن الائمه، رزمندگان در یک مدرسه دور هم جمع شده بودند و به سخنان سردار رحیم صفوی گوش می دادند. همان روزها، رجایی و باهنر به شهادت رسیده بودند و برنامة انتخابات ریاست جمهوری در میان بود. سردار رحیم صفوی، جواد را از میان جمعیت بلند کرد و گفت: برادر! تو با این جثّة کوچک و سنّ کم، چرا به جبهه آمده ای؟ جواد گفت: من هم یکی از این مردم هستم؛ به امر امام و به خاطر انقلاب، به جبهه آمده ام؛ آمده ام تا بجنگم و از وطنم دفاع کنم. آقای صفوی از او پرسید: نظرت در مورد منافقین که به ترور شخصیتهای بزرگ این کشور می پردازند، چیست؟ جواد در جوابش گفت: منافقین کور خوانده اند؛ اگر همة مردم ایران را ترور کنند و تنها یکنفر زنده بماند، همان یکنفر، دست از انقلاب برنمی دارد. همة مردم ایران با جان و دل، در انتخاباتی که در پیش است، شرکت خواهند کرد. سردار صفوی رو به جمع کرد و در حالی که به جواد اشاره می کرد گفت: تا زمانی که افرادی مثل این نوجوان در بین ما باشند، شکست نخواهیم خورد. امام سالها پیش فرمودند« سربازان من در گهواره هستند» اینها همان سربازانند که بزرگ شده اند و به جبهه آمده اند تا از کشور خود دفاع کنند. (راوی، غلامعباس اسدی(کاربخش) همرزم و شوهر خواهر شهید)
7-در عملیات ثامن الائمه محمد جواد، پدرش و برادرش(سلمان) حضور داشتند. یک روز دور هم نشسته بودیم و حرف می زدیم، پدرش هم در جمع ما بود. جواد گفت: ما به همه می گوییم برادر، به پدرمان چی باید بگوییم؟ پدرش گفت: جوش نزنید، به من بگویید« برادر، بابا!!» من هر دو را قبول دارم، هم برادرتان هستم و هم پدرتان. از آن روز به بعد در جبهة آبادان، همه پدر جواد را به اسم «برادر، بابا!» می شناختند. قبل از عملیات، زمانی که برای آماده شدن آموزش می دیدیم و می دویدیم، جواد برای اینکه بقیه روحیه بگیرند، به قصد مزاح رو به پدرش می کرد و می گفت: برادر، بابا! بدو، بدو. (راوی، غلامعباس اسدی(کاربخش) همرزم و شوهر خواهر شهید)
8-سال 60 بود که به منظور شرکت در عملیات ثامن الائمه، عازم اهواز شدیم. جواد هم با آن سنّ کم و جثّة کوچکش، در جمع ما بود. قبل از اذان صبح، ما را با یک ماشین سیمرغ از داخل یک نخلستان به سمت ایستگاه هفت آبادان بردند. پشت یک خاکریز کوچک که بین خاکریز خودی و خاکریز دشمن بود، مستقر شدیم. من آرپیجی زن بودم و جواد، اسلحة کلانشیکف داشت. عراقیها با شلیک کردن از داخل سنگرهایشان، آتش سنگینی روی سرمان می ریختند. به محض روشن شدن هوا، با علامت فرمانده حمله را آغاز کردیم و از خاکریز بالا رفتیم. بدون هیچ سنگر و جان پناهی، روبروی دشمن قرار گرفتیم. آنها ما را به رگبار بستند. راهی جز یورش بردن به سمت سنگر عراقیها نداشتیم. با سرعتِ تمام، زیر آتش، شروع به دویدن کردیم. بچه ها هرکدام به سمتی می رفتند. من، جواد و یک مرد 50 ساله که عینک به چشم داشت و بچه ها او را آقای کاربخش صدا می زدند، خودمان را به سنگر دشمن رساندیم. 22 عراقی داخل سنگر بودند و ما فقط سه نفر بودیم. آرپیجی را به سمتشان گرفتم. آنها که ترسیده بودند، تسلیم شدند. کم کم بچه های دیگر هم به جمع ما پیوستند. منطقه وسیع بود و ما تنها 15 نفر بودیم. اُسرای عراقی را به ستون کردیم و راه افتادیم. حدود 500 متر پیشروی کرده بودیم که تانکهای لشکر 77 خراسان از راه رسیدند. در کنار تانکها، به پیشروی ادامه دادیم. در طول مسیر به یک خاکریز رسیدیم که به شکل نعل اسب بود. آنجا هم چهل عراقی دیگر را به اسارت گرفتیم. دیگر صلاح نبود که آنها را در حین پیشروی و پاکسازی سنگرها، دنبال خودمان راه بیندازیم. رو به جواد که شانه به شانة من می آمد، کردم و گفتم: «تو به همراه آقای کاربخش، اُسرا را عقب ببرید و تحویل دهید.» او این کار را قبول کرد. اُسرا را به ستون کردند و راه افتادند. حدود 200 متر از ما فاصله گرفته بودند که یکی از بچه ها که خبر از داخل سنگرهای دشمن نداشت، نارنجکی را جهت پاکسازی، داخل سنگری پرت کرد که انبار مهمات بود. سنگر با صدای مهیبی منفجر شد و به هوا رفت. ما عقب رفتیم تا آسیبی نبینیم. اُسرای عراقی، فرصت را غنیمت شمردند و کاربخش را خلع سلاح کردند. عده ای از آنها هم پا به فرار گذاشتند. جواد وقتی اوضاع را اینگونه دید، با سرعت عملِ بالا، به سمتشان تیراندازی کرد و چند تن از آنها را کُشت. عراقیها که باور نمی کردند یک نوجوان کم سن و سال با جثة کوچک و قدّ کوتاهش تا این اندازه شجاع باشد، ترسیدند و بار دیگر تسلیم شدند. او هم، بار دیگر، آنها را به صف کرد و عقب برد و تحویل بچه های خودی داد. اگر آن روز، سرعت عمل و شجاعت جواد نبود، عراقیها او را هم خلع سلاح می کردند و همة ما را می کشتند. (راوی، اکبر عربنژاد دوست و همرزم شهید)
9-شب عملیات ثامن الائمه بود. در حال پیشروی بودیم که با تعدادی تانک که روشن بودند، مواجه شدیم. تا صبح صبر کردیم. با روشن شدن هوا، جواد گفت: جثّة من کوچک است، بی سر و صدا روی تانکها می روم و اگر کسی داخل آنها مانده باشد، به اسارت می گیرم. اسلحه اش را برداشت و به سمت تانکها رفت. داخل چند تانک را بررسی کرد و چیزی ندید. خدمة یکی از تانکها داخل بود. از قبل به جواد گفته بودم هر وقت خواستی یک عراقی را به اسارت بگیری، به زبان عربی بگو: تعال، تعال. به محض دیدن خدمه، اسلحه را داخل تانک گرفت و گفت: تعال، تعال. خدمة تانک که هیکل درشتی داشت، در حالی که دستهایش را روی سرش گرفته بود، بیرون آمد. تصمیم گرفتیم خدمه را پشت فرمان تانک بنشانیم و آن را راه بیندازیم. صحنة جالبی بود، خدمه داخل تانک نشسته بود و جواد اسلحه به دست، بالای سرش بود. تانک راه افتاد، جواد با نوک اسلحه اش به کُلاه آهنی او ضربه می زد و می گفت از کدام طرف برود. انگار شاهد یک فیلم کمدی از نزدیک بودیم؛ یک بچه با آن هیکل ریزش بالای سر یک اسیر عراقی که درشت هیکل و آموزش دیده بود، نشست و تانک را به آبادان رساند. شجاعت او مرا یاد مادرش انداخت؛ مادری که در خانوک به «چریک پیر» معروف بود و جواد، شیر این مادر را خورده بود و شجاعت را از او به ارث برده بود؛ مادری که هر لحظه چشم انتظار شهادت فرزندانش بود و می گفت: من بچه هایم را به جبهه نفرستادم که سالم برگردند، باید شهید شوند. در زمان جنگ، نود نفر نیروی زن داشت که آنها را خبر می کرد، هیزم آماده می کردند، هفتاد تنور داشتند، خمیر می کردند، نان می پختند و برای جبهه می فرستادند. فصل انار و پسته که می شد، با نیروهایش برای جبهه انار و پسته جمع آوری می کرد و می فرستاد. چهل چرخ خیاطی از کرمان آورده بود، چهل خیاط را بسیج کرده بود و با کمک آنها برای رزمندگان لباس می دوخت؛ همة مردم خانوک به جبهه ها کمک می کردند. زمانی که خبر شهادت فرزندش، جواد را برایش بردند، بیل و کلنگ برداشت، به بهشت زهرا رفت و مشغول حفر قبر برای فرزند شهیدش شد. (راوی، غلامعباس اسدی(کاربخش) همرزم و شوهر خواهر شهید)
10-بعد از عملیات پیروزمند ثامن الائمه، به خانوک برگشتیم. مدت زیادی از بازگشتمان نگذشته بود که من و جواد و محمدعلی عربنژاد تصمیم گرفتیم بار دیگر به جبهه برویم. آن زمان بر اثر تبلیغات شدید دشمن که می گفتند: «جبهه های ایران پُر است از بچه های کم سن و سالی که آنها را به اجبار به جنگ آورده اند»، از اعزام افراد کوتاه قد و کمتر از شانزده سال به مناطق جنگی جلوگیری می کردند. همین موضوع برای جواد که در پانزدهمین بهار زندگیش به سر می برد و قدی کوتاه و جثّه ای نحیف داشت، دردسر درست کرده بود. روزی که برای ثبت نام به بسیج رفتیم، هر چه اصرار کردیم، اسم جواد را ننوشتند. من و محمدعلی از این موضوع ناراحت بودیم؛ اما جواد می خندید و می گفت: ناراحت نباشید، هر جور شده می آیم، نمی توانم اینجا بمانم و شما بروید، من باید بیایم. او را خوب می شناختیم، می دانستیم در ذهنش نقشه ای کشیده؛ اما چه نقشه ای؟ فقط خدا می دانست و بس!!! صبح روز بعد، باز سه نفری راهی بسیج شدیم، به امید آنکه بتوانیم مسئول ثبت نام را راضی کنیم تا اسم جواد را هم بنویسد. نزدیک بسیج که رسیدیم، جواد گفت: کمی صبر کنید، من الآن می آیم. بعد از چند لحظه آمد، در حالی که قدش کمی بلندتر شده بود و آهسته آهسته و به زحمت راه می رفت. با تعجب گفتیم: جواد! چی شد که یکدفعه قدّت بلندتر شد؟! چرا اینطوری راه می روی؟! خندید و گفت: حالا برویم، بعداً می فهمید. به سمت بسیج راه افتادیم. برادر بسیجی که مسئول ثبت نام بود، به محض دیدن جواد، با چشمانی که از تعجب گرد شده بودند، گفت: تو همان پسر دیروزی نیستی؟! جواد گفت: بله، خودم هستم. برادر بسیجی گفت: چی شده که قدّت بلندتر از دیروز شده؟ او با خونسردی گفت: از همان اول قدم بلند بود، شما متوجه نشدید. برادر بسیجی سر تا پای جواد را با دقت برانداز کرد. انگار متوجه شده بود که کلکی در کار است. نگاهی به پوتین های جواد کرد و گفت: کفشهایت را دربیاور. او که انتظار این حرف را نداشت، با اکراه یکی از کفشهایش را درآورد. برادر بسیجی خم شد و آن را برداشت. نگاهی به پاشنه اش انداخت و گفت: نه، مثل اینکه پاشنه اش دست کاری نشده، راستی چرا این پوتین اینقدر سنگین است؟!! پوتین را خم کرد، سنگریزه و شن زیادی از داخلش روی زمین ریخت. کف پاهای جواد در اثر راه رفتن با پوتین های پر از سنگریزه، زخم شده بود. فکر می کردیم دل مسئول ثبت نام به رحم می آید؛ اما برخلاف تصور ما، گفت: متأسفم، تو نمی توانی بروی. دوباره ناامید از بسیج بیرون آمدیم. جواد که انگار دست بردار نبود، با لحن مردانه ای گفت: من میام، حتماً میام؛ حتی اگر قرار باشه با پای پیاده بیام. شک نداشتیم که نقشة تازه ای در سر دارد. روز اعزام نیرو فرا رسید و ما بدون جواد، راهی جبهه شدیم. جمع دوستانة ما بدون حضور او هیچ لطفی نداشت. دلتنگ از نبودنش، دور هم نشسته بودیم که ناگهان سر و کله اش پیدا شد. ما ناباورانه نگاهش می کردیم و او لبخندزنان به سویمان می آمد. به سمتش دویدیم، دوره اش کردیم و گفتیم: جواد! تو کجا بودی؟ چطوری اومدی؟ بالاخره ثبت نامت کردند؟ با غرور گفت: من که گفتم میام، نمی تونم بمونم. گفتیم: حالا تعریف کن چه جوری اومدی؟ این بار چه کلکی زدی؟! با خوشمزگی گفت: هیچی بابا! وقتی از همه جا نا امید شدم، تصمیم گرفتم به ایستگاه راه آهن زرند بروم و آنجا مخفیانه سوار قطار شوم. وقتی وارد قطار شدم، بر خلاف انتظارم متوجه شدم که کنار هر واگن، اسم بچه ها را می خوانند و افراد اضافه را پیاده می کنند. تنها چیزی که برای فرار از این مشکل به ذهنم رسید، این بود که به دستشویی قطار بروم و درش را از داخل ببندم. همین کار را کردم. قطار راه افتاد. مقداری که از شهر دور شد، از دستشویی بیرون آمدم. حالا فهمیدید چه جوری آمدم؟!! با پایان حرفش، صدای خندة ما فضا را پر کرد و جمع دوستانه مان با حضورش رنگ و بوی تازه ای گرفت. دشمن بداند که نوجوانان ما با هزاران ترفند، خود را به جبهه می رساندند تا بتوانند در دفاع از خاک و کشور خود، سهمی داشته باشند. آنها هرگز با زور و اجبار به جبهه نمی رفتند؛ بلکه عشق به جهاد و شهادت، آنها را به میدان رزم می کشاند. این خاطره، مصداق عینی این عشق و علاقه است. (راوی، برادر شهید)
11-در گردان 410 زیر نظر شهید «رضا عباس زاده» آموزش می دیدیم. در مرحله ای از آموزش، قرار بود با سوت اول، همه بایستیم و با سوت دوم، روی زمین بخوابیم. با سوت اولِ عباس زاده، همه ایستادیم و با سوتِ دوم، روی زمین خوابیدیم. وقتی که بلند شدیم، جواد دستش را بالا گرفت و گفت: برادر عباس زاده! اجازه هست سؤالی بپرسم؟ او گفت: بفرما. جواد گفت: حاج آقا گفتند، دَمَر خوابیدن مکروه است؛ تکلیف ما را روشن کنید؛ الآن نحوة خوابیدن ما باید چگونه باشد؟ با این حرف جواد، همه خندیدیم و با روحیه ای مضاعف، به ادامة آموزش پرداختیم. (راوی، حسن منصوری دوست و همرزم شهید)
12-قبل از شروع بسیاری از عملیاتها، افرادی را که هیکلی ریز داشتند، جدا می کردند و به آنها اجازة ورود به عملیات را نمی دادند. عملیات بیت المقدس هم جزو این عملیاتها بود. من، جواد، برادرش(سلمان) و مصطفی عربنژاد را جدا کردند و گفتند: نباید به عملیات بروید. جواد که از همة ما کوچکتر بود، ناامید نشد و به من گفت: یکی از پیراهن های گشادت را به من بده، می خواهم با پوشیدن آن، بزرگ به نظر بیایم. جواد، پیراهن را پوشید و با حالت مردانه ای نشست. میثم (فرمانده پادگان امام حسین(علیه السلام) کرمان) که مشغول جداکردن بچه ها بود و جواد را از قبل می شناخت، به او که رسید، لبخندی بر لب آورد و گفت: جواد! بلند شو، با این کلک هم تو را نمی بریم. (راوی، محمدعلی عربنژاد دوست و همرزم شهید)
13-محمدجواد بسیار شوخ طبع بود؛ حتی با فرمانده ها هم شوخی می کرد. گاهی آنقدر در شوخی کردن زیاده روی می کرد که تنبیهش می کردند. هر گاه او را در حال نگهبانی اضافی، بشین و پاشو و یا کلاغ پر می دیدیم، می فهمیدیم به خاطر شوخی و شیطنت زیاد، دسته گل به آب داده است. یک شب، زمانی که همه خواب بودند، جلو چادر چاله ای حفر کرده بود و روی آن را پوشانده بود. نیمه شب، بچه هایی که برای ادای نماز شب بلند شده بودند، به محض بیرون رفتن از چادر، درون چاله افتاده بودند و داد و فریادشان بلند شده بود. پدرش هم شوخ طبع بود. به خاطر دارم که بعد از عملیات ثامن الائمه، در جزیرة مینو مستقر بودیم. یک روز، از جزیره ما را سوار ماشین کردند تا به نماز جمعه ببرند. در بین راه، ماشین چپ کرد. من، جواد، برادرش(سلمان) و پدرشان کنار هم بودیم. آمبولانس برای بردن زخمی ها آمد. ما چهار نفر که سالم بودیم، ماندیم تا با ماشین بعدی برویم. آمبولانس، رفت و برگشت. در همین حین، جواد به من گفت: آمبولانس از راه رسید، حالا خوب نگاه کن و ببین پدر من چه کار می کند!! هنوز حرف جواد تمام نشده بود که پدرش خودش را روی برانکارد انداخت و گفت: آخ دلم، آخ پام، مُردم، به دادم برسید. جواد در حالی که سعی می کرد جلوی خندة خودش را بگیرد، گفت: بابا! شما که گفتی سالمی و هیچ اتفاقی برایت نیفتاده!!! پدرش گفت: خوب، حالا که چی؟ مگه نمی بینی پام داره درد می کنه؟ در همین حین، دکتر بالای سرِ پدر جواد آمد و بعد از معاینه، فهمید که او خودش را به مریضی زده و قصدش مزاح است. برای همین یک آمپول بزرگ 20 سی سی بیرون آورد تا به او تزریق کند. پدر جواد به محض دیدن آمپول، با عجله از روی برانکارد بلند شد و گفت: من طوری نیستم. جواد، دست بردار نبود و می گفت: بابا! شما مریضی، پات درد می کنه، نکنه از آمپول می ترسی؟ پدرش هم در حالی که از آمبولانس دور می شد، فریاد می زد: من خوبم، اصلاً مریض نیستم. ما که آنجا ایستاده بودیم و نظاره گر صحنه بودیم، از خنده ریسه می رفتیم و آن دو را نگاه می کردیم. پدر و پسر، شوخ طبع بودند و رابطة صمیمانه ای با هم داشتند. جواد، بارها به خاطر شوخی هایش در جبهه تنبیه شد؛ اما دست بردار نبود. (راوی، محمدعلی عربنژاد دوست و همرزم شهید)
14-مدتی بود که حسین اسدی، مسئول تدارکات شده بود؛ او هم مثلِ ما اهل خانوک بود. بعضی اوقات به هر یک از بچه ها دو کمپوت می رسید؛ اما او به ما یک کمپوت می داد. وقتی علت را جویا می شدیم، می گفت: چون شما همشهری من هستید؛ اگر دو تا کمپوت بگیرید، بقیه می گویند: فلانی پارتی بازی کرده. به او اعتراض می کردیم و می گفتیم: به جای اینکه هوای ما را داشته باشی، سهمیة خودمان را هم نمی دهی؟! ای بابا! سهمیة خودمان را بده، پارتی بازی، پیشکش. اینجور مواقع، جواد به من می گفت: سَرِ حاج حسین را گرم کن، من به چادر تدارکات، تک می زنم. من، حاج حسین را سرگرم می کردم و جواد، خودش را به چادر می رساند و سهمیة کمپوت بچه ها را برمی داشت و فریاد می زد: حاج حسین! من سهمیة گروهمان را برداشتم. او در جمع ما، به تکزن چادر تدارکات معروف شده بود. (راوی، محمدعلی عربنژاد دوست و همرزم شهید)
15-بعد از عملیات فتح المبین، تعدادی عراقی را که مدتی به شدت مقاومت کرده بودند، به اسارت درآوردند. جواد با آنکه زبان عربی را نمی دانست، جلوی آنها رفت و با شوخی احوالپرسی کرد. جثّة ریز و سنّ کم جواد، آنها را به تعجب و شگفتی واداشته بود. بعضی از آنها در صحبتهایشان اعتراف کرده بودند که: ما باور نمی کنیم از رزمنده هایی شکست خورده باشیم که بعضی از آنها اینقدر کوچک و کم سن و سالند. (راوی، محمدعلی عربنژاد دوست و همرزم شهید)
16-بعد از عملیات غرورآفرین فتح المبین، با دو ماشین ایفا ده نفر از برادران، برای پاکسازی و جمع آوری مهمات و غنیمت ها به سمت منطقه ای که توسط گردان ما آزاد شده بود، راه افتادیم. شب بود و ظلمت و تاریکی مطلق بر همه جا سایه انداخته بود. بعد از یکساعت رانندگی، در کنار جادة دهلران – دزفول بود که متوجه شدیم راه را اشتباه آمده ایم. نزدیک تپه های 202 بودیم و در 100 متری دشمن قرار داشتیم. تصمیم گرفتیم از همان راهی که آمده بودیم، برگردیم؛ اما از شانس بد، دشمن ما را دید و شروع به آتش ریختن بر سرمان کرد. همه خدا خدا می کردند، با خودمان می گفتیم: امشب دیگر کارمان تمام است. از شهادت، باکی نداشتیم؛ اما دوست داشتیم قبل از شهادت، مأموریتمان را به نحو احسن به پایان برسانیم. دشمن، ما را با توپ کالیبر 50 و دوشکا می زد. خودم شاهد بودم که گلولة آرپیجی از وسط دو ماشین و حتی از میان لاستیکها رد می شد؛ اما از آنجا که خدا می خواست و امدادهای غیبی شامل حالمان شده بود، هیچ اتفاقی نمی افتاد. دشمن، تمام منطقه را با خاک یکسان کرد؛ اما حتی یک گلوله هم به ما و ماشینها اصابت نکرد و همة ما سالم به یک جای امن رسیدیم. بعد از کمی استراحت، با شناسایی کامل راه، غنیمتها را جمع آوری کردیم و به پشت جبهه انتقال دادیم. آن شب به وضوح دریافتیم که دست خدا بالاترین دستهاست و این خداست که در همه جا با جبهة حق و با رزمندگان اسلام است. . (راوی، خود شهید)
17-به پادگان امام حسین(علیه السلام) کرمان رفتیم، به امید آنکه به جبهه اعزام شویم. آنجا افراد کم سن و سال و ریزجثّه را جدا می کردند. من، جواد و برادرش(سلمان) هم جزو این گروه بودیم. تصمیم گرفتیم به ایستگاه راه آهن برویم و پنهانی وارد قطار شویم؛ اما نگهبان قطار، مانع این کارمان بود. جواد گفت: من نگهبان را سرگرم می کنم، شما سوار شوید. این قطار زمانی که به زرند برسد، مدتی برای استراحت آنجا توقف می کند. من خودم را به زرند می رسانم و سوار قطار می شوم. جواد حواس نگهبان را پرت کرد و ما در یک فرصت مناسب، سوار قطار شدیم و در دستشویی ها پنهان شدیم. قرار شد جواد با ماشین، خودش را به زرند برساند. قطار از کرمان به سمت زرند حرکت کرد. چند کیلومتری که رفت، از دستشویی بیرون آمدیم و در یک کوپه نشستیم. قطار به ایستگاه زرند رسید و بعد از مدتی توقف، حرکت کرد؛ اما خبری از جواد نشد. نگران و چشم به راهش بودیم که یکدفعه او دَرِ کوپه را باز کرد و به ما پیوست. به او گفتیم: چه جوری خودت را رساندی؟ با خوشمزگی گفت: به گاراژ اتوبوسها رفتم؛ اما آنجا اتوبوسی برای حرکت کردن به سمت زرند وجود نداشت. ماشین دیگری هم گیرم نیامد. مستأصل مانده بودم که چه کنم. در همین حین، پیرمردی با مزدایش از راه رسید. به او گفتم: آقا! به زرند می روی؟ گفت: بله، ولی قبل از آن باید به ملکهایم سَرِ تُلمبه (زمین های کشاورزیم) سر بزنم. چاره ای جز همراه شدن با او نداشتم. در بین راه، پیرمرد دائم خسته می شد، ماشین را نگه می داشت و دستی به لاستیکهایش می زد و آب و روغنش را نگاه می کرد و دوباره راه می افتاد؛ تا اینکه به املاکش رسید. آنجا گوسفند داشت، در حال علف دادن به آنها بود که حوصله ام سررفت. به او گفتم: پدرجان! بیا برویم، من عجله دارم. پیرمرد گفت: کجا می خواهی بروی که اینقدر عجله داری؟!! گفتم: خداوکیلی مرا به ایستگاه قطار برسان، هر چی خواستی به تو می دهم. می خواهم به جبهه بروم. پیرمرد با حیرت گفت: من نمی دانم شما جوانها چه روحیه ای دارید که با این سن و سال کم، اشتیاق رفتن به جبهه را دارید؛ در حالی که اگر به من پیرمرد بگویند، عراقیها دارند می آیند، از ده کیلومتری فرار می کنم. گفتم: شما آنجا را ندیده ای؛ اگر بیایی و ببینی، شما هم مثل خیلی از پیرمردهای دیگر به جبهه می آیی. بالاخره پیرمرد مرا به ایستگاه رساند، در حالی که قطار داشت حرکت می کرد. من دویدم و خودم را به قطار آویزان کردم و وارد دستشویی شدم. چند کیلومتری که قطار از ایستگاه دور شد، بیرون آمدم و دنبال شما گشتم. الآن هم در خدمت شما هستم. آنقدر با آب و تاب ماجرا را تعریف کرد که تمام مدت خندیدیم. وقتی به منطقه رسیدیم، ما را برای گروه تخریب انتخاب کردند؛ گروهی که شامل بیست و شش نفر بود. قرار شد از این گروه، شش نفر را برای شناسایی محل مین انتخاب کنند. من، جواد، حسن اسدی (شهید حسن اسدی علی اکبر) و سه نفر دیگر که اهل جیرفت بودند، انتخاب شدیم. من به فردی که ما را انتخاب کرده بود، گفتم: چرا ما؟ گفت: چون شما کوچک هستید و برای این کار، مناسب. جواد اولین نفری بود که می خواست مین خنثی کند. توی هر کاری اول بود و من هم به هوای او می رفتم. یک روز به او گفتم: با این کارهای تو، بالاخره ما شهید می شویم. گفت: نه رفیق! تا پاک نشویم، خبری از شهادت نیست. (راوی، محمدعلی عربنژاد دوست و همرزم شهید)
18-در مقرّ لشکر 41 ثارالله، در نزدیکی اهواز مستقر بودیم. یک روز من، جواد و یکی دیگر از دوستان (حسن منصوری) که دوربین عکاسی داشت، به منظور عکس گرفتن، بیرون رفته بودیم، با سردار سلیمانی که فرماندة لشکر بود، مواجه شدیم. به محض دیدن سردار، تصمیم گرفتیم با ایشان هم عکس یادگاری بگیریم. از آنجایی که سردار سلیمانی جواد را به واسطة آشنایی با برادر بزرگش (حاج علی مسئول موتوری لشکر) می شناخت و خبر از شیطنت و شوخیهایش داشت، در حالی که از سمت مقابل به سمت ما می آمد، از همان دور به جواد گفت: من با شما عکس نمی گیرم. جواد هم بدون معطلی با خونسردی گفت: ما که نمی خواهیم با شما عکس بگیریم، می خواهیم دوربینمان را به شما بدهیم تا از ما عکس بگیرید. شوخ طبعی جواد، لبخند را مهمان لبان فرماندة لشکر کرد. ایشان در حالی که می خندید، به سمتمان آمد و با ما عکس یادگاری گرفت. (راوی، مصطفی عربنژاد دوست و همرزم شهید)
19-جنگ که شروع شد، می گفت: همة ما وظیفه داریم به جبهه برویم؛ ما باید برویم، باید شهید شویم، باید دشمن را از خاکمان بیرون کنیم. اسارت برادرمان(سلمان) و شهادت دامادمان(محمد اسدی) و ناقص شدن بینایی یکی از چشمانش در عملیات والفجر چهار، نتوانست ذره ای از علاقة او به جهاد و شهادت را بکاهد. حتی نامه هایش نیز حاکی از این علاقه بود. برایمان می نوشت: من آنقدر در جبهه می مانم و می جنگم تا شهید شوم؛ تا زمانی که به شهادت نرسم و مرا نیاورند، خودم با پای خودم نمی آیم. (راوی، خواهر شهید)
20-در اهواز مستقر بودیم. قرار بود نیروها را سازماندهی کنند تا به منظور انجام عملیات، به سمت منطقة مهران حرکت دهند. قبل از حرکت به سمت مهران، یک روز وقتی که جواد از خواب بیدار شد، به من گفت: دیشب خواب عجیبی دیدم، بیا با هم به بیرون پادگان برویم و از یک نفر تعبیرش را بپرسیم. گفتم: چه خوابی دیدی؟! گفت: بعداً برایت تعریف می کنم، فعلاً بیا برویم و تعبیرش را از یک نفر بپرسیم. گفتم: بی خیال شو، تعبیرش را می خواهی چه کار؟! دستم را گرفت و گفت: من به خوابهایم یقین دارم؛ پس با من بیا. به هر نحوی که بود، از پادگان بیرون آمدیم و کنار رود کرخه رفتیم. پیرمردی نزدیک رود نشسته بود و در حال کتاب خواندن بود. باهم نزدش رفتیم. جواد در حالی که به من اشاره می کرد، به پیرمرد گفت: پدرجان! دیشب خوابی در مورد این دوستم دیدم، از شما می خواهم که آنرا برایم تعبیر کنید. پیرمرد گفت: من، علم تعبیر خواب نمی دانم. جواد که دست بردار نبود، گفت: حالا من برایتان تعریف می کنم؛ شاید چیزی به ذهنتان خطور کند. پیرمرد گفت: بسیارخوب، بگو. جواد گفت: دیشب خواب دیدم دوستم داخل یک گودال افتاده و بعد از هفت ماه و نیم، بیرون آمده؛ در حالی که عدة زیادی دورش جمع شده بودند و با عزّت، از او استقبال می کردند و خیلی به او احترام می گذاشتند و افتخار می کردند. پیرمرد گفت: من که گفتم علم تعبیر خواب نمی دانم؛ ولی ممکن است برای دوستت اتفاقی بیفتد. از آن روز به بعد، جواد با تصور اینکه من شهید می شوم، جور دیگری با من برخورد می کرد و دائم مرا مورد محبت خودش قرار می داد. نیروها را سازماندهی کردند. من و جواد در گروهانهای متفاوت افتادیم. من به همراه گروهانمان برای عملیات والفجر سه به منطقة مهران در تپه های قلاویزان رفتم. عملیات در تاریکی شب آغاز شد. چیزی به صبح نمانده بود که بالای یکی از تپه ها، ترکش به پایم اصابت کرد. از شدت درد، روی زمین افتادم. عراقیها در چند قدمی نیروهای ما بودند. برای اینکه به دست آنها اسیر نشوم، از بالای تپه غلت زدم و خودم را به پایین تپه رساندم و داخل یک گودال افتادم. درد در تمام بدنم پیچیده بود، توان بلندشدن از جایم را نداشتم. در یک آن، یاد خوابی که جواد دیده بود، افتادم. با خودم گفتم: ای دل غافل! خوابش تعبیر شد؛ حتماً هفت ماه و نیم داخل این گودال خواهم ماند. انتظار شهادت را می کشیدم؛ اما دیری نپایید که عراقیها آمدند و مرا به اسارت گرفتند. روزهای سخت اسارت به کندی می گذشت، دائم خودم را دلداری می دادم و می گفتم: طبق خواب جواد، تا هفت ماه و نیم دیگر آزاد می شوم. یکسال از اسارتم گذشته بود، اما هنوز خبری از آزادی نبود. پدر شهیدی– در اردوگاه ما بود که بچه ها «باباعلی» صدایش می زدند.(علی صادقی نژاد از آزادگان سرافراز کرمان) یک شب نزدش رفتم و جریان خواب جواد را برایش تعریف کردم. او گفت: تو هفت سال و نیم در اسارت خواهی ماند. از این حرف، خیلی جا خوردم؛ اول فکر می کردم هفت ماه و نیم در اسارتم، غافل از اینکه ماه در خواب جواد، به سال تعبیر شد. در زمان اسارت از طریق نامه، از شهادت جواد باخبر شدم. سرانجام بعد از تحمل هفت سال و نیم اسارت، آزاد شدم و به ایران بازگشتم و همانطور که جواد گفته بود، مورد استقبال باشکوه مردم قرار گرفتم. زمانی که مردم به من اظهار لطف و محبت می کردند، یاد حرف او افتادم که می گفت: من به خوابهایم یقین دارم. (راوی، علی اسدی دوست و همرزم شهید)
21-احترام زیادی برای من که برادر بزرگش بودم، قائل بود. در منطقه، محل خدمتمان از هم جدا بود. مدتی بود که دائم به من سر می زد. شبها بدون آنکه متوجه شوم، لباسهایم را می شست، پهن می کرد و می رفت. شبی که آخرین شب زندگیش بود و می رفت تا به آرزویش برسد، به دیدنش رفتم. به من گفت: داداش! شما بنشین و من به عنوان کسی که شهید شده، سرم را روی پاهایت می گذارم و عکس می گیریم. این حرفش دلم را لرزاند، گفتم: نه، من نمی توانم چنین کاری بکنم. هر چه اصرار کرد، قبول نکردم. گفتم: تو بشین، من سرم را روی پاهایت می گذارم و عکس می گیریم. بعد از اینکه عکس برداشتم، به محل خدمتم برگشتم. آرام و قرار نداشتم، به دلم افتاده بود که شهید می شود. طاقت نیاوردم و ساعت دوازده شب، باز به دیدنش رفتم. صحنة عجیبی بود، عده ای مشغول تمیز کردن اسلحه هایشان بودند، عده ای مشغول نوشتن وصیت نامه و عده ای دیگر، مشغول وداع با هم. مرا که دید، در آغوش گرفت و غرق بوسه کرد و با خنده گفت: داداش! من شهید می شوم. آنقدر شوخ طبع بود که حرفش را جدی نگرفتم و گفتم: جواد! تو شهید بشو نیستی؛ هنوز تا شهادت، خیلی راه مانده است. گفت: من شهید می شوم، امشب هر چه قدر دلت می خواهد، با من خداحافظی کن. دیگر مرا نمی بینی. امشب، آخرین شب دیدار است. خندیدم و گفتم: تو شهید بشو نیستی. غافل از اینکه چیزی تا شهادتش نمانده و این، آخرین لحظات باهم بودن است. (راوی، برادرشهید)
22-عملیات بدر آغاز شده بود. برای رسیدن به خط دشمن، باید نیروها با بَلَم از آب عبور می کردند. بچه ها بعد از عبور از آب، به خط دشمن زدند و آن را گرفتند. بعد از مدتی، دشمن پاتک زد. به بچه ها گفتم: ده نفر بمانند و بقیه عقب نشینی کنند. این ده نفری که می مانند، بدانند که شهادت و اسارت در انتظارشان است، شاید هم بتوانند به عقب بیایند. جواد جزو این ده نفر بود. یک تیربار، جلویش بود و یک آرپیجی کنارش. گاهی پشت تیربار می رفت و دشمن را به رگبار می بست و گاهی با آرپیجی به سمت دشمن شلیک می کرد. در حال رد شدن از مقابلش بودم که پایش را جلویم گذاشت. خودم را کنترل کردم تا به زمین نخورم، رویم را برگرداندم و به او گفتم: جواد! شوخی نکن، چند لحظة دیگر دشمن تو را می کشد، دست از شوخی کردن بردار. اینجا میدان جنگ است، جنگ، شوخی بردار نیست. خندید و گفت: تا بروی و برگردی، من شهید می شوم. خیالت راحت باشد. به او گفتم: تو شهید بشو نیستی!!! رفتم؛ وقتی که برگشتم، دیدم نیمة بدنش از سنگر بیرون و نیمة دیگرش داخل سنگر است. فکر کردم دوباره دارد شوخی می کند. به او گفتم: جواد! بلند شو، شوخی نکن. من که گفتم: تو شهید بشو نیستی. هر چه صبر کردم، جوابی نشنیدم. خودم را به او رساندم. تیر به قلبش اصابت کرده بود و با لبانی خندان به شهادت رسیده بود. (راوی، حمید شفیعی فرمانده و همرزم شهید)
23-روزی که جنازة جواد را به معراج آوردند، مادر سرِ تنور بود و برای جبهه، نان می پخت. سینه اش هنگام خم شدن در تنور، در اثر شعلة آتش سوخته بود و آبله زده بود؛ یک آبله بزرگ. زمانی که مادر برای دیدن جنازه به معراج رفت، دستی بر صورت جواد کشید و روی آبله سینه اش گذاشت. آبله کاملاً خشک شد. او که لباس زیبای شهادت را بر تن کرده بود، سینة سوختة مادر رنجدیده اش را شفا داد. (راوی، خواهر شهید)
24-جنازه را به معراج شهدا آورده بودند. برای دیدنش به آنجا رفتم. تعداد شهدا زیاد بود، در میان جنازه ها دنبالش گشتم و به یاد لحظه ای که حضرت زینب(سلام الله علیها) دنبال پاره های پیکر برادرش می گشت، اشک ریختم. او را که یافتم، بر بالینش نشستم. چهره اش را نوازش کردم. دوست داشتم از او یادگاری داشته باشم. سربندی که روی آن نوشته بود «من مسافر کربلایم» توجهم را به خود جلب کرد، آن را باز کردم. حس کردم رنگ چهره اش به محض باز شدن سربند، تغییر کرد و کدر شد؛ اما علت را نفهمیدم. به خانه آمدم، در حالی که خوشحال بودم آن سربند را از برادر شهیدم به یادگار برداشته ام. روز بعد، یک نفر نزدم آمد و گفت: دیشب برادرت را در خواب دیدم. داخل یک باغ سرسبز و زیبا بود. حالش را پرسیدم، گفت: به شدت سردردم. وقتی که علت را جویا شدم، گفت: از وقتی که خواهرم سربند را باز کرده، سردردم شروع شده. به او بگویید آن را به من برگرداند. بی درنگ سربند را برداشتم و به معراج رفتم و به پیشانیش بستم. به محض بسته شدن سربند، به وضوح دریافتم رنگ چهره اش به کلی تغییر کرد و مثل گل شکفت. آن روز، او را با همان سربند به خاک سپردیم. (راوی، خواهر شهید)
25-من و علی اسدی در دوران ابتدایی، همکلاسی بودیم، او بهترین و صمیمی ترین دوستم بود، من درسال 61 در عملیات بیت المقدس در جبهه فرسیه به اسارت نیروهای بعثی درآمدم. مدتی بعد از اسارتم، برادرم جواد در سال 63 در عملیات بدر به شهادت رسیده بود اما به خاطر محدودیتهایی که در اسارت بود، من از این موضوع بی خبر بودم. هر وقت به خانواده ام نامه می نوشتم وحال جواد را می پرسیدم، می گفتند، خوب است و سلام می رساند. تاسال 67 به همین منوال گذشت یک شب در عالم خواب علی اسدی همان دوست صمیمی روزگار خوش کودکی و مدرسه ام به خوابم آمد و به من که نگران جواد بودم گفت: رفیق! در یکی ازعملیاتها تیر به قلب برادرت جواد خورده و به شهادت رسیده است این خواب، آشفته و بیقرارم کرد نزد حاج آقا ابوترابی (معروف به سید آزادگان) رفتم و جریان خوابم را برایش تعریف کردم. ایشان گفت ان شاءالله خیر است، برادرت شهید شده و اگر شهید هم نشده باشد توفیق شهادت نصیبش خواهد شد. بعداز آنکه حاج آقا ابوترابی، خوابم را این گونه تعبیر کرد، مطمئن شدم که جواد شهید شده است، هرچند که خانواده ام در نامه هایشان این موضوع را کتمان می کردند. (راوی، برادر شهید)
26-برخلاف جثّة کوچکش، کارهای بزرگی انجام می داد. بعد از شهادتش، سردار سلیمانی برای شرکت در مراسم تشییع جنازه اش به خانوک آمد. ایشان در سخنرانیش، در مورد او گفت: شهید زادخوش، کسی بود که با جثّة کوچکش در عملیات بدر که یک عملیات آبی-خاکی بود، به مدت هفت ساعت پارو زد. (راوی، حبیب الله اسدی دوست و همرزم شهید)
27-مدتی بود که مادرم به بیماری سرطان مبتلا شده بود شب آخر عمرش من و برادرم حاج علی درکنار بسترش بودیم، از درد می نالید، صورت و گلویش ورم کرده بود وتنها با اشارة ابرو می توانست حرف بزند. با بلند شدن صدای اذان صبح ناگهان صدای ناله مادرم قطع شد، دیدیم خیلی آرام درحال به زبان آوردن اسامی 12 امام(علیهم السلام) است بعداز بردن اسامی ائمه(علیهم السلام) لبخند زیبایی بر لبانش نشت و گفت: آقایم آمده وچند لحظه بعد چشمانش رابست درست مثل کسی که در کمال آرامش به خواب رفته باشد.او از بین ما پرکشید؛ در حالی که خدمات خالصانه وتلاش های خستگی ناپذیرش در ادوار مختلف زندگی اش، به خصوص در پشتیبانی جنگ و یاری رساندن به رزمنده ها هرگز از اذهان پاک نمی شود. سردار حاج قاسم سلیمانی در مراسم هفتمش شرکت کرد ودر سخنرانیش فرمود: من از فرزندان این مادر فداکار می خواهم که روی سنگ قبرش بنویسند «چریک پیر». ماهم طبق خواستة ایشان عمل کردیم. (راوی، برادر شهید)

ماشاءالله جوکار اکبر
1-هر وقت به مرخصی می آمد، خطاب به من می گفت: فاطمه! شوهرت را راهی جبهه کن، خیلی ها با وجود آنکه متأهلند، در مناطق جنگی به سر می برند. من در جوابش می گفتم: با وجود چهار بچه، چگونه او را روانة جبهه کنم؟! اگر شوهرم نباشد، دست تنها می شوم و از پسِ مشکلات برنمی آیم. او می گفت: مگر تو از حضرت فاطمه(سلام الله علیها) عزیزتر شده ای؟! او به خاطر زنده نگه داشتن اسلام، سختی های زیادی را متحمل شد؛ حتی جانش را فدای اسلام کرد. شما هم اگر خودتان را لحظه ای جای آن بانوی بزرگوار بگذارید، خیلی از مصائب را به خاطر اسلام، می توانید تحمل کنید. (راوی، همسر برادر شهید)
2-در عملیات والفجر مقدماتی، با هم بودیم. او بیسیم چی بود. عراق، آتش سنگینی اجرا می کرد و گردان پشتیبانی به ما نرسید. فرمانده دستور عقب نشینی داد. یکی از دوستان ماشاءالله که مسئول حمل مهمات (گلولة آرپیجی، خشاب و …) بود، جثّة ضعیفی داشت؛ به همین علت ماشاءالله کوله پشتی او را حمل می کرد. در حال عقب نشینی بودیم که تیر به پایش خورد و مجروح شد و تیر دیگری به گلولة آرپیجی درون کوله پشتی اصابت کرد و آتش گرفت که در اثر این آتش، قسمتی از لباسهای ماشاءالله سوخت. هر چه اصرار کردیم، قبول نکرد او را کول کنیم و به عقب ببریم. می گفت: خودم با پای خودم می آیم، من که مشکلی ندارم؛ چرا زحمتم را روی دوش شما بیندازم؟! آن روز، خودش به تنهایی با پای تیرخورده و بدن سوخته، به عقب آمد؛ بدون آنکه از کسی کمک بگیرد!!! (راوی، مهدی عربزاده دوست و همرزم شهید)
3-او در منطقه، دعای کمیل و توسل را با عشق خاصی قرائت می کرد. مدتی بود که به من اصرار می کرد دعای توسل را بخوانم؛ اما من چون خجالتی بودم، هر بار به بهانه ای از زیر کار درمی رفتم. بالاخره یک شب مرا وادار کرد و به چادر برد. بچه ها نشسته و منتظر شروع دعا بودند. او چراغ دستی داخل چادر را خاموش کرد، گوشة چادر را بالا زد و یک چراغ دستی با نورِ کم جلویم گذاشت و گفت: چادر، تاریک است؛ دیگر نه تو بچه ها را می بینی و نه آنها تو را؛ با خیال راحت بخوان. اگر بعداً کسی هم پرسید چه کسی خوانده، می گویم خودم. دلم را به دریا زدم و دعا را شروع کردم. آن شب، دعا را بدون کوچکترین اشتباهی خواندم. او بعد از پایان دعا، دستی به شانه ام زد و گفت: آفرین! تو که به این خوبی می خوانی و صدای زیبایی داری، چرا تا حالا نخواندی؟ گفتم: باور کن من بلد نبودم؛ حالا هم اگر عنایت خدا نبود، از پسِ دعا برنمی آمدم. او همانگونه که مشوّق من برای خواندن دعا بود، تعداد زیادی از بچه ها را هم با تشویق کردن، به سمت خواندن دعا کشاند. (راوی، مهدی عربزاده دوست و همرزم شهید)
4-اواخر سال 63 به اتفاق جمعی از رزمندگان، از جبهه آمدیم تا چند دستگاه آمبولانس اهدائی مردم را به مناطق جنگی ببریم. من وقتی آمبولانس را تحویل گرفتم، به حمیدیه رفتم تا به خانواده ام سر بزنم. آنجا متوجه شدم که ماشاءالله در مرخصی به سر می برد، به دیدنش رفتم تا حالش را بپرسم. بعد از احوالپرسی، از من پرسید: کی به منطقه می روی؟ گفتم: عصر. گفت: خواهشی از تو دارم. گفتم: چه خواهشی؟! گفت: اگر برایت امکان دارد، بمان تا آخر شب با هم برویم! گفتم: چرا شب؟! گفت: امشب مراسم روضه خوانی در روستا است. بیا با هم در جلسة روضه شرکت کنیم و آخر شب با هم برویم. گفتم: تو که هنوز چهار پنج روز دیگر از مرخصیت مانده، چه اصراری به رفتن داری؟! بمان و بعد از پایان مرخصیت، بیا. گفت: نه، می خواهم بیایم. با هم در مراسم روضه شرکت کردیم و بعد از خوردن شام، راه افتادیم؛ در حالی که هوا سرد بود و باران، به شدت می بارید. به اهواز که رسیدیم، راهمان از هم جدا شد؛ چون من به منطقة شلمچه رفتم و او به هورالعظیم. چند روز بعد، عملیات بدر در شرق دجله آغاز شد. ماشاءالله که در این عملیات به عنوان بیسیم چی حضور داشت، به خیل شهدا پیوست و مفقود شد؛ در حالی که هنوز در آخرین روز مرخصیش به سر می برد!!! (راوی، حمیدرضا مظهری دوست شهید)
5-نیمة دوم اسفند سال 63 بود. ماشاءالله بیسیم چی فرماندة گردان (شهید رضا عباس زاده) بود. با آغاز عملیات بدر، بچه ها از جزایر مجنون گذشتند و بعد از تصرف دژی که مقابلشان بود، به سمت دجله حرکت کردند. آنجا درگیری شدیدی بین آنها و دشمن به وجود آمد. پشت سر بچه ها، آب بود و پشتیبانی آتش و زرهی نداشتند. روز دوم عملیات بود که با بچه های مهندسی لشکر، به محلّ استقرار آنها رفتیم تا آنجا را برای احداث خاکریز و سنگر، بررسی کنیم. شدت آتش گلوله و خمپاره، زیاد بود. به هر شکلی بود، با عبور از آبراهی که بین نیزارها وجود داشت، خودمان را به دژِ محلِ استقرار بچه ها رساندیم. آنها داخل کانالی بودند. روز سوم عملیات، عراق پاتک زد. شدت آتش به حدی زیاد بود که بچه ها نتوانستند مقاومت کنند. ماشاءالله آن روز داخل کانال، کنار فرمانده اش به شهادت رسید. (راوی، اکبر عربنژاد دوست شهید)

سیدرضا (علی) مهدوی سید اسدالله
1-من بچه بودم و او پانزده سال، سن داشت. شبها که دور هم جمع می شدیم، چراغ را وسط می گذاشت، توضیح المسائل آیت الله بروجردی را که در آن زمان مرجع تقلید بودند، باز می کرد و برای ما مسائل را توضیح می داد. بسیاری از مسائل را که امروز می دانیم، نتیجة توضیحات همان روزهای اوست که بینش مذهبی اش در دوران نوجوانی از همة اعضای خانواده بالاتر بود. (راوی، خواهر شهید)
2-چند ماهی بود که برای گذراندن دوران خدمت سربازی، در تربت حیدریه به سر می برد. خدمت کردن در رژیم طاغوت، برایش سخت و غیرقابل تحمل بود؛ برای همین در نامه ای خطاب به مادر نوشت: مادرجان! شما به جدّتان متوسل شو تا من، بیش از این در خدمت این رژیم سفّاک نمانم و معاف شوم. مادر در شب شهادت حضرت زهرا(سلام الله علیها) به باغ پشتِ منزل رفت و دو رکعت نماز بجا آورد و به جدّش متوسل شد. در روز شهادت هم برنامة روضه برای بانوی بزرگ اسلام گذاشت و نذر کرد که در صورت معاف شدن سیدرضا از خدمت، هر سال در ایام فاطمیه جلسة روضه برپا کند. بعد از روضه، راهی تربت حیدریه شدیم تا سری به سیدرضا بزنیم و از آنجا به پابوس امام رضا(علیه السلام) برویم. وقتی که به محلّ خدمتش رسیدیم و سراغش را گرفتیم، دوستش گفت: سیدرضا به خاطر صاف بودن کفِ پا، از ادامة خدمت معاف شد و به شکرانة این موضوع، به زیارت امام رضا(علیه السلام) رفت.با شنیدن این خبر، ما هم شادمانه روانة مشهد شدیم. وقتی که به حرم رسیدیم، به لطف خدا او را در میان جمعیتی که به زیارت آمده بودند، در حال وداع دیدیم. مادر طبق نذری که کرده بود، هر سال در ایام فاطمیه، برنامة روضه برپا کرد. (راوی، خواهر شهید)
3-در فاجعة به آتش کشیده شدن مسجد جامع کرمان توسط عمّال رژیم شاه، حضور داشت و با تمام وجود به نجات مردم پرداخت. بعد از این جریان، در حال رد شدن از خیابان شریعتی بودیم که مأمورین شاه که از قبل، او را شناسایی کرده بودند، به تعقیبش پرداختند. او با پای برهنه، از کوچه پس کوچه ها فرار کرد و خودش را نجات داد. (راوی، خواهر شهید)
4-در بحبوحة پیروزی انقلاب، نوارها و اعلامیه های امام را پخش می کرد. یک روز مأموران ساواک به خانة ما در خانوک ریختند تا دستگیرش کنند. او را از دری که در انتهای خانه بود، فراری دادیم. تعداد زیادی نوار و اعلامیه، در کرمان در خانه اش داشت. خودش را به کرمان رساند و آنها را درون چاله ای در میان خانه ریخت و رویش را با خاک پوشاند. مقداری آجر، گوشة حیاط بود؛ آنها را هم روی محلی که نوارها و اعلامیه ها را پنهان کرده بود، ریخت تا چیزی مشخص نشود. در محل زندگیش، همه او را به اسم «سیدعلی» می شناختند؛ برای همین مأموران ساواک از هر کسی سراغش را می گرفتند، همه اظهار بی اطلاعی می کردند. او که به دلیل فعالیتهایش علیه رژیم شاه انگشت اشارة ساواک بود، بارها تحت تعقیب قرار گرفت و هر بار به نحوی از مهلکه، جان سالم به در برد. (راوی، مادر شهید)
5-قبل از انقلاب، در خانة ما سکونت داشت. عصرهای پنجشنبه و جمعه، دوستان و جوانان محله را جمع می کرد؛ بعد از قرائت دعای کمیل و ندبه، آنها را آمادة فعالیت علیه رژیم می نمود و اعلامیه های امام را به صورت مخفیانه به آنها می داد تا پخش کنند. او با این عمل، می خواست اذهان مردم را آمادة اتفاقاتی بکند که قرار بود در آینده بیفتد. در جمع های خصوصی، از ظلمهای شاه برایمان حرف می زد و ما را ارشاد می کرد. (راوی، صغری مهدوی از اقوام شهید)
6-قبل از پیروزی انقلاب، در هنرستان «علامه اقبال لاهوری» کار می کرد. آنجا گلخانه ای وجود داشت؛ سید گوشه ای از گلخانه را با موکت کوچکی فرش کرده بود. هنگام اذان ظهر، آرام و بیصدا به آنجا می رفت و به دور از چشم دیگران، نمازش را می خواند. این کارش بیانگر اخلاصش بود. (راوی، سیدابوالقاسم مهدوی پسرعمه و برادرخانم شهید)
7-بعد از پایان دوران راهنمایی، به دلیل نبودن دبیرستان در خانوک، مجبور بودم برای ادامة تحصیل به کرمان بروم؛ اما به خاطر وضعیت اقتصادی ضعیف خانواده ام، امکان اجاره کردن اتاقی به منظور سکونت، برایم وجود نداشت. سیدرضا وقتی موضوع را فهمید، به پدرم گفت: عموجان! نگران نباش؛ او را به خانة ما بفرست و خیالت از بابت همه چیز راحت باشد. با وجود آنکه تنها یک اتاق برای زندگی کردن داشتند، یکسالِ تمام با آغوش باز، مرا پذیرفتند و مورد محبت خود قرار دادند. (راوی، سید احمد مهدوی پسر عمو و همرزم شهید)
8-رشتة راه و ساختمان را برای ادامة تحصیل انتخاب کرده بود و در هنرستان «اقبال» درس می خواند و همزمان با آن، کارهای تأسیساتی هنرستان را انجام می داد. یک روز به مسئول آموزش کارهای ساختمانی که به هنرجویان، بنّایی را آموزش می داد، گفت: بهتر است با این مصالحی که برای آموزش استفاده می کنید، یک اتاق یا ساختمان برای افراد مستضعف بسازیم تا هم کیفیت آموزش بالا برود و بچه ها کار را بهتر یاد بگیرند و هم مصالح در جهت امر خیر مصرف شود و هدر نرود. (راوی، همسر شهید)
9-یکی از دوستانش(آقای جاهد همکارو دوست شهید) می گفت: یک شب سیدعلی در حالی که یک جعبة شیرینی و یک دوچرخه خریده بود، نزد من آمد و گفت: بیا با هم به دیدار خانوادة فلانی که چند وقت پیش اعدام شد، برویم. با تعجب گفتم: معلوم هست چه می گویی؟! آن شخص ضدّانقلاب بود؛ با خودت فکر نکردی اگر یکی ما را ببیند، چگونه در موردمان قضاوت می کند؟! شاید آنهایی که ما را ببینند، فکر کنند ما هم با افراد ضدّ انقلاب همدست بوده ایم. با خونسردی گفت: تو دوست نداری، نیا. من بر خود وظیفه می دانم که به آنها سر بزنم؛ درست است که پدرِ این خانواده خلافکار بوده، ولی ما نباید رهایشان کنیم. باید دست فرزندان این خانواده را بگیریم و به راه راست هدایتشان کنیم تا راه پدرِ خود را نروند. اگر ما کوتاهی کردیم و آنها از روی ناچاری، راه پدرشان را رفتند، مقصر نیستند؛ بلکه ما مقصریم که تنهایشان گذاشتیم. حرفهایش را که شنیدم؛ در دلم به عقاید نابش احسنت گفتم. (راوی، دختر شهید)
10-در عملیات بدر، ترکش به ناحیة گردن و دستش اصابت کرد. او را به بیمارستانی در شیراز اعزام کردند. پرستاری که مسئول رسیدگی به او بود، حجاب درستی نداشت. هر وقت این پرستار، کنار تخت سیدرضا می رفت، او برخلاف بعضی ها با ملایمت و مهربانی با پرستار برخورد می کرد و به شخصیتش احترام می گذاشت. سه روز از حضور سیدرضا در بیمارستان می گذشت که حجاب پرستار، کامل شد. او یک روز نزد سیدرضا رفت و گفت: من به خاطر برخورد زیبای شما متوجه شدم که حجاب، بسیار مهم و با ارزش است و همة برنامه ها و دستورات اسلام روی حکمت و مصلحت است؛ برای همین، من تصمیم گرفتم که از این به بعد، حجابم را رعایت کنم. سیدرضا که خوشحال شده بود، با تمام وجود پرستار را تشویق کرد. (راوی، خواهر شهید)
11-بعد از پیروزی انقلاب، امام خمینی(رحمت الله علیه) در یکی از سخنرانی هایشان فرمودند: «احترام به قانون، واجب است و شهروندان نباید قانون شکنی کنند.» از طرفی در قانون هم مطرح شده بود، افرادی که گواهینامة موتورسیکلت ندارند، حق سوارشدن بر موتور را ندارند. سید به منظور احترام به قانون، شش ماه دست از موتورسواری کشید. در طی این مدت، دیگران از موتورش استفاده می کردند؛ ولی خودش تا گواهینامه دریافت نکرد، سوار موتور نشد. (راوی، سیدابوالقاسم مهدوی پسرعمه و برادرخانم شهید)
12-سیدرضا ماشین ژیانی داشت که با آن، رفت و آمد می کرد. یک شب، با خانواده اش مهمان ما شدند؛ در حالی که بدون ماشین آمده بودند. آخرِ شب، وقتی می خواستند به خانه شان بروند، آماده شدم تا آنها را برسانم. در بین راه، به سید گفتم: ماشینت را چه کار کردی؟! جوابم را نداد؛ خانمش گفت: از روزی که امام فرمودند: «رانندگی برای کسانی که گواهینامه ندارند، حرام است»، سیدرضا ماشین را داخل خانه گذاشته و از آن، استفاده نمی کند. او که تابع امرِ امام بود، بار دیگر، وقتی پشتِ فرمان ماشینش نشست که گواهینامه اش را گرفته بود. (راوی، رضا اسدی دوست شهید)
13-شب شهادت امام جعفرصادق(علیه السلام) در خانه اش جلسة روضه برپا کرد و همة اقوام و همسایه ها را دعوت کرد. بعد از پایان روضه، جلوی همه را گرفت تا برای شام بمانند. خانمش به من گفت: آبگوشت مختصری داریم و سیدعلی تعارف می کند. نزدش رفتم و گفتم: برادر! غذا به اندازة همه نیست؛ می ترسیم آبرویمان برود. با اطمینان گفت: آقا خودش درست می کند. سفره کشیده شد و به همه شام رسید و به اندازة یکنفر هم غذا اضافه ماند. سیدعلی با خوشحالی گفت: مهمانی که امام صادق(علیه السلام) دعوت کند، خودش هم از آنها پذیرایی می کند. (راوی، برادر شهید)
14-شش ساله بودم که یک روز عصر، با اصرار، همراه پدر بیرون رفتم. او وسایل و مواد خوراکی زیادی خرید. من که در عالم بچگی خودم از دیدن آنهمه خوراکی یکجا، خوشحال شده بودم، دائم می پرسیدم: با این همه خوراکی، می خواهید چه کار کنید؟ پدر هم می خندید و می گفت: بعداً می فهمی. او وسایلی را که خریداری کرده بود، چند قسمت کرد و درب چند خانه برد و تحویل داد. کارش که تمام شد، گفتم: بابا! من فکر می کردم این وسایل برای خودمان هستند؛ چرا آنها را به خانه نبردیم؟ خندید و گفت: پسرم! ما که به این وسایل احتیاج نداشتیم، آنها آنقدر محتاج هستند که صورتشان را با سیلی سرخ نگه داشته اند. اول، منظورش را نفهمیدم و گفتم: یعنی چه؟ گفت: یعنی آنها انسانهای شریفی هستند که نمی خواهند دست نیاز پیش دیگران دراز کنند. عزیزم! جریان امروز را با کسی در میان نگذار. (راوی، پسر شهید)
15-یک روز با جمعی از خانمها، گوشه ای نشسته بودیم و گرم صحبت بودیم که سیدرضا از راه رسید. وقتی که ما را در حال حرف زدن دید، با لحنی ملایم در کمال تواضع گفت: حواستان باشد که غیبت کسی را نکنید؛ در عوض، یکدیگر را موعظه کنید؛ یا سورة حمدتان را بخوانید و اشکالات یکدیگر را برطرف کنید. من گفتم: سیدرضا! ما حرف کسی را نمی زنیم. حرفهای معمولی و روزمره بین ما رَد و بَدل می شود. گفت: شاید از لابه لای همین حرفهای معمولی، ناخواسته غیبت و تهمت بیرون آید و شما حواستان نباشد. سعی کنید جلساتتان همیشه جلسة معنوی و موعظه باشد. (راوی، خواهر شهید)
16-شانزده ساله بودم که در کلاس اول دبیرستان مردود شدم؛ در حالی که تا کلاس سوم راهنمایی، جزو شاگردان ممتاز بودم. بعضی از دوستان برای تسلّای دلم، مرا به منزلشان دعوت کردند و به زور، به من سیگار تعارف نمودند. فردای آن روز، یک بسته سیگار خریدم و داخل جورابم مخفی کردم. هر وقت جای خلوتی پیدا می کردم، مشغول سیگارکشیدن می شدم. سیدرضا طبق عادت هر روز به دنبالم می آمد و به اتفاق هم، برای نماز ظهر و عصر به طرف مسجد جامع رفتیم. در بین راه، وقتی که با هم حرف می زدیم، متوجه شد دهانم بوی سیگار می دهد. از من پرسید: تو سیگار کشیدی؟ گفتم: بله. ناراحت شد و با لحنی تند گفت: تو مگر پسر فلانی نیستی؟ پدرت نان حلال و زحمت کشی به تو داده، سیگارکشیدن یعنی چه؟ جریان شب گذشته را برایش تعریف کردم، گفت: بیچاره! آنها خود، بدبخت شده اند و می خواهند تو را هم بدبخت کنند. از آنجا که او را خیلی دوست و قبول داشتم، همان لحظه بستة سیگار را از جورابم بیرون آوردم و زیرِ پایم له کردم و دیگر لب به سیگار نزدم. (راوی، جواد عربنژاد دوست شهید)
17-انقلاب تازه به پیروزی رسیده بود و مسئله حجاب، برای عده ای هنوز جا نیفتاده بود. آن زمان، سید معاون دبستان شهدا بود و بیشتر همکارانش خانم بودند. یک روز به خانه آمد، در حالی که مقداری میوه و شیرینی در دستش بود. میوه ها را دست من داد و گفت: لطفاً اینها را تمیز کن، عصری در مدرسه جلسه داریم. میوه ها را شستم و آماده کردم و او، عصر به مدرسه رفت. چند روز بعد، یکی از همکارانش را که خانم بود، دیدم. او به من گفت: مسئلة حجاب، چقدر برای آقای مهدوی مهم است؟ گفتم: چطور؟ گفت: چند روز پیش، از همکاران خانم خواست که برای شرکت در یک جلسه به مدرسه بیایند. وقتی که در جلسه حاضر شدیم، بعد از مقدمه چینی گفت: وقت زیادی از پیروزی انقلاب نمی گذرد. خیلی از مسائل از جمله حجاب، برای عده ای هنوز جا نیفتاده. همة شما برای من، حکم خواهر دارید. از این ساعت به بعد، هر وقت حجابتان مشکل داشت و شما حواستان نبود، من صلوات می فرستم و شما حجابتان را درست کنید. از آن روز، هر وقت آقای مهدوی صلوات می فرستند، ما متوجه می شویم حجابمان مشکل دارد و به آن رسیدگی می کردیم. (راوی، همسر شهید)
18-بعد از پیروزی انقلاب، از طرف آموزش و پرورش، مأمور به خدمت در جهاد شد و برای سوادآموزی به مناطق دورافتاده می رفت. یک روز به رودبار رفته بود، پسرم خیلی بدحال بود و توی تب می سوخت. شب که از راه رسید، سیدرضا به خانه آمد. وقتی که بچه را بدحال دید، گفت: او را آماده کن تا به دکتر ببریم. بچه را آماده کردم و راه افتادیم. توی صف نشستم تا نوبتم شود. سید برای انجام کاری، بیرون رفت. هر چه منتظر ماندم، نیامد. بچه را نزد دکتر بردم، داروهایش را گرفتم؛ اما باز هم خبری از او نشد. بدجوری نگرانش بودم. ساعت 9 بود که سر و کله اش پیدا شد. به او گفتم: کجا رفتی؟! نگرانت شدم؟ اتفاقی افتاده؟ گفت: نه، نگران نباش. امروز به رودبار رفته بودم. بین دو گروه، نزاعی پیش آمده بود. که یکنفر در این نزاع، به قتل رسید. خانوادة مقتول را چند لحظة پیش دیدم که کنار درِ دادگاه نشسته بودند. جایی را نداشتند که بروند. با بچه ای کوچک، روی خاکها خوابیده بودند. من هم آنها را به خانه بردم و سر و سامانی دادم. الآن هم آمدم دنبال شما. وقتی که به خانه رفتم، با تعداد زیادی زن و مرد و بچه روبرو شدم. سید از بیرون برایشان غذا گرفته بود و از لباسهای بچه ها، به تن بچه های آنها پوشانده بود. شب را در خانة ما خوابیدند. با فرارسیدن صبح، بعد از صرف صبحانه آنها را به دادگاه رساند و خودش هم کنارشان ماند تا بتوانند کارهایشان را انجام دهند. (راوی، همسر شهید)
19-به مدت دوسال از طرف آموزش و پرورش، مأمور به خدمت در جهاد شد و برای سوادآموزی به روستاهای دورافتاده می رفت. او با حقوق کمی که می گرفت، برای خانواده های شهدا هدیه می خرید و تقدیمشان می کرد. همکارانش وقتی این موضوع را فهمیدند، به او گفتند: سید! چون حجم کارَت زیاد است، حقوقت را زیادتر می کنیم. او نپذیرفت و گفت: این مبلغی را که می خواهید به حقوق من اضافه کنید، به بیچاره ای بدهید که سرپناهی ندارد و سختی های زیادی را متحمل می شود. (راوی، همسر شهید)
20-یک روز عصر تا غروب آفتاب، چندبار پشت سر هم از خانه بیرون رفت و برگشت. این کارش برایم عجیب بود، به او گفتم: چرا اینقدر بیرون می روی و برمی گردی؟! چه اتفاقی افتاده؟ گفت: امروز عصر تا الآن چند دفعه از کنار مسجد جامع رد شدم و هر بار، پیرمردی را دیدم که به تنهایی گوشه ای نشسته؛ انگار کسی را ندارد. من می روم و برمی گردم تا ببینم کسی دنبالش می آید یا نه؟ حرفش که تمام شد، از خانه بیرون رفت و بعد از چند لحظه، برگشت؛ در حالی که پیرمرد ژولیده ای که فقر و فلاکت از سر و رویش می بارید، بر تَرک موتورش سوار بود. پیرمرد را به خانه آورد، با بهترین غذا از او پذیرایی کرد. محلی مناسب و راحت برای خوابش تعیین کرد. با طلوع خورشید، بعد از صرف صبحانه او را به مقصدش رساند. (راوی، همسر شهید)
21-علاقة زیادی به من داشت. هر وقت به دیدنم می آمد، با احترام خم می شد و بر کفِ پایم بوسه می زد و می گفت: مادر! شیرت را حلالم کن. (راوی، مادر شهید)
22-پدر اخلاقی نیکو داشت. او ما را که تازه به سنّ تکلیف رسیده بودیم، با مهربانی و لطافت برای ادای نماز صبح بیدار می کرد. گاهی وقتها نیم ساعت کنار بسترمان می نشست؛ دست به سر و رویمان می کشید، نوازشمان می کرد و با آرامش می گفت: دخترم! عزیزم! وقت نماز است، مگر نمی خواهی نماز بخوانی؟ او هیچ وقت ما را با خشونت مجبور به نمازخواندن نکرد. رفتار زیبایش، بهترین مشوّق برای علاقمند شدن ما به نماز بود. (راوی، دختر شهید)
23-هر وقت با اعضای خانواده جایی می رفتیم که بچة شهیدی آنجا بود، خطاب به بچه هایش می گفت: در مقابل فرزند شهید، به من بابا نگویید؛ اگر گفتید و من جوابتان را ندادم، خودتان متوجه علتش باشید و از دستم ناراحت نشوید؛ نمی خواهم شاهد دل شکستگی و اشک بچه یتیم باشم. (راوی، همسر شهید)
24-عازم جبهه بود، به او گفتم: مادرتان یکی از پسرانش را از دست داده و داغدار است؛ شما یکبار به جبهه رفته ای و ادای دِین کرده ای؛ بهتر است نزدِ مادرتان بمانی. در جوابم گفت: مادرم خوشحال تر می شود، اگر ما برویم و راهِ کربلا را باز کنیم. (راوی، همسر شهید)
25-پیش از عملیات خیبر در جزیرة مجنون، تعدادی از بچه ها که قصد عبور از سیمهای خاردار را داشتند، بین آنها گیر کردند. فرمانده که با دیدن این صحنه ناراحت شده بود، با عصبانیت گفت: اینها دیگر کی هستند؟ سید وقتی این حرف را شنید، گفت: اینها یاوران حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) هستند. این سخن، چهرة فرمانده را از هم باز کرد و همه با توسل به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) از موانع عبور کردند. (راوی، ضیاء اسدی دوست و همرزم شهید)
26-چیزی به اذان ظهر نمانده بود که از کرمان به سمت زرند راه افتادیم. از «ده زیار» که رد شدیم، در حالی که با دست به زانویش می زد، گفت: ای وای! دیدی چی شد؟ آخر، شیطان گولمان زد. با تعجب گفتم: مگه چی شده؟! گفت: رادیو را از روی موج کرمان جابجا کردم، صدای اذان را نشنیدم و نماز اول وقت، فوت شد. گفتم: اشکالی ندارد، نیم ساعت دیگر به مقصد می رسیم و نماز می خوانیم. گفت: نماز باید اولِ وقت خوانده شود. ماشین را کنار جاده پارک کرد تا نماز بخوانیم. به او گفتم: مردمی که از اینجا رد می شوند، تعجب می کنند و با خودشان می گویند: راهی تا آبادی نمانده؛ چرا اینها اینجا نماز می خوانند؟! گفت: ما چکار به حرف مردم داریم؟ باید وظیفة خودمان را در مقابل خدا انجام دهیم تا ملائکه ای که با ما هستند، در نامة اعمالمان نماز اولِ وقت را ثبت کنند. (راوی، منصور سلطانی دوست شهید)
27-با شروع جنگ تحمیلی و آوردن جنازه های شهدا به زادگاهشان، با همکاری او در کرمان هیئتی تشکیل دادیم. هر شب از مسجد جامع به منزل یکی از شهدا می رفتیم و به قرائت دعای توسل، نوحه خوانی و سینه زنی می پرداختیم. سید، کارِ تدارکات هیئت را خاضعانه انجام می داد؛ به نحوی که ما فکر می کردیم او یا بیکار است و یا شغل مهمی ندارد. یک روز برای ثبت نام فرزندِ یکی از رزمندگان، به مدرسه ای واقع در خیابان مهدیه مراجعه کردم. آنجا بود که متوجه شدم او معلم مدرسه است و ما بی خبر بودیم. (راوی، مهدی صالحی دوست و همرزم شهید)
28-مسئلة حجاب، برایش اهمیت زیادی داشت. هر گاه با خانمِ بدحجابی روبرو می شد، جلو می رفت و در نهایت ادب و احترام، می گفت: خواهرم! ما در کشور امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) زندگی می کنیم؛ در حال حاضر، امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) ناظر بر اعمال و گفتار ماست. ما در کشوری زندگی می کنیم که در جای جایش، مجلس عزای حضرت زهرا(سلام الله علیها) برگزار می شود؛ حضرت زهرا(سلام الله علیها) نمی پسندد که شما با این وضع به خیابان بیایید. با حرفهای او، فردی که حجاب خوبی نداشت، خجالت زده و شرمنده می شد و حجابش را درست می کرد. (راوی، سیدابوالقاسم مهدوی پسرعمه و برادر خانم شهید)
29-دو نفری از اهواز با لندکروز برای مأموریت یکروزه، به کرمان آمدیم. ساعت یک نیمه شب بود که به مقصد رسیدیم. او مستقیم به پادگان سپاه رفت و ماشین را پارک کرد و گفت: بیا، تا به گاراژ برویم. با تعجب گفتم: این موقع شب چگونه می توانیم به گاراژ برویم و ماشین پیدا کنیم؟! ماشین به خاطر همین مأموریت، تحویل شماست؛ چرا استفاده نمی کنی؟! گفت: این ماشین که متعلق به بیت المال است، برای انجام کار دولتی تحویل من است؛ نه مسائل دیگر. با پای پیاده از پادگان تا گاراژ زرند رفتیم. آنجا ماشینی نبود که با آن به زرند برویم؛ به یکی از اتاقهای گاراژ رفتیم. سید فرصت را غنیمت شمرد و مشغول نماز شب شد. بعد از یکساعت، فردی که از بم عازم زرند بود، به گاراژ آمد و ما را سوار کرد و به مقصد رساند. (راوی، منصور سلطانی دوست و همرزم شهید)
30-بیشتر مواقع وقتی به جبهه اعزام می شد، به عنوان مربی احکام به واحد تبلیغات می رفت. چون در جبهه از همة اقشار جامعه حضور داشتند، امکان داشت در میانشان افرادی باشند که بعضی از مسائل شرعی خود ـ حتی طریقة صحیح نمازخواندن ـ را یاد نداشته باشند. سیدعلی که به خوبی این موضوع را درک کرده بود، به طور مرتب جلسه می گذاشت و مسائل شرعی را به آنها آموزش می داد. او که از این کار، بسیار خرسند و شادمان بود، دائم می گفت: به خدا قسم، ما نباید در جبهه بیکار باشیم و هر کسی به هر نوعی که می تواند، باید خدمت کند. (راوی، رستم اسدی دوست و همرزم شهید)
31-پیش از عملیات خیبر، در قسمت شمالی جزیرة مجنون مستقر بودیم. آنجا نی ها و گیاهان خشک زیادی وجود داشت. یکی از بچه ها (شهیدخداجویی) مقداری از آنها را جمع کرد تا آتش بزند و چای درست کند. عده ای گفتند: دود بلند می شود و دشمن را متوجه حضورمان می کند. به هر حال، آتش روشن شد. به محض بلندشدن دود، 9 فروند هواپیمای عراقی به ما حمله کردند و بر سرمان بمب ریختند. هر کسی به سمتی می گریخت تا از شرّ بمبها در امان بماند. سیدعلی که اوضاع را آشفته دید، فریاد زد: یا جدّاه! بچه ها نترسید؛ آقا رسول الله از شما حفاظت می کند. آنچه که تعجب همه را برانگیخته بود، این بود که بمبهایی که بر سرمان ریخته شد، یا عمل نکردند و یا جایی منفجر شدند که آسیبی به کسی نرسید. (راوی، ضیاء اسدی دوست و همرزم شهید)
32-روزی از جلو سنگرشان عبور می کردم. چون چند روزی از آنها بی خبر بودم، داخل سنگر رفتم تا حالشان را بپرسم. او و همسنگرانش مشغول نمازخواندن بودند. پوتینهایشان کاملاً گِل آلود، جلوی درِ سنگر بودند. لباسهایشان خاکی و رنگ و رویشان پریده بود. خستگی از سر و رویشان می بارید. نمازشان که تمام شد، بعد از احوالپرسی گفتم: آقاسید! کجا بودید؟ چند روز خبری از شما نداشتم. تنها به یک لبخند بسنده کرد و حرفی بر زبان نیاورد. یکی از همسنگرانش گفت: ما برای انجام کاری به جایی رفته بودیم که به محاصرة دشمن، درآمدیم. سه روز نه آب داشتیم و نه غذا. تنها کسی که با دعاها و حرفهایش به ما روحیه می داد، سید بود. در منطقه ای که به محاصره درآمدیم، باتلاقهایی پُر از آب وجود داشت که هر آن، احتمال فرورفتن در آنها می رفت. تنها خدا می داند که چه بر ما گذشت. سید تمام مدت، بدون آنکه کلمه ای حرف بر زبان آورد، در حالی که سرش را پایین انداخته بود، شاهد گفتگوی ما بود. عقیده اش بر این بود که نقل بعضی سختی ها، ممکن است شِکوه باشد و اجرشان را ضایع کند. (راوی، رستم اسدی دوست و همرزم شهید)
33-با حاج آقا خوشرو و جمعی دیگر از دوستانش عازم جبهه شد. آنجا در واحد تبلیغات، خدمت می کرد. با پایان مأموریت، دوستانش به مرخصی آمدند؛ اما او در جبهه ماند. یک روز به گلزار شهدای کرمان رفته بودم که آقای خوشرو را دیدم. به ایشان گفتم: چه خبر از سیدرضا؟ گفت: اگر واقعیت را بگویم، ناراحت نمی شوید؟ یک لحظه فکر کردم اتفاقی برای سیدرضا افتاده. دلشوره، مثل آتش به جانم ریخت. گفتم: اتفاقی افتاده؟ گفت: نه، اما این دفعه حالت عجیبی داشت. نور شهادت در چهره اش پیدا بود. وقتی که مدت مأموریتمان به پایان رسید، به او گفتم: بیا به مرخصی برویم. گفت: نه، شنیده ام عملیاتی در پیش است؛ من می خواهم بمانم و در عملیات شرکت کنم. دیری نپایید که سیدرضا در عملیات بدر مجروح شد و بعد از چند روز، جامة زیبای شهادت را بر تن کرد. (راوی، خواهر شهید)
34-پیرمردی را می شناختم که در کوهپایه زندگی می کرد، پسرش شهید شده بود و کسی را نداشت. سید به او سر می زد و می گفت: حالا که پسرتان شهید شده، مرا به عنوان پسرِ خود قبول کنید؛ اگر چیزی می خواهید، بگویید تا برایتان تهیه کنم.پیرمرد هر وقت کاری داشت، از سید کمک می گرفت. (راوی، همسر شهید)
35-یک روز پدر با یک وانت بار که مقداری میوه بالایش بود، وارد خانه شد. چندتا صندوق گوجه هم بین آنها بود. صبح زود که از خواب بیدار شدم، بالای ماشین رفتم تا چندتا گوجه برای درست کردن اُملت بردارم. پدر وقتی مرا دید، گفت: دخترم! این گوجه ها را بگذار سرِ جایش؛ اینها امانت مردم است، باید به دست نیازمندان برسانم. گفتم: بابا! چندتا دانة گوجه که این حرفها را ندارد. گفت: نه، عزیزم! آنها را سرِ جایش بگذار. گوجه ها را داخل صندوق گذاشتم و پایین آمدم. پدر مقداری پول به من داد، تا از مغازة نزدیکِ خانه، گوجه بخرم. (راوی، دختر شهید)
36-در جریان پیروزی انقلاب هر گاه یکی به شهادت می رسید، سیدرضا افسوس می خورد و می گفت: چرا به شهادت نمی رسم؟ من به او می گفتم: سیدجان! غصه نخور؛ خدا خواستة بندگان مخلص خود را اجابت می کند. در زمان جنگ، هنگامی که برادرش «سیدمحمود» به شهادت رسید و جنازه اش را برای تشییع به خانوک آوردند، سیدرضا در حالی که اشک می ریخت، روی تابوت را کنار زد، دستهایش را به سمت آسمان دراز کرد و شهادتش را از خدا طلب کرد. وقتی چشمش به من افتاد، گفت: دیدی برادرم با وجود آنکه چندسال از من کوچکتر بود، گوی سبقت را از من ربود و جلو زد. دستی به شانه اش زدم و گفتم: سیدجان! غصه نخور؛ بالاخره تو هم به آرزویت خواهی رسید. سیدرضا که به مقام برادرش غبطه می خورد و در فراقش می سوخت، دو سال بعد، با نوشیدن شهد شیرین شهادت، به او پیوست. (راوی، جواد عربنژاد دوست شهید)
37-پسرم حمید در عملیات «فتح المبین» به شهادت رسید. سیدرضا از جمله کسانی بود که همیشه به ما سَر می زد. در مراسم هفتم حمید، کیفش را تازه آورده بودند. سیدرضا سرِ کیف را باز کرد، وصیت نامة او را که آغشته به خون بود، از کیفش بیرون آورد و بر چشمانش گذاشت. وصیت نامه را برای مردم خواند و سپس در حالی که آن را توی هوا تکان می داد و به مردم نشان می داد، گفت: نمی دانم این نوجوان شانزده ساله در کدام مکتب، درس آموخته که ما از آن غافلیم. در حالی که به شدت اشک می ریخت، از خدا می خواست که این فیضِ عظیم را قسمت او هم بکند. (راوی، مادر شهید حمید نخعی)
38-وقتی که جویای کار بود، در آزمون نیروی هوایی شرکت کرد و قبول شد. قصد رفتن به نیروی هوایی را داشت که پدر مخالفت کرد. او علیرغم علاقة شدیدش به این حرفه، به احترام پدر از رفتن به نیروی هوایی منصرف شد. (راوی، خواهر شهید)
39-مدت زیادی از پیروزی انقلاب نگذشته بود. یک روز برای رسیدگی به کلاسهای تابستانی، عازم کوهپایه شد؛ من هم با او رفتم. وقتی که به مقصد رسیدیم، وارد یک مدرسه شدیم. بچه ها به محض دیدن او، دورش جمع شدند. او که انگار با بچه های خودش روبرو شده بود، آنها را یکی یکی بوسید. آن روز به بیان احکام دینی پرداخت. بعد از پایان درس، از حکومت شاه و ظلم آن دوران حرف زد و در مورد شخصیت امام هم سخن گفت، تا بچه ها این شخصیت آسمانی را بهتر بشناسند. (راوی، محمود پور عدالتی دوست شهید)
40-در منطقة دلیجان مستقر بودیم، هوا بسیار گرم بود. یک روز، بعد از نماز ظهر در چادر نشسته بودم که متوجه شدم یکنفر از درِ دژبانی وارد شد و به سمت چادر ما حرکت کرد. فاصلة چادر تا دژبانی، زیاد بود و شدت حرارتی که از زمین به سمت آسمان بلند بود، به حدی زیاد بود که هر چه نگاه کردم، او را نشناختم. با خودم گفتم: خدایا! الآن همه در چادرها در حال استراحت هستند، هوا اینقدر گرم است که کسی جرأت بیرون رفتن از چادرها را ندارد؛ این بندة خدا کیست که اینموقع روز، توی این گرما، به سمت چادر ما می آید؟! به چندقدمی چادر که رسید، شناختمش؛ سیدعلی بود. به استقبالش رفتم و او را به چادر آوردم. به چهره اش خیره شدم؛ لبهایش از فرط تشنگی و عطش، شکافته بودند و به رنگ سفید درآمده بودند. باعجله پارچ آبی برداشتم و چندتکه یخ داخلش انداختم و شرب آبلیمو درست کردم؛ هر چه تعارف کردم، نخورد. با خودم گفتم: لابد آبلیمو دوست ندارد. یک لیوان آب سرد آوردم و جلویش گذاشتم؛ هر چه صبر کردم، به آب هم لب نزد. گفتم: سید! چرا نمی خوری؟! تو که از فرط تشنگی، داری جان می دهی!! تنها به یک جمله بسنده کرد و گفت: میل ندارم. وقتی با اصرار من روبرو شد، گفت: خودت می دانی که من، فرهنگی هستم؛ گاهی برای اجازه گرفتن از آموزش و پرورش به منظور آمدن به جبهه مشکل دارم. مرخصی می گیرم و به صورت بسیجی می آیم؛ هر وقت طاقتم طاق می شود و بیقرار آمدن به جبهه می شوم و دلم برای آمدن پر می کشد، نذر می کنم که اگر ظرفِ چندروز آینده موفق شدم به جبهه بروم، به محض ورود به مناطق جنگی، چند روز پشت سرِهم روزه بگیرم؛ حالا هم به همین علت، روزه دارم. گفتم: مگر چه موقع به اهواز رسیدی؟ گفت: صبح زود. گفتم: سحری خورده ای؟ گفت: نه، وقت نشد؛ فقط قبل از اذان صبح، توانستم نیت روزه کنم. با التماس گفتم: سیدجان! روزه ات را افطار کن؛ تو سحری نخورده ای، هوا هم گرم است؛ مریض می شوی. لبخندی بر لبان ترک خورده اش نشست، گفت: نگران نباش، اتفاقی برایم نمی افتد؛ من تا آخرین لحظه، بر سرِ عهدی که با خدا بسته ام، می مانم. گفتم: بسیارخوب؛ حداقل بگیر بخواب، هنوز خیلی تا افطار مانده. حدود دوساعت خوابید؛ وقتی که بیدار شد، به چادر تبلیغات رفت و با زبان روزه، مشغول کار شد. (راوی، محمد عربنژاد دوست و همرزم شهید)
41-عشق وافری به امام حسین(علیه السلام) داشت. گاهی اوقات، روضه هم می خواند. در منزل یکی از اقوام که مجلس روضه بود، به منبر رفت و در میان صحبتهایش گفت: مردم! بیایید از بعضی ثوابهای خود، توبه کنیم. عده ای به حرفش اعتراض کردند و گفتند: یعنی چه؟! منظورت از این حرف چیست؟ او گفت: بیایید از کارهای به اصطلاح ثوابی توبه کنیم که آنها را برای رضای غیرخدا انجام داده ایم؛ بیایید از کارهای ثوابی توبه کنیم که تا به حال فکر می کردیم آنها را برای رضای خدا انجام داده ایم؛ اما در حقیقت، اینگونه نبوده است. بعد از این ماجرا، به جبهه رفت و دیری نپایید که شهید شد. (راوی، خواهر شهید)
42-اواخر ماه صفر سال 63 شمسی با دوستش «آقای همتی» به مشهد رفت. این سفر، آخرین سفر زندگیش قبل از آخرین اعزامش به جبهه بود. وقتی که از مشهد برگشت، گفت: عصرِ بیست و هشت صفر به حرم رفتیم. قرار بود بعد از زیارت وداع، عازم کرمان شویم. خدّام حرم برای شست و شو، در حال بیرون کردن مردم از حرم بودند. دلم شکست؛ در حالی که اشک می ریختم، گفتم: یا امام رضا! چندین مرتبه به حَرمت آمدم، اما نتوانستم از نزدیک ضریح مقدّست را ببوسم. به خدّام سفارش کنید ما دونفر را از حرم بیرون نکنند. خدّام همة زوّار را بیرون کردند، اما به ما چیزی نگفتند؛ انگار متوجه حضورمان نبودند. حرم، خلوت و ساکت بود؛ مانند دو پروانة سبکبال، خودمان را به ضریح رساندیم و یک دلِ سیر زیارت کردیم. دیری نپایید که آقای همتی به شهادت رسیدند. سیدرضا هم که در تب و تاب شهادت بود، بعد از دوماه به دوستش پیوست. (راوی، همسر شهید)
43-اواخر سال 63 با جمعی از دوستان، عازم جبهه شدیم؛ او هم در جمع ما بود. از آنجا که سالها با او همنشین بودم و با روحیاتش آشنایی داشتم، متوجه شدم حالاتش با گذشته فرق کرده. در بین راه، دائم از بی ارزشی دنیا و نعمتهای بهشتی حرف می زد و می گفت: دنیا هیچ ارزشی ندارد، باید آخرت را آباد کرد. او که بی صبرانه در انتظار شهادت بود، گاهی لابه لای حرفهایش، اشک می ریخت. وقتی که به مقصد رسیدیم، در مقرّ لشکر اسکان یافتیم. سردار سلیمانی برای خوش آمدگویی، به جمع ما وارد شد. ضمن احوالپرسی با همگان، تا چشمش به سید افتاد، از جایی که نشسته بود، بلند شد و به طرف او رفت. سید را در آغوش گرفت و از اینکه در ابتدا متوجه حضورش نشده بود، عذرخواهی کرد. سید قبل از این هم به جبهه رفته بود، اما آنگونه که این بار مورد توجه سردار قرار گرفت، هیچوقت قرار نگرفته بود. در حقیقت، این سیمای فوق العاده معنوی او بود که حتی حاج قاسم را مجذوب خود کرده بود. (راوی، مهدی صالحی دوست و همرزم شهید)
44-قبل از آخرین اعزامش، یک روز همسرش نزد من آمد و گفت: سیدعلی شما را خیلی دوست دارد؛ این دفعه که نزد شما آمد تا برای رفتن به جبهه اجازه بگیرد، شما به او اجازه ندهید و جلویش را بگیرید؛ او حرف شما را زمین نمی زند. دیدگاه من چیز دیگری بود؛ برای همین وقتی سیدعلی نزدم آمد تا اجازه بگیرد، به او گفتم: پسرم! من تو را بزرگ کردم و برایت زن گرفتم؛ حالا دیگر تو مسئول کارهای خودت هستی؛ هر کار که دلت به آن رضایت می دهد، همان را انجام بده. من، مسئولیت کار کسی را بر عهده نمی گیرم. او خم شد و پایم را بوسید و رفت. این، آخرین دیدار ما بود. (راوی، مادر شهید)
45-بهمن سال 63 از طرف سازمان تبلیغات، به اتفاق آقای صالحی و حاج آقا خوشرو به جبهه اعزام شد. مأموریتش پانزده روزه بود. بعد از پایان مأموریت، بعضی از همراهانش برگشتند؛ اما او که از وجود یک عملیات باخبر شده بود، ماند. در نامه ای برایمان نوشته بود: روز دوم فروردین برمی گردم. همانگونه که گفته بود، روز دوم فروردین برگشت و ما با چشمانی اشکبار، جنازه اش را به دستان سردِ خاک سپردیم. (راوی، همسر شهید)
46-چیزی به غروب نمانده بود؛ غروبی که آغاز عملیات بدر بود. سیدرضا در حالی که سوار بر موتور بود، به محل اسکان ما آمد. همه را به بیرون چادرها دعوت کرد، گفت: وصیت نامه هایتان را بنویسید و هر کدام که دوست دارید، غسل شهادت انجام دهید. آن روز به قدری نورانی شده بود که من مجذوبش شدم. دنبال فرصتی می گشتم تا او را ببوسم. بالاخره بخت با من یار شد و توانستم دست و صورتش را ببوسم. هنوز لبخند زیبایش در آخرین دیدارمان، از لوح ذهنم پاک نشده است. (راوی، رستم اسدی دوست و همرزم شهید)
47-در شب آغازین عملیات بدر، بلندگو به دست، دوش به دوش بچه ها می رفت و آنها را برای رزم تشویق می کرد و با قرائت آیات قرآن و احادیث ائمه، آنها را ترغیب به پیشروی به سوی دشمن می نمود. خودش در همین عملیات مجروح شد و بعد از چند روز، به شهادت رسید. من وقتی درِ تابوتی که جنازه اش در آن بود را باز کردم، دیدم چهرة آفتاب خورده و سوخته اش چنان نورانی و سفید شده که تعجب همه را برانگیخت. (راوی، مهدی صالحی دوست و همرزم شهید)
48-در گیر و دار عملیات بدر، نزد من که مسئول قسمت راست جبهه بودم، آمد. یک بلندگوی دستی همراهش بود. بعد از روبوسی و احوالپرسی، گفت: من چه کار کنم؟ گفتم: با همین بلندگویی که در دست داری، به امتداد خط برو و با گفتن تکبیر، به تشویق رزمندگان بپرداز. او رفت و تکبیرگفتن را آغاز کرد. در همین حین، خمپاره ای نزدیکش به زمین نشست و او از ترکشهایش بی نصیب نماند. سید را که به شدت مجروح شده بود، به پشتِ خط انتقال دادند و به بیمارستانی در شیراز اعزام کردند. او بعد از تحمل چند روز درد و جراحت، لباس زیبای شهادت را بر تن کرد؛ لباسی که برازنده اش بود. (راوی، حمید شفیعی فرمانده و دوست شهید)
49-برای آخرین بار، عازم جبهه بود. موقع خداحافظی گفت: ممکن است به زودی در این خانه خبری شود. آن موقع، معنای حرفش را درک نکردم. چند روز مانده به آغاز سال نو، در عملیات بدر به شدت مجروح شد. او را به بیمارستانی در شیراز منتقل کردند. بعد از چند روز، ایشان را به فرودگاه بردند تا به کرمان اعزام کنند؛ اما به دلایلی، پرواز لغو شد. برادرش که با او بود، گفت: بعد از لغو پرواز، مجدداً او را به بیمارستان برگرداندم. سیدرضا به من گفت: مرا داخل اتاق نبر؛ تختم را رو به قبله، داخل راهروی بیمارستان بگذار. به خواسته اش عمل کردم. او مشغول قرائت زیارت عاشورا شد؛ زیارتی با سوز و گداز. وقتی آخرین سلام زیارت عاشورا را بر زبان آورد، چشمهایش را بست و ساکت شد. فکر کردم به خواب رفته؛ خوب که دقت کردم، متوجه شدم نفس نمی کشد. او که عاشق شهادت بود و همیشه افسوس یاران سفرکرده اش را می خورد، به آرزویش رسید و به خیل شهدای عملیات بدر پیوست. (راوی، همسر شهید)
50-برای شرکت در مراسم سالگرد شهید «عبدالله عربنژاد» به تکیة امام حسین(علیه السلام) رفته بودیم. خواهرزاده ام «زینب» تازه راه افتاده بود. عکسهای شهدا را گوشه ای کنار هم چیده بودند. زینب با چشمان معصومش، به عکسها خیره شد. ناگهان نگاهش روی یکی از آنها ثابت ماند؛ از جایش بلند شد و عکس پدرش را برداشت و در آغوش گرفت. صحنة عجیبی بود، او عکس را محکم به سینه اش می فشرد و اجازه نمی داد کسی آنرا بگیرد. اشک شاهدان این صحنه، جاری بود؛ انگار تاریخ، بار دیگر تکرار شده بود و حکایت حضرت رقیه(سلام الله علیها) با سرِ پدر در ذهنها تداعی شده بود. عده ای می گفتند: عکس را به نحوی از این بچه بگیرید؛ قلب کوچکش از تپش می ایستد. او عکس را محکم گرفته بود و اجازه نمی داد کسی به آن، دست بزند. زینب را در حالی که همچنان عکس بابا در آغوشش بود، به خانه بردیم. وقتی که خواب رفت، توانستیم آنرا از آغوشش جدا کنیم. (راوی، دختر عمه شهید)
51-دخترم زینب، نُه ماهه بود که پدرش به شهادت رسید. هنوز چهلمش از راه نرسیده بود که زینب به سختی مریض شد. او را نزد دکتر بردم، دکتر گفت: باید بچه را بستری کنید تا حالش خوب شود. وقتی که می خواستم او را برای بستری کردن به بیمارستان ببرم، پسرم «مهدی» گریه می کرد و می گفت: اگر امشب زینب را به بیمارستان ببری، من هم می آیم. هر چه کردم، آرام نشد. آنها را به خانه بردم، با خودم گفتم: آخرِ شب که مهدی خوابید، زینب را به بیمارستان می برم. خوابیدم؛ بچه ها هم کنارم خوابیدند. زینب، مثل یک مُرده افتاده بود و تکان نمی خورد. به شدت نگرانش بودم. دلم شکست و چشمة اشکم جاری شد. خطاب به سید گفتم: تو همیشه می گفتی شهدا زنده اند؛ الآن که داری وضعیت مرا می بینی، خودت نظری کن و به فریادم برس. در حال گریه کردن و حرف زدن با او بودم که ناباورانه دیدم به اتاق آمد و روبروی زینب ایستاد. زبانم بند آمده بود، بدنم سنگین شده بود و نمی توانستم تکان بخورم. اشک چشمانم، بی وقفه جاری بود. سید، زیرِ لب دعا می خواند و توی صورت زینب فوت می کرد. بعد از چند لحظه، زینب تکانی خورد و بنای گریه را گذاشت. به سمت او برگشتم که شیرش بدهم؛ در همین حین، سید از نظرم ناپدید شد. فریاد زدم: بچه ها! باباتون رفت، بلند شوید و دنبال سرش بروید. آنها با فریادِ من، سراسیمه از خواب پریدند و با شنیدن کلمة «بابا»، بنای گریه را گذاشتند. حال زینب خوب شد و دیگر نیازی به بستری شدن نداشت. (راوی، همسر شهید)
52-مدتی بود که به دلیل بیماری، در رنج و مشقّت به سر می بردم. بجز خودم، خانواده ام نیز با این موضوع درگیر بودند. هر وقت بیماریم اوج می گرفت، ناراحتی و غصة آنها هم افزون می شد. یک روز بر سرِ قبر سیدعلی (سیدرضا) رفتم و به او متوسل شدم. چند روزی از این جریان گذشته بود که به منزل شهید رفتم و شرح حالم را برای خانواده اش بیان کردم. آنها پیراهن عربی او را که از مکه برای خودش خریده بود و با آن نماز شب می خواند، به من دادند. از لحظه ای که پیراهن، وارد منزل ما شد و من آنرا پوشیدم، اوضاع به هم ریخته ام تغییر کرد و حالم رو به بهبودی رفت. (راوی، جواد عربنژاد دوست شهید)
53-در یکی از عملیاتها، شیمیایی شد. وقتی که به مرخصی آمد، اعصابش در اثر مواد شیمیایی بسیار ضعیف شده بود. مدتی بعد از شیمیایی شدن او، باردار شدم. چهارمین فرزندم که به دنیا آمد، سیدرضا نامش را «زینب» گذاشت. این پدر و دختر، علاقة عجیبی به هم داشتند. زینب، نه ماهه بود که پدرش به شهادت رسید. بزرگتر که شد، سرفه های مکررش نگرانم کرد. او را نزد دکتر بردم. بعد از معاینه و آزمایشهای متعدد، مشخص شد که اثر مواد شیمیایی از پدرش به او هم منتقل شده است. تشخیص دکتر، سرطان مغز استخوان بود. پلاکت خونش، خیلی پایین بود. او را در بیمارستان بستری کردیم. بعد از شیمی درمانی و پیوند مغز استخوان، مرخص شد و به خانه آمد. هرچند وقت یکبار او را برای بررسی و معاینة مجدد، به تهران می بردیم. به مرور زمان، حال زینب بدتر شد. یک روز، دچار تشنج شدیدی شد. او را در آی.سی.یو بستری کردند تا اینکه در ششم دیماه 1383 به پدر شهیدش پیوست. زینب، نمونة بارزی از آنهایی بود که قربانی این جنگ نابرابر و ناجوانمردانه شدند؛ جنگی که دشمن در آن، با کمک ابرقدرتها از بمبهای شیمیایی استفاده کرد و قربانی زیادی از مردمان این مرز و بوم گرفت که هنوز با گذشت سالها از زمان جنگ، اثرات این فاجعة بزرگ انسانی، باقیست. (راوی، همسر شهید)
54-سال 86 به سفر حج مشرّف شدم. پادرد بودم و کسی را نداشتم که کمک حالم باشد. زمان طواف به دور خانة خدا رسید. به خاطر پادردم، طواف کردن برایم سخت بود. یکی از آشنایان گفت: من می روم طواف می کنم، بعد ویلچر می آورم تا شما هم طواف کنید. دلم شکست، رو به خانة خدا کردم و گفتم: خدایا! من تا اینجا همة مراحل را بدون هیچ مشکلی، پشت سر گذاشتم؛ همه جا به من لطف کردی و تنهایم نگذاشتی. منا و عرفات را با پای خودم رفتم. حالا که نوبت طواف به دور خانه ات رسیده، روی ویلچر بنشینم و طواف کنم؟ خدایا! خودت کمکم کن، من کسی را ندارم. جلو رفتم و طواف را شروع کردم. دور سوم را به پایان رساندم. روبروی سنگ حجرالاسود بودم که میان انبوه جمعیت قرار گرفتم؛ نمی توانستم تکان بخورم، پایم به شدت درد می کرد. چیزی نمانده بود که روی زمین بیفتم و زیرِ دست و پای مردم، له شوم. با دلی شکسته گفتم: خدایا! خودت گفتی شهدا زنده اند؛ اگر شهدا زنده اند، من کمک می خواهم. در حال اشک ریختن بودم که متوجه شدم سیدرضا کنارم ایستاده؛ در حالی که پیراهن عربی بلندی، تنش بود. با حضور او، احساس کردم دور خانة خدا خلوت شده و تنها من و او مشغول طوافیم. چهاردور باقیمانده را به راحتی طواف کردم. پشتِ مقام ابراهیم ایستادم تا نماز بخوانم؛ جا نبود، سیدعلی دستش را به گونه ای گرفت تا من بتوانم به نماز بایستم؛ همین که نمازم را بستم، او از نظرم ناپدید شد. (راوی، همسر شهید)
55-دوستی (همسر آقای ابراهیم مهدوی ) می گفت: مدتی بود که بچه ام به شدت مریض شده بود؛ یکی از پاهایش مشکل داشت. او را نزد دکتری در مشهد بردیم. بعد از چندبار آمدن و رفتن، در آخرین مراجعه، دکتر نسخه ای نوشت و گفت: اگر این دارو روی پایش اثر نکند، باید آنرا قطع کنیم. نسخه را گرفتیم و مصرف کردیم. شبی که قرار بود فردایش به مشهد برویم، خواب دیدم کنار جاده ایستاده ایم و منتظر ماشین هستیم. در همین حین، ماشینی از سمت زرند آمد و جلوی ما ترمز کرد. راننده که سید بزرگواری بود، گفت: سوار شوید. ما سوار شدیم و ماشین راه افتاد. راننده گفت: کجا می روید؟ گفتم: مشهد. گفت: برای چه کاری به مشهد می روید؟ گفتم: برای معالجة پای بچه ام. گفت: شما که دکتر خوبی در خانوک دارید، برای چه به مشهد می روید؟!! فکر کردم منظورش دکترهای معمولی هستند؛ برای همین گفتم: کاری از دست آنها برنمی آید. راننده که فکرم را خوانده بود، گفت: منظورم، شهید سیدرضا مهدوی است. شما به خانوک برگردید و سرِ قبرش بروید. آنجا یک بوتة نعناع روییده؛ از برگهایش بچینید و دَم کنید و به فرزندتان بخورانید؛ انشاءالله خوب می شود. از خواب که بیدار شدم، همه چیز را برای شوهرم تعریف کردم و با هم نزد مادر شهید رفتیم و ماجرای خواب را برای ایشان تعریف کردیم. او گفت: انشاءالله شهید، بچة شما را شفا می دهد؛ به سر قبرش بروید. طبق سفارش مادر مکرّم شهید، به گلزار شهدا رفتیم. لابه لای گلهایی که بر سر قبر شهید روییده بود، یک بوتة نعناع بود؛ خیلی امیدوار شدم. به خانه رفتم و بچه ام را برداشتم و به گلزار شهدا بردم؛ به او گفتم: عزیزم! به شهید متوسل شو، تا شفایت دهد. همانطور که بچه ام با زبان کودکانه اش با شهید نجوا می کرد، خودم هم متوسل شدم. بوتة نعناع را هم دَم کردم و به او خوراندم. چون نوبت دکتر داشتیم، راهی مشهد شدیم. وقتی که دکتر بچه ام را معاینه کرد، در کمال تعجب گفت: بچة شما دیگر نیازی به دارو و درمانهای دیگر ندارد؛ او کاملاً سالم است. در آن لحظه، با چشمانی اشکبار به بوتة شفابخشی فکر می کردم که بر قبر شهیدی بزرگوار روییده بود. (راوی، خواهر شهید)

محمود عربپور محمد
1-سال تحصیلی 49-48 بود. آن زمان، ما دانش آموز دورة ابتدایی بودیم. هر گاه به مناسبت جشنهای شاهنشاهی، در مدرسه جشنی برپا می شد، بچه ها سرِ صبحگاه، دسته جمعی متنی را به این مضمون می خواندند؛«من به این پرچم مقدس که استقلال میهن من است، سوگند وفاداری یاد می کنم؛ زنده باد شاهنشاه، پاینده باد میهن.» وقتی به اسم شاهنشاه می رسیدیم، همه کف می زدند؛ اما محمود که در خانواده ای مذهبی و انقلابی بزرگ شده بود و آگاهیش نسبت به مسائل موجود در جامعه، از ما بیشتر بود، کف نمی زد و ما را هم تشویق به کف نزدن می کرد. محمود از همان کودکی، درس مبارزه را از پدرش آموخته بود؛ بارها شاهد بودم که در آن سالها، که داشتن رسالة امام جُرم محسوب می شد، او نگهبانی می داد تا پدرش رساله را یک جای امن پنهان کند تا دست مأموران رژیم به آن نرسد. (راوی, عبدالکریم عرب دوست شهید)
2-ماه مبارک رمضان بود و هوا بسیار گرم بود. محمود هم روزه داشت. یک روز که از آسمان آتش می بارید، او را دیدم که کنار شیر آب نشسته بود و پشت سر هم، آب روی دستها، پاها و صورتش می ریخت. جلو رفتم و در حالی که به لبان ترک خورده اش نگاه می کردم، گفتم: داداش! تو که دوازده سال بیشتر نداری، هنوز به سنّ تکلیف نرسیده ای، بیا روزه ات را افطار کن. گفت؛ نه، روزه یعنی چشیدن طعم تشنگی و گرسنگی و ارزش روزه به تحمل کردن این دو است. (راوی, خواهر شهید)
3-سالها قبل از پیروزی انقلاب، به مناسبت نیمة شعبان، جشن باشکوهی در خانوک برگزار می شد. به خاطر جوّ حاکم بر کشور و نزدیک بودن پاسگاه اسلام آباد به خانوک، کمتر کسی جرأت می کرد در این جشن، رهبری گروه سرود را که اشعار حماسی می خواندند، بر عهده بگیرد؛ اما محمود با آنکه نُه ساله بود، در کمال شجاعت، مسئولیت گروه سرود را بر عهده گرفت و خودش هم، تکخوان گروه سرود شد. او اشعاری به این مضمون تکخوانی می کرد؛ «شاگردان قرآنیم، شاگردان قرآنیم- جانبازان اسلامیم، جانبازان اسلامیم-ما جان می دهیم، ما جان می دهیم در راه قرآن-حیات ابد در فنای تن است- از این نکته، رمز بقا روشن است» او این اشعار را می خواند تا به همه یادآور شود که برای دست یافتن به زندگی جاویدان و ابدی، باید جان خود را فدای دین و اسلام نمود. (راوی, عبدالکریم عرب دوست شهید)
4-در دوران پُر از خفقان قبل از انقلاب که داشتن عکس امام، جُرم بود، محمود عکسی از امام را با خودش از قم آورد و به دیوار مسجد نصب کرد. یک روز، پدرش برای ادای نماز به مسجد رفت. وقتی که برگشت، با ناراحتی گفت: یک نفر عکسی را که به دیوار زده بودید، پاره کرده. محمود گفت: پدرجان! ناراحت نباش؛ من باز هم از امام، عکس دارم. چند روز بعد، باز هم عکس امام زینت بخش دیوار مسجد بود. (راوی, مادر شهید)
5-در ایامی که جریان انقلاب به اوج خود رسیده بود، یک روز که محمود و احمد از قم به خانوک آمده بودند، به اتفاق برادرشان «مصطفی»، لبِ دیوار خانه نشستند و با صدای بلند مشغول شعار دادن علیه شاه شدند. آنها یکصدا فریاد می زدند: ای خدا! بده مرگ بر شاه الله! بده مرگ بر شاه، بعد از چند لحظه، تعداد زیادی از جوانان، به آنها پیوستند و گرم شعار دادن شدند. وقتی فریادشان همه جا را فراگرفت، عده ای از شاه دوستان از راه رسیدند و با آنها درگیر شدند. آن روز، محمود به خاطر شعار دادن، چند مشتِ محکم از دست شاه دوستان خورده بود. (راوی, مادر شهید)
6-قبل از انقلاب، هر دو برای فراگیری علوم حوزوی، در قم به سر می بردیم. محل سکونتمان نزدیک منزلِ امام بود. چند طلبة افغانی هم با ما همسایه بودند. محمود هر وقت برای خرید نان و صبحانه می رفت، برای آنها هم خرید می کرد. او که از کودکی بارها شاهد کمکهای پدر به افراد بی سرپرست و بیمار بود، هرگز از یاری رساندن به دیگران خسته نمی شد. هرگز از خاطرم نمی رود زمانی را که در خانوک، آب لوله کشی نبود و مردم، آب مورد نیازشان را از چشمه و قنات تأمین می کردند. محمود که آن زمان سنّی نداشت، آب آور پیرزنی بود که توانایی رفتن به چشمه را نداشت. او درس کمک به دیگران را در محضر پدر آموخته بود. (راوی, برادر شهید)
7-مؤسسة تبلیغاتی که بعدها سازمان تبلیغات نام گرفت، بعد از پیروزی انقلاب شکل گرفت، پسر بزرگم (مهدی) مسئول این مؤسسه در کرمان بود. آن زمان، محمود در قم درس طلبگی می خواند. زمان زیادی از کار این نهاد نمی گذشت که محمود از قم به کرمان آمد تا به صورت افتخاری، آنجا مشغول کار شود. وقتی او را دیدم، ناراحت شدم و گفتم: تو الآن باید سرِ دَرست باشی؛ چرا درست را رها کردی و به کرمان آمدی؟ گفت: مسئولین حوزة خواهران کرمان، برای نقل و انتقال خواهران طلبه نیاز به نیرو داشت؛ آنها دنبال فرد قابل اعتمادی می گشتند تا این مسئولیت را به او بسپارند؛ برای همین، مرا انتخاب کردند. من هم به درخواست مسئول حوزة خودمان، به کرمان آمدم. در حال حاضر، وجود من برای خدمت کردن در اینجا واجب تر از درس خواندن است. (راوی, مادر شهید)
8-احترام زیادی برای مادر قائل بود. همیشه می گفت: مادر، تمام زندگی من است. یک روز که مادر حال شستن لباس با دست بود، محمود از راه رسید و در حالی که به دستان مادر که لباسها را چنگ می زد، خیره شده بود، گفت: انشاءالله به زودی شستن لباس با دست، تمام می شود. در حالی که مسیر نگاهش را دنبال می کردم، گفتم: منظورت چیست؟ گفت: پولهایم را جمع کرده ام؛ به زودی برای مادر، ماشین لباسشویی می خرم تا دیگر مجبور نباشد با دست، لباسها را بشوید. (راوی, خواهر شهید)
9-تازه از جبهه آمده بود. هنوز خستگی راه، از تنش بیرون نرفته بود که اشک ریزان برایم گفت: فرماندة باتقوایی داشتیم که طی مأموریتی در آن سوی مرز، به شهادت رسید. کسی حاضر نشد که به آنطرف مرز برود و جنازه اش را بیاورد. حدود بیست و چهار ساعت، پیکر مطهرش زیر آفتاب سوزان ماند. با فرارسیدن شب، شیفت دیده بانی من به پایان رسید؛ به چند نفر از همسنگرانم گفتم: من چند متر طناب دارم، می خواهم به آنطرف مرز بروم و با استفاده از تاریکی شب، جنازة فرمانده را بیاورم. کسی حاضر است به من کمک کند؟! آنها گفتند: عربپور! معلوم می شود از جان خودت سیر شده ای و می خواهی ما را هم به کشتن دهی!!! گفتم؛ به هر حال اگر با من می آیید، یا علی؛ وگرنه خودم تنها می روم. چند نفر از آنها همراهم شدند. همانگونه که قرار گذاشته بودیم، یک سرِ طناب را به پای فرمانده بستیم و سرِ دیگر آنرا به دست گرفتیم تا بکشیم. از یکطرف خوشحال بودیم که راهی برای بردن جنازة فرمانده به خطّ خودمان پیدا کرده بودیم و از طرف دیگر، به خاطر اینکه مجبور بودیم جسد مطهر شهیدی را روی سنگ و خاک بکشیم، ناراحت بودیم و اشک می ریختیم. یک لحظه دلم شکست و در حالی که اشک می ریختم، گفتم: یا اباعبدالله! کمک کن تا ما بتوانیم جنازه را بدون آنکه زخمی بردارد، به خاک خودمان ببریم. در همین حین، صدای تانکهای دشمن، مرا به خود آورد. فکر کردم قصد حمله به ما را دارند. با دوربین نگاه کردم و در اوج ناباوری دیدم که آنها در حال عقب گرد هستند. با خوشحالی گفتم: آقا! جواب دلِ شکسته ام را داد. تانکهای دشمن، عقب نشینی کردند؛ حالا دیگر می توانیم آسوده، جنازه را با دست حمل کنیم. جنازه را با احترام روی دستهایمان بلند کردیم و به عقب آوردیم. «بعد از شهادتش، نامه ای از فرمانده اش به دستمان رسید که در آن از ما تشکر کرده بودند و نوشته بودند: با شهادت محمود، تنها ما او را از دست ندادیم؛ بلکه یک گردان او را از دست دادند. او برای ما به اندازة یک گردان، اهمیت داشت و فعالیت می کرد. بسیار متأثریم که او را از دست دادیم». (راوی, مادر شهید)
10-جمعة آخر ماه مبارک رمضان بود. مردم به خاطر روز جهانی قدس، به خیابانها آمده بودند و شعار می دادند. محمود که به شدت مجروح شده بود، در بیمارستان بستری بود. وقتی صدای مردم را شنید، گفت: آرزویم این است که اگر زنده ماندم، سال آینده توفیق شرکت در راهپیمایی روز قدس، نصیبم شود؛ حتی اگر فلج باشم و روی ویلچر نشسته باشم. (راوی, برادر شهید)
11-مجروح شده بود و در بیمارستان نمازی شیراز، بستری بود. به بالینش رفتم، بیهوش بود. مقداری آب زمزم و تربت کربلا با خودم داشتم، با یک قاشق آنها را در دهانش ریختم و قاشق را روی چشمهای مجروحش کشیدم. در همین حین، پرستار برای شستشوی زخمهای بی شمار بدنش آمد. مرا از اتاق بیرون کردند. زخمهایش را که شستند، به هوش آمد و به برادرش احمد، که بالای سرش بود، گفت: به مادر بگو باز هم از همانهایی که به من داد و حالم بهتر شد، می خواهم. منظورش آب زمزم و تربت کربلا بود؛ حیران مانده بودم که در حالت بیهوشی، چگونه متوجه حضور من بر بالینش شده بود!!! کنار تختش رفتم و گفتم: چیزی از آنها باقی نمانده؛ همان یک قاشق، تَهِ بُطری مانده بود؛ تمامش در طول مسیر، ریخته بودند و من متوجه نشده بودم. گفت: مادر! من قطع نخاع شده ام. گفتم: ناراحت نباش، خودم از تو مواظبت می کنم. گفت: مادر! دعا کن شهید شوم؛ نمی خواهم سربار کسی باشم. با خدا عهد کرده ام که بعد از تحملِ دوران مجروحیت، شهید شوم و با بدنی مجروح، به دیدارش بروم. وقتی که شهید شد، یاد روزی افتادم که می گفت: دوست دارم به گونه ای مجروح شوم که اجرِ زیادی ببرم. او به آرزویش رسید؛ چرا که بیش از دویست ترکشِ ریز ـ جدا از ترکشهای درشت ـ در بدنش بود و بعد از چهل و پنج روز خوابیدن روی تخت بیمارستان، زخم بستر گرفته بود؛ اما شکوه ای نداشت. (راوی, مادر شهید)
12-محمود، دو مرحله در جبهه زخمی شد. مرحلة اول، از ناحیة گلو مجروح شد و در بیمارستان مصطفی خمینی باختران (کرمانشاه) بستری گشت. وقتی که به عیادتش رفتم، خیلی ناراحت بود؛ به محض دیدن من، گفت: دوستانم شهید شدند؛ ولی من، سعادت شهادت را نداشتم. من حتی به اندازة نوکری علی اصغر امام حسین(علیه السلام) هم ارزش نداشتم؛ ترکش به گلویم خورد، اما هنوز زنده ام. به او گفتم: ناراحت نباش، مصلحت این بوده که بمانی و بیشتر خدمت کنی. بعد از مرخص شدن، به منطقه برگشت؛ اما فرمانده اش او را به اجبار به مرخصی فرستاد تا بهبودیش را به دست آورد. مرحلة دوم، وقتی که مجروح شد او را در بیمارستان نمازی شیراز ملاقات کردم. نزدیک به پانصد قطعه ترکش، به سر و بدنش اصابت کرده بود و قطع نخاع شده بود. وقتی با من روبرو شد، با همان دستان زخمی و بی رمقش، مرا در آغوش گرفت و در حالی که لبخند بر لب داشت، گفت: انشاءالله که برادر خوبی برایت بوده باشم و سربازی مفید برای جامعه ام. صورت پر از زخمش را بوسیدم و گفتم: عزیزم! تو دچار ضایعة نخاعی شده ای، که آن هم علاج دارد. گفت؛ گرچه این مجروحیت، فیضی عظیم است؛ اما من، به این قانع نیستم. شب بیست و سوم ماه مبارک رمضان، به آرزویش رسید و با بدنی مجروح، به ملاقات خدا رفت. (راوی, برادر شهید)
13-شب پنجم شهادتش بود. عکسش را برداشتم، گوشه ای نشستم و در حالی که اشک می ریختم، به چشمان مهربانش که در میان قاب می خندیدند، خیره شدم و گفتم: پسرم! نمی دانم از کجای بدن مجروحت حرف بزنم؛ از دستت بگویم که پُر از زخم بود، از پایت بگویم که لبریز ترکش بود، از صورتت بگویم که جای سالمی نداشت؛ از هر جای بدنت بگویم، اشک سرازیر می شود. چگونه خاطرة رنجهای تو را فراموش کنم؟! برای یک لحظه سرم را بالا گرفتم و از پشت پردة اشک، او را دیدم که شاد و خندان در حال رد شدن از کنار دیوار خانه بود؛ در حالی که با خود زمزمه می کرد: شهیدم من، شهیدم من، شهید راهِ قرآنم؛ شهیدم من، شهیدم من، شهید راهِ خمینی… . از خوشحالی خندیدم و اشکهایم را پاک کردم تا او را بهتر ببینم؛ اما دیگر کسی را ندیدم. پدرش وقتی دید که من، بُهت زده اطرافم را نگاه می کنم، جلو آمد و گفت: چی شده؟ چیزی نگفتم. کم کم به این نتیجه رسیدم که او با دیدن اشکهای من، نارحت شده و خواسته به من بفهماند که نمرده؛ بلکه شهید شده و شهید، تا همیشة تاریخ زنده است. (راوی, مادر شهید)
14-محرم سال 92 بود که خواهرم به علت مسمومیت حاملگی، برای دومین بار در بیمارستان بستری شد. دکتر تشخیص داد برای نجات جانِ مادر، باید بچه برداشته شود؛ در غیر اینصورت، علاوه بر از بین رفتن بچه، جانِ مادر نیز به خطر می افتد و امکان دارد نابینا شود. بالاخره خواهرم را به اتاق عمل بردند، بچه اش را از دست داد؛ اما خودش جانِ سالم به در برد. یکماه از این جریان گذشت. یک روز خواهرم گفت: امروز یکی از همکارانم به من گفت: قبر برادرت کجاست؟ می خواهم به زیارتش بروم و به او متوسل شوم تا مشکلم حل شود. گفتم: حالا چرا می خواهی به برادر من متوسل شوی؟! گفت: حدود یکماه پیش، برای یکی از اعضای خانوادة شما مشکلی پیش نیامده بود؟! گفتم: بله، چطور؟! گفت: من تا به حال عکس برادر شما را ندیده ام. یکماه پیش، در عالم خواب، خودم را در تکیة ابوالفضل(علیه السلام) خانوک دیدم. آنجا مراسمی برپا بود و جمعیت زیادی حضور داشتند. همة اعضای خانوادة شما نیز در این مراسم بودند. خانمی که بیمار و بدحال بود، توی تکیه خوابیده بود، صورتش را به وضوح نمی دیدم. یک مردِ جوان هم کنار او نشسته بود و دائم دست روی صورتش می کشید و دعایش می کرد. از شواهد امر، فهمیدم که باید نسبتی بین آن مرد جوان و خانمی که مریض بود، وجود داشته باشد. جلو رفتم و به آن مرد جوان گفتم: شما چه کسی هستید؟ گفت: من شهید محمود عربپور هستم؛ اینها هم اعضای خانواده ام هستند. گفتم: چرا ناراحتید؟! گفت: بیماری خواهرم، مرا نگران کرده؛ امیدوارم خدا شفایش بدهد. از خواب که بیدار شدم، جستجو کردم و فهمیدم شهیدی را که در خواب دیدم، برادر شماست؛ برای همین سراغ قبرش را می گیرم تا به آنجا بروم و برای رفع مشکلم، از او استمداد بطلبم. وقتی خواهرم جریان خواب همکارش را تعریف کرد، فهمیدم که عنایت برادر شهیدم بوده که ماجرای خواهرم و عمل آن شبش، ختم به خیر شد. (راوی, خواهر شهید)

علی عربپور فتح آبادی محمد
1-عشق به جهاد و شهادت از همان زمانی که دانش آموز دبستان بود، در وجودش نهادینه شده بود. گاهی اوقات که در خانه بیکار بودیم، به ما می گفت: بیایید با هم بازی کنیم. به وسیلة بالشت ها (متکا) ، سنگر درست می کرد. خودش یک طرف سنگر می ایستاد و ما طرف دیگر. در عالم بچگی، صحنة جنگ را بازی می کردیم و با اسلحه های چوبی به سمت هم شلیک می کردیم. علی می گفت: به پیشانیم تیر بزنید تا من شهید شوم. ما هم پیشانیش را هدف قرار می دادیم، او هم خودش را وسط اتاق می انداخت و می گفت: من شهید شدم. لحظة شهادت هم در منطقه مهران، ترکش به پیشانیش خورد و او سبکبال به سوی معشوقش پرواز کرد. (راوی، خواهر شهید)
2-دوران ابتدایی را در دبستان «علوی» آغاز کردیم. سال سوم بودیم که یک روز علی نزد مدیر مدرسه رفت و گفت: اگر شما اجازه می دهید، صبحهای سه شنبه برای سلامتی و پیروزی رزمندگان، در مدرسه جلسة دعای توسل برگزار کنیم؟ مدیر مدرسه موافقت کرد. سه شنبه که از راه رسید، با هم سالن مدرسه را برای برگزاری دعا آماده کردیم. ساعت هفت و نیم صبح بود که اولین جلسة دعا شروع شد؛ جلسه ای که در آن، تنها من و علی و تعدادی کمی از بچه ها حضور داشتند؛ اما به مرور زمان، جلسة دعا جا افتاد و تعداد زیادی از بچه ها در آن شرکت کردند. با پایان دوران دبستان و رفتن ما از مدرسة علوی، جلسه همچنان ادامه پیدا کرد؛ به گونه ای که تا چندین سال بعد از شهادت علی، هر سه شنبه بچه ها در سالن مدرسه جمع می شدند و دعای توسل می خواندند. (راوی، ناصر منصوری دوست شهید)
3-علی از سوم دبستان، به عنوان دانش آموزی فعال در امور فرهنگی و مذهبی شناخته شد؛ قرائت دعای توسل، زیارت عاشورا، خواندن مقاله و دکلمه در مورد شهدا و جنگ از جمله فعالیتهایش بود. دو سال قبل از شهادتش، با هم نزد خانوادة بعضی از شهدای خانوک می رفتیم و خاطراتی از شهدا را از زبان والدینشان می شنیدیم و آنها را در یک روزنامه دیواری می نوشتیم و در تکیة امام حسین(علیه السلام) خانوک نصب می کردیم؛ بیشتر کارهای مربوط به روزنامه دیواری را علی با تکیه بر ذوق هنریش انجام می داد. (راوی، مسعود اسدی دوست شهید)
4-سحر ماه مبارک رمضان بود. به تکیه رفتم، علی را دیدم که مشغول خواندن نماز قضای صبح بود. این کار هر روزش در طول ماه رمضان بود. علیرغم آنکه فاصلة خانه شان تا تکیه زیاد بود، زودتر از من به تکیه می رفت و نماز قضا می خواند؛ آن هم در حالی که هنوز به سنّ تکلیف نرسیده بود!!! پدربزرگش مغازة آهنگری داشت. علی برخلاف سنّ کم و جثّة کوچکش، با دهان روزه به مغازه پدربزرگش می رفت و روی آهنهای سرخ شده در آتش کوره، پُتک می زد. گاهی به او اعتراض می کردم و می گفتم: با دهان روزه این کارها را نکن. او در جوابم می گفت: پیرمرد است، به گردنم حق دارد. (راوی، ناصر منصوری دوست شهید)
5-ماه مبارک رمضان بود، هوا بسیار گرم بود و روزها بلند. علی هر روز برای تکبیرگفتن به مسجد می رفت. یک روز که در حال تکبیر گفتن بود، نگاهش کردم؛ رنگ به چهره نداشت و خیلی بی رمق بود. وقتی او را با این حال دیدم، جگرم آتش گرفت. به خانه که آمد، به او گفتم: علی جان! فردا روزه نگیر، امروز که تو را به این حال دیدم، خیلی دلم سوخت. گفت: مادرجان! چطور روزه نگیریم؟! من باید روزه هایم را بگیرم، شما هم نگرانم نباش. ماه رمضان که تمام شود، خوب می شوم و تمام این سختی ها یادم می رود. با وجود آنکه هنوز به سنّ تکلیف نرسیده بود و روزه بر او واجب نبود، اجازه نداد یکی از روزه هایش قضا شود. (راوی، مادر شهید)
6-کلاس چهارم ابتدایی بود. یک روز معلمش برایم پیغام فرستاد که به مدرسه بروم. وقتی که به آنجا رفتم، معلمش گفت: خانم! بچة شما دائم دعوای رفتن به جبهه را دارد، دائم از جنگ و شهادت حرف می زند، ما نمی دانیم با او چه کار کنیم؟خندیدم و گفتم: این کارش برای ما تازگی ندارد، در خانه هم دائم همین حرفها را می زند. همیشه به پدرش می گفت: بابا! چرا ماجرای کربلا فقط ده روز طول کشید؟ کاش ما هم در کربلا بودیم و با نثار جان خود، امام را یاری می کردیم. در حال حاضر، این جنگ فرصت خوبی است برای آنهایی که عشق به شهادت دارند؛ تا خدا آنها را به میدان جنگ بکشاند و نیّت دلشان را بیازماید؛ این جنگ، فرصت خوبی برای امتحان پس دادن است. (راوی، مادر شهید)
7-علی علاقة عجیبی به شهادت داشت و همیشه این علاقه را به عنوان بهترین آرزویش بر زبان جاری می کرد. باورش برای همه سخت بود که یک دانش آموز 10 ساله آرزو، ذکر و دعای وِرد زبانش، شهادت باشد.!!! آنچه را که هرگز فراموش نخواهم کرد، گریه های عجیب او در شبهای قدر بود. در یکی از شبهای قدر، هنگام قرآن بر سر گرفتن، علی ضجه می زد. بعد از پایان مراسم، در حالی که صدایش گرفته و چشمانش به سُرخی نشسته بود، به من گفت: آیا امشب، خدا ما را بخشید؟ این حرف را در حالی زد که تنها یازده سال بیشتر نداشت. (راوی، مسعود اسدی دوست شهید)
8-خرداد سال61 بود. آن زمان، مدارس در هر دو شیفت صبح و عصر، باز بودند. طبق معمول هر روز، چون فاصله ام تا مدرسه زیاد بود، زودتر از ساعت 2 راه افتادم تا سرِ موقع به مدرسه برسم. مشغول قدم زدن در حیاط مدرسه بودم که علی، دوان دوان به طرفم آمد و در حالی که نفس نفس می زد، گفت: ناصر! تمام شد. گفتم: چی تمام شد؟ گفت: جنگ، جنگ تمام شد؛ ما پیروز شدیم. در همین حین، بلندگوی تکیه روشن شد و مارش پیروزی را پخش کرد. علی گفت: بیا با هم به تکیه برویم تا ببینیم چه خبر است. از مدرسه بیرون زدیم و به تکیه رفتیم. مردم، آنجا جمع شده بودند تا برای سلامتی و پیروزی رزمندگان، دعای توسل را بخوانند. ما هم گوشه ای نشستیم. دعا شروع شد، اواسط دعا بود که صدای هق هق گریة علی بلند شد. دستم را به شانه اش زدم و گفتم: چه خبره؟! چرا اینقدر گریه می کنی؟! حالا که باید به خاطر پیروزی خوشحال باشیم، تو داری گریه می کنی؟! همانطور که اشک می ریخت، گفت: جنگ تمام شد و ما نتوانستیم به جبهه برویم. جنگ تمام شد و ما از قافلة شهدا عقب ماندیم. من خیلی دوست داشتم به جبهه بروم و شهید شوم… . نفر بغل دستی ما که شاهد گفتگویمان بود، گفت: پسر خوب! جنگ تمام نشده، عراقی ها خرمشهر را گرفته بودند، رزمندگان ما همّت کردند و آن را پس گرفتند. علی اشکهایش را پاک کرد، کم کم لبخند بر روی لبانش نقش بست؛ لبخندی که حکایت از امید می کرد؛ امید رفتن به جبهه و شهید شدن در راه خدا. (راوی، ناصر منصوری دوست شهید)
9-عده ای از بچه ها در مدرسة راهنمایی خانوک، تیم فوتبالی راه انداخته بودند. علی در این تیم، دروازه بان بود؛ دروازه بانی که با مهارت از سنگر دروازه، دفاع می کرد. روزهای پنجشنبه و جمعه، تیم فوتبال به منظور مسابقه با تیمهای دیگر به روستاهای اطراف می رفت. یک روز به روستای ده اصغر رفتیم. در حین بازی، یکی از بچه های تیم مقابل، روی علی خطا کرد. چون علی بهترین دوستم بود، ناراحت شدم؛ برای همین با عصبانیت به طرف بازیکن تیم مقابل رفتم و با او درگیر شدم. علی جلو آمد و ما را از هم جدا کرد و خطاب به من گفت: او روی من خطا کرد، نه روی تو؛ چرا با او درگیر شدی؟ بازی این حرفها را دارد. بعد رو به بازیکن تیم مقابل کرد، او را بوسید و گفت: تو بزرگواری کن و دوست مرا ببخش؛ توی بازی از این اتفاقات زیاد می افتد، دعوا را تمام کنید. باورم نمی شد! او داشت از فردی که چند دقیقه پیش به او ضربه زده بود، عذرخواهی می کرد! به این ترتیب، با وساطت دروازه بان بااخلاق تیممان، آتش بحث و دعوا خاموش شد و بار دیگر مشغول بازی شدیم. (راوی، ناصر منصوری دوست شهید)
10-قبل از شهادت علی، یک شب در عالم خواب امام خمینی(رحمت الله علیه) را دیدم که در تکیة ابوالفضل(علیه السلام) خانوک حضور داشتند. جمعیت زیادی آنجا جمع شده بودند که همه خانم بودند. من هم به تکیه رفتم. امام ایستاده بودند و در حالی که زانوی خود را خم کرده بودند و یک دفتر بزرگ روی آن گذاشته بودند، به جمعیت نگاه می کردند و اسم بعضی ها را می نوشتند. به محض اینکه من وارد تکیه شدم، ایشان رو به من کردند و گفتند: اسم تو را هم می نویسم. یکسال بعد، خوابم تعبیر شد و من نیز «مادر شهید» نام گرفتم. (راوی، مادر شهید)
11-یک روز علی را با دو تن از دوستانش کنار میدان فرمانداری شهرستان زرند دیدم. جلو رفتم و بعد از سلام و احوالپرسی، گفتم: اینجا چه کار می کنی؟! مرا عمو خطاب می کرد، گفت: عمو! آمده ام تا برای رفتن به جبهه ثبت نام کنم. سر تا پایش را برانداز کردم و گفتم: آخه پسر خوب! هدف تو از رفتن به جبهه با این سنّ کم و جثّة کوچک چیست؟ گفت: من سه چیز را دوست دارم؛ اول نماز، دوم امام و سوم، رفتن به جبهه را. می خواهم به جبهه بروم تا امام بداند که ما هرگز او را تنها نمی گذاریم. عموجان! من دنیا و زندگی دنیا را تنها به یک شرط می خواهم. گفتم: چه شرطی؟! گفت: به شرطی که امام، زنده و سالم باشد. زندگی بدون امام، معنا ندارد. من به جبهه می روم تا به وظیفة الهی خود، عمل کرده باشم. همة این حرفها را در حالی می زد که تنها چهارده بهار از عمرش گذشته بود!!! (راوی، حمید عربپور از اقوام شهید)
12-یک روز در مزرعه مشغول کار بودیم. بدون آنکه خسته شود، دوش به دوش من کار می کرد. نگاهی به قدّ و بالایش کردم و گفتم: تو دیگر، مرد شده ای! قدّت از من هم بلندتر شده. از این به بعد باید کارهای کشاورزی را خودت انجام دهی. او که انگار دنبال فرصتی می گشت تا سرِ صحبت را باز کند، به محض شنیدن حرفهایم، گفت: پدرجان! اگر من برای خودم مردی شده ام، چرا اجازه نمی دهید به جبهه بروم؟! مگر نشنیده اید که امام فرمودند: هر کسی که می تواند، اسلحه در دست بگیرد، به جبهه برود و از مرزهای اسلام دفاع کند. از این حرف مردانه اش که از حنجرة نوجوانی چهارده ساله بیرون می آمد، حسابی جا خوردم. دیگر دلیلی برای مخالفت کردن نداشتم، به او گفتم: تو می توانی به جبهه بروی. صبح روز بعد، عازم سپاه اسلام آباد شد تا اقدامات لازم را برای رفتن به جبهه انجام دهد. مسئول اعزام، وقتی قدّ و قیافة او را دید، گفت: مانعی برای اعزام شما وجود ندارد. فردا شناسنامه ات را بیاور تا ثبت نام شوی. روز بعد، وقتی علی شناسنامه اش را برد و مسئول اعزام تاریخ تولدش را دید، گفت: شما نمی توانی به جبهه بروی، من دیروز به قیافه ات نگاه کردم و گفتم می توانی بروی؛ اما حالا که شناسنامه ات را دیدم، می گویم که نمی توانی بروی؛ چون سنّت خیلی کم است. او ناامید نشد، آنقدر دوید و تلاش کرد تا بالاخره موفق شد عازم جبهه شود. (راوی، پدر شهید)
13-هر دو، دانش آموز سال دوم راهنمایی بودیم. چیزی به امتحانات پایان سال نمانده بود. علی دنبال راهی برای رفتن به جبهه می گشت. او بهترین دوستم بود؛ برای همین من هم تصمیم گرفتم با او به جبهه بروم. آن زمان در خانوک محلی برای ثبت نام نبود، مجبور بودیم به سپاه اسلام آباد برویم و نام نویسی کنیم. در طول هفته از شنبه تا پنجشنبه، در مدرسه بودیم. وقت فراغتمان، روز جمعه بود که سپاه تعطیل بود. تصمیم گرفتیم از زمان بیست دقیقه ای زنگ تفریح در شیفت صبح استفاده کنیم و خودمان را برای اسم نویسی به سپاه اسلام آباد برسانیم. بالاخره یک روز تصمیم خود را عملی کردیم. زنگ تفریح که به صدا درآمد، پاشنه های کفشمان را بالا کشیدیم و فاصلة بین خانوک تا اسلام آباد را از داخل بیابان، یک نفس دویدیم. به آنجا که رسیدیم، گفتند: برای ثبت نام نیاز به شناسنامه است. روز بعد، شناسنامه هایمان را برداشتیم و هنگام زنگ تفریح، دوان دوان خودمان را به سپاه اسلام آباد رساندیم. مسئول ثبت نام وقتی تاریخ تولدمان را دید، گفت: سنّتان کم است، سه سال دیگر می توانید به جبهه بروید. هر چه التماس کردیم و اشک ریختیم، فایده نداشت. یک روز، علی گفت: حالا که مشکل تاریخ تولدمان است، آن را درست می کنیم. گفتم؛ چه جوری؟! گفت: تاریخ داخل شناسنامه را پاک می کنیم و سه سال به سنّمان اضافه می کنیم. به هر حال، در شناسنامه هایمان دست بردیم و آنها را به یک نفر نشان دادیم. او هم بعد از کلی خندیدن، گفت: شما به جای آنکه سه سال به سنّتان اضافه کنید، سه سال از آن کم کرده اید!!! وقتی که برای بار دوم در شناسنامه ها دست بردیم، صفحه ای اول آنها پاره و خراب شد. مستأصل مانده بودیم که چه کنیم. علی آنها را داخل آب انداخت و گفت: فردا به سپاه می رویم و می گوییم شناسنامه داخل جیبمان بوده و شسته شده، سنّمان به جبهه می خورد. روز بعد، باز هم تا سپاه دویدیم و باز هم آنها قبول نکردند. بیست روز تمام، کارمان همین بود. یک روز علی جلوی پاسدارها خیلی گریه و التماس کرد؛ اما فایده ای نداشت. وقتی که توی بیابان به سمت خانوک می دویدیم تا خودمان را به مدرسه برسانیم، به او گفتم: علی! چرا می خواهی به جبهه بروی؟ مگر نمی بینی اجازه نمی دهند؟ گفت: تنها هدفم از رفتن به جبهه، شهادت است. خرداد سال 65 بود که با راهنمایی یک نفر به کرمان رفتیم تا از طریق پادگان قدس، اقدام کنیم. به آنجا که رسیدیم، درها باز بودند و پادگان خیلی شلوغ بود. ما هم از خداخواسته، وارد پادگان شدیم و بین رزمنده ها ایستادیم. فرماندة پادگان گفت: ما همة شما را به جبهه می بریم. فقط آنهایی که آموزش ندیده اند، یک طرف بایستند تا بعد از گذراندن یک دورة آموزشی چهل روزه، عازم منطقه شوند. علی کنار گوشم گفت: ناصر! من می روم. محوطة پادگان خیلی شلوغ بود. برای یک لحظه، او را گم کردم. ناچار به جمع آنهایی که آموزش ندیده بودند، پیوستم؛ به امید آنکه علی هم در جمع آنهاست. اما هر چه جستجو کردم، او را پیدا نکردم. علی همانجا مرا جا گذاشته بود و خودش در بین رزمنده ها پنهان شده بود و با آنها رفته بود. مدت زیادی از رفتنش به جبهه نگذشته بود، من در حال آموزش دیدن بودم که خبر شهادتش را برایم آوردند. باورم نمی شد، من و او این همه راه را با هم دویده بودیم؛ اما او مرا جاگذاشت و رفت. (راوی، ناصر منصوری دوست شهید)
14-با علی و جمعی دیگر از دوستان، روانة پادگان قدس کرمان شدیم؛ به امید آنکه بتوانیم راهی برای رفتن به جبهه پیدا کنیم. جمعیت زیادی آنجا حضور داشتند، همه آمده بودند تا به جبهه اعزام شوند. مسئول اعزام نیرو گفت: همة شما را به جبهه می بریم؛ در حال حاضر، کسانی که آموزش ندیده اند، گوشه ای بایستند تا بعد از گذراندن دورة آموزشی، عازم جبهه شوند. من و علی و چند نفر دیگر، به جمع آموزش دیده ها پیوستیم. زمانی که می خواستند رزمنده ها را سوار اتوبوس کنند، از فرصت استفاده کردیم و خودمان را در اتوبوس، زیر انبوه ساکهایی که کنار درِ عقب ماشین قرار داشتند، پنهان کردیم. اتوبوس از پادگان خارج شد و بعد از طیّ مسافتی، داخل شهر ایستاد. چند نفر بالا آمدند تا وضعیت داخل اتوبوس را کنترل کنند؛ وقتی که ما را دیدند، سوار لندکروز کردند و بار دیگر، به پادگان قدس برگرداندند. ما که عزممان را جزم کرده بودیم تا به هر شکل ممکن، راهی جبهه شویم، از تاریکی شب استفاده کردیم و با بالا رفتن از سیمهای خاردار، از پادگان فرار کردیم و خودمان را به جادة سیرجان رساندیم و سوار اتوبوسی که بچه های گردان 414 جیرفت را به سمت جبهه می برد، شدیم. تا شیراز، داخل راهروی اتوبوس ایستادیم و از آنجا با یک کامیون تا گچساران رفتیم و سرانجام با یک اتوبوس، خودمان را به اهواز رساندیم و به سمت مهدیة لشکر رفتیم. تصمیم گرفتیم بعد از گذراندن دورة آموزشی، به جمع گردانهای رزمی بپیوندیم؛ اما از آنجا که علی از قبل در پایگاه مقاومت اسلام آباد آموزشهای مختصری را در مورد اسلحه دیده بود، گفت: من از همین الآن به گردانهای رزمی می روم. به او گفتم: ما دورة آموزشی را نگذرانده ایم، بیا اول آموزش ببینیم و بعد به گردانهای رزمی برویم. در جوابم گفت: من به اینجا آمده ام که برنگردم؛ حال یا می مانم و تا آخر می جنگم و یا شهید می شوم. به این ترتیب، از هم جدا شدیم؛ او به گردانهای رزمی رفت و ما خودمان را آمادة گذراندن دروة آموزشی کردیم. با آغاز عملیات کربلای یک، علی هم در این عملیات حضور پیدا کرد و به آرزوی دیرینه اش، یعنی «شهادت» رسید. (راوی، عباس مهدوی دوست و همرزم شهید)

مهدی اسدی محمد

1-خواندن نماز به جماعت برایش اهمیت ویژه ای داشت. هر وقت در خانه بود، اذان که بلند می شد، نماز جماعت راه می انداخت؛ پدر را به عنوان پیش نماز، جلو می فرستاد. خودش پشت سرِ پدر می ایستاد، ما هم کنارش می ایستادیم و به پدر، اقتدا می کردیم و نمازمان را به جماعت می خواندیم. (راوی، برادر شهید)

2-یک روز برای خرید کفش، با بازار رفتم. مهدی هم با من بود، دَمپایی به پا داشت. می خواستم برای او هم کفش بخرم، اجازه نداد و گفت: نمی خواهم. گفتم: چرا؟! گفت: مگر شما نمی دانید که انسان وقتی به سنّ تکلیف دینی اش، یعنی پانزده سالگی رسید، دیگر حقّی بر گردن پدر و مادرش ندارد و باید خودش خرج زندگیش را درآورد؟! شما وظیفه ندارید که برای من خرج کنید، خودم بالغ شده ام؛ باید زحمت بکشم و خرج خودم را دربیاورم. (راوی، پدر شهید)

3-همیشه نمازش را اولِ وقت می خواند و احترام خاصی برای پدر و مادر قائل بود و به ما نیز سفارش می کرد که اینگونه باشیم. می گفت: هرگز دل به دنیا نبندید؛ چرا که دنیا، زود تمام می شود و چیزی جز پشیمانی از دل بستنِ به آن، برایمان باقی نمی ماند. (راوی، برادر شهید)

4-شکم پرست نبود و به یک تکه نان خشک هم قانع بود. شهریه ای که آن زمان حوزه به طلبه ها می داد، آنقدر کم بود که تنها خرج خرید کتابهایشان می شد. او از نظر خورد و خوراک در قم، سختی می کشید، اما به روی خودش نمی آورد. هر وقت به کرمان می آمد، حاضر نبود از پدر پول بگیرد. ما آنقدر اصرار می کردیم که حاضر می شد، تنها هزینة برگشتش به قم را از پدر قبول کند. بسیار ساده پوش بود و هرگز به خودش اجازه نمی داد لباس نو بپوشد به پوشیدن لباسهای کهنة پدر، اکتفا می کرد؛ اما در عین حال، به بهداشت شخصی اش بسیار اهمیت می داد و همیشه تمیز بود. گاهی با کفش دَمپایی از قم به کرمان می آمد، وقتی به او می گفتیم: مهدی! جلوی مردم زشت است؛ تو چطور به خودت اجازه می دهی دَمپایی و لباس کهنه بپوشی؟! او در جوابمان می گفت: مگر عزت انسان به لباسش است؟ من این لباسها را به لباس فاخر، ترجیح می دهم؛ تنها چیزی که برایم مهم است، ایمان و تقواست. درسی که از او آموختیم، ساده زیستی و قناعتش بود. (راوی، خواهر شهید)

5-پدرم به جبهه رفته بود. دایی مهدی که در آن زمان، در حوزة علمیة کرمان درس می خواند، بعضی از شبها به خانة ما می آمد تا کمتر احساس تنهایی کنیم. او گرمِ بازی با ما می شد، برایمان قصه تعریف می کرد، ما را بر پشتِ خودش سوار می کرد و به دور خانه می چرخاند تا دوری پدر را کمتر احساس کنیم و بهانه جویی نکنیم. یک روز عصر، در صحن خانه مشغول شستن قالی بودیم. چیزی به غروب آفتاب نمانده بود. هوا که کمی تاریک شد، ما بچه ها که از تاریکی وحشت داشتیم، همة لامپهای صحن خانه را روشن کردیم و مشغول شستن قالی شدیم. گرمِ کارمان بودیم که دایی مهدی، بی سر و صدا وارد خانه شد و از همان ابتدای صحن خانه، تمام لامپها را خاموش کرد و تنها یک لامپ را روشن گذاشت. ما که متوجه حضورش نشده بودیم، از خاموش شدن ناگهانی لامپها حسابی ترسیده بودیم، اما وقتی دایی را دیدیم و از لبان خندانش فهمیدیم این کار، زیرِ سرِ او بوده، ترس از وجودمان رفت و خندیدیم. دایی در حالی که انگشتش را توی هوا تکان می داد، گفت: گناه دارد، نباید اسراف کنید. من لامپهای اضافی را خاموش کردم؛ چون با یک لامپ هم می شود کارکرد. او آستین هایش را بالا زد و به ما در شستن قالی، کمک کرد. (راوی، خواهرزاده شهید)

6-روز جمعه که فرامی رسید، ما که سنّ و سالی نداشتیم را با خودش به نماز جمعه می برد. قبل از رفتن به نماز، برای ما بستنی و ساندویچ و آبمیوه می خرید تا آنجا خسته نشویم و نماز جمعه برایمان جذاب باشد. حالا هر وقت به نماز جمعه می رویم، خاطرة خوش آن روزها در ذهنمان تداعی می شود. (راوی، برادر شهید)

7-زمانی که در مدرسة کرمانیها در شهر قم درس طلبگی می خواندیم، آورکتی به تن می کرد که اندازه اش نبود و خیلی بلند بود. هر وقت آنرا می پوشید، همة بچه ها با تعجب نگاهش می کردند. آورکت به حدی برایش بلند بود که قدّ کوتاه و جثّة نحیفش، میان آن پنهان می شد. این آورکت، متعلق به برادرش «حسین» بود که در سال 61 به شهادت رسیده بود. یک روز به او گفتم: چرا این آورکت را که اندازه ات نیست، می پوشی؟ در جوابم گفت: آنرا می پوشم تا هر وقت اندازه ام شد، به جبهه بروم و شهید شوم. چهارسال طول کشید تا آورکت، اندازة تنش شد. (راوی، علی تیزهوش دوست شهید)

8-آن زمان به طلبه ها پول کمی می دادند، غذایشان هم بسیار ساده بود، بیشتر مواقع غذای آنها سیب زمینی آب پز و یا نانِ خالی بود. با این حال، او بسیار کم خوراک بود و تا آنجا که می توانست، صرفه جویی می کرد تا بتواند پولی پس انداز کند و با آن، سوهان بخرد تا هنگام آمدن به کرمان، دستِ خالی نباشد. هیچوقت به خاطر ندارم که او بدون در دست داشتن سوغات قم، به خانه بیاید. هنگام بازگشت به قم، حاضر نمی شد از پدر پول بگیرد و تنها هزینة برگشتش را قبول می کرد. چیزی که ذهن ما را مشغول می کرد و آزارمان می داد، این بود که او چگونه بدون پول می تواند در یک شهر غریب، زندگی کند و درس بخواند؟!!(راوی، خواهر شهید)

9-من و مهدی، طلبة مدرسة کرمانیها در قم بودیم. یک روز به قصد آمدن به کرمان، راهی میدانی که در خروجی شهر قم وجود دارد، شدیم؛ به امید آنکه سوار اتوبوسهایی شویم که از سمت ترمینال به آنجا می آمدند تا ظرفیتشان را تکمیل کنند. بعد از چندلحظه انتظار، اتوبوسی از راه رسید که به اندازة هشت مسافر، جای خالی داشت. ما سوار شدیم و روی صندلی عقب نشستیم. هنوز اتوبوس حرکت نکرده بود که شاگرد راننده، مشغول جمع کردن کرایه شد. او از همه کرایه گرفت؛ اما به دلیل سر و صدا و شلوغی داخل اتوبوس، من و مهدی را از قلم انداخت. شاگرد راننده، پولها را دستِ راننده داد و خطاب به او گفت: از همه کرایه گرفتم. در همین حین، مهدی از جایش بلند شد و با صدای بلند گفت: آقا! از ما کرایه نگرفتید. من که ترسیدم با این حرفش، راننده ما را پیاده کند و چند مسافر دیگر را جایگزین ما نماید، به پهلویش زدم و گفتم: چه لزومی داشت الآن بگویی؟ اجازه می دادی ماشین حرکت کند، بعد کرایه مان را می دادیم. برخلاف تصورم، راننده که این کار مهدی را خیلی پسندیده بود، چندبار پشت سر هم خطاب به او گفت: آفرین، احسنت، احسنت… . خاطرة آن روز و حسّاس بودن مهدی نسبت به پرداخت حقّ دیگران، هرگز از لوح ذهنم پاک نمی شود. (راوی، علی تیزهوش دوست شهید)

10-بعد از شهادت برادر بزرگم «حسین»، مادرم در بستر بیماری افتاد. برای درمانش، بارها به دکتر مراجعه کردیم؛ اما فایده ای نداشت. مهدی تصمیم گرفت مادر را برای معالجه به تهران ببرد. او و مادر به تنهایی عازم این سفر شدند؛ سفری که یکماه طول کشید. در طول این یکماه، هر وقت تماس می گرفت و ما جویای حال مادر می شدیم و علت طولانی شدن سفرشان را می پرسیدیم، می گفت: به خاطر عکسبرداری و آزمایش و … معطل شده ایم. بالاخره انتظار به پایان رسید و آنها بعد از یکماه، به خانه برگشتند؛ آن موقع بود که فهمیدیم تشخیص دکتر، گواتر بوده و نیاز به عمل جراحی داشته و او بدون آنکه به خانواده اطلاع دهد و نگرانشان کند، همة اقدامات لازم را در شهر غریب به تنهایی انجام داده و مادر را بعد از عمل، به خانه آورده. موضوع را که فهمیدیم، تنها به این می اندیشیدیم که یک نوجوان با آن سنّ کم، چگونه توانسته در یک شهر غریب، مشکلات را تحمل کند و به روی خودش نیاورد؟!! تنها جوابی که برای این سؤال داشتم، این بود که او عاشقانه مادر را دوست داشت و احترام زیادی برایش قائل بود. وقتی خبر شهادتش را به مادر دادند، گفت: من پرستارم را از دست دادم. (راوی، خواهر شهید)

11-بعد از شهادت برادرم «حسین» دل کندن از مهدی، برای خانواده بسیار سخت بود؛ برای همین، با رفتنش به جبهه مخالفت می کردند، اما او دست بردار نبود و می گفت: جنگ و جهاد، فرمان امامِ عزیز است و شرکت در آن، برای همة ما امری واجب می باشد. (راوی، خواهر شهید)

12-در خانه بنّایی داشتیم که او از قم آمد تا اجازه بگیرد و روانة جبهه شود. پدر به او اجازه نداد و گفت: بمان، بعد از پایان کار بنّایی، با هم می رویم. او گفت: من باید بروم، وظیفه دارم که بروم. پدر گفت: نه، اجازه نداری که بروی. مهدی همچنان اصرار می کرد و پدر به او اجازة رفتن نمی داد. او به احترام حرف پدر، تا پایان کار بنّایی ماند و کمک داد. روزی که ساکش را بست و آمادة رفتن شد، پدر هنوز روی چوب بست بود. مهدی نزدیک به دو ساعت، کنارش ایستاد و التماس کرد تا رضایت بگیرد، اما فایده ای نداشت. هنوز صدایش، زمانی که می گفت: «بابا! خواهش می کنم اجازه بدهید، من باید بروم»، از لوح ذهنم پاک نشده است. او وقتی دید پدر اجازة رفتن نمی دهد، نزد ما آمد و تک تکمان را بوسید و حلالیت طلبید. سپس نزد مادر رفت تا او را ببوسد و خداحافظی کند، اما مادر که نمی توانست از جگرگوشه اش دل بکند، به او اجازة روبوسی و خداحافظی نداد. مهدی، باز هم نزد پدر رفت و به هر نحوی که بود، او را از روی چوب بست، پایین آورد و التماسش کرد. بالاخره پدر در مقابل اصرارهای بی امانش، دوام نیاورد و به او اجازة رفتن داد؛ رفتنی که دیگر بازگشتی به دنبال نداشت. (راوی، برادر شهید)

13-شیفتة شهدا بود. هر وقت به خانوک می آمد، بیشتر وقتش را در گلزار شهدا می گذراند؛ انگار حضور در گلزار، برایش تجدید روحیه بود و تنها در آنجا دلش آرام می گرفت. در آخرین مرحله ای که باهم به جبهه رفتیم، در تیپ زرهی لشکر 41 ثارالله ـ که اکثر ادوات جنگی اش غنیمتی بودند ـ مشغول خدمت شدیم. چون من از قبل در این قسمت خدمت کرده بودم، تا حدودی کار با ادوات جنگی را آموخته بودم. مهدی مشتاقانه خواستار آموختن شیوة کار با این ادوات شد و من در حدّ اطلاعات خودم، به او آموزش دادم. چیزی که برایم جالب بود، این بود که استعداد و نبوغ بالایی داشت و خیلی سریع، آموزشها را فراگرفت؛ به گونه ای که مسئولیت شلیک با موشک انداز ـ که تبحّر زیادی را می طلبید ـ عهده دار شد. آخرین مسئولیتش در لحظة شهادت هم، کار با موشک انداز بود. (راوی، علی عربنژاد دوست و همرزم شهید)

14-چند روز بعد از شهادتش، یکی از همرزمانش که برای عرض تسلیت آمده بود، گفت: شب جمعة گذشته، مهدی در نمازخانه با سوز و گداز، زیارت عاشورا را خواند؛ او دائم اشک می ریخت و از خدا می خواست که در عملیات، شهید شود. با آغاز عملیات، او مجروح شد. در اثر موج گرفتگی، گوشهایش سنگین شده بودند؛ به گونه ای که سخنان ما را به سختی می شنید. لحظه ای که می خواستیم او را به عقب بفرستیم تا تحت مراقبتهای پزشکی قرار گیرد، به شدت مخالفت کرد و گفت: من به سختی از پدر و مادرم اجازه گرفتم و به جبهه آمدم؛ اگر به عقب برگردم، آنها دیگر به من اجازة آمدن نمی دهند. هر چه اصرار کردیم، حاضر نشد به عقب برگردد. بعد از دو روز، در اثر موج گرفتگی سر، به شهادت رسید. با تمام شدن حرفهای همرزمش، تنها به شباهت دو برادر شهیدم ـ مهدی و حسین ـ فکر می کردم؛ هر دو در سنّ نوزده سالگی در اثر موج گرفتگی سر به شهادت رسیدند؛ در حالی که بدنهایشان کاملاً سالم بود. (راوی، خواهر شهید)

15-چند روز از شهادتش می گذشت، داغش بر دلم سنگینی می کرد. به گلزار شهدا رفتم تا عقدة دلم را باز کنم، به امید آنکه کمی آرام شوم. به آنجا که رسیدم، با جوانی روبرو شدم که کنار تربت مهدی نشسته بود و مثل ابرِ بهار، اشک می ریخت. جلو رفتم و گفتم: جوان! تو چه کسی هستی که مثل یک فردِ مادرمُرده بر مزار پسرِ من اشک می ریزی؟!! سرش را بالا گرفت، اشکهایش را پاک کرد و گفت: من، دوست مهدی هستم. در حوزة علمیة قم با هم آشنا شدیم. نمی دانم او جریان آخرین خوابش را برایتان تعریف کرده یا نه؟ گفتم: نه، تعریف نکرده. گفت؛ مهدی نذر کرده بود چهل شبِ چهارشنبه در مسجد جمکران بماند و ماند. صبحِ روزی که نذرش به پایان رسید، به حوزه آمد؛ در حالی که خیلی خوشحال بود. او کتابها، ساعت و انگشترش را به من و سایر دوستانش بخشید. ما که از این کارش متعجب شده بودیم، علت را پرسیدیم. اول چیزی نگفت، اما وقتی با اصرار ما روبرو شد، گفت: دیشب چهلمین شب حضورم در مسجد جمکران بود، نیمه های شب برای چند لحظه خوابم برد. در عالم خواب، امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را زیارت کردم. ایشان به من فرمودند: به حرم حضرت معصومه(سلام الله علیها) برو و خداحافظی کن و بعد از آن، به دیدن خانواده ات برو و با آنها نیز خداحافظی کن و از آنجا عازم جبهه شو که به زودی حاجتت برآورده خواهد شد. خوشحالی ام از این جهت است که حاجتم را از آقا گرفتم. دوستش با چشمانی پُر از اشک، به من خیره شد و با صدایی بغض آلود گفت: خوش به سعادت شما که چنین فرزند باایمانی را تقدیم انقلاب کردید. (راوی، پدر شهید)

 

مهدی عربنژاد حاج اکبر

1-قبل از پیروزی انقلاب، یک شب خواب دیدم در خانوک زلزلة مهیبی رخ داد به گونه ای که سنگ های کوههای اطراف خانوک در حال ریزش بودند. تنها چیز که نمی لرزید و پا بر جا بود، یک ستون بزرگ بود که بالای آن یک پرچم قرار داشت. محو تماشای آن ستون و پرچم بودم که یک نفر گفت: این پرچم متعلق به شهداست. گفتم، شهدا چه کسانی هستند!؟ گفت، یکی از آنها پسرت مهدی است! سالها از جریان خوابم گذشت، انقلاب پیروز شد و جنگ آغاز گشت و خوابم در سال 65 با شهادت مهدی عملیات کربلای چهار در جزیرة ام الرصاص تعبیر شد. (راوی، مادر شهید)

2-تابستان سال 56 بود که با هم از کرمان به حمیدیه آمدیم. در دبستان روستا برای بچه هایی که تجدید شده بودند کلاس گذاشته بودند. به اتفاق مهدی، سری به دبستان زدیم تا خاطرات گذشته را مرور کنیم. وقتی که وارد مدرسه شدیم، نوشته هایی که به دیوارها نصب شده بودند، توجه ما را به خود جلب کردند، متن نوشته ها در مورد تقسیم اراضی، انقلاب سفید و … بود. داخل یکی از کلاسها عکسی از شاه وزنش روی دیوار بود و داخل کُمد هم یک کتاب به نام انقلاب سفید به چشم می خورد. آن روزها مصادف با راهپیمایی های مردم در شهرهای بزرگ علیه رژیم پهلوی بود. ما هم که در کرمان درس می خواندیم و از جنایات رژیم بی خبر نبودیم، تصمیم گرفتیم، عصر به مدرسه برویم و همه چیز را از بین ببریم. ساعت 3 عصر بود که به مدرسه رفتیم، هیچ کس آنجا نبود، تمام نوشته ها را از دیوارها کندیم و پاره کردیم. از پنجره وارد کلاس شدیم، عکس شاه و زنش را پایین آوردیم و شکستیم، کتاب انقلاب سفید را از داخل کمد برداشتیم و پاره کردیم و با سرعت از مدرسه بیرون رفتیم. از صبح روز بعد تحقیقات برای شناسایی عاملین این کار آغاز شد. یک روز قبل از اذان مغرب با جمعی از بچه ها کنار جوی آب، مشغول وضو گرفتن بودیم که متوجه شدیم دو تا خانم که سپاه دانشی بودند، به سمت ما می آیند تا در مورد ماجرای مدرسه تحقیق کنند. ما که طی چند روز، حسابی برای بچه ها از امام وانقلاب حرف زده بودیم، با دیدن آنها به بچه ها گفتیم: اینها ضد انقلابند، آدمهای خوبی نیستند، بیایید با سنگ حسابشان را برسیم. سنگ ها را آماده کردیم و محکم توی دستمان گرفتیم، به محض آنکه به چند قدمی ما رسیدند، سنگ ها را به سمتشان پرتاب کردیم. آنها وقتی اوضاع را خراب دیدند، پا به فرار گذاشتند، در حالی که ما سنگ به دست، دنبالشان می دویدیم. داخل یکی از کوچه ها به پیرمردی برخورد کردیم. آنها دست به دامنش شدند تا ما را دعوا کند و جلویمان را بگیرد. او هم جلو آمد و به ما گفت: چرا این کار را می کنید؟ ما گفتیم: اینها مخالف اسلام هستند، به آیت الله خمینی بد می گویند. پیرمرد به محض شنیدن این حرف عصبانی شد و گفت: حالا که اینجوریه حسابی از خجالتشان در بیایید. آنها که اوضاع را بدتر از قبل دیدند، بار دیگر پا به فرار گذاشتند، ما هم سنگ به دست دنبالشان دویدیم ، به این ترتیب حاشیة امنی برای خودمان ایجاد کردیم، بعد از آن روز، دیگر کسی دنبال این نبود که بداند چه کسی آن کارها را در مدرسه انجام داده است. مهدی یک دستگاه ظهور و چاپ عکس داشت که پدرش آن را از کرمان برایش خریده بود، با هم عکسهای امام را در قالبهای کوچک، به صورت سیاه و سفید چاپ می کردیم و بین مردم پخش می نمودیم، آن هم در روزگاری که این کار از نظر رژیم شاه جرم محسوب می شد. (راوی، اکبر عربنژاد پسر عمو و همرزم شهید)

3-قبل از پیروزی انقلاب در فاصلة بین سالهای 56 و 57 من، او و تنی چند از دوستان، با هزینة شخصی خودمان و پولی که حاصل دست رنجمان بود در روستاهای حمیدیه، تیکدرو گورچوئیه کتابخانه راه انداختیم. مهدی، علی رغم آنکه تک پسر خانواده اش بود و پدرش وضع مالی خوبی داشت، به جای آنکه پولش را صرف شیک پوشی و خرید ماشین کند، لباسهای ساده می پوشید و از یک موتور معمولی برای رفت و آمد استفاده می کرد و در عوض، پولش را با خرید کتاب و کمک در تاسیس کتابخانه، صرف ارتقاء فرهنگ جامعه می نمود. (راوی، عبدالکریم عرب دوست شهید)

4-ماه محرم بود، قبل از انقلاب در این ایام، داخل خانه ها روضه می خواندند، یک گروه با سرپرستی حاج محمد علی عربنژاد (حاج محمدعلی عربنژاد، پسرعموی شهید وبرادر شهیدان محمدحسین و حمید عربنژاد) در خانة پدر مهدی، اعلامیه ها را با دستگاه تکثیر می کردند، با فرا رسیدن شب، من و مهدی، برای اینکه شناسایی نشویم، چادر مشکی، سرمان می کردیم و اعلامیه ها را زیر چادر پنهان می کردیم. آن زمان، برق نبود، ما هم از تاریکی کوچه ها درشب، استفاده می کردیم وخودمان را به خانه ای که جلسة روضه بود، می رساندیم و زیر دیوار یا یک درخت پنهان می شدیم .زمان مصیبت خواندن که فرا می رسید، چراغ تورها را خاموش می کردند، ما هم چادرها را از سرمان در می آوردیم و خودمان را به قسمت آقایان می رساندیم و بعد از ریختن اعلامیه ها در میان جمعیت از آنجا می رفتیم. بعضی وقتها ساعت هشت شب با جمعی از بچه ها در کوچه های روستا با تمام وجود، فریاد مرگ بر شاه، درود بر خمینی را سر می دادیم. هرگز خاطرات شبهای مبارزه در روستا را فراموش نمی کنم، با وجود آنکه سنی نداشتیم اما عاشقانه علیه رژیم منفور پهلوی، فعالیت می کردیم. (راوی، اکبر عربنژاد پسرعمو و همرزم شهید)

5-چیزی به پیروزی انقلاب نمانده بود، آن زمان در کرمان درس می خواندیم، بیشتر مواقع با تعطیل کردن مدرسه بچه ها را به خیابانها می کشاندیم تا علیه رژیم شعار دهند. یک روز قبل از ظهر وضو گرفتیم و به سمت مسجد جامع رفتیم تا در نماز جماعت شرکت کنیم. در حال پایین رفتن از پله های مسجد بودیم که متوجه شدیم عده ای از کولیها و ماموران شهربانی و ژاندارمری، جاوید شاه گویان به سمت مسجد می آیند. مردم درهای مسجد را بستند، ما در فاصلة بین مسجد و پله ها بودیم که آنها رسیدند و اولین زد و خوردها شروع شد. یکی از کولیها به اتفاق یک پاسبان به جان مهدی افتادند و حسابی او را زدند. زانو و کتفش به شدت آسیب دیده بود و این اولین زخمها و جراحاتی بود که در راه مبارزه با ستم، بر تنش نشست. (راوی، اکبر عربنژاد پسرعمو وهمرزم شهید)

6-او قبل از رسیدن به سن تکلیف، نمازش را می خواند و روزه هایش را می گرفت. با وجود آنکه تنها پسر خانواده بود و همة امکانات رفاهی برایش مهیا بود، بسیار ساده پوش و ساده زیست بود. از غیبت کردن به شدت بیزار بود، یک روز در خانه دور هم نشسته بودیم و گرم صبحت بودیم که مادرم حرفی در مورد یک نفر زد. این حرف، خندة ما را به دنبال داشت، مهدی ناراحت شد و گفت: مادر! مگر خودتان، کم گناه دارید که گناه دیگران را هم به جان می خرید؟(راوی، خواهر شهید)

7-بعد از پیروزی انقلاب، هر دو عضو انجمن اسلامی مدرسه بودیم، گاهی او مسئول انجمن بود و گاهی من، از طرف انجمن کلاسهای قرآن و تئاتر و … در مدارس برگزار می کردیم. بعد از آنکه بنی صدر رئیس جمهور شد، به کمک انجمن اسلامی و سپاه تئاتری به نام«زیر چتر فلانی» روی صحنه بردیم، من و او در این تئاتر نقش بازی کردیم. هدف از نمایش این تئاتر، شناساندن چهرة واقعی بنی صدر به مردم بود. قرار بود این تئاتر در تهران به نمایش گذاشته شود که خدا با پرده برداشتن از خیانتها و جنایتهای بنی صدر، چهره واقعی او را به همگان نشان داد. (راوی، عبدالکریم عرب دوست شهید)

8-پدربزرگم در روزگار قدیم به زیارت کربلا مشرف شد، آن زمان هنوز گودی قتلگاه را به شکل امروزی نساخته بودند. او مقداری از تربت قتلگاه را که به شکل گِلِ خشک حجیم و ناهموار بود، با خودش آورده بود. یک روز در خانة پدربزرگم بودیم که جریان سفر کربلا و آوردن تربت قتلگاه را برایمان تعریف کرد. مهدی که شیفته و شیدای امام حسین (علیه السلام) بود گفت: بابا بزرگ! خواهش می کنم تربت قتلگاه را به من بدهید. پدربزرگ، تربت را به مهدی داد، مهدی آن را بویید، بوسید و نزد خودش نگه داشت. بعد از چند روز، روی آن را کمی سایید تا بتواند هنگام نماز بر آن سجده کند، سجده های او بر تُربتی که با خون گلوی امام حسین (علیه السلام) معطر شده بود. رنگ و بوی دیگری داشت. در زمان جنگ، آن را با خودش به جبهه برد و با خاک آنجا مخلوط کرد و چند مهر نماز ساخت و به دوستانش هدیه کرد تا آنها نیز بر آن تربیت مقدس سجده کنند. (راوی، خواهر شهید)

9-در زمان غائلة کردستان، شوهرم (سردار حمید عربنژاد) فرماندة سپاه مهاباد بود، آن زمان مهدی، سنی نداشت، اما دوست داشت به آنجا بیاید و خدمت کند، به دلیل آنکه تنها پسر خانواده بود، مادرم این اجازه را به او نمی داد.یک روز مادرم، در حالی که سرگرم کارهای روزانه اش بود زیر لب با خودش زمزمه می کرد. «ما همه سرباز توایم خمینی- گوش به فرمان توایم خمینی» مهدی زمزمة مادر را شنید و گفت: عجب سرباز خوبی هستی که به من اجازه ندادی به مهاباد بروم!!! با شعله ور شدن آتش جنگ در جنوب کشور، مادر به او اجازة رفتن به جبهه را داد. (راوی، خواهرشهید)

10-یک روز برای دخترم ملیحه، اسباب بازی ای خریدم که ساز داشت، مهدی وقتی آن را دید گفت: چرا این اسباب بازی را برای فرزند شهید خریدی؟ خواهرم! در خرید اسباب بازی برای فرزندت دقت کن. (راوی، خواهر شهید)

11-هفده ساله بود که برای دومین بار عازم جبهه شد تا در عملیات فتح المبین شرکت کند، او در این عملیات تک تیرانداز بود، فک و دو تا از دندانهایش در اثر اصابت ترکش، دچار شکستگی شدند. وقتی که بعد از مرخص شدن از بیمارستانی در شهرستان آمل به کرمان آمد، حال و روز خوبی نداشت، تمام دندانهایش حالت اورتودنسی داشتند، فکش را که با سیم بسته بودند، به شدت عفونت کرده بود. مهدی با هزینة خودش، ادامة درمانش را در کرمان پیگیری کرد، چهل روز فکش بسته بود و غذا را به صورت محلول، با نی می خورد. او که در این مدت درد زیادی را تحمل کرده بود، به محض بهترشدن حالش عازم جبهه شد، انگار هیچ چیز نمی توانست مانع رفتنش شود، حتی درد و زخم و جراحت. باوجود آنکه تنها پسر خانواده بود و به خاطر وضعیت مالی پدرش، همة امکانات رفاهی برایش مهیا بود، پشت پا به همه چیز زد و عازم جبهه شد. (راوی، اکبر عربنژاد پسرعمو وهمرزم شهید)

 12-زمانی که مهدی، مسئول حفاظت مهندسی لشکر بود، با او و تنی چند از بچه های مهندسی به آبادان رفتیم و ماشین آلات سنگین را در آنجا مستقر کردیم تا با رسیدن دستور فرماندهی، کارمان را آغاز کنیم. تصمیم گرفتیم شب را در خانه ای که توسط گلولة توپ تخریب شده بود به صبح برسانیم هنگام نماز مغرب که فرا رسید، مهدی گفت: داخل خانه، نماز نخوانید، علتش را که پرسیدیم، گفت: شاید صاحب خانه ناراضی باشد. گفتیم، ما برای دفاع از آنها اینجاییم، بدون شک راضی است. مهدی، این توجیه را نپذیرفت و گفت: نمازتان را در بیرون خانه بخوانید تا به علت غصبی بودن جا، باطل نشود. آن شب به توصیة آقا مهدی، نمازمان را بیرون خانه خواندیم. (راوی، علی اسدی دوست و همرزم شهید)

13-نماز شب خواندن در بین بچه های گردان 410 غواص، مثل نماز جماعت، یک امر عادی بود، زمانی که در سد دز مستقر بودیم، بارها او را دیدم که در دل نیمه شب در حال پایین آمدن از تپه بود تا وضو بگیرد و قامت به نماز شب ببندد. همین راز ونیازهای خالصانه اش در دل شبهای تار بود که او را در چشم همه عزیز و محبوب کرده بود. (راوی، علیرضا فداکار دوست و همرزم شهید)

14-سال 65 در سد دز مستقر بودیم، یک شب جلسة دعای کمیل برپا بود، طبق معمول قبل از شروع دعا سخنرانی می کردند. من کنار مهدی نشسته بودم، او پشت سر هم به سجده می رفت، این کارش برایم عجیب بود، باخودم گفتم: حتماً مشغول خواندن نماز قضا به صورت نشسته است. دوست داشتم از او بپرسم ؛ اما به خودم این اجازه را نمی دادم، چون من یک بسیجی کم سن بودم و او فرمانده ام بود. بالاخره دلم طاقت نیاورد و گفتم: آقا مهدی!چرا پشت سر هم به سجده می روی؟ نماز قضا می خوانی؟ در حالی که لبخند روی لبانش بود گفت: در قرآن، چند سوره وجود دارد که سجدة واجب دارند، ممکن است گاهی وقتها هنگام خواندن این سوره ها سجده به جا نیاورده باشم، برای همین دارم قضای سجده های واجب را به جا می آورم. او به همان اندازه که در عبادتش دقیق و حساس بود، در امور دیگر نیز دقت و ظرافت زیادی به خرج می داد. به خاطر دارم یک روز در حال مانور، داخل آب بودیم و آرپی جی می زدیم .او می گفت: سعی کنید با هر شلیک، هدف را بزنید و گلوله ها را هدر ندهید، هزینة زیادی برای خرید این گلوله ها پرداخت شده است. (راوی، علی اکبر صانعی همرزم شهید)

15-دورة آموزشی نیروهای غواص، سخت تر از لحظة حضورشان در عملیات بود، گاهی این دوره ماهها طول می کشید، هدایت نیروهای غواص،کار دشواری بود. پاییز سال 1365 قبل از آغاز عملیات کربلای 4 در رودخانة بهمن شیر، آموزش می دیدیم؛ شیوة کارمان به این شکل بود که صبح زود وارد آب می شدیم و تا ظهر آموزش می دیدیم، بعد از ظهر، زمان آموزش نظامی یا عقیدتی بود، با فرا رسیدن شب از ساعت 10 وارد آب می شدیم، گاهی آموزش در دل شب تا اذان صبح ادامه داشت. این کار هر روزة ما بود. زمان استراحت مان با قرآن، دعا و ذکر، سپری می شد. فرماندهی و کنترل نیروها در چنین شرایطی، کار دشواری بود که هنر زیادی را می طلبید، او به خوبی از عهدة این کار بر می آمد. در هوای سرد، در آب سرد بهمن شیر، در آموزشهای سخت و طاقت فرسا لحظه ای خم به ابرو نمی آورد و لبخند از لبانش دور نمی شد. قبل از آنکه بچه ها تن به آب بزنند، خودش به آب می زد، همه جا پیش قدم بود، پا به پای نیروهایش می رفت و آنها را دلگرم می کرد. به خاطردارم که یک روز در روستای «سرو تنگه» در نزدیکی آبادان، بچه ها را برای آموزش با پای برهنه وارد باتلاق کردند، بدنهای بعضی از بچه ها در اثر تماس با خارهای داخل باتلاق زخم شد و عفونت کرد، مهدی که پا به پای بچه ها این آموزش ها را پشت سرگذاشت. از جمله کسانی بود که بدنش عفونت کرد. او هیچ تفاوت و وجه تمایزی بین خودش و نیروهایش قائل نمی شد، در کار فرماندهی نیروهایش موفق بود؛ چون با اخلاق نیکویش بر قلبهای آنها فرماندهی می کرد. یک روز از قرارگاه کربلا برای سنجیدن نحوة عملکرد گردانهای غواص به منطقه آمدن، گروهانی که او آموزش داده بود به خاطر نظم، نوع حرکت و فرمان خوانی از طرف فرماندهان قرارگاه کربلا مورد تحسین قرار گرفت. شب آغازین عملیات کربلای4 مورخ چهارم دی ماه سال 65 بود که گروهان او از سمت نهر عرایض وارد رود اروند شدند، فاصلة آنها تا دشمن بسیار کم بود، با شروع عملیات، منطقه به وسیلة منورهایی که هواپیماهای عراقی شلیک می کردند مثل روز روشن شد، دشمن که متوجة حضور آنها شده بود، کالیبرهایش را روی محل ورود آنها به آب های اروند در قسمت نهرعرایض قفل کرد و آنها را به رگبار بست، به گونه ای که اروند، رنگ خون به خود گرفت. او در این شرایط سخت با شجاعت، نیروهایی را که زنده مانده بودند از اروند، عبور داد و بعد از گرفتن سر پل و تثبیت خط، به شهادت رسید؛ شهادت او که فرماندة قلبها بود، تاثیر زیادی روی بچه های گردان 410 غواص گذاشت. (راوی، علیرضا کاشانی دوست وهمرزم شهید)

16-تاریکی شب بر همه جا سایه گسترانده بود و سرما بیداد می کرد، چیزی به آغاز عملیات کربلای چهار نمانده بود، عملیاتی که با زدن بچه های غواص به آبهای متلاطم و سرد اروند رود شروع می شد. آنها باید به اتفاق بچه های تخریب و اطلاعات، خودشان را به مواضع دشمن، برسانند و بعد از آنکه خط را شکستند و محور را باز کردند، بچه های گردان پیاده با قایق به آنجا رفته و وارد عمل شوند. ساعت دوازده شب بود که آنها در حالی که لباس غواصی به تن داشتند، با تجهیزات کامل، در یک ستون به صورت زنجیره ای به آب زدند، به محض ورودشان به آب، تمام ساحل توسط منورهایی که هواپیماهای دشمن زدند، مثل روز روشن شد، دشمن که متوجة حضورشان شده بود، آنها را به رگبار بست، ستون بچه ها داخل آب از هم پاشید و اروند رنگ خون به خود گرفت. عده ای زخمی شدند و تعدادی هم شهید، آب متلاطم و ناآرام اروند جنازة بعضی از شهدا را با خود برد. از کل گروهان آنها تنها مهدی و چند نفر دیگر توانستند خودشان را به جزیرة ام الرصاص برسانند.آنها بعد از عبور از سیم های خاردار، خط را شکستند. در فاصلة صد متری خط کانال هایی وجود داشت که سنگرهای دشمن به صورت ردیفی در این کانالها حفر شده بودند. او در حال پاکسازی سنگرها با نارنجک بود که هنگام عبور از محل تلاقی دو کانال که به صورت یک چهار راه بود، در اثر اصابت گلوله به ناحیة سر به شهادت رسید. صبح زود، وقتی که خودم را به جزیرة ام الرصاص رساندم، او را دیدم که کف کانال افتاده بود، در حالی که زمین زیر پایش ازخون سرش فرش شده بود و سیمهای خاردار، لباس غواصیش را پاره کرده و سینه اش را زخم نموده بودند، به سربند سفیدی که دور سرش بود، خیره شدم و از پشت پردة نازک اشک، نوشتة روی آن را خواندم :لا اله اله الله…محمد رسول الله در آن لحظه، یاد دو روز قبل افتادم که با سردار سلیمانی برای دیدن محلهایی که باید قبل از عملیات کربلای 4 آماده می کردیم، رفتم، آن روز حاج قاسم به من گفت، شهید بعدی خانواده شما مهدی است!!! این حرف را قبل از عملیات از زبان دیگران هم شنیده بودم، همه می گفتند مهدی نور بالا می زند، او رفتنی است. (راوی، اکبر عربنژاد پسرعمو وهمرزم شهید)

17-در شب عملیات کربلای چهار(با توجه به اینکه عملیات کربلای چهار از قبل لو رفته بود و دشمن در آگاهی کامل به سر می برد، به محض شروع عملیات با منورهای هواپیما، شب را مثل روز روشن کرد و دشمن آتش شدیدی اجرا نمود و منطقه را به گونه ای بمباران کرد که در طول جنگ بی سابقه بود. نیروها به محض ورود به آب مورد اصابت گلوله و ترکش قرار گرفتند، تعداد زیادی از آنها شهید و زخمی شدند و تعدادی از آنها را آب با خود برد، جلوی خط دشمن پوشیده از سیم خاردارهای متعدد، مین، سنگرهای کمین، دژ و کانالهای مشرف به رودخانه بود و امکان استفاده از اصل غافلگیری به خاطر شرایط موجود نبود، با توجه به همة مشکلات، بچه ها خط دشمن را شکستند و موفق به تصرف جزیرة ام الرصاص شدند.) بعد ازآنکه خط را شکستیم و به جزیرة ام الرصاص رسیدیم، مهدی به من گفت: مجید! حاضری تا با هم برویم و سنگرها را قبل از رسیدن گردانهای پیاده پاکسازی کنیم. گفتم : بله، مهمات زیادی آنجا بود، زیپ لباسهای غواصی را پایین کشیدیم و تا آنجا که امکان داشت نارنجک داخلشان ریختیم، تا دشمن را با مهمات خودش از پا در آوریم. همانطور که داخل سنگر نارنجک می انداختیم و جلو می رفتیم، یک عراقی با کلت به سرمهدی شلیک کرد و بلافاصله به سمت من هم شلیک نمود، گلوله به شکمم اصابت کرد، نقش زمین شدم، مهدی در چند قدمیم کف کانال افتاده بود، در حالی که خون از سرش جاری بود، یک ساعت مُچی دستش بود که در پایان هر شصت دقیقه و آغاز شصت دقیقة بعد زنگ می زد، وقتی که آخرین نفس را کشید، ساعتش زنگ زد، این زنگ با زنگ های دیگر فرق داشت؛ این زنگ بیانگر پایان آخرین ساعت عمرش در این دنیا و آغاز نخستین لحظات جاودانگی و سربلندی ابدیش بود. (راوی، مجید امراللهی دوست و همرزم شهید)

18-من و او با هم بزرگ شدیم و روزهای زیادی را درکنار هم گذراندیم، روزهایی که سرشار از خاطرات تلخ و شیرین بود، با شهادتش خیلی تنها شدم، یک شب که دل تنگش بودم، در عالم خواب به دیدنم آمد، من که از این دیدار، سرمست شده بودم، او را در آغوش گرفتم و یک دل سیر بوسیدم. در عالم خواب می دانستم که شهید شده، از او پرسیدم:مهدی ! اوضاع آن دنیا چگونه است؟ گفت؛ اینجا حسابرسی، بسیار دقیق است، هیچ چیز از قلم نمی افتد. گفتم: آیا هستند کسانی که در جبهه کشته شده باشند و جزو شهدا محسوب نشوند، در حالی که به دید ظاهری ما شهید به حساب می آیند؟ گفت: بله ،هستند افرادی که به نیت های دنیوی و کسب عنوان به جبهه رفته اند و آنجا کشته شده اند، آنها شهید محسوب نمی شوند. گفتم؛ مهدی! منظورت ازاین که می گویی حسابرسی دقیق است چیست؟ سه بار ،پشت سر هم گفت: اینجا مو را از ماست می کشند!!! (راوی، اکبر عربنژاد پسرعمو وهمرزم شهید)

19-وقتی که به شهادت رسید وصیت نامه اش را از دفتر خاطراتش درآوردم، و آن را در مراسم تشییع جنازه اش خواندم. شش سال بعد از شهادتش، یعنی در سال 71، یک روز صبح تلفن خانه زنگ زد، گوشی را که برداشتم یک نفر گفت: آنجا منزل شهید عربنژاد است؟ گفتم؛ بله، منزل شهید حمید عربنژاد است. گفت؛ منظورم شهید مهدی عربنژاد است. گفتم؛ من خواهرش هستم کاری داشتید؟ گفت: وصیت نامه اش دست من است، داخل پاکتی قرار داردکه سر آن باز است، البته من وصیت نامه را نخوانده ام، شمارة خانة شما هم پشت پاکت است. مانده بودم که چه بگویم؟ باخودم گفتم: خدایا ! چه سری در کار است که بعد ازگذشت شش سال، یک نفر زنگ زده و ادعا می کند که وصیت نامة مهدی دستش است؟ از فردی که پشت خط بود، پرسیدم: شما از دوستان مهدی هستید؟ او گفت: نه، من لیاقت دوستی با این شهید را نداشتم. چون اکثر بچه های گردان 410 غواص، اهل رفسنجان بودند و مهدی را می شناختند، گفتم؛ شما از بچه های رفسنجان هستید!؟ گفت؛ نه، به هر حال وصیت نامه دست من است، الان در میدان باغ ملی هستم و یک کاپشن مشکی تنم است، کسی هست که بیاید آن را بگیرد؟ گفتم؛ نه، در حال حاضر کسی نیست. ساعت 10 صبح دوباره زنگ زد، گفتم: باز هم کسی نیست و تا عصر هم کسی نمی آید. عصر زنگ زد، شوهرم در خانه بود، وقتی که با او صحبت کرد، گفت: به گمانم راست می گوید، باید بروم و وصیت نامه را بگیرم. شوهرم رفت، در حالی که من، نگران بودم و می ترسیدم، وقتی که برگشت پاکت وصیت نامه دستش بود، وصیت نامه را از داخل پاکت بیرون آوردم، باورم نمی شد، دست خط مهدی بود، متن وصیت نامه دقیقا همان جملاتی بود که در دفتر خاطراتش ثبت کرده بود. به شوهرم گفتم: کسی که این پاکت را به تو داد، چه شکلی بود؟ چیزی از او نپرسیدی؟ گفت: جوانی بود که سنش به جنگ نمی خورد، از او پرسیدم: از بچه های تعاون هستی؟ گفت: نه پاکت را دستم داد و رفت، این ماجرا برای ما تبدیل به یک معما شد، معمایی که تا این ساعت بی جواب مانده است. (راوی، خواهر شهید)

20-گوشه ای از دلنوشته های شهید، خطاب به دوستش شهید احمد قنبری «یاران چه غریبانه-رفتند از این خانه» یاران همه رفتند وکسی آنها را نشناخت، مظلومانه رفتند، بله احمد جان !تو را هیچکس نشناخت، حتی خود من تو را نشناختم، شما رفتی و من ماندم، امیدوارم هر چه زودترپیش شما بیایم. احمد جان! الان چند روز است که دوباره گردان تشکیل شده و بچه ها دارند می آیند، گردان را در حالی شروع کرده ایم که حاج احمد امینی نیست، تو نیستی، تحمل غم دوری شما برایم مشکل است. احمدجان! تو دیگر در بین ما نیستی و این برای من مانند این است که هیچکس نیست. احمد جان !دعا کن هر چه زودتر به سوی تو بیایم، چون غم هجران خیلی سخت است، خوشا به حالتان ای شهیدان! احمد جان! اینهایی که می نویسم درد دلهای من است به تو و برای این می نویسم که در تاریخ می مانند، بعد از تو کسی را ندارم که با او درد دل کنم، فقط تو بودی که برایت درد و دل می کردم، هر وقت مشکلی داشتم به تو می گفتم، دیگر بعد از تو هیچکس را ندارم احمدجان! چند روز پیش به چادری که در مهندسی زرهی داشتیم رفتم، قلبم آتش گرفت، ای خدای کریم !ای خدای رحیم!ای خدای مهربان !مرگ مرا شهادت در راه خودت قرار بده، خدایا! لیاقت همجواری با شهیدان را نصیبم فرما. خدایا! غم دوری احمد را هر چه زودتر با شهادت و پیوستن به این عزیز، به خوشحالی تبدیل کن. احمدجان! فراموش نمی کنم نماز شبهایت را، از لحظه ای که با هم به گردان آمدیم و با هم به بوشهر جهت آموزش رفتیم، از اینجا بود که من دیدم نماز شب می خوانی، احمد جان! فراموش نمی کنم وقتی که سد دز بودیم، شبها برای نماز شب بر می خواستی، فراموش نمی کنم وقتی که جُفیر بودیم و تو بلند می شدی برای نماز شب و راز و نیاز شبانه، فراموش نمی کنم زمانی که به بندرعباس جهت آموزش رفته بودیم، و تو هر شب پا می شدی و به نماز شب مشغول می شدی، یادم نمی رود وقتی که در کنار رودخانة بهمن شیر آموزش می دیدیم. تو هر شب زودتر از همه پا می شدی و مشغول راز ونیاز می شدی، فراموش نمی کنم آن شب آخری که در سنگر مهندسی رزمی در کنار اروند یک شب به شهادتت مانده بود را فراموش نمی کنم و نخواهم کرد تا وقتی که در دنیا هستم، ان شاءالله که پیش تو می آیم. اگر من گنهکار و روسیاهم، اما امیدم به تو هست که دستم را بگیری و واسطه ام شوی و مرا نیز ببری، به امید آن لحظه که پیش تو باشم و با هم پیش شهدا باشیم. 25/2/1365

21-امروز اولین روز ماه مبارک رمضان است، من در حالی این ماه را شروع می کنم که در فراق احمد به سر می برم و هر لحظه آرزوی دیدن روی او را دارم و هر لحظه دعایم پیوستن به اوست. احمد جان! امسال ماه مبارک را در حالی آغاز کردم که در سحر آن تو نبودی و در افطار آن در کنارم نبودی. یاد سال گذشته به خیر، زمانی که ماه مبارک را شروع کردیم، احمد جان! فراموش نمی کنم آن شب را که با هم خوابیدیم، به امید آنکه سحر بلند شویم و روزه بگیریم، آن سحر را هرگز فراموش نمی کنم که با هم سحری خوردیم و با هم به نماز جماعت رفتیم و آن روز را روزه بودیم، اما احمد جان! امسال، شب را به این امید خوابیدم که تو به خوابم بیایی و سحر را در حالی به جا آوردم که به یاد تو بودم و در فراق تو سوختم و روز را در حالی روزه داشتم که دعایم این بود، هر چه زودتر پیش تو آیم، احمد جان! افطار را نیز فراموش نمی کنم؛ افطاری که با تو بودم، احمد جان! امسال در حالی افطار کردم که تنها بودم، تنها نه به این معنی که هیچ کس نباشد؛ از وقتی که تو رفتی هر چند در جمع هستم ولی تنهایم .احمد جان! شب را در حالی صبح کردم که از خدا خواستم مرا با تو محشور کند و مرا پاک گرداند. بارالها! خداوندا! مرگ مرا شهادت در راهت قرارده و روح مرا با روح احمد، محشور و روح او را با شهدای کربلا مشحور کن. (شهید احمد قنبری فخرآبادی در سال 1344 در روستای لاهیجان از توابع شهرستان رفسنجان به دنیا آمد، وی در سال 1362 در تنگة ابوغریب در منطقة دشت عباس به صف رزمندگان لشکر 41ثارالله پیوست و بعد از ادغام تیپ به مهندسی لشکر منتقل شد، او بعد از عملیات بدر به گردان 410 غواص پیوست و سرانجام در شب آغازین عملیات والفجر هشت به خیل شهدا پیوست، وی صمیمی ترین دوست شهید مهدی عربنژاد بود. (مهدی این دلنوشته ها را بعد از شهادت احمد در دفتر خاطراتش خطاب به او نوشته است.)

سید محمود اسدی سید جلال

1-یک روز باهم مشغول صحبت کردن پیرامون مسائل مذهبی بودیم. سید از من پرسید: ماه محرم را بیشتر دوست داری یا ماه رمضان را؟ گفتم: ماه محرم را. او گفت: من علاوه بر ماه محرم، ماه رمضان را هم خیلی دوست دارم. با تعجب گفتم: ماه رمضان که فقط تشنگی و گرسنگی دارد؛ چرا این ماه را دوست داری؟! گفت؛ اتفاقاً به خاطر تشنگی و گرسنگی، این ماه را دوست دارم؛ سحرهای این ماه، بسیار معنویست و افطارهایش، بسیار زیباست. در این ماه، هر وقت در درسهایم مشکل دارم به حضرت زهرا(سلام الله علیها) متوسل می شوم و مشکلم حل می شود. وقتی روزه دارم، فکرم بازتر است و درسهایم را بهتر می فهمم. همة این حرفها را در حالی می زد که هنوز سنّی نداشت و دانش آموز کلاس پنجم دبستان علوی خانوک بود. علاقة زیادی به حضرت زهرا(سلام الله علیها) داشت. با آن سنّ کمش، در ماه محرم گاهی در مسجد در جمع مردم زیارت عاشورا می خواند و هنگام مصیبت خواندن، روضة حضرت زهرا(سلام الله علیها) را می خواند و به آن بانوی بزرگوار متوسل می شد. (راوی، سید محمد مهدوی دوست شهید)

2-خدايا! چه كنم؟ رو سياهم، گناهان زيادي كرده ام، لباس خدمت به تن دارم. خدايا! پشيمانم از كارهايي كه كرده ام. خدا! از گناهاني كه انجام داده ام پشيمانم. خدايا! به من توفيق بده كه بسيجي باشم. خدايا! راضيم به رضاي تو و خودت مي داني كه قلبم چگونه است. خودت عنايتي كن تا من توفيق طاعت و بندگي و ترك معصيت پيدا كنم. پروردگارا! بنده اي درمانده ام. با آن نعمتهايي كه در اختيارم گذاشتي، نتوانستم به نحو احسن و به آن صورت كه مورد رضاي توست، استفاده كنم؛ بلكه آنچه مورد رضاي هواي نفسم بود، انجام دادم و استفاده كردم و با اين اعمال زشت و بد خود، لباس مذلت و خواري بر تن كردم و غرق در منجلاب طاعت نفس شدم و در باتلاقهاي دنيوي فرو رفتم، اما با اين حال از درگاهت نا اميد نيستم و از تو اميد آمرزش و بخشش دارم. خدايا! هر گاه به اطراف، نگاه مي كنم، به دوستانم نگاه مي كنم، به اقوام و آشنايان؛ تنها دوست با وفا و عزيزم را تو ميبينم كه هميشه مونس و همدم من هستي. گرچه سيه رو بودم يا الله ! از درگه خود مكن ردم يا الله!

الهي! گواهي كه شرمنده ام  – به پيش تو يا رب! سر افكنده ام

ولي هر چه هستم تو را بنده ام- گواهي گدايم؛ گداي تو بخشنده ام. (قسمتی از دستنوشته های شهید در دفترچه یادداشت خود)

3-بعد از پايان كلاس راهنمايي، به منظور فراگيري علوم حوزوي عازم قم شد. چند ماه از تحصيلش گذشته بود كه به خانوك آمد تا رضايت من را براي رفتن به جبهه جلب كند. هرگز از خاطرم نمي رود لحظه اي را كه او سر سجاده نشسته بود و من در حالي كه به ديوار، تكيه داده بودم، محو تماشاي راز و نيازش با خدا بودم. نمازش كه تمام شد، همانطور كه سر سجاده نشسته بود، گفت: مادر! نظرت در مورد جبهه رفتن من چيست؟ گفتم: من با جبهه رفتن تو مخالفتي ندارم؛ ولي در حال حاضر سال اول حضورت در حوزه است و بايد دَرسَت را بخواني، در ضمن برادر و پدرت هم دائم در جبهه حضور دارند، آنها در حال خدمت كردن هستند، تو دَرسَت را بخوان. گفت: آنها براي خودشان كار مي كنند، من هم براي خودم. گفتم: به هرحال بهتر است بماني و دَرسَت را بخواني. در حالي كه اشك مي ريخت گفت: مادر! چشم، من به جبهه نمي روم، ولي آيا شما مي تواني در روز قيامت به حضررت زهرا(سلام الله علیه) بگويي كه محمود من از علي اكبر شما عزيزتر بود؛ براي همين او را به جبهه نفرستادم؟! با اين حرفش دلم لرزيد، گفتم: برو پسرم! اگر شهيد شدي، فداي يك تار موي علي اكبر امام حسين (علیه السلام). هر وقت برگشتي دَرسَت را ادامه مي دهي. اشكهايش را پاك كرد، به من خيره شد و با خوشحالي خنديد. (راوی، مادر شهید)

4-قرار بود یکی از شهدا را به خانوک بیاورند و به خاک بسپارند. آن زمان ما کلاس پنجم دبستان بودیم. قبر شهید را آماده کرده بودند. چیزی به غروب نمانده بود که باهم به گلزار شهدا رفتیم. کسی آنجا نبود. سیدمحمود نگاهی به داخل قبر انداخت و گفت: می خواهم داخل قبر بروم تا ببینم با خوابیدن در قبر یک شهید، چه حسی به من دست می دهد. هراسان نگاهش کردم. جلوی نگاه بُهت زدة من، داخل قبر رفت و خوابید. بعد از چند لحظه بیرون آمد؛ نگاهی به من که خیلی ترسیده بودم، کرد و گفت: قبر، جای تنگیست؛ باید خیلی حواسمان جمع کارها و اعمالمان باشد. خدا کند، من شهید شوم؛ چون با ریختن اولین قطره از خونِ شهید بر زمین، گناهانش بخشیده می شود؛ خدا کند من هم شهید شوم؛ وگرنه قبر، جای خیلی تنگیست؛ خدا به دادمان برسد. (راوی، سید محمد مهدوی دوست شهید)

5-قبل از شهادتش زماني كه دوران آموزشي را پشت سر مي گذاشت، يك شب در عالم خواب، خودم را در يك مسجد بزرگ ديدم. عده اي خانم كه چادر مشكي بر سر داشتند، دور هم نشسته بودند و يك خانم از آنها مي پرسيد: چه كسي از خانواده ي شما در جبهه است؟ وقتي كه اين سؤال را از من پرسيد، گفتم: پسر بزرگم در جبهه است و پسر ديگرم در حال آموزش ديدن است. او پرسيد: پسرهايت ازدواج كرده اند؟ گفتم: پسر بزرگم ازدواج كرده، اما آن يكي، مجرداست. او گفت: شايد حوري بهشتي، قسمتش باشد. از خواب كه بيدار شدم، يقين پيدا كردم كه سيد محمود به شهادت مي رسد. بعد از شهادتش وقتي كه وصيت نامه اش را خوانديم، در آن نوشته بود: مادر! من در جبهه، عاشق دختري شده ام كه از تمام دخترهاي جهان، زيباتر است و انسان را سعادتمند مي كند؛ اين دختر، شهادت نام دارد و عشقش، چنان وجود مرا فرا گرفته كه از خداوند مي خواهم كه هر چه زودتر، مرا به او ملحق كند و مرگ مرا شهادت در راهش قرار دهد و شهادت من، مجلس دامادي من باشد. (راوی، مادر شهید)

6-سال65 در پادگان قدس کرمان، آموزش نظامی می دیدیم. یک روز صبح کمی دیر از خواب بیدار شدم. اذان را گفته بودند، اما هنوز نماز جماعت برپا نشده بود. به سمت وضوخانه رفتم تا وضو بگیرم. سیدمحمود را دیدم که وضو گرفته بود و در حال دویدن به سمت نمازخانه بود، فکر کردم اتفاق بدی افتاده، دنبالش دویدم و گفتم: سید! چی شده؟ چرا می دوی؟ چرا اینقدر عجله داری؟! همانطور که می دوید، با حالت عجیبی گفت: نماز، نماز قضا شد. این حرف را در حالی زد که هنوز وقت زیادی تا قضا شدن نماز صبح مانده بود. آنقدر، بجا آوردن نماز در اولِ وقت برایش مهم بود که بجا نیاوردن نماز در اولِ وقتش، برای او حکم قضاشدن نماز را داشت. (راوی، سید محمد مهدوی دوست شهید)

7-سَرِ يكي از دوستانش(شهید محمد خالقی) در عمليات كربلاي 4 در اثر اصابت بمب خوشه اي از تن جدا شده بود. سيد محمود، عينك او را كه سالم، گوشه اي افتاده بود، برداشته و داخل كيفش گذاشته بود. او قبل از شهادت، وصيت كرد كه عينك دوست شهيدم، نزد من، امانت بود، شما آن را به خانواده اش بدهيد. (راوی، مادر شهید)

8-چند ماه از حضورش در حوزه مي گذشت كه به خانوك آمد تا براي رفتن به جبهه، كسب اجازه كند. وقتي رضايتم را جلب كرد، راهي كرمان شد تا با سپاهيان محمد (صلوات الله علیه) روانه ي جبهه شود، اما وقتي به كرمان رسيد آنها اعزام شده بودند. او راهي قم شد تا با طلاب حوزه به جبهه اعزام شود؛ اما آنها هم قبل از رسيدن او، به سوي مناطق جنگي رهسپار شده بودند. او وقتي مي بيند هيچ كلاس درسي تشكيل نمي شود، به ايستگاه راه آهن مي رود تا به كرمان برگردد؛ اما اشتباهي، سوار قطاري كه عازم اهواز بود مي شود و در بين راه، وقتي كه متوجه ي اشتباهش مي شود، مُردّد مي ماند كه در ايستگاه بين راه، پياده شود يا نه؟! او كه بي صبرانه وصال يار را مي طلبيد، اين ماجرا را به فال نيك مي گيرد و با قطاري كه او را به سوي سرنوشت زيبايش مي برد، همراه مي شود تا پرنده ي زيباي شهادت را در خاك گلگون شلمچه در آغوش بگيرد. (راوی، مادر شهید)

9-مدتي بود كه در جبهه به سَر مي بردم. يك روز در كمال ناباوري، سيد محمود را در منطقه ديدم، به او گفتم: پسرم! تو اينجا چه مي كني؟ كِي آمدي؟ گفت: من با طلبه ها از طرف حوزه آمده ام. در جنگل دو چادر سَرِ هم كرده ايم، و مشغول تدريس قرآن به رزمنده ها هستيم. موقع نماز خواندن هم اذان مي گويم؛ اميدوارم خدا قبول كند و من به خواسته ي اَبديم برسم. گفتم: خواسته ي اَبديت چيست؟ گفت: خواسته ام اين است كه مثل رفقايم به شهادت برسم و اگر به آرزويم رسيدم، وظيفه ي شماست كه اسلحه ي مرا برداريد. (راوی، پدر شهید)

10-در مَقَرِّ لشكر 41 ثارالله در اهواز مستقر بودم. يك روز براي اداي نماز به مسجد رفتم. سيد محمود هم در مسجد بود. بعد از پايان نماز به مَقَر برگشتم. بعد از چند لحظه، او هم با پاي گل آلود، بدون كفش آمد. من در حالي كه به پاهاي برهنه اش نگاه مي كردم، گفتم: پوتينهايت كجايند؟! لبخند هميشگي اش روي لبانش بود، گفت: از مسجد كه بيرون آمدم، نبودند، يك نفر، آنها را برده بود. گفتم: چرا يك پوتين ديگر نپوشيدي؟ گفت: «بابا! اين كار از نظر شرع، اشكال دارد، نمي خواهم حق النّاس به گردنم باشد». در دل، او را به خاطر دقتش در امور مذهبي، تحسين كردم. (راوی، پدر شهید)

11-در منطقه كه مستقر بوديم او در چادر ما بيش از همه كار مي كرد؛ حتي كارهاي شخصي بچه ها مثل ظرف شستن را نيز بر عهده مي گرفت. يك روز به او گفتم: نو چرا دائم كارهاي ديگران را انجام مي دهي؟! گفت: اينها سربازان اسلام و امام زمان (عجل الله تعالي فرجه الشريف) هستند. خدمت به آنها لياقت و افتخار مي خواهد و من مي خواهم كه اين افتخار و لياقت نصيبم شود. (راوی، علی علویان دوست و همرزم شهید)

12-دوستي مي گفت: وقتي كه عازم عمليات بوديم، سيد محمود را ديدم كه بين سَربَندها دنبال يك سَربَند خاص مي گشت، به او گفتم: چرا اين قدر سَربَندها را زير و رو مي كني؟! يكي را بردار. گفت: مي خواهم سَربَندي را كه نام مادرم حضرت زهرا (سلام الله عليها) روي آن نوشته شده، بردارم و به پيشانيم ببندم. (راوی، پدر شهید)

13-چيزي به آغاز عمليات كربلاي پنج نمانده بود، قبل از حركت به سوي خط، بچه ها مشغول وداع با هم شدند. هرگز لحظه اي را كه به سيد محمود رسيدم تا با هم وداع كنيم، فراموش نمي كنم. هر دو بي اختيار، دستهايمان را روي شانه ي هم گذاشتيم و نگاهمان در هم گره خورد. توانايي حرف زدن نداشتيم و فقط اشك مي ريختيم. سكوت بينمان را با صدايي لرزان شكستم و گفتم: سيد جان! يادت نرود، اگر شهيد شدي دست مرا هم بگير، محتاج شفاعت هستم. لبخند مليحي روي لبانش نشست، گفت: اي بابا! من كجا و شهادت كجا؟ حرفش را قطع كردم و گفتم: شك ندارم كه تو شهيد مي شوي، به من قول شفاعت بده. با چشماني گريان خنديد و گفت: چشم، اگر تو هم شهيد شدي مرا شفاعت كن. براي آخرين بار، يكديگر رادر آغوش گرفتيم و با هم وداع كرديم و سوار كاميونها شديم تا به سوي خط حركت كنيم. كاميون با سرعت تمام به سوي مقصد، حركت كرد. رضا مختاري(طلبه شهید) كه هميشه سخنانش را با لبخند، آغاز مي كرد، بلند شد و گفت: بچه ها، دقت كنيد، اسامي اي را كه مي خوانم، شهداي آينده ي گردان هستند، شما براي شادي روحشان صلوات بفرستيد. صداي خنده و صلوات بچه ها با صداي خمپاره ها و گلوله ها در آميخت و فضا را پُر كرد. همه به دهان رضا چشم دوخته بودند تا ببينند اسم چه كسي را مي خواند، او گفت: نفر اول: آقاي سيد محمود اسدي، كمك آرپیجی زن من. باز صداي خنده و صلوات بچه ها فضا را پُر كرد. با اين حرف رضا قلبم فرو ريخت. با خودم گفتم: يعني واقعاً سيد شهيد مي شود؛ انگار به غير از من، بقيه نيز حس كرده اند كه او رفتني است. به او نگاه كردم، نيم خيز شد و در حالي كه مي خنديد گفت: نفر دوم: آقاي رضا مختاري، آرپیجی زن بنده. اين بار بچه ها بلندتر از قبل خنديدند و صلوات فرستادند. با ورود ماشين به جاده ي خاكي، بچه ها ايستادند تا دشت پُر هياهوي شلمچه را ببينند. ماشين كه ايستاد، پياده شديم و به سينه ي دژ قرارگاه تاكتيكي پناه برديم. از لحظه اي كه وارد خاك شلمچه شديم، لحظه اي آرام و قرارا نداشتيم. ساعت سه بعد از ظهر بود و خط كمي آرامتر شده بود. من كه پيك گردان بودم در سنگر انفرادي كنار فرمانده ي گروهانمان (شهید مسعود زکی زاده) كه مشغول قرائت قرآن بود، نشسته بودم و به تانكهاي عراقي كه پشت سرمان قرار داشتند و ما در محاصره ي آنها بوديم نگاه مي كردم. به او گفتم: مسعود! تانكها در حال جلو آمدن هستند. سرش را ار روي قرآن برداشت و به دشت پُر از تانك خيره شد و به من گفت: سريع برو چند تا آرپیجی زن بردار و بيار اينجا. كلاه آهني و اسلحه ام را برداشتم و از سنگر، بيرون زدم. در بين راه به سيد محمود و رضا مختاري، برخورد كردم. به رضا گفتم: دوست داري شهيد بشي؟ گفت: توي اين خط، كسي را سراغ داري كه از شهات، بدش بيايد؟ گفتم: با من بيا، بايد به شكار تانكها برويم. با آنها به سنگر فرماندهي رفتم، فرمانده، سيد و رضا را توجيه كرد. قرار شد آنها به وسط دشت بروند و پشت تپه اي خاكي كه تنها نيم متر ارتفاع داشت، پناه بگيرند و با اشاره ي من كه در سينه ي دژ، دراز كشيده بودم، به سمت تانكها شليك كنند. تانكها بي محابا جلو مي آمدند تا آنچه را كه ظرف دو روز گذشته از دست داده بودند، پس بگيرند. رضا و سيد نيم خيز به وسط دشت رفتند و پشت تپه ي خاك پناه گرفتند. تانكها كه نزديك شدند، رضا با اشاره ي دست من، بلند شد و با نشانه گيري دقيق، شليك كرد. گلوله روي برجك تانك فرود آمد و از آنجا كمانه كرد و به پشت تانك افتاد و منفجر شد. او گلوله ي دوم را شليك كرد، اثر نداشت؛ تانكها، تي 72 بودند وگلوله آرپیجی قادر به منهدم كردن آنها نبود. سيد محمود گلوله اي را برداشت و به من، نشان داد تا به من بگويد، تنها همان گلوله را دارد. دوان دوان به سمت سه راهي شهادت رفتم. پنج گلوله ي آرپیجی برداشتم و به سرعت به سمت آنها برگشتم. حركت تانكها كمي كندتر شده بود؛ اما خيلي نزديك شده بودند. سيد محمود كه متوجه ي من شده بود، از جايش بلند شد و به طرفم آمد تا گلوله ها را ببرد. او در حال دويدن به سمت من بود كه با فرياد يكي از بچه ها متوجه ي انتهاي دژ شدم؛ چند تانك با سرعت به دژ، نزديك مي شدند. كاليبرچي يكي از آنها، سيد را نشانه گرفت و شروع به تيراندازي كرد؛ اما او متوجه ي موضوع نبود. با تمام توان، فرياد زدم: سيد! بخواب، سيد! تانك، مواظب باش. او لحظه اي ايستاد و با اشاره گفت: چي مي گويي؟ دوباره فرياد زدم: تانك! كاليبر چي! بخواب سيد! او باز هم متوجه نشد. رگبار بلندي كنار پايم، سينه ي دژ را شكافت. تمام حواسم به سيد بود، كاليبرچي دست بردار نبود. نگاهم را از او گرفتم و متوجه ي تانكها شدم. صدايشان كه دشت را پُر كرده بود، سرسام آور بود. در همين لحظه يكي از بچه ها فرياد زد: علويان! سيد، سيد افتاد! به سمت او نگاه كردم، باورم نمي شد، او روي زمين افتاده بود. خودم را روي زمين گل آلود به صورت سينه خيز تا چند قدمي او رساندم. لبهايش تكان مي خوردند؛ انگار ذكر مي گفت. فرياد زدم: يك نفر بيايد تا او را عقب ببريم. با مسعود زكي زاده و يكي ديگر از بچه ها او را بلند كرديم و كنار دژ آورديم. رضا، همچنان تنها در وسط دشت در مقابل تانكها ايستاده بود و مقاومت مي كرد. مات و مبهوت، سيد را كه ديگر نفس نمي كشيد، نگاه مي كردم، هيچ اثري از زخم در بدنش نبود. فرمانده ي گردان(شهید محمدرضا قربان زاده) كه كنارم بود، گفت: دنبال چي مي گردي؟ او شهيد شده. گفتم: آخه اثر گلوله اي در بدنش نيست!!! گفت: پهلويش را نگاه كن. پهلويش را نگاه كردم، گلوله ي كاليبر پهلوي چپش را شكافته و به قلبش رسيده بود. يك طرف صورتش در اثر اصابت به زمين كبود شده بود و دستهايش پُر از گِل بودند. لبخندي زيبا روي لبانش بود. در حالي كه اشك مي ريختم، گفتم: سيد! سيد محمود! اي بي معرفت! اينه رسم رفاقت؟ چرا من را تنها گذاشتي و رفتي؟ با ديدن پهلوي شكافته و صورت كبودش ياد مادرش فاطمه زهرا (سلام الله علیه) افتادم. سيد هم مثل مادرش با پهلوي شكسته و صورتي كبود به ديدار خدا رفت. پيشانيش را بوسيدم و گفتم: يادت نرود كه قول دادي دستم را بگيري و شفاعتم كني. دستانم را اطراف پيشاني بندي كه دور گردنش انداخته بود، حلقه كردم، نگاهم روي جملاتش ثابت ماند: يا فاطمه الزهرا سلام الله عليها در آرزوي شهادت. او كه در روز شهادت جده اش حضرت زهرا (سلام الله علیه)، به دنيا آمده بود، با عشق به شهادت و عشق به اين بانوي بزرگوار، بزرگ شد و در روز شهادت اين بانوي بي نشان، يا زهرا گويان به سوي عرش الهي پر كشيد. رضا مختاري كه تحمل فراق سيد را نداشت، بيست و چهار ساعت بعد با پوشيدن جامه ي زيباي شهادت به او پيوست. (راوی، علی علویان دوست و همرزم شهید)

14-براي ديدن جنازه اش به معراج شهدا رفتم، چهره اش حالت عجيبي داشت؛ به گونه اي كه هر بيننده اي را جذب خود مي كرد. لبخند زيبايي روي لبانش بود؛ لبخندي كه او را راضي و خشنود، نشان مي داد. كنار تابوتش نشستم، دستش را كه پُر از گِلهاي خشك شده ي شلمچه بود، گرفتم و روي قلبم گذاشتم و گفتم: پسرم! تو مي داني كه ما خيلي با هم مهربان بوديم، خودت مي داني كه بي تو بودن چقدر برايم سخت است، خودت به اين قلب پُر تلاطم آرامش بده تا با ناراحتي و بيقراري، موجبات ناراحتي تو را فراهم نكنم. بعد دستش را روي پيشانيم گذاشتم؛ به اميد آنكه سردرد مُزمنم، تمام شود. آن روز خدا به واسطه ي معجزه ي دستهاي خاكيِ او صبر عجيبي به من داد و ديگر سردرد، آزارم نداد. (راوی، مادر شهید)

15-سالها پيش، يك شب در فاطميه (محلی که پدر شهید در مجاورت خانه خود برای مراسم حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) ساخته و هر ساله مراسم برگزار می نماید)، برنامه ي روضه و عزاداري داشتيم و شام، تدارك ديده بوديم. عده ي زيادي از مردم در اين مراسم شركت كرده بودند. بعد از پايان روضه وقتي سر ديگ را باز كردند، نگاهي به جمعيت انداختم و با خودم گفتم: امشب، غذا به همه نمي رسد و آبروريزي مي شود. توزيع غذا را به ديگران، واگذار كردم و خودم به گلزار شهدا رفتم. كنار قبر سيد محمود نشستم و گفتم: پسرم! تو به درگاه خدا آبرو داري؛ بيا و امشب، آبروداري كن تا همه ي مهمانها غذا بخورند و بروند و من، شرمنده نشوم. گرمِ درد دل كردن با او بودم، كه پسرم، سيد رضا، دنبالم آمد. به او گفتم: همه غذا خوردند؟ گفت: بيا برويم تا خودت از نزديك همه چيز را ببيني. وقتي كه به آشپزخانه رفتم، از آنچه كه ديدم، شگفت زده شدم؛ همه غذا خورده بودند و هنوز به اندازه ي صد نفر، غذا توي ديگ مانده بود!!! (راوی، پدر شهید)

16-سالها بود كه در ايام فاطميه روي صحن خانه مراسم روضه داشتيم. پهلوي خانه، يك گودال عميق پُر از خار و خاشاك بود. يك سال، چند روز بعد از پايان ايام فاطميه، شبي در عالم خواب، متوجه شدم يك نفر از بيرون خانه مرا به اسم صدا مي زند. از جايم بلند شدم و بيرون رفتم؛ يك خانم سيده ي بزرگواري كه نقابي بر چهره داشت به من گفت: سيد جلال! با من بيا. با او كنار گودال عميقي كه پهلوي خانه بود، رفتم. او از داخل جيب لباسش يك گلوله ي نخ سبز رنگ بيرون آورد و سر نخ را به دستم داد و گفت: همين جا بنشين. من نشستم و او به انتهاي زمين رفت و به من گفت: برو به سمت كوچه. من به سمت كوچه رفتم و او به سمت باغ رفت و بعد از چند لحظه، نزد من برگشت و گفت: فرزندم! به دقت نگاه كن، اين چهار گوشي را كه با نخ مشخص كرديم، بساز تا وقتي كه مستمعين براي مراسم روضه مي آيند، جاي راحت و خوبي داشته باشند، اين جوري نه من خجالت مي كشم و نه شما. با طلوع خورشيد، محلي را كه با نخ مشخص كرده بوديم، بررسي كردم و با خودم گفتم: احداث ساختمان در اين مكان، هزينه ي زيادي مي خواهد، من از كجا اين هزينه را تأمين كنم؟! بي خيال خوابم شدم. چند شب بعد، دوباره همان خواب تكرار شد و همان بانوي بزرگوار به من گفت: فرزندم! كار ساخت را شروع كن. گفتم: بي بي جان! هزينه اش را از كجا بياورم؟ يك مشت بادام را از داخل جيبش بيرون آورد و آنها را روي زمين، روي همان خطي كه با نخ، مشخص كرده بوديم، چيد. گفتم: بي بي جان! با بادام، كاري پيش نمي رود. گفت: فرزندم! اگر خدا بخواهد همين بادامها، آجر مي شوند. شما كار را شروع كن، خودمان كمكت مي دهيم. كار ساخت فاطميه را شروع كردم. همان سال، درختهاي پسته ي باغم، ثمره ي زيادي دادند و پول ساخت فاطميه، جور شد. در عرض يك سال و نيم، فاطميه ساخته شد و ما از آن پس، همه ي مراسمهاي مذهبي از عاشورا را گرفته تا عيد غدير را در آنجا برگزار مي كنيم. و هر سال در روز عيد غدير، چند زوج جوان از كميته ي امداد شهرستان زرند را به فاطميه مي آوريم و مراسم ازدواجشان را جشن مي گيريم. (راوی، پدر شهید)

 

محمد حسین عربنژاد حاج حیدر

1-روزی که به خواستگاریم آمد، به خاطر حرفهایی که عده ای از روی عناد در موردش زده بودند، جواب رَد دادم. شب روز بعد، خواب دیدم که مرده ام، مرا آماده کردند تا برای دفن کردن ببرند. ماشین که از راه رسید، جنازه ام را بلند کردند تا داخلش بگذارند. در همین حین، محمدحسین از راه رسید، دستش را روی تابوت گذاشت و گفت: بگذارید باشد، او را نبرید، بگذارید باشد. جنازه ام را برگرداندند و داخل اتاق گذاشتند. عده ای دورم جمع شده بودند و قرآن می خواندند. فاصلة خانة ما تا خانة عمویم)پدر شهید) تنها دویست متر بود. محمدحسین به خانة خودشان رفت و بعد از چند لحظه با حالتی مضطرب و پریشان بیرون آمد، در حالی که فریاد می زد: یا اباالفضل، یا اباالفضل طولی نکشید که یک نفر سوار بر اسبی سفید وارد اتاقی که جنازه ام آنجا بود شد؛ در حالی که محمدحسین رکاب سمت راست اسب سوار را گرفته بود. فردی که سوار بر اسب بود، به من گفت: بلند شو… . سپس خطاب به هر دوی ما گفت: عقد شما در عرش بسته شده است. با طلوع خورشید، نزد خواهر محمدحسین رفتم و گفتم: من پشیمانم، تمام حرفهایم را پس گرفتم و به این وصلت راضیم. بعد از ازدواجمان وقتی خوابم را برایش تعریف کردم، خندید و گفت: خدا جای حق نشسته است. من آمدم و خواهش کردم که همسرم شوی، تو قبول نکردی؛ غافل از اینکه تقدیر به گونه ای رقم می خورد که خودت بیایی و التماس کنی تا من برگردم!!! (راوی، همسر شهید)

2-در دوران پُر از خفقان قبل از انقلاب، فعالیت زیادی علیه رژیم پهلوی داشت. از طریق پسرخاله هایش (حمید و مجید انصاری) که در حوزة علمیة قم درس می خواندند، با امام آشنا شد و ایشان را به عنوان مرجع تقلید انتخاب کرد. ما یک گروه یازده نفرة فامیلی بودیم که علیه رژیم فعالیت می کردیم. تا مدتها کارمان دست نویس کردن اعلامیه های امام بود. بعد از مدتی، دستگاه تکثیری خریدیم. اعلامیه های تکثیرشده توسط اعضای گروه به شهرهای مختلف استان و حتی یزد، زاهدان و بندرعباس فرستاده می شد. برای آنکه کسی از وجود این دستگاه و کارهای ما مطلع نشود، در خانه مان در کرمان، زیرزمینی ساختیم که در و پیکر خاصی داشت و کسی گمان نمی کرد آنجا یک محل مخفی برای فعالیتهای انقلابی است. آشپزخانه روی زیرزمین ساخته شد؛ شیر آب، سرِ راه زیرزمین بود، ظرف آبی هم تهِ چاه بود، اگر کسی سنگاب(سنگ آب) را برمی داشت، فکر می کرد آب تهِ چاه ریخته ایم. درِ مخصوصی ساخته شد که از بغل چاه باز می شد و به زیرزمین می رسید. خانة ما هر روز محل پذیرایی از افرادی بود که برای شرکت در تظاهرات از خانوک به کرمان می آمدند. قرارمان بر این بود که هیچ یک از اعضای این گروه نُه نفره در تظاهرات شرکت نکنند؛ چون امکان داشت توسط ساواک شناسایی شویم. محمدحسین و چند نفر دیگر بعد از جلسه ای که با مبارزین انقلابی، جهت آتش زدن مشروب فروشیها در مسجد برگزار شده بود، توسط ساواک دستگیر شد و به مدت هشت روز مورد شکنجه قرار گرفت؛ اما هیچ یک از اعضای گروه را لو نداد. (راوی، همسر شهید)

3-اوایل انقلاب بود. عده ای که با عقاید امام مخالف بودند، علیه ایشان حرف می زدند. یکی از آنها فردی بود که در سخنرانیهایش خیلی صریح با امام مخالفت می نمود، علیه ایشان صحبت می کرد و نظام را زیر سؤال می برد. پدر هر وقت باخبر می شد که این فرد جایی جلسة سخنرانی دارد، کار و زندگیش را رها می کرد و با چند نفر از بچه های بسیجی در جلسه حاضر می شد. به محض آنکه او شروع به حرف زدن می کرد، آنها با سر دادن شعار، جلسه را بهم می ریختند. پدر می گفت: نباید به این گونه افراد، اجازه بدهیم که علیه امام حرف بزنند. (راوی، فرزند شهید)

4-در واحد ماشین آلات جهاد کرمان، مشغول کار بودیم که صدای اذان بلند شد. طبق معمول هر روز، وضو گرفتیم تا سوار مینی بوس شویم و برای ادای نماز جماعت به یکی از مساجد نزدیک جهاد برویم. در همین حین، راننده ای از راه رسید و گفت: آقای عربنژاد! من عازم مأموریتم، ماشینم مشکلی دارد؛ شما آن را برطرف کنید تا من بروم و به کارم برسم. او دستی به شانة راننده زد و گفت: دوست من! هر چقدر کار بکنیم، فایده ای ندارد؛ چون کار دنیا تمام شدنی نیست. بهتر است اول با هم برویم نمازمان را سرِ وقت بخوانیم و بعد برگردیم و ماشینت را راه بیندازیم. به این ترتیب، راننده هم با ما همراه شد تا از ثواب نماز جماعت محروم نشود. (راوی، محمدمنتظری دوست وهمکار شهید)

5-یکی از کارهای مفیدی که او برای بچه های جهاد انجام داد، ایجاد صندوق قرض الحسنه بود؛ صندوقی که به نام سیدالشهدا (علیه السلام) بود. با ایجاد این صندوق، هر کدام از بچه های جهاد، ماهیانه مبلغی را می پرداختند؛ چون تعدادمان زیاد بود، پول خوبی جمع می شد. هر وقت مشکلی برای یکی از بچه ها پیش می آمد، با پولی که در صندوق بود، به کمکش می شتافتیم. (راوی، محمدمنتظری دوست وهمکار شهید)

6-ماه مبارک رمضان بود. هر روز صبح و عصر جلسة قرآن داشتیم. بعد از پایان ماه مبارک، گفت: چرا نباید جلسة قرآن ما در طول سال ادامه داشته باشد و فقط مختص ماه مبارک باشد؟! بیایید آن را در طول سال هم برگزار کنیم. اولین جلسه بین همکاران جهادی، در خانة خودش برگزار شد؛ جلسه ای که بعد از شهادتش هم ادامه پیدا کرد و هنوز هم سه شنبة هر هفته در خانة یکی از اعضا، جلسه برگزار می شود. (راوی، محمدمنتظری دوست وهمکار شهید)

7-اوایل انقلاب بود، اوضاع مملکت بحرانی و بهم ریخته بود. مسئلة جنگ هم به تمام مشکلات اضافه شده بود. آن زمان بنزین کم بود و بسیاری از ماشینها پُرمصرف بودند. محمدحسین برای صرفه جویی در مصرف بنزین، جدولی تنظیم کرد تا درصد سوخت هر ماشین مشخص شود. او جدول را در واحد ماشین آلات جهاد نصب کرد. قبل از آنکه ماشینی برای انجام کاری برود، کیلومترش را نگاه می کرد و شماره اش را یادداشت می نمود. وقتی ماشین برمی گشت، دوباره کیلومترش را نگاه می کرد تا ارزیابی کند طی این مسافت، ماشین چه میزان بنزین، مصرف کرده است. او بعد از انجام دادن محاسبات، اگر متوجه می شد که مقدار مصرف بنزین ماشین با استانداردش همخوانی ندارد، به این نتیجه می رسید که موتور ماشین تنظیم نیست؛ به همین علت، بلافاصله ماشین را از ردة کار خارج می کرد و بعد از تعمیر و سرویس کردن، دوباره آنرا برای کار آماده می کرد. او به این وسیله با یک برنامة منظم، در شرایط بحرانی آن روزگار، در مصرف سوخت صرفه جویی می کرد. (راوی، مجواد سلطانی دوست و همرزم شهید)

8-آن زمان به دلیل کمبود سوخت، بنزین کوپنی بود. به خاطر دارم که فصل چیدن پسته ها بود، قصد داشتیم به حمیدیه برویم و قبل از پسته چینی، کارگاه ضبط پسته را تمیز کنیم. ماشینمان بنزین نداشت. برای گرفتن کوپن بنزین، می بایست به بانک می رفتیم و ساعتها در صف می ایستادیم. این کار وقت زیادی را می طلبید. او از داخل موتورگازی محمدمهدی(فرزندمان) مقداری بنزین کشید و داخل ماشین ریخت و به من گفت: تو ماشین را بردار و برو کوپن بنزین بگیر. خودش هم به گاراژ زرند رفت تا با اتوبوسها به حمیدیه برود و کارها را رو به راه کند. من بعد از آنکه کوپن بنزین را گرفتم، به خانه آمدم. مشغول جمع و جور کردن خانه بودم که به اندازة چهل و هشت هزار لیتر کوپن بنزین، داخل کیفش دیدم که متعلق به جهاد بودند. شب که از حمیدیه به کرمان برگشت، کیف را نشانش دادم و گفتم: این همه کوپن بنزین در خانه بود، آن وقت تو راضی شدی به این سختی به حمیدیه بروی و برگردی!؟ چرا چیزی نگفتی؟ گفت؛ ترسیدم اگر به تو بگویم، شیطان در وجودمان نفوذ کند و گولمان بزند، آن وقت به بیت المال، دست درازی کنیم. گفتم؛ این که یک تکه کاغذ بیشتر نبود؛ وقتی کوپن بنزین خودمان را می گرفتیم، جایش می گذاشتیم. گفت؛ نه دیگه اصل موضوع همین جاست. هنر آن است که شرایط گناه برایت هموار باشد، اما به خاطر خدا به شیطان، نفس و گناه، نه بگویی و دست رَد بر سینه شان بزنی، نه اینکه در خانه بنشینی و در حالی که شرایط گناه برایت هموار نیست، ادعا کنی که گول شیطان را نمی خوری و خطا نمی کنی. (راوی، همسر شهید)

9-همیشه می گفت: دوست دارم بعد از آنکه جنگ تمام شد و ما عراق را سرِ جایش نشاندیم، در حالی که دو پسرم اسلحه به دست دوطرفم ایستاده اند، به جنگ اسرائیل برویم و او را از صحنة روزگار محو کنیم. (راوی، فرزند شهید)

10-برای زیارت به جایی رفته بودیم. پدر به من گفت: پسرم! دعا کن همه عاقبت بخیر شوند. با خودم گفتم: این دیگر چه دعایی است؟! این همه دعا، چرا من باید این را از خدا بخواهم؟! گفتم بابا! وقتی آدم کارهای خوب انجام دهد، عاقبت بخیر می شود؛ دیگر نیازی به این دعا نیست. خندید و گفت: نه، اشتباه نکن فرزندم! عده ای هستند که نماز و روزه و کارهای خیرشان بجا و به موقع است، اما ممکن است لحظة آخر عمرشان خدا آنها را امتحان کند و نتوانند سربلند از آزمایش الهی بیرون آیند، آن وقت عاقبت بخیر نمی شوند. سعی کن دعایت همیشه برای دیگران و خودت، طلبِ عاقبت بخیری باشد. (راوی، فرزند شهید)

11-حامله بودم و به خاطر سقطهایی که از قبل داشتم، طبق تشخیص دکتر، در منزل استراحت مطلق داشتم. طیّ مدتی که نمی توانستم از جایم بلند شوم، او مثل یک پرستار دلسوز و مهربان، به من رسیدگی می کرد؛ حتی گاهی غذا در دهانم می گذاشت و هرگز به رویم نمی آورد که به تنهایی با وجود یک بچة کوچک، تمام کارهای منزل و بیرون را انجام می دهد و علاوه بر آن، با مشکلات مربوط به کارش نیز دست و پنجه نرم می کند. سه ماه از استراحتم در منزل گذشت؛ اما این استراحت و مواظبت، کارگر نیفتاد و کارم به بیمارستان و اتاق عمل کشید و بچه ام به ثمر نرسید. وقتی دکتر مرخصم کرد، خجالت زده و شرمنده بودم؛ نمی دانستم با چه رویی به خانه بروم و توی صورتش نگاه کنم. تاریکی شب بر همه جا سایه گسترانده بود که دنبالم آمد تا مرا به خانه ببرد. وقتی متوجه شرمندگی من شد، بدون آنکه اجازه دهد حرفی بر زبان بیاورم، گفت: زود باش خانم! عجله کن، محمدمهدی (فرزندمان) از فرط خوشحالی خواب نرفته، رختخواب را پهن کرده و منتظر ماست. او آنقدر عادی برخورد کرد و راحت حرف زد که خیالم آسوده شد و احساس شرمندگی نکردم. (راوی، همسر شهید)

12-دوستش می گفت: شب عملیات بود، پوتینهایش خراب شده بودند و دیگر قابل استفاده نبودند. نزد مسئول انبار رفت و بدون آنکه خودش را معرفی کند، تقاضای یک جفت پوتین کرد. مسئول انبار هم بعد از جستجو کردن، یک جفت پوتین به او داد که یک لنگه اش اندازة پایش بود و لنگة دیگرش، کوچک بود. او هم بدون آنکه اعتراض کند و حرفی بر زبان آورد، آنها را پوشید و به خط رفت. بعد از مدتی، پوتینی که اندازة پایش نبود، آنقدر اذیتش کرد که مجبور شد آن را بیرون بیاورد. او آن شب، چهارده ساعت با یک لنگه پوتین توی خط ماند و چندین دستگاه ماشین آلات سنگین را زیر آتش تعمیر کرد. وقتی موضوع را فهمیدم، به او گفتم: چرا خودت را معرفی نکردی تا کفش مناسبی تحویل بگیری و این همه زجر نکشی؟! در جوابم گفت: من هم مثل دیگران، هیچ فرقی با آنها ندارم. با کفش و یا بدون کفش، باید می ایستادم و وظیفه ام را انجام می دادم. او را خوب می شناختم، می دانستم که خودش را معرفی نکرده تا کسی بین او و دیگران تبعیض قائل نشود و به او به چشم دیگری نگاه نکند. (راوی، همسر شهید)

13-هر وقت در جبهه نبود، برای خدمت کردن به مناطق محروم می رفت. به خاطر دارم زمانی که در جازموریان و اسلام آباد مشغول راه سازی بودیم، می گفت: تا آنجا که برایتان امکان دارد، مناطق محروم را دریابید و به مردم این مناطق خدمت کنید. مطمئن باشید که خدمت کردن در این مناطق، دستگیر خودتان، بچه هایتان و خانواده هایتان می شود. (راوی، سیدرضا مهدوی همکار و همرزم شهید)

14-سوغاتی که آن زمان رزمندگان از جبهه با خودشان می آوردند، پوکة خالی فشنگ بود. یک روز به پدر گفتم: بابا! شما که از آنجا برای ما فشنگ نمی آوری، حداقل پوکه اش را بیاور. گفت: پسرم! هرگز از من نخواه که چیزی از جبهه برای تو و برادرت بیاورم، حتی یک سر سوزن؛ چون حساب آنجا با اینجا فرق می کند. شاید همین پوکه روزی به درد بخورد، شاید هم به درد نخورد؛ نمی دانم، اما تنها چیزی که می دانم این است که پوکه ها متعلق به جبهه است و باید همانجا باشد. او آنقدر نسبت به بیت المال حساس بود که هیچوقت حتی از خودکار بیت المال برای کار شخصی استفاده نکرد. (راوی، فرزند شهید)

15-در بحبوحة عملیات خیبر، حجم آتشی که دشمن بر سر رزمندگان می ریخت، آنقدر زیاد بود که هر کس به محور طلائیه می آمد و پا در این صحرای خشک می گذاشت، از ترکشهای دشمن بی نصیب نمی ماند. در چنین شرایطی، در محور طلائیه زیر حجم شدید آتش دشمن، بچه های جهاد کرمان در عرض دو شب، چهارده کیلومتر خاکریز دوجداره احداث کردند. چیزی که در این عملیات، شگفت آور بود، این بود که هر یک از ماشین آلات که توسط دشمن زده می شد، با همّت او و گروهش در عرض یکساعت تعمیر می شد و به خط مقدم فرستاده می شد. حتی آنها در زیر آتش شدید، لاستیک لودر را عوض می کردند و آن را به خط می فرستادند. جهاد کرمان با مدیریت او نقشی محوری و کلیدی در عملیات خیبر داشت؛ به گونه ای که بعد از عملیات، آقای محسن رضایی در جلسه ای گفت: باید در تاریخ بنویسند که کلید فتح عملیات خیبر به دست بچه های جهاد کرمان باز شد. درصدی از کارهای مهندسی در جزایر مجنون و هور هم توسط بچه های جهاد کرمان انجام شد. (راوی، علی کارنما دوست وهمرزم شهید)

16-همیشه در منطقه خطاب به بچه های مهندسی لشکر می گفت: هر وقت در اینجا به قطعه ای از یک ماشین که بدون استفاده گوشه ای افتاده، برخورد کردید، آنرا بردارید و با خودتان بیاورید. حتی اگر با ماشین و یا دستگاه سنگینی(ماشین سنگین) برخورد کردید که از کار افتاده، آنرا عقب ماشینی ببندید و با خودتان بیاورید. یک روز وقتی این حرفها را زد، گفتیم: حاجی! دستگاهی که موتورش سوخته، به چه درد می خورد؟! گفت؛ می توانیم از قطعاتش برای ماشینهای دیگر استفاده کنیم. هر وقت قطعه ای از ماشین آلات خراب می شد، تمام تلاشش بر این بود که تا آنجا که امکان دارد، آن قطعه را تعمیر کند. همیشه به ما می گفت: تا آنجا که می توانید دنبال تعمیرکردن قطعه های خراب باشید، سعی کنید تعویض کردن قطعه ها، آخرین گزینه ای باشد که به آن متوسل می شوید. تعمیرکار باشید، نه تعویض کار. کشور ما در حال جنگ است، تمام تلاشتان بر این باشد که هزینة اضافه به کشور تحمیل نکنید. (راوی، سیدرضا مهدوی دوست وهمکار شهید)

17-همیشه قبل از آنکه عملیاتی شروع شود، وظیفة بچه های جهاد احداث خاکریز و سنگر بود. اینجور مواقع، قبل از وارد عمل شدن، او ما را به گروههای مختلفی تقسیم می کرد. هر گروه، مسئولیت مشخصی داشت. او به هر گروه، علاوه بر جعبة آچار و مهمات، جعبة دیگری هم می داد که داخلش مقداری چوب تراشیده در اندازه های مختلف بود. او می گفت: هر وقت عراق تک زد و رادیاتورها توسط ترکشهای خمپاره سوراخ شدند، این چوبها را داخل سوراخها فرو کنید تا آب رادیاتور بیرون نریزد؛ آن وقت دستگاه را به عقب برگردانید تا دست دشمن نیفتد. ما موضوع را زیاد جدی نمی گرفتیم، اما جعبه را با خودمان می بردیم. یک روز، قبل از شروع عملیات، در حال احداث خاکریز بودیم که دشمن، تک زد. حجم آتشی که بر سرمان می ریخت آنقدر زیاد بود که چاره ای جز عقب نشینی نداشتیم. همة رادیاتورها سوراخ شده بودند. حیران مانده بودیم که چگونه دستگاهها را به عقب برگردانیم. در همین لحظه، یاد حرف او افتادم. به سرعت سراغ جعبه رفتم، درِ آن را باز کردم، چوبها را بیرون آوردم و داخل سوراخ رادیاتورها کردم. چیزی که برایم جالب بود، این بود که سایز چوبها با سایز سوراخهای ایجادشده همخوانی داشت؛ یعنی به اندازة قطر هر سوراخی که ایجاد شده بود، چوبی تراشیده و آماده در جعبه وجود داشت. او از قبل، طبق یک برنامه ریزی منظم و مطالعة دقیق، چوبها را بر اساس سایز ترکشها تراشیده و آماده کرده بود. آن روز با خلاقیت این جهادگر مدبّر و دوراندیش توانستیم دستگاهها را به عقب بیاوریم تا به دست دشمن نیفتند؛ دستگاههایی که بعضی از آنها را از خودِ دشمن، غنیمت گرفته بودیم. (راوی، جوادسلطانی دوست وهمرزم شهید)

18-شب آغازین عملیات والفجر هشت بود. بعد از آنکه بچه های غوّاص وارد عمل شدند، بچه های مهندسی رزمی آماده گشتند تا ماشین آلات سنگین را به منظور احداث سنگر و خاکریز برای گردانهای پیاده، به ساحل فاو برسانند. بعد از سوار کردن ماشینها بر قایقها، حرکت کردیم. گرفتن ساحلی که قرار بود آنجا پهلو بگیریم، بر عهدة لشکر المهدی بود که آنها موفق نشده بودند وارد عمل شوند و آنجا را بگیرند. دشمن، وسط آب، ما را به رگبار بست. با یک شهید و چند زخمی به عقب برگشتیم. تصمیم گرفتیم با روشن شدن هوا، ماشین آلات را به ساحل فاو ببریم؛ اما جزر و مد، اجازة این کار را به ما نداد. در همین گیر و دار، گردانهای غواص که به خط فاو رسیده بودند، با قسمت مهندسی رزمی لشکر تماس گرفتند و گفتند: اینجا ماشین آلات سنگین زیادی است که متعلق به عراقیها هستند، شما بیایید و آنها را راه بیندازید و استفاده کنید. با چند تن از بچه ها به محوری که توسط بچه های غواص باز شده بود، رفتیم و با تعداد زیادی ماشین آلات سنگین مواجه شدیم که در اثر اصابت ترکش، از کار افتاده بودند. قسمت مهندسی لشکر به منظور احداث جان پناه و سنگر برای رزمنده ها، به این دستگاهها نیاز مُبرم داشت. مستأصل مانده بودیم که چگونه آنها را راه بیندازیم. در همین حین، حاج محمدحسین و اکیپ زُبده اش از راه رسیدند. همه از دیدن او خوشحال شدیم؛ چون به حدی مهارت و کارآیی داشت که حس می کردیم به یک کوه استوار و محکم تکیه زده ایم. او در عرض دو ساعت، دستگاههای غنیمتی معیوب را راه اندازی کرد. حالا که دیگر وضعیت قسمت مهندسی لشکر با وجود این ماشین آلات، به حد مطلوب رسیده بود، ما با خیال راحت مشغول احداث خاکریز، سنگر و … شدیم. (راوی، اکبر عربنژاد پسرعمو و همرزم شهید)

19-دوستش می گفت: روزی در منطقة جنگی مشغول پنچرگیری لودری بودیم که متوجه یک عراقی مسلّح شدیم که به سمتمان می آمد. هیچ کدام اسلحه نداشتیم، مانده بودیم که چگونه با او روبرو شویم. یک میلة بزرگ که سرش برگشته بود، در دست محمدحسین بود. او بدون معطلی، میله را به طرف عراقی گرفت تا او فکر کند اسلحه است. ما هم فریاد «الله اکبر» سر دادیم. عراقی ترسید و دستهایش را به نشانة تسلیم، بالا برد. می دانستیم اگر برای دستگیر کردنش جلو برویم، او می فهمد ما اسلحه نداریم و فریبش داده ایم؛ برای همین از همانجا به زبان عربی، فریاد زدیم: برو عقب، برو عقب… . اما او همچنان ایستاده بود و تکان نمی خورد. محمدحسین میله را دستم داد و گفت: آن را طرفش بگیر تا من برگردم. بعد از چند لحظه، اسلحه به دست برگشت. بدون معطلی سراغ عراقی رفتیم و او را خلع سلاح و دستگیر کردیم. (راوی، فرزند شهید)

20-در منطقة جنگی قبل از آغاز عملیات، مشغول احداث خاکریز بودیم که دشمن حمله کرد. به خاطر حجم بالای آتشی که بر سرمان می ریخت، چاره ای جز عقب نشینی نداشتیم. بسیاری از ماشین آلات در اثر اصابت ترکش، آسیب دیده بودند. مستأصل مانده بودیم که چه کنیم!!! اوضاع به گونه ای متشنج شده بود که قدرت فکر کردن و تصمیم گیری از ما سلب گشته بود. محمدحسین با خونسردی، بدون آنکه در آن شرایط سخت، گیج و درمانده شود، به وسیلة سیمهای کابل، ماشینها را یکی یکی به هم وصل کرد و سر سیم کابل را به پشت بلدوزر بست و به من گفت: راه بیفت. من بلدوزر را روشن کردم و راه افتادم. به این ترتیب، همة ماشین آلات توسط بلدوزر کشیده و به پشت خط منتقل شدند. اگر آن روز در آن شرایط بُحرانی، خونسردی و تدبیر او نبود، با از دست دادن ماشین آلات سنگین، آسیب زیادی به بخش مهندسی جنگ می رسید(راوی، غلامعلی اسدی دوست وهمرزم شهید)

21-در عملیات والفجر هشت، او و گروهش از طرف سردار حاج قاسم سلیمانی مأمور شدند تا به خط فاو بروند و دستگاههای غنیمتی را تعمیر کنند. در فاو، تعداد ماشین آلات غنیمت گرفته شده از دشمن زیاد بود. بعضی از آنها در محورهای نزدیک دشمن بودند. او شبها برای تعمیر و راه اندازی دستگاهها می رفت؛ حتی شبهایی که مهتاب نبود و همه جا تاریکی محض بود. محمدحسین که در زمینه های فنی، استعداد خارق العاده ای داشت، با کمک گروهش تعداد زیادی از این ماشین آلات را بعد از تعمیر و راه اندازی، به عقب آورد. سوغاتی که او از این منطقه به خانه اش برد، مجروح شدنش در اثر بمبهای شیمیایی دشمن بود؛ حنجره اش در اثر این مواد، آسیب دیده بود. حس چشایی اش را از دست داده بود و چشمانش به شدت آسیب دیده و به نور، حساس شده بودند. او دو ماه در خانه اش در اتاقی کاملاً تاریک بستری بود؛ چون تحمل کوچکترین روزنة نوری را نداشت؛ در اتاق تاریک، عینک دودی می زد. (راوی، علی کارنما دوست وهمکار و همرزم شهید)

22-اواخر عملیات کربلای چهار زخمی شد. ترکش به دست و پا و کمرش اصابت کرده بود، ماهیچة پایش به کلی تخریب شده بود. او را به بیمارستانی در اهواز بردند تا از آنجا به مشهد منتقل کنند؛ اما او به جای رفتن به مشهد، با رضایت خودش به خانه آمد. او را در بیمارستان ارجمند، بستری کردیم تا مورد عمل جراحی قرار گیرد و ترکشها از بدنش خارج گردد. بعد از پایان عمل، وقتی به هوش آمد به او گفتم: حاجی! عالم بی هوشی، عالم بدی است. حتماً خیلی به تو سخت گذشت و اذیت شدی؟ گفت: نه، کاش به هوش نیامده بودم!!! با تعجب گفتم: چرا؟!! اشک در چشمانش حلقه زد، گفت: در عالم بی هوشی، خودم را در صحرایی بی آب و علف دیدم که خیمه های امام حسین(علیه السلام) و یارانش در آنجا برپا بودند. خیمه ها به شکل سنگر بودند و من نگهبان آن خیمه ها بودم. کاش به هوش نیامده بودم. (راوی، همسر شهید)

23-قبل از آخرین اعزامش، در حالی که مجروح بود به واحد ماشین آلات جهاد آمد. بعد از آنکه سری به همة قسمتها زد، کنار من و یکی دیگر از دوستان نشست. بعد از چند لحظه حرف زدن و مزاح کردن، از جایش بلند شد و گفت: من رفتم، شما سعی کنید در کنار هم برادرانه و دوستانه، کارها را راه بیندازید. خداحافظی کرد و رفت. دیری نپایید که خبر شهادتش را برایمان آورند. آن موقع بود که فهمیدیم او می دانسته که دیگر برنمی گردد و این، آخرین دیدارمان است و در واقع، آن جملة کوتاه و پُرمعنایش آخرین وصیتش به ما بوده. (راوی، اکبر نیک نفس همکار و همرزم شهید)

24-قبل از آخرین اعزامش گفت: رفتن به جبهه به این شکل، برایم ارزشی ندارد؛ چرا که من تا بحال از طرف جهاد رفته ام و حقوق دریافت کرده ام. من تا این ساعت از جهاد مرخصی نگرفته ام، حدود سه ماه و نیم مرخصی طلب دارم. این بار می خواهم مرخصی بگیرم و داوطلبانه به عنوان یک بسیجی، بدون دریافت حقوق و تنها برای رضای خدا به جبهه بروم.  او در آخرین سفرش، به عنوان یک بسیجی راهی مناطق جنگی شد. (راوی، همسر شهید)

25-هر وقت عازم جبهه بود، با رفتنش مخالفت نمی کردم. اما آن شبی که قرار بود فردایش برای آخرین بار به جبهه برود، شروع به بهانه جویی کردم. دنبال راهی می گشتم تا مانع رفتنش شوم؛ ساکش را برداشتم و داخل تنوری که در خانه بود، پنهان کردم. او حدود یکساعت با من حرف زد تا قانعم کند، اما نتوانست. وقتی می خواست برای خداحافظی به خانة عمه ام برود، با او همراه شدم. در بین راه به من گفت: پسرم! عمر دست خداست. به نظر تو اگر اینجا بمانم و تصادف کنم و یا در اثر سکته بمیرم، بهتر است یا آنجا باشم و شهید شوم؟ می دانی وقتی انسان شهید شود، خدا تمام گناهانش را می بخشد و او را دوست دارد؟ من وظیفه دارم که بروم. حالا به نظر تو شهادت بهتر است یا مرگ طبیعی؟ با حرفهایش قانع شدم و دست از بهانه جویی برداشتم. به خانه که برگشتم، ساکش را به او دادم تا برود و به آنچه که آرزویش است، برسد. (راوی، فرزند شهید)

26-برای آخرین بار، عازم جبهه بود. موقع خداحافظی گفت: می دانم شهید نمی شوم؛ اما اگر این سعادت نصیبم شد، پنج دانگ از شش دانگ شهادتم از آنِ تو است. با تعجب گفتم: چرا مال من؟ تو می روی، سختی می کشی، می جنگی و خونت را در راه خدا می دهی؛ آن وقت پنج دانگ، مال من و فقط یک دانگ، مال تو؟! این انصاف نیست. خندید و گفت: تا این ساعت، هر وقت روانة جبهه شدم، از لحظه ای که ساکم را برداشتم و از خانه بیرون رفتم، دیگر فراموش کردم که خانه و زندگی هم دارم؛ چون خیالم از جانب تو راحت است. برای همین تمام دل و دین و حواسم به جبهه است. بعد از خدا امیدم به تو است و می دانم به خوبی از پَسِ تربیت بچه ها و انجام کارهای خانه و بیرون برمی آیی. شهادت برای من، آغاز راحتی و برای تو، آغاز سختی و رنج است. باید خیلی از مسائل را تحمل کنی؛ بنابراین سهم تو از من خیلی بیشتر است. تنها خواهشی که از تو دارم، این است که حواست باشد بچه ها از یاد خدا غافل نشوند. به گونه ای عمل کن که آنها از خط امام و شهدا جدا نشوند و راهشان را ادامه دهند. آنها را با گلزار شهدا آشنا کن، سعی کن هرگز از شهدا دور نشوند. (راوی، همسر شهید)

27-چند روز از عملیات کربلای پنج گذشته بود. تعداد زیادی از بچه ها شهید و مجروح شده بودند، تعدادی هم بُریده بودند و روحیة ماندن در خط مقدم را نداشتند. محمدحسین هم در حالی که دوران نقاهت جراحتهای عملیات کربلای چهار را پشت سر می گذاشت، به منطقه برگشته بود. ما در محور کله گاوی، مستقر بودیم. از بچه ها خواهش کرده بودم که تحت هیچ شرایطی به محمدحسین اجازه ندهند به خط مقدم بیاید؛ به جای آن از همان محور عقب، بچه ها را سازماندهی و مدیریت کند. شدت عملیات به حدی زیاد بود که لحظه ای آتش دشمن، قطع نمی شد. چند تن از بچه ها که برای استراحت از خط مقدم به قرارگاه رفته بودند، به او گفته بودند: آقای کارنما شرایط سختی را تحمل می کند، چند شب است که نخوابیده، فشار زیادی روی اوست، دلمان به حالش سوخت… . ساعت ده شب بود که به خط مقدم آمد. کمرش را تازه عمل کرده بود و وضع پایش اصلاً خوب نبود. با تعجب گفتم: حاجی! چرا با این وضعیت بد جسمانی به خط مقدم آمدی؟!! گفت؛ هر چه با خودم کلنجار رفتم، نتوانستم رضایت بدهم که به تنهایی این شرایط را تحمل کنی. امشب اینجا می مانم، تو برو عقب و استراحت کن. من قبول نکردم، اما او با اصرار زیاد، مرا به عقب فرستاد. قرار بود تنها یک شب در خط بماند، اما با آن حال بدش دو شب ماند و لحظه ای چشم بر هم نگذاشت. یکی از بچه ها به قرارگاه بیسیم زد و گفت: حال حاجی خیلی بد است؛ به گونه ای که با استراحت کردن هم خوب نمی شود و باید بستری شود. به خط مقدم رفتم و با اصرار، او را به عقب فرستادم. او را که به محض رسیدن به قرارگاه، از حال رفته بود، به بیمارستان رساندند و بستری کردند. (راوی، علی کارنما دوست وهمکار و همرزم شهید)

28-ساعات آغازین عملیات کربلای پنج بود. هنوز در خط خودمان بودیم و دستگاهها(ماشین آلات سنگین) را به سوی خط مقدم حرکت نداده بودیم. هواپیمایی از دشمن در منطقة گردان خیبر سقوط کرده بود. آنها خلبان را دستگیر کرده و نزد ما آوردند. زمانی که می خواستند او را تحویل دهند، یکی از بچه ها گفت: این خلبان دیگر نیازی به پوتینهایش ندارد، آنها را از او بگیرید. پوتینها را از پای خلبان بیرون آوردند. محمدحسین وقتی موضوع را فهمید، چهره اش از شدت ناراحتی برافروخته شد، اما حرفی بر زبان نیاورد. او معتقد بود، این کار در شأن یک رزمنده نیست و حقوق همة انسانها محترم است؛ حتی اگر آن فرد، دشمن ما باشد. بچه ها وقتی فهمیدند که محمدحسین به خاطر این کار ناراحت شده، هیچ کدام حاضر نشدند پوتینهای خلبان عراقی را بپوشند. (راوی، اسحاق حیدری همرزم شهید)

29-سه سال قبل از شهادتش، یک شب در عالم خواب به گلزار شهدای خانوک رفتم. کنار قبر برادرشوهرم (سردار حمید عربنژاد) نشستم و مشغول فاتحه خواندن بودم که دیدم عده ای آمدند و پایین قبر شهید «حمید عربنژاد»، سر یک قبر نشستند و مشغول قرائت فاتحه شدند. حضرت آیت الله خامنه ای(مد ظله العالی) که آن زمان رئیس جمهور بودند، در جمع آنها حضور داشتند. از جایم بلند شدم، جلو رفتم و بعد از احوالپرسی گفتم: آقا! ببخشید، صاحب این قبری که شما برایش فاتحه می خوانید، کیست؟ آقای خامنه ای گفتند: من تعجب می کنم که شما صاحب این قبر را نمی شناسی!!! گفتم؛ آقا! در حال حاضر که رادیو و تلویزیون اسامی شهدا را اعلام نمی کند، من هم هر دو هفته یکبار به خانوک می آیم؛ به همین دلیل نمی دانم طی این مدت که نبوده ام، چه کسی اینجا دفن شده است. باز آقا فرمودند: من واقعاً تعجب می کنم که شما صاحب این قبر را نمی شناسی!!! حیران مانده بودم که چه جوابی بدهم. با خودم گفتم: من که همة اهالی خانوک را می شناسم، بهتر است جلو بروم و به عکس صاحب قبر نگاه کنم، شاید او را بشناسم. عکس که روی یک پایه بود، می چرخید و به صورتم نور می پاشید. نمی توانستم چهره اش را درست ببینم، فقط محاسنش را می دیدم و بقیة آن فقط نور بود که به چشمانم می خورد و نمی توانستم چیزی را ببینم. با خودم گفتم: صاحب این قبر هر که هست، فرد بسیار بزرگواری است. نشستم، دستم را روی سنگ قبر گذاشتم و فاتحه خواندم. در همین حین، قبر شکافته شد و من جلوی صاحب قبر نشستم. باز نمی توانستم چهره اش را ببینم؛ چون نوری که از چهره اش می بارید، چشمانم را می زد. تصمیم گرفتم با او حرف بزنم، به همین منظور گفتم: آقاجان! من گنهکارم. او گفت: چرا؟! گفتم: به خاطر بیماری و مشکلاتی که داشتم، بارها مجبور شدم به پزشک مرد مراجعه کنم؛ برای همین از روز قیامت و حساب و کتاب می ترسم، چون گنهکارم. دستش را بلند کرد و با لحنی آرام گفت: اشکالی ندارد، مشکلت فقط همین است؟ هر چه می خواهی بگو. حرفی به زبان نیاوردم، ناگهان او گفت: بچه می خواهی؟ سرم را به نشانة رضایت، تکان دادم. گفت: سه تا بچه کافی است؟ یک پسر و دو دختر؟! باز هم سرم را به نشانة رضایت، تکان دادم. چند لحظه گذشت، وقتی که دید من هنوز نشسته ام و خیال بلندشدن از جایم را ندارم، گفت: دیگر چه می خواهی؟ بگو. گفتم: می خواهم شما در قیامت شفاعتم کنید. گفت: اگر من را به عنوان شفیع قبول داشته باشی، شفاعتت می کنم. گفتم: قبول دارم؛ پدر، بچه و بچه زاده هایم را هم شفاعت کنید. گفت: شفاعت می کنم. از خواب که بیدار شدم، چیزی به اذان صبح نمانده بود. محمدحسین مشغول خواندن نماز شب بود. از جایم بلند شدم، وضو گرفتم و به نماز ایستادم. با بلندشدن صدای اذان، خوابم را برایش تعریف کردم. سه سال از این ماجرا گذشت و محمدحسین به شهادت رسید. وقتی که او را پایین پای برادرش(سردار حمید عربنژاد) به خاک سپردند، خوابم را به خاطر آوردم. آن موقع بود که فهمیدم صاحب قبری که من از او قول شفاعت گرفته بودم، شوهرم بود و من، خبر نداشتم.  وقتی او شهید شد، دو فرزند پسر داشتم. پنج سال بعد، سرپرستی سه فرزند شهید(فرزندان شهید ماشاء الله ایزدی) ـ که دو دختر و یک پسر بودند ـ را قبول کردم و صاحب پنج فرزند شدم. به این ترتیب، خوابم تعبیر شد و حال، چشم انتظار روزی هستم که او همانگونه که قول داده، شفاعتم کند. (راوی، همسر شهید)

30-یک روز سوار بر ماشین شدیم تا به جایی برویم. در بین راه، با فردی مواجه شدیم که ظرفی در دستش بود و از ماشینهای دیگر تقاضای بنزین می کرد. پدر ایستاد و به او بنزین داد. من که بارها شاهد کمکهای او به افرادی که وسیلة نقلیه شان در بین راه خراب شده و یا بنزین تمام کرده بود، بودم گفتم: بابا! این همه ماشین قبل از ما از کنار این فرد رد شدند و کمکش نکردند، چرا ما ایستادیم و کمکش کردیم؟!! او دستی به سرم کشید و گفت: پسرم! فرض کن الآن ما جای آن بندة خدا هستیم و در بین راه دچار مشکل شده ایم. در چنین موقعیتی، تنها خواسته مان این است که یک نفر بایستد و کمکمان کند. اگر فقط یک لحظه خودت را جای او بگذاری، حالش را درک می کنی و به جواب سؤالت می رسی. ما وظیفه داریم که به دیگران کمک کنیم تا خدا هم به ما کمک کند. به قول معروف: تو نیکی می کن و در دِجله انداز، که ایزد در بیابانت دهد، باز. سالها از این ماجرا گذشت. یک روز مشغول رانندگی بودم که در بین راه، ماشینم خراب شد. یک نفر ایستاد تا کمکم کند. همانطور که با هم حرف می زدیم، فامیلم را پرسید. گفتم: عربنژادم. گفت: چه نسبتی با شهید حاج محمدحسین عربنژاد داری؟ گفتم: پسرش هستم. سر تا پایم را برانداز کرد و گفت: واقعاً پسر حاج محمدحسینی؟ گفتم: بله، چطور؟ لبخندی زد و گفت: دنیا چقدر کوچک است. پسرجان! یک روز ماشینم بین راه خراب شد، کسی نمی ایستاد تا کمکم کند. پدرت به دادم رسید و ماشینم را راه انداخت. حالا بعد از این همه سال، من با تو روبرو شده ام که حال آن روز مرا داری. پدرت آدم بزرگواری بود. در آن لحظه، یاد حرف پدر افتادم که می گفت: تو نیکی می کن و در دِجله انداز… . (راوی، فرزند شهید)

 

حسین عربنژاد اکبر

1-زمانی که دانش آموز دبیرستان بود، در کوچة محلّ سکونتش، یک زن با سه فرزند یتیمش زندگی می کرد. او به آنها سر می زد و با دوچرخه اش که تنها وسیلة نقلیه اش بود، کارهایشان را انجام می داد. گاهی اوقات، در مغازه ای که تنها محل درآمد آن خانوادة یتیم بود، بدون دریافت مزد، کار می کرد، تا کمکی به آنها کرده باشد. (راوی، محمدعلی عربنژاد پسرعمو و همرزم شهید)

2-هر دو دانش آموز مقطع دبیرستان بودیم. او چند سال از من جلوتر بود. یک روز کتابهای درسی اش را به امانت گرفتم تا بخوانم. صفحة اول کتاب زبان انگلیسی اش را که ورق زدم، این بیت شعر توجهم را به خود جلب کرد: گر روی در پیِ ناموسِ کسان-پیِ ناموس تو افتد هوسِ بوالهوسان

کتابهای دیگرش را نگاه کردم. روی صفحة اول هر یک از آنها حدیثی از ائمة اطهار(علیهم السلام) را نوشته بود؛ انگار قصدش این بود که دائم با خودش درسِ تزکیة نفس را مرور کند. (راوی، احمد عربنژاد پسرعمو شهید)

3-سال 61 بود. قصد داشتیم با هم عازم جبهه شویم که در اثر سانحة تصادف، یکی از پاهایم شکست. حسین هم پسرعمویم بود و هم صمیمی ترین دوستم؛ مدتی که در بیمارستان بستری بودم، دائم به عیادتم می آمد تا احساس تنهایی نکنم. وقتی مرخص شدم و به خانه آمدم، هر روز به من سر می زد تا ماندن در خانه، روحیه ام را خراب نکند. حالم که بهتر شد، با پیشنهاد او عازم مشهد شدیم. تمام مدتی که آنجا بودیم، تمام کارهایم را انجام می داد و می گفت: غصه نخور، رفیق! خودم هوایت را دارم، صبر می کنم تا پایت خوب شود و با هم عازم جبهه شویم. بهمن ماه بود که با هم راهی مناطق جنگی جنوب شدیم و در عملیات خیبر شرکت کردیم. (راوی، محمدعلی عربنژاد پسرعمو و همرزم شهید)

4-در جزیرة مجنون مستقر بودیم. ما دو یار صمیمی بودیم که برای سومین بار عازم جبهه شده بودیم. در جزیره، پنج نفر را برای سنگرِ کمین انتخاب کردند که ما دو نفر هم جزو آنها بودیم. اولین بار بود که سنگر کمین را درک می کردیم. بیست و پنج متر با دشمن فاصله داشتیم و تجهیزاتمان، چند عدد نارنجک و یک تلفن قورباغه ای بود. به خاطر دیدِ دشمن، در طول روز نمی توانستیم سرمان را بالا بگیریم. برای حلّ این مشکل، حسین یک گونی نخی را برداشت و روی سرش کشید و محل چشمها را سوراخ کرد. این گونی، روی سرمان قرار می گرفت. با این ابتکار حسین، می توانستیم در طول روز، آرام، سرمان را بالا بگیریم و موقعیت دشمن و تحرکاتش را بسنجیم. (راوی، محمدعلی عربنژاد پسرعمو و همرزم شهید)

5-توی جبهه دورة توقف در سنگرهای بین خطوط، سنگرهای پدافندی پشت خط اول، بین یک تا دو هفته بود. هر گاه وارد این سنگرها می شدیم، او به این موضوع فکر نمی کرد که این سنگرها موقتی اند، بلافاصله دست به کار می شد و در صورت نیاز سنگر به استحکام، اقدام می کرد. گاهی تمام گونیها را خالی و دوباره پر می کردیم. روی سنگر، الوار می گذاشتیم و با دقت تمام، محکمش می کردیم. همیشه سنگر ما با دقت، نظم و وسواسی که او داشت، تمیزترین سنگر بود. وقتی به او اعتراض می کردم و می گفتم: ما تنها یک هفته در این سنگریم، چه لزومی دارد که این کارها را انجام دهیم؟ در جوابم می گفت: گردانهای زیادی باید اینجا تردد کنند، بهتر است سنگرها محکم و مطمئن باشند تا دیگران هم بتوانند استفاده کنند. با رفتن ما از سنگرهای پدافندی و آمدن گروه بعدی، سنگر تمیز و محکم ما به عنوان سنگر فرماندهی انتخاب می شد. (راوی، محمدعلی عربنژاد پسرعمو و همرزم شهید)

6-عازم جبهه بود. موقع خداحافظی، رسالة کوچکی از امام را دستم داد و گفت: خواهرم! این را بخوان، وقتی که برگشتم از تو می پرسم. او رفت و من به خاطر مدرسه رفتن، در خواندن رساله، سهل انگاری کردم. روزی که از جبهه آمد، با خودم گفتم: خدا کند قراری را که باهم گذشته بودیم، فراموش کرده باشد. بر حسب اتفاق، قرارمان را فراموش کرده بود. با خودم عهد کردم وقتی که عازم جبهه شد، رساله را تمام و کمال بخوانم. بعد از مدتی، راهی جبهه شد. من، تمام مسائل رساله را با دقت خواندم و به خوبی به ذهن سپردم. اما هر چه انتظار کشیدم، او برنگشت و حسرت لحظات خوش باهم بودن را برای همیشه بر دلم گذاشت. (راوی، خواهر شهید)

7-بیستم فروردین سال 64 بود. ما در جزیرة مجنون مستقر بودیم. آخرین روزهای عملیات بدر بود. یک شب که او مشغول نگهبانی بود، من خوابیدم. در عالم خواب، از من و او دعوت شد که به بیت امام خمینی(ره) برویم. با هم به آنجا رفتیم. امام روی صندلی نشسته بودند، با دست به ما اشاره کردند تا به اتاقشان برویم. با هم به اتاق امام رفتیم و بر زانوی ادب، روبروی ایشان نشستیم. در همین حین، یک نفر داخل اتاق شد؛ در حالی که یک سینی در دست داشت که داخل آن دو لیوان شربت بود. او سینی را جلوی ما گرفت. حسین لیوان شربت را برداشت و سر کشید. همین که من دستم را دراز کردم تا لیوان شربت را بردارم، از خواب بیدار شدم. حسین در حالِ نگهبانی بود، هراسان به سمتش رفتم و گفتم: حالت خوبه؟ اتفاقی برات نیفتاده؟! با تعجب، قیافة مضطرب مرا برانداز کرد و گفت: من خوبم. نوبت نگهبانی تو ساعت پنج است، هنوز دو ساعت مانده؛ چرا الآن بلند شدی؟! جریان خوابم را برایش تعریف کردم؛ لبخندی زد و گفت: خیر است، خیالت راحت، برو بخواب. دو سال بعد، دقیقاً در همان تاریخی که من خواب دیده بودم ـ بیستم فروردین ـ او در عملیات کربلای هشت، شربت شهادت را نوشید؛ در حالی که پای چپش که آثار جراحت عملیات کربلای پنج را با خود داشت، در این عملیات از ناحیة زانو قطع شده بود. (راوی، محمدعلی عربنژاد پسرعمو و همرزم شهید)

8-آخرین بار بود که با هم روانة جبهه بودیم. موقع خداحافظی با خانواده هایمان، مادرم به او گفت: حسین! من محمد را به تو سپردم، هوایش را داشته باش. او به خاطر قولی که داده بود، احساس مسئولیت می کرد و همه جا حواسش به من بود؛ در منطقه، توی خط، داخل سنگر کمین، خلاصه همه جا خودش جلو می شد و اجاز نمی داد من بروم. وقتی به او اعتراض می کردم، می گفت: من به مادرت قول داده ام که مواظبت باشم. (راوی، محمدعلی عربنژاد پسرعمو و همرزم شهید)

9-آبان سال 65 عازم خدمت سربازی شد. چون از قبل به عنوان بسیجی، آموزش نظامی دیده بود، دیگر نیازی به آموزش مجدد نداشت. من که زودتر از او لباس سربازی بر تن کرده بودم، در جزیرة خارک خدمت می کردم و او بعد از تقسیم شدن، در سپاه کرمان مشغول خدمت شد. یک هفته از خدمتش گذشته بود که در نامه ای برایم نوشت: ظواهر امر، اینطور نشان می دهد که قصد ندارند ما را به مناطق جنگی اعزام کنند. با این شرایط، خیلی به من سخت می گذرد. تمام تلاشم این است که عازم اهواز شوم، شما هم دعا کن مشکلم حل شود. اگر قرار باشد اینجا خدمت کنم، واقعاً اذیت می شوم. من دوست دارم در مناطق جنگی خدمت کنم. دومین نامه اش را که دریافت کردم، فهمیدم تنها دو هفته در کرمان خدمت کرده و سپس به مناطق جنگی اعزام شده است. همیشه خطاب به دنیاپرستان و افراد بی تفاوت می گفت: گمان نکنید آنهایی که به جبهه می روند، ندانسته و از روی ناآگاهی، این راه را می روند و شهید می شوند؛ به خدا قسم، شما ندانسته زنده اید؛ مرگ راهی است که همه باید بروند و شهدا این راه را از مسیر مستقیم که بهترین مسیر است، رفته اند. (راوی، محمدعلی عربنژاد پسرعمو و همرزم شهید)

10-من و او با هم بزرگ شده بودیم. لحظات زیادی را در کنار هم گذرانده بودیم. خیلی به هم وابسته بودیم و خاطرات تلخ و شیرین زیادی را از سر گذرانده بودیم. در طیّ دوران خدمت، نامه های زیادی با هم ردّ و بدل کردیم. روزی که برای آخرین بار در کرمان یکدیگر را ملاقات کردیم، نامه ها را به من داد و گفت: وقتی با کشتی به محل خدمتت در جزیرة خارک می روی، آنها را داخل آب بینداز. با تعجب به چهره اش خیره شدم، ناگهان دلم فروریخت؛ خیلی نورانی شده بود، به دلم الهام شد که دل از ظواهر دنیوی کنده و به زودی او را از دست خواهم داد. خودم را در آغوشش رها کردم. شانه های هر دوی ما از شدت گریه می لرزید و قادر نبودیم جلوی اشکهای بی امانی را که از چشمانمان جاری می شد، بگیریم. به سختی از هم دل کندیم و خداحافظی کردیم. چند روز بعد، او عازم اهواز شد و من طبق خواسته اش، زمانی که سوار بر کشتی، عازم خاش بودم، نامه هایش را در آبهای نیلگون دریا رها کردم. (راوی، محمدعلی عربنژاد پسرعمو و همرزم شهید)

11-مدتی بود که در محل کارم، گرفتار مشکلی شده بودم؛ به گونه ای که به خاطر جریانی که پیش آمده بود، سر دوراهی گیر کرده بودم و قدرت تصمیم گیری نداشتم. تمام زندگیم بهم ریخته بود و به شدت ناراحت و غصه دار بودم. یک شب حسین به خوابم آمد. او را در آغوش گرفتم و بوسیدم. جریان را برایش تعریف کردم و گفتم: کمکم کن، نمی دانم باید چه کار کنم؟ خندید و گفت: دلا! در عاشقی، ثابت قدم باش. از خواب که بیدار شدم، فهمیدم که او قصد داشت به من بگوید: تمام زندگی، امتحان است؛ باید راه درست را انتخاب کرد و در آن راه، ثابت قدم بود. بعد از این خواب، تصمیم گرفتم راه درست را انتخاب کنم و مسیر درست را بروم؛ حتی اگر دیگران برخلاف مسیری که من می روم، حرکت کنند. (راوی، محمدعلی عربنژاد پسرعمو و همرزم شهید)

12-چند سال پیش، یک شب در عالم خواب به من گفت: این هفته عصر پنجشنبه منتظرت هستم؛ حتماً به گلزار بیا، پیراهن سفیدی به عنوان تبرّک برایت آورده ام که می خواهم آن را به تو بدهم. خوابم را جدی نگرفتم. دو شب بعد، باز به خوابم آمد و حرفش را تکرار کرد. باز هم به خوابم اهمیت ندادم تا اینکه برای بار سوم به خوابم آمد و با اصرار گفت: من منتظرت هستم، حتماً بیا. عصر پنجشنبه، مقداری خرما خریدم و با خانمم به گلزار رفتم. کنار تربتش نشسته بودم و مشغول قرائت فاتحه بودم که مادرم از راه رسید و گفت: دایی ات از مکه آمده و برایت پیراهنی آورده؛ اگر می دانستم خودت از کرمان به خانوک می آیی، آنرا نمی گرفتم و می گذاشتم خودت بروی و بگیری. خوابم تعبیر شد و پیراهن سفیدی را که حسین در خواب از آن حرف زده بود، دایی ام از مکه برایم آورده بود که مادرم آنرا روی گلزار، کنار تربت پاکش به من داد. (راوی، محمدعلی عربنژاد پسرعمو و همرزم شهید)

13-چندی پیش در عالم خواب، خودم را در تکیة امام حسین(علیه السلام) خانوک دیدم. عده ای مقداری تخته و میخ و ارّه به آنجا آوردند و مشغول کار شدند، حسین هم در بین آنها بود. جلو رفتم و به او گفتم: می خواهید با این چوب و میخها چه کار کنید؟ گفت: قصد داریم جاکفشی خوب محکمی برای تکیه بسازیم، تو هم بیا کمک بده. آستینهایم را بالا زدم و برای کمک کردن جلو رفتم. کار که به پایان رسید، حسین که انگار قصد نوشتن مطلبی را داشت، به سمت یک دستگاه تایپ رفت؛ اما هر چه تلاش کرد، نتوانست دستگاه را راه بیندازد. رو به من کرد و گفت: کاغذ و قلم داری؟ بدون آنکه حرفی بزنم، از یک دفتر، برگه ای جدا کردم و خودکاری برداشتم و نزدش رفتم. کاغذ و قلم را که در دستم دید، گفت: بنویس. با تعجب گفتم: چی بنویسم؟! گفت: هر آنچه را که در خاطر داری، هر آنچه را که دیده و شنیده ای، همه را بنویس. از خواب که بیدار شدم، حیران مانده بودم که منظورش از «بنویس» چه بود؟! طولی نکشید که برادرم زنگ زد و موضوع ثبت خاطرات شهدای خانوک در کتاب «ره یافتگان کوی یار» را داد و به من گفت خاطرات خودم را بنویسم، آن موقع بود که منظورش از «بنویس» را فهمیدم و به یقین رسیدم که او راضی به این مصاحبه و تدوین و نشر خاطراتش است. (راوی، محمدعلی عربنژاد پسرعمو و همرزم شهید)

 

علی اصغر اسدی غلامحسین

1-من در بسیج کرمان، کار می کردم، یک روز علی اصغر شناسنامه اش را به من داد و گفت: می خواهم به جبهه بروم، ببین ثبت نامم می کنند؟ شناسنامه اش را بردم و نشان دادم ؛چون سنش کم بود، ثبت نامش نکردند او که ناامید نشده بود، در شناسنامه اش دست برد و تاریخ تولدش را تغییر داد و برای دومین بار، آن را دست من داد و گفت: یکبار دیگر بپرس، شاید ثبت نامم کنند. آن زمان، شهید «مغفوری» مسئول بسیج بود، نزدش رفتم و گفتم: برادرم خیلی دوست دارد به جبهه برود، من را نزد شما فرستاده تا خواهش کنم با اعزامش موافقیت کنید. آقای مغفوری که او را می شناخت گفت: برادر شما سن و سالی ندارد، اگر افرادی مثل او را به جبهه بفرستیم و خدایی ناکرده به اسارت دشمن درآیند، آنها از این موضوع، سوءاستفاده می کنند و علیه ما تبلیغات منفی، راه می اندازند. گفتم: آقای مغفوری! قانع کردنش در حد توانم نیست، اگر اجازه بدهید او را نزد شما بیاورم تا با صحبت کردن، قانعش کنید؟ به خانه رفتم و گفتم: آقای مغفوری می خواهد با تو صحبت کند. علی اصغر، خیلی خجالتی بود ؛ اما وقتی که با آقای مغفوری، روبه رو شد، جلو رفت و بعد از سلام و احوالپرسی، بدون آنکه اجازة حرف زدن به کسی بدهد، پاهای ایشان را در آغوش گرفت و در حالی که اشک می ریخت و دستشان را می بوسید پشت سر هم می گفت: می خواهم به جبهه بروم، حاج آقا! به من، نه نگویید، خواهش می کنم اجازه رفتن به من بدهید. آقای مغفوری گفت: تو هنوز سنی نداری،آنجا کاری از دستت بر نمی آید. او گفت: کفشهای رزمندگان را واکس می زنم. لبخندی بر لبان آقای مغفوری نشست،گفت: آخه پسر خوب! توی آن همه خاک، چه نیازی به واکس است!؟ او که دست بردار نبود، بلافاصله گفت؛ یعنی یک لیوان، آب نمی توانم به دست رزمنده ها بدهم؟ خیلی کارها از دستم بر می آید، ما توی خانوک، زمین کشاورزی داریم خودم بارها در دل تاریکی شب به تنهایی برای آبیاری محصول به صحرا رفته ام، به جُثه ام نگاه نکنید، من از چیزی نمی ترسم، خیلی کارها از دستم بر می آید. انگار، سَدّ پلکهایش شکسته بود که اشکهایش پایانی نداشت، آخرین جمله ای که بر زبان آورد، این بود: آقای مغفوری !من می خواهم به جبهه بروم و اسلحة به زمین افتادة برادرم محمد را بردارم. آقای مغفوری که نتوانست قانعش کند گفت: فعلا بیرون باش تا بگویم چه کار کنی؟ او که بیرون رفت، آقای مغفوری، رو به من کرد و با چشمانی پر از اشک گفت: من چگونه به این بچه بگویم که نمی تواند به جبهه برود؟ گفتم: اگر اشکالی ندارد، او را به آموزش بفرستید تا سختی کار را بفهمد و از تصمیمش منصرف شود. ایشان، قبول کرد و برگه ای برای گذراندن دورة آموزشی به علی اصغر داد، او که از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجید، صبح زود به پادگان شهید «بهشتی» رفت و جهت آموزش همانجا ماند. بعد از یک هفته به دیدنش رفتم ؛ به امید آنکه از سختی های آموزش به ستوه آمده باشد وبه خانه برگردد، اما بر خلاف تصورم از همه چیز، حرف زد، به جز آن چه که در ذهن من بود. موقع خداحافظی گفتم: چیزی لازم نداری برایت بیاورم؟ گفت: اگر یک پُماد برایم بیاورید، ممنون می شوم، پاهایم آبله زده اند. من که دنبال بهانه ای برای برگرداندن او به خانه می گشتم، فرصت را غنیمت شمردم و گفتم: اگر به تو سخت می گذرد، بگو تا با مسئول آموزش، صحبت کنم و تو به خانه برگردی؟ به محض شنیدن حرفم، با همان پاهای آبله زده اش، شروع به جست و خیز کردن و بالا و پایین پریدن کرد وگفت: خواهر! ببین من، مشکلی ندارم و حالم خوب است، می مانم و ادامه می دهم. دورة آموزشی تمام شد، وقت اعزام نیرو فرا رسید. علی اصغر که کارت پایان دورة آموزشی داشت، سوار ماشین شد تا به جبهه برود. یکی از مسئولین اعزام نیرو که او را می شناخت و می دانست برادر شهید است، از ماشین پیاده اش کرد و گفت: چون قدت، کوتاه است نمی توانی به جبهه بیایی. او که به شدت ناراحت بود، به خانه آمد ودر حالی که اشک می ریخت گفت: هر جور باشد خودم را به جبهه می رسانم. روز بعد به زرند رفت و به این بهانه که از سرویس جا مانده، عازم جبهه شد و این، آغاز رفتنهای پی در پی او به جبهه بود. (راوی، خواهر شهید)

2-برای اولین بار از جبهه به مرخصی آمده بود، رفتارش به کلی عوض شده بود، انگار طی این چند ماه، به اندازة چند سال، بزرگتر شده بود، هر غذایی را جلویش می گذاشتیم، ایراد نمی گرفت. به یک لقمه نان خالی قانع بود، می گفت: من جبهه ها را دیده ام و ارزش یک لقمه نان را به خوبی می دانم، در استفاده از نعمتهای خدا اسراف نکنید، همیشه یادتان باشد که اگر راحت و با خیال آسوده، سرخانه و زندگیتان هستید، به خاطر زحمات رزمندگان در جبهه هاست،شما این راحتی را مدیون خون شهدا هستید و اگر خونشان را پایمال کنید باید جوابگو باشید. (راوی، خواهر شهید)

3-او که شیفته امام بود، با شنیدن نام امام اشک در چشمانش حلقه می زد و می گفت؛ ما باید گوش به فرمان امام باشیم. هر وقت به مرخصی می آمد از او می پرسیدم: در جبهه چه کار می کنی؟ درجوابم می گفت: کفشهای رزمندگان را واکس می زنم و این خودش نعمت بزرگی است. (راوی، خواهر شهید)

4-مدتی بود که به عنوان شاگرد ماشین سنگین نزد من کار می کرد، یک روز سرکارش حاضر نشد. سراغش را از پدرش گرفتم، گفت: اصغر به زرند رفته تا از آنجا عازم جبهه شود. گفتم: او که هنوز سنی ندارد، چطور می خواهد به جبهه برود؟ پدرش گفت: دفعه اولش نیست،قبلاً هم یک بار به جبهه رفته. راهی زرند شدم، او را در میان جمعی کنار تکیة چهلچراغ دیدم که عازم جبهه بودند. نزدش رفتم و گفتم: اصغر! کجا می خواهی بروی، تو که هنوز سنی نداری، پدرت هم داغدیده است، بمان و تنهایش نگذار. گفت: نه من باید بروم. هر چه گفتم قبول نکرد برگردد، وقتی دیدم برای رفتن عزمش را جزم کرده گفتم: برو به سلامت، دست خدا به همراهت. (راوی، سیدعلی یزدانی از اقوام شهید)

عباس عربنژاد حاج علی
1-دوسال و نیم داشت؛ اما هنوز راه نمی رفت. چون در روستا زندگی می کردیم، دسترسی به دکتر نداشتیم تا علت راه رفتنش را بررسی کنیم. عده ای می گفتند: چون وزنش زیاد است، نمی تواند راه برود؛ شاید هم مریض باشد. عده ای هم می گفتند: چیز مهمی نیست؛ به مرور خوب می شود. یک روز پیرزنی از روستای مجاور به خانة ما آمد. وقتی که عباس را دید، به مادرم گفت: پسرت چند سال دارد؟ مادر گفت: دوسال و نیم. پیرزن گفت: پس چرا راه نمی رود؟ مادر گفت: نمی دانم؛ فقط روی زمین می خزد. پیرزن گفت: چرا پشتکارش را نگرفتید تا راه بیفتد؟ مادر گفت: کاری از دستمان برنمی آمد تا برایش انجام دهیم. پیرزن گفت: فکر کنید پایش شکسته؛ همین الآن چوبی به دستش بدهید تا به کمک آن، شروع به راه رفتن کند. یک تکه چوب، زیر بغل عباس گذاشتیم. بعد از چند روز تمرین کردن، با پشتکاری که داشت، بدون تکیه کردن به چوب، توانست راه برود. (راوی، محمد علی عربنژاد برادر شهید)
2-سال 58 با او آشنا شدم. پانزده روز بعد از اولین روز آشنایی، باهم عازم کردستان شدیم. حدود سه ماه در مهاباد بودیم. عباس، صبر عجیبی داشت؛ گاهی از سختی کار و صبر او به ستوه می آمدم و می گفتم: تو چرا اینقدر خونسردی؟! او نگاهی به من می کرد و می گفت: صبر کن!!! همیشه در نگهبانی، پیشقدم بود. می گفت: هر ساعتی که اینجا نگهبانی بدهیم، یک وجب از خاک بهشت را خریده ایم. گاهی در حین نگهبانی، چرت می زدم و یا به نقطه ای خیره می شدم؛ عباس وقتی مرا در این حال می دید، تکانم می داد و سعی می کرد با جمله ای انرژی بخش و دلگرم کننده، خواب را از چشمانم دور کند تا حواسم به نگهبانیم باشد. (راوی، رضا همت آبادی دوست و همرزم شهید)
3-طرح ساخت و نصب دکل مَهاری، از قبل داده شده بود؛ اما هنوز در ایران، کسی آنرا اجرا نکرده بود. عباس و دوستانش(مصطفی و هادی عربنژاد) با همکاری شرکت ذغالسنگ زرند، ساخت این دکل را به منظور برقراری ارتباطات بیسیمی، شروع کردند. خیلی ها می گفتند: این کار، شدنی نیست. اما دیری نپایید که ساخت اولین دکل مهاری و نصب آن را در سپاه شهرستان زرند با چشم خود دیدند و فهمیدند که شد، آنچه که آنها می گفتند نشدنی است. (راوی، محمد علی عربنژاد برادر شهید)
4-در یکی از شهرهای جنوب استان کرمان، مشغول نصب دکل بودیم. عدة زیادی از مردم اطراف ما جمع شده بودند؛ با وجود آنها، کارکردن برای ما مشکل شده بود. آنقدر همهمه به راه انداخته بودند که اعضای گروه، صدای یکدیگر را نمی شنیدند. من برای متفرق کردن جمعیت، به دروغ گفتم: همه دور شوید، الآن دکل می افتد. برای اینکه حرفم را باور کنند، خودم بلافاصله پا به فرار گذاشتم و مردم هم پشت سرم، شروع به دویدن کردند. جمعیت که متفرق شدند، نزد عباس برگشتم. او که از این کارم عصبانی بود، با پیچ گوشتی که دستش بود، ضربه ای به من زد و گفت: این چه کاری بود که کردی؟ چرا دروغ گفتی؟! در حالی که محل ضربه را ماساژ می دادم، گفتم: می خواستم مردم را پراکنده کنم. گفت: اینجوری؟! اگر در حال دویدن، یکی از آنها زمین خورده بود و بلایی سرش آمده بود، چه کار می کردی؟ حق با او بود. ساکت شدم؛ چون دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. کارمان که به پایان رسید، وسایل را جمع کردیم و کنار ماشین بردیم. آنجا او مرا در آغوش گرفت، بوسید و گفت: از اینکه با پیچ گوشتی به تو ضربه زدم، ناراحت شدی؟ لبخندی کمرنگ بر لبانم نقش بست، گفتم: من و تو روزهای زیادی را باهم گذرانده ایم؛ به خوبی یکدیگر را می شناسیم. گفت: تا نگویی مرا بخشیده ای، خیالم آسوده نمی شود؛ بگذار دلم آرام گیرد. خندیدم و گفتم: ای بابا! باشه، تو را بخشیدم. او نفس راحتی کشید و خندید. (راوی، رضا همت آبادی دوست و همرزم شهید)
5-عباس کارهایش را خیلی دقیق و منظم انجام می داد. هر گاه می خواستیم کاری را شروع کنیم، اجازه نمی داد کسی کم کاری کند، می گفت: ما وظیفه داریم که کارمان را درست و مرتب انجام دهیم. باید دکل را جوری نصب کنیم که اگر کسی برای بازدید از کارمان آمد، نتواند ایرادی از ما بگیرد. در نصب بیسیم ها، باید جوری عمل کنیم که واتِ برگشتی و از کارافتادگی دستگاه را نداشته باشیم. باید به گونه ای کارمان را انجام دهیم که دَه سال دیگر هم، پا برجا باشند. همة این حرفها را در حالی می زد که ما می دانستیم آنتن و دکلی که در حال نصب کردنش هستیم، دو روز دیگر، باز می شود. او حتی در نصب دکل و آنتنی که می دانست قرار است مدت کوتاهی مورد استفاده قرار گیرد، نهایت دقت را به کار می برد. (راوی، رضا همت آبادی دوست و همرزم شهید)
6-سال 61 عازم جبهه شدم و در واحد مخابرات لشکر 41 ثارالله مشغول خدمت گشتم. چند روز بود که از صبح زود، او را در حال تعمیر کردن یک ماشین سنگین می دیدم؛ این ماشین که مجهز به سیستم های مخابراتی بود، جزو غنیمت های جنگی بود. یک روز، از یکی پرسیدم: او کیست؟
گفت: یکی از رزمنده های فعال واحد مخابرات است که در زمینه های مختلف، استعداد و مهارت دارد. من که کنجکاو شده بودم تا بیشتر در موردش بدانم، نزدش رفتم و با او احوالپرسی کردم. او هم خیلی گرم و صمیمی مرا تحویل گرفت. همانطور که محو تماشای کارش بودم، گفتم: چه کار می کنی؟ گفت: این ماشین، آسیب دیده؛ می خواهم راهش بیندازم. گفتم: این کارها را از کجا یاد گرفته ای؟! خندید و گفت: مقداری از آن به خاطر علاقه ام است و مقداری هم تجربة کارهای قبلی ام است؛ چون قبل از جنگ هم، چند ماشین را تعمیر کرده ام. من که جذب اخلاق نیکو و رفتار زیبایش شده بودم، لحظه ای رهایش نکردم؛ به گونه ای که در طیّ مدت کوتاهی، دوستی عمیق بین ما به وجود آمد. (راوی، محمود سنایی دوست و همرزم شهید)
6-برای اولین بار، او را در سال 62 در مجتمع مخابرات کرمان دیدم؛ به خاطر دارم که یک روز عصر، به آنجا رفته بودم؛ بچه ها گفتند: ما می خواهیم به مخابرات برویم تا عباس عربنژاد را به اینجا بیاوریم. اولین بار بود که این اسم را می شنیدم، گفتم: عباس کیه؟ آنها گفتند: یکی از بچه های مخابرات لشکر است؛ زخمی شده، داریم به فرودگاه می رویم تا او را بیاوریم. بچه ها رفتند و یک ساعت بعد برگشتند؛ در حالی که یک جوان قدبلند و رشید، با اندامی ورزیده و تنومند با آنها بود. وقتی که به هم معرفی شدیم، به او گفتم: چه جوری زخمی شدی؟ گفت: عملیات آغاز شده بود. من چند لحظه بیکار شدم، یک اسلحة سمینوف دارم که همیشه همراهم است؛ با خودم گفتم: حالا که بیکارم، بهتره چند تیر به سمت دشمن شلیک کنم تا خدمتی به پیشرفت عملیات کرده باشم. پشت خاکریز، مشغول تیراندازی و دویدن به این طرف و آن طرف بودم که حس کردم گوشم به شدت می سوزد. فکر کردم یکنفر محکم توی گوشم زده. اطرافم را نگاه کردم، کسی را ندیدم. با خودم گفتم: اینجا که کسی نیست، پس کی زد توی گوش من؟ حتماً خیالاتی شده ام!!! بعد از چند لحظه، متوجه شدم مایع گرمی از بینی ام جاری شد؛ دستم را به بینی ام گرفتم، پر از خون شد. آنموقع بود که فهمیدم تیر و یا ترکشی به بینی ام خورده و از آنجا وارد گردنم شده. به عقب آمدم و به بیمارستان منتقل شدم. آنجا متوجه شدم که تیر سمینوف به بغل بینی ام اصابت کرده و از زیر پوست رد شده؛ به گونه ای که نه به فکّم صدمه زده و نه به دندانهایم و از آنجا وارد گردنم شده و گیر کرده است. در حقیقت، این تیر بود که به گوشم سیلی زده بود. شک ندارم که با تیر و ترکش، شهید نمی شوم؛ یک اسلحة قویتر لازم است تا مرا از پای درآورد. (راوی، منصور مخدومی دوست و همرزم شهید)
7-آن زمان، در جبهه جرثقیل و امکانات دیگر برای بالابردن قطعات دکل و نصب آنها نبود. عباس با کمک یکی از دوستانش (هادی عربنژاد)، دستگاهی از سیم بکسل ساختند و آنرا جلوی یک تویوتای لندکروز کالسکه ای، نصب کردند که به وسیلة آن، قطعات دکلهای 30 تا 36 متری را روی هم نصب می کردند. داخل این تویوتای کالسکه ای که در منطقه، به «ماشین عباس» معروف بود، تمام تجهیزات نصب دکل و تمام وسایل مورد نیاز برای سفر وجود داشت که او آنها را با نظم خاصی، در مکانهای معینی چیده بود. چون این ماشین متعلق به بیت المال بود، عباس در حفظ آن، بسیار دقیق و حساس بود. (راوی، اکبر حسن زاده دوست و همرزم شهید)
8-در شرایط عادی، نصب دکلهای مخابراتی مدت زیادی وقت می برد؛ اما در زمان جنگ، چون حجم کار زیاد بود، عباس و گروهش در طول یک هفته، هفت دکل را نصب کردند. دکلهایی که توسط آنها نصب می شد، آنقدر محکم بودند که بعضی از آنها، بعد از گذشت سالها، هنوز پا برجا و قابل استفاده اند. عباس علاوه بر ساخت و نصب دکلهای مخابراتی، آنتن هایی جهت ارسال امواج ساخت. چون در آن زمان، امکانات کم بود، او با لوله های آلومینیومی و محاسبة فرکانسهای مختلف، آنتن هایی برای مکانهای متفاوت ساخت. هر جا که نیاز بود امواج به یک جهت خاص هدایت شوند، آنتن های جهت دار و آنجایی که لازم بود امواج در تمام جهات پخش شوند، آنتن هایی با قدرت پخش امواج در تمام جهات، طراحی کرد و ساخت. او مثل آچارفرانسه عمل می کرد و در تمام زمینه ها، تبحّر داشت. به خاطر دارم که بیسیم های معیوب غنیمتی را با بچه ها تعمیر می کرد و از آنها در جاهای مختلف استفاده می کرد. به عنوان مثال، این بیسیم ها را بعد از تعمیر، روی شاسیهایی که خودش طراحی کرده و ساخته بود، داخل قایقهای فرماندهی نصب می کرد و با کمک باتری و شارژرهای گوناگون، آنها را راه می انداخت؛ از این بیسیم ها در قایقهای فرماندهی که بر آبهای هور حرکت می کردند، برای برقراری ارتباط استفاده می شد. (راوی، منصور مخدومی دوست و همرزم شهید)
9-عباس با کارایی بالایش در مأموریتها، مثل کوه، باصلابت و استوار بود؛ جنگ از او تکیه گاهی مطمئن برای بچه های واحد مخابرات ساخته بود. در کنار اندام پهلوانیش، لبخند زیبایش همکاران و همراهانش را به وَجد می آورد. وقتی که در عملیات ماووت زخمی شد، او را به بیمارستان منتقل کردند. همة بچه های لشکر، نگرانش بودند. روزی که خبر بهبودیش را آوردند، همه خوشحال شدند؛ حتی فرماندة لشکر (حاج قاسم سلیمانی) هم خوشحالیش را پنهان نکرد و گفت: خدا را شکر که عباس، سالم است؛ او دِینَش را به اسلام، اَدا کرده است. (راوی، مهدی قاسم زاده دوست و همرزم شهید)
10-عباس پیرو محض ولایت فقیه بود، می گفت: اگر انسان ولایتمدار نباشد، اگر امام نداشته باشد، هیچی ندارد. اگر ما نماز بخوانیم و رهبرمان را رها کنیم، نمازمان قبول نیست. یک روز به قصد آزمودنش گفتم: عباس! اگر بفهمی من از امام پیروی نمی کنم، چه کار می کنی؟! اندکی تأمل کرد و گفت: کسی که مطیع امر امام نباشد، جایش در منطقة جنگی نیست. گفتم: حق با توست؛ به نظر تو چرا به جبهه آمده ایم؟ گفت: ما امام را داریم و پیرو ایشان هستیم؛ ایشان فرمودند: «امروز، جنگ در رأس تمام امور است»، ما هم طبق امر رهبر، باید به تکلیف و وظیفه مان عمل کنیم؛ حال اگر پیروز شویم، تکلیفمان را انجام داده ایم و اگر شکست بخوریم، باز هم به تکلیفمان عمل کرده ایم. تنها چیزی که باید سرلوحة تمام کارهایمان قرار گیرد، اطاعت محض و بی چون و چرا از امام است. (راوی، رضا همت آبادی دوست و همرزم شهید)عباس، شیفتة امام بود. به خاطر دارم که یک روز از منطقة جُفیر به سمت اهواز می آمدیم. در بین راه، سخن از امام به میان آمد؛ او گفت: امام، مرد بزرگواری است که خدا او را برای نجات ما فرستاده؛ ایشان با خودساختگی و خدایی بودنش، تأثیر شگرفی روی مردم جهان گذاشته است. (راوی، مجیدحسن زاده دوست و همرزم شهید) همیشه می گفت: اگر روزی هفتادبار، هزاربار، به خاطر آرمانم و به خاطر امامم، تکه تکه شوم، باز هم حاضرم پشت سر امام بایستم. گاهی به او می گفتم: عباس! باز هم از هفتاد رفتی هزار؟! او هم می خندید و چیزی نمی گفت. (راوی، فرو بهرآسمانی دوست و همرزم شهید)
11-به خاطر دارم که در یک مأموریت 9روزه، سه دکل را نصب کردیم؛ کاری که اهل فن می دانند، چقدر دشوار است و زمان زیادی را می طلبد. کار نصب یکی از این دکل ها تا ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب، طول کشید. بعد از پایان کار، او باحوصله مشغول جمع و ضبط کردن پیچ و مهره هایی که پایین افتاده بودند، شد؛ در حالی که ما از فرط خستگی، روی پای خودمان بند نبودیم و از صبر و حوصلة بالای او، شگفت زده شده بودیم. کار جمع کردن پیچ و مهره ها که تمام شد، پشتِ فرمان نشست تا برای رسیدن به مقصد، یک مسافت طولانی را رانندگی کند. با همة دقتی که در کارش صرف کرده بود و با تمام سختی هایی که متحمل شده بود، در بین راه می گفت: آیا خدا واقعاً این کارها را از ما قبول می کند؟ آیا حقوقی که می گیریم، حلال است؟(راوی، محمود مقدم دوست و همرزم شهید)
12-عباس از استعداد خوبی بهره مند بود؛ همین که جایی نحوة انجام دادن کاری را می دید، فوری یاد می گرفت و خودش انجام می داد. به خاطر دارم که در کار نصب دکل، زاویة صاف مهارها با زمین، یکسری مشکلاتی را به وجود آورده بود؛ عباس که دنبال راهی برای حلّ این مشکل بود، قالبی فلزی با زاویه ای مکعبی ساخت که وقتی این قالب روی مهارها قرار گرفت، خطری که با برخورد ماشین به دکلها، مهارها را تهدید می کرد، رفع شد. اگر در منطقه ای مأمور نصب چند دکل بود، هیچیک از دکلها شبیه هم از کار درنمی آمد؛ همیشه شرایط محل نصب دکل را می سنجید و چیزهایی اضافه می کرد و بعد هم با آنکه کارش را خیلی تمیز و دقیق انجام می داد، می گفت: ما کاری نکردیم…! در یکی از مأموریتها به کهنوج، برمک و گشمیران رفتیم و سه دکل نصب کردیم. وقتی که از گشمیران برمی گشتیم، دو روز در راه بودیم. هر جا که برای صرف غذا می ایستادیم، او چای می ریخت و در کمال تواضع، جلوی ما می گذاشت و می گفت: من ساقیم! یک روز در حین کار، خیلی خسته شده بودم؛ اما اثری از خستگی در وجود او نمی دیدم. گفتم: عباس آقا! من یک اسم جدید برایت انتخاب کرده ام. گفت: چه اسمی؟! گفتم: بیل! خندید و گفت: حالا چرا بیل؟! گفتم: آخه بیل، مثل تو سخت است؛ هر چقدر با آن کار کنیم، عیب و نقصی پیدا نمی کند. (راوی، محمود مقدم دوست و همرزم شهید)
13-عباس در زمینة مخابرات، تبحّر زیادی داشت. هر جا کار برایمان سخت می شد و از عهدة انجامش برنمی آمدیم، به محض ورودش به صحنه، کار به راحتی توسط او انجام می شد و باری از روی دوش ما برداشته می شد. به خاطر دارم که یک روز در منطقة عملیاتی مهران، در صدد برقرار ارتباط بودیم که از عهده اش برنمی آمدیم؛ انجام این کار برای ما تقریباً غیرممکن شده بود. با چند نفر از برادران هر چه تلاش کردیم، موفق نشدیم. مستأصل مانده بودیم که چه کنیم. در همین حین، عباس از راه رسید و با تکیه بر تجربه و عملش، به راحتی از عهدة انجام کاری که ما نتوانسته بودیم انجامش دهیم، برآمد. (راوی، مهدی قاسم زاده دوست و همرزم شهید)
14-برای نصب دکل، به منطقه ای رفته بودیم که هوایش بسیار گرم بود. زیر باد کولر خوابیده بودیم که عباس آمد و گفت: بلند شوید تا کار را شروع کنیم. من گفتم: حالا هوا گرم است؛ الآن می خوابیم وقتی هوا خنک شد، شروع به کار می کنیم. او بدون آنکه حرفی بر زبان بیاورد از اتاق بیرون رفت و خودش به تنهایی مشغول کار شد. وقتی او را مشغول کار دیدیم، خجالت زده شدیم و آمادة کار شدیم. او مسئول ما بود، می توانست مجبورمان کند تا کار را شروع کنیم؛ اما به جای متوسل شدن به زور و خشونت، با رفتارش ما را تنبیه کرد. (راوی، داود روح اللهی دوست و همرزم شهید)
15-در منطقه، هنگام نماز جماعت سعی می کردیم به صف اول برویم و سمت راست امام جماعت بایستیم تا ثواب نمازمان بیشتر باشد؛ اما عباس معمولاً صف آخر، کنار کفشها و یا گوشة دیگری می ایستاد و نمازش را به جماعت می خواند و می رفت. یک روز به او گفتم: عباس! من صف اول برایت جا گرفتم؛ کجا بودی؟ چرا نیامدی؟! در جوابم گفت: نماز را هر جا بخوانی، فرقی نمی کند؛ خدا کند نماز انسان، درست و مورد قبول خدا باشد؛ حالا چه روی موکت باشد، چه روی خاک و گل و سنگ. (راوی، رضا همت آبادی دوست و همرزم شهید)
16-عباس هنگام کار خیلی جدی بود؛ اما هر وقت بحث کار در میان نبود، با بچه ها شوخی می کرد و آنها را می خنداند تا روحیه شان عوض شود. به خاطر دارم زمانی را که در منطقة جُفیر مستقر بودیم، قرار بود عملیاتی صورت بگیرد؛ اما به دلایلی، این عملیات لغو شد. لغوشدن عملیات، روحیة بچه ها را بهم ریخته بود و آنها را دلسرد کرده بود. هوا گرم بود. دور هم جمع شده بودیم تا غذا بخوریم؛ غذا، آب دوغ خیار بود. چند هندوانه هم بریده بودند و سرسفره گذاشته بودند. هیچکس حوصلة حرف زدن نداشت. عباس وقتی که روحیة بچه ها را خراب دید، تکه ای از پوست هندوانه را برداشت و به طرف یکی از بچه ها پرت کرد. لحظاتی بعد، صدای خندة بچه ها که در حال پرت کردن پوست هندوانه به سمت یکدیگر بودند، فضا را پر کرد. این کار باعث شد بچه ها از آن حال و هوا درآیند و دوباره روحیه بگیرند. (راوی، رضا همت آبادی دوست و همرزم شهید)
17-زمانی که در منطقة زبیدات مستقر بودیم. بعد از والفجر مقدماتی، امکانات را به مقرّ دوم لشکر 21 حمزه انتقال دادیم. قرار شد عملیاتی در آنجا تدارک ببینیم. رفتیم و جا را دیدیم. در مقرّ ارتش، جایی هم برای ما در نظر گرفتند. در آنجا مستقر شدیم. چیزی که مخابرات و فرماندهی لشکر به آن اعتقاد داشتند، ایجاد ارتباط شبکه ها با سیم، قبل از عملیات بود. اعتقادی به استفاده از بیسیم نداشتیم؛ مگر در مواقع اضطراری که ارتباط با سیم، قطع می شد. ارتباط بیسیم در عرض یکی دو ساعت، با برپا کردن آنتن ها و چیدن امکانات، برقرار می شد، ولی برقراری ارتباط با سیم، زحمت زیادی را می طلبید و حُسنی که دارد، شنود نشدن آن توسط دشمن است. انجام این کار سخت، فردی را می طلبید که محکم و استوار باشد و نسبت به کارش، متعهد؛ فردی که به محض روبرو شدن با مشکلات، کم نیاورد و قدرت جسمی و ذهنی بالایی داشته باشد. عباس این مسئولیت را قبول کرد و کارش را آغاز نمود. با وجود او، دیگر کسی نگرانی نداشت؛ چون فقط کافی بود به او بگوییم شبکه های باسیم را راه اندازی کن؛ دیگر نیازی به کلام و یا توضیح بیشتری نبود؛ خودش مسیر را انتخاب می کرد و کارش را شروع می نمود. مسیری را که او انتخاب می کرد، کاملاً درست بود. قدرت مدیریت و فرماندهی بالایی داشت. وقتی کارش را آغاز می کرد، اگر چهار نفر همراهش بودند، به اندازة سه نفرشان کار می کرد. وقتی که همه از پای می افتادند، او هنوز سرِ پا بود و تا پایان کار می ایستاد. زمانی که کاری را قبول می کرد، آنرا به نحو احسن و به بهترین شکل انجام می داد. (راوی، رضا ایرانمنش دوست و همرزم شهید)
18-در منطقه، گاهی سواره تا نزدیکترین نقطه به دشمن می رفتیم و وقتی که پیاده می شدیم، بدون آنکه کوچکترین اتفاقی برایمان بیفتد، از بین موانع رد می شدیم و خودمان را سالم به محل موردنظر می رساندیم. من که بارها شگفت زده، شاهد چنین ماجراهایی بودم، یک روز به او گفتم: باورم نمی شود؛ ما چگونه بدون صدمه دیدن، از بین موانع ـ آن هم جلوی چشم دشمن ـ رد می شویم؟! گفت: دوست من! وقتی که ما آیة «و جعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سداً فاغشیناهم فهم لا یبصرون»(آیه 9سوره یس) را می خوانیم، نباید از چیزی بترسیم؛ در واقع، این دشمن است که باید از ما بترسد؛ چرا که خدا با قرائت این آیه، رعب و وحشت در دلشان ایجاد می کند و بر چشم و گوششان، مُهر می زند تا ما را نبینند؛ آنها چوب بی اعتمادی و عدم توکل به خدا را می خورند. (راوی، محمود سنایی دوست و همرزم شهید)
19-عباس هنگام تقسیم کار، حد توان نیروهای زیردستش را می سنجید و همیشه خودش به خاطر قدرت جسمانی بالایی که داشت، بیشتر از همه کار می کرد. او گروه همراهش را قبل از آغاز کار، آموزش می داد و در حین کار، بسیار جدی بود. او دفتری داشت که خطاهای افرادش در حین کار را در آن یادداشت می کرد. تنبیه جالبی را که برای افراد خطاکار در نظر گرفته بود، سبیل مال بود؛ تنبیهی که موجی از شادی و خنده را در بین بچه ها به وجود می آورد. به عنوان مثال، در دفترش می نوشت: فلانی به خاطر خطاهایش، باید 10تا سبیل مال را تحمل کند. با فرارسیدن عید و یا هر مناسبت دیگر، سبیل مالها را می بخشید. او با اخلاق خوب و برخورد زیبایش، همه را جذب خودش کرده بود؛ به گونه ای که کسی حاضر نمی شد، رهایش کند و تنهایش بگذارد. (راوی، منصور مخدومی دوست و همرزم شهید)
20-عباس گاهی با نیروهای تحت امرش، دست به ساخت و نصب دکل می زد و گاهی هم خودش یک تنه مشغول به کار می شد. محل فونداسیون را خودش حفر می کرد، بتن را خودش می ریخت، دکل را خودش می ساخت و نصب می کرد. او بسیار بانظم بود؛ بر اساس نظم، حسابگری، برنامه ریزی و محاسبات دقیقی که داشت، تمام کارهایش به خوبی و بدون برخورد با مشکل، انجام می گرفتند. کاری که در عرض چند روز باید انجام می شد، با درایت او، در عرض یک روز تمام می شد. ما که همراهش بودیم، خسته می شدیم؛ اما او همیشه می گفت: خستگی برایم معنایی ندارد. اندامی ورزیده و بدنی نیرومند داشت و ما مانده بودیم او که غذای اکثر شبهایش، تنها یک پیمانه ماست است، این همه انرژی را از کجا می آورد!!! (راوی، رضا همت آبادی دوست و همرزم شهید)
21-هر وقت در حین کار به مشکلی برمی خوردیم و می گفتیم: با وجود این مشکل، به نتیجة موردنظرمان نمی رسیم. او می گفت: ما یک وظیفه داریم و یک تکلیف؛ وظیفه مان این است که کارمان را انجام دهیم و تکلیفمان این است که کار به نحو احسن انجام گیرد؛ همانگونه که رهبر فرمودند: «کارهایی را که به شما محوّل می شود، به نحو احسن انجام دهید». ما به وظیفه و تکلیفمان عمل می کنیم؛ دیگر نتیجه اش با خداست. یادتان باشد که ما مأمور به وظیفه ایم، نه نتیجه. (راوی، رضا همت آبادی دوست و همرزم شهید)
22-یکسری ملزومات شیمیایی را قبل از شروع یکی از عملیاتها، در اختیار نیروها گذاشتند تا در صورت استفادة دشمن از بمبهای شیمیایی، بچه ها بتوانند از آنها استفاده کنند. عده ای می گفتند: تاریخ مصرف این ملزومات گذشته و اعتمادی به عمل کردن آنها نیست. با جمعی از دوستان، دور هم جمع شده بودیم و سرِ این مسئله بحث می کردیم که عباس از راه رسید و گفت: چی شده؟ مشکلتان چیست؟ گفتیم: ای کیفها را برای دفاع شیمیایی داده اند؛ بعضی ها می گویند: تاریخ مصرف مواد داخلشان گذشته؛ باید قبل از عملیات، امتحان شوند. عباس بلافاصله یکی از آمپولها را برداشت و آن را در گوشة انگشتش فرو برد تا تأثیرگذاریش را امتحان کند. من حیرت زده گفتم: عباس! چه کار کردی؟! گفت: مگر شما نمی خواستید اینها امتحان شوند؟ خوب، من هم امتحانشان کردم؛ اجازه بدهید کار راه بیفتد، وقتتان را صرف بحث کردن بر سر اینگونه مسائل نکنید. لحظاتی بعد، او را که در اثر یک امتحان پُر دردسر، رنگش پریده و لبانش خشکیده بود، به اورژانس رساندیم. چندساعتی بستری شد تا اثرِ دارو از بدنش رفت. (راوی، محمود سنایی دوست و همرزم شهید)
23-قبل از عملیات والفجر سه و چهار، به واحد توپخانه رفتم تا سیستم مخابرات آنجا را راه بیندازم. بیسیم ها را نصب کردم، باتریها و آنتن ها را هم در محلهای مشخص شده نصب کردم. کارم که تمام شد، سیستم را امتحان کردم؛ اما از آنجا که یکجای کارم اشکال داشت، سیستم راه نیفتاد. با عباس تماس گرفتم و از او درخواست کمک کردم. او بلافاصله خودش را به منطقه رساند. بیسیم ها را راه انداخت و مشکلات را برطرف کرد و راهنمایی های لازم را مبذول داشت و رفت. او می توانست از پشتِ تلفن، همة این کارها را انجام دهد و مرا راهنمایی کند؛ اما از آنجا که در قبال کارش، احساس مسئولیت بالایی داشت، به منطقه آمد و از نزدیک، همه چیز را برای رفع اشکالات کار، بررسی کرد. (راوی، محمد صباغی نوه دوست و همرزم شهید)
24-در یکی از عملیاتها، مجروح شدم. مدتی در بیمارستان بستری بودم؛ وقتی مرخص شدم و به خانه رفتم، عباس به عیادتم آمد. مرا که در حال آه و ناله کردن دید، گفت: چیه؟ چه خبره؟ فقط یک ترکش خوردی، چرا اینقدر ناله می کنی؟! گفتم: آخه خیلی درد داره. گفت: اگر به این موضوع فکر کنی که چرا و برای چه هدفی ترکش خوردی، خیلی زود آرام می شوی. گفتم: عباس جان! دوست داری چگونه شهید شوی؟ گفت: نمی خواهم با ترکش و تیر و … شهید شوم؛ دوست دارم با راکتِ هواپیما و یا یک بمب، شهید شوم. وقتی که شنیدم با اصابت راکتِ هواپیمای دشمن به ماشین، یکی از پاهایش قطع شده، فرق سرش شکافته، چشمش تخلیه شده و بدنش جراحات زیادی برداشته و بعد از یازده روز بستری شدن در بیمارستان، به شهادت رسیده، با خودم گفتم: او به آرزویش رسید و همانگونه که دوست داشت، شهید شد؛ او کسی نبود که با یک ترکش و یا تیر از پا درآید. (راوی، رضا همت آبادی دوست و همرزم شهید)
25-یک روز جایی مشغول بتن ریزی برای نصب دکل بودیم. لانة مورچه ها نزدیکمان بود. من خاکها را بهم زدم تا مورچه ها از آنجا بروند. او وقتی که این صحنه را دید، ناراحت شد و گفت: دست نگهدار، معلوم هست داری چه کار می کنی؟! تو که مورچه ها را کشتی، جواب خدا را چگونه می دهی؟ اگر کمی گرد و خاک به هوا بلند می کردی و اندکی صبر می کردی، مورچه ها متوجة نا امن بودن اینجا می شدند و می رفتند. حرفهایش که تمام شد، با خودم گفتم: خدایا! این دیگر کیست؟! برخلاف هیکل تنومند و اندام ورزیده اش، قلب رئوفی دارد؛ حقوق تمام مخلوقات خدا برایش محترم و با ارزش است!!! (راوی، رضا همت آبادی دوست و همرزم شهید)
26-یک روز در منطقه، گرم کار بودیم که موتور سیستم ژنراتورهای شارژ بیسیم های واحد مخابرات سوخت. به منظور تعمیر آن، از منطقه به سمت قرارگاه لشکر در اهواز راه افتادیم. شب هنگام بود که به قرارگاه رسیدیم. وقتی که به تراشکاری آنها مراجعه کردیم، تعطیل شده بود و مسئولین رفته بودند و تنها چند سرباز و نیروی معمولی که نگهبان بودند و کاربلد نبودند، آنجا حضور داشتند. عباس اصرار داشت که باید همین امشب موتور را تعمیر کرده و به منطقه بازگرداند؛ اما آنها قبول نمی کردند. او که دست بردار نبود، گفت: شما دستگاههای تراش را روشن کنید و خودتان هم کمکیِ من شوید تا کار را به سرانجام برسانیم. من با تعجب گفتم: عباس! در این زمینه هم تجربه داری یا می خواهی کار را به دست کسانی که در این مورد سررشته ندارند، بدهی؟! گفت: نگران نباش، در این زمینه هم تجربه دارم. گفتم: ای بابا! تو دیگه کی هستی که در هر زمینه ای تجربه داری و کار بلدی؟! خندید و چیزی نگفت. آنها دستگاهها را روشن کردند. تا نزدیک اذان صبح، عباس پشتِ دستگاه تراش و دستگاههای دیگر ایستاد، قطعات را تراشید و آماده کرد. بعد از پایان کار، همزمان با اذان صبح به سمتِ قرارگاه رفتیم تا نماز بخوانیم. با خودم گفتم: حتماً یک نصفِ روز استراحت می کنیم و بعد، راه می افتیم؛ اما در کمال ناباوری، گفت: بعد از نماز، یکساعت استراحت کن؛ باید زود راه بیفتیم و قطعات را برسانیم تا کارها لنگ نمانند!!! باورم نمی شد؛ یعنی او که شب را تا صبح نخوابیده بود، چگونه می توانست با یکساعت استراحت، خود را برای فعالیت روزانه آماده کند؛ با شناختی که از او داشتم، می دانستم که می تواند. چرا که بارها شاهد کار زیاد و بی خوابیهایش بودم. (راوی، محمود سنایی دوست و همرزم شهید)
27-عباس هرگز از کار و جنگ خسته نمی شد. یک روز در منطقه، به او گفتم: عباس! شنیده ای که می خواهند از بچه های پاسدار تعهد بیست ساله بگیرند؟ گفت: برای ما که دائم در منطقه ایم و هدفمان از حضور در جنگ، خدمت به اسلام است، چه فرقی می کند که چقدر تعهد بگیرند؟ اگر بیشتر از این هم تعهد بخواهند، راضی هستیم و حرفی نداریم. (راوی، منصور مخدومی دوست و همرزم شهید)
28-خرداد سال 64 در منطقة شلمچه مستقر بودیم. به خاطر ماه مبارک رمضان، تصمیم گرفتیم آنجا بمانیم و روزه هایمان را بگیریم. با توجه به آنکه کشور در تحریم به سر می برد و تهیه و خرید سیمهای صحرایی، کار دشواری بود و هزینة زیادی را می طلبید، به پیشنهاد عباس که آن زمان مسئول ارتباطات واحد مخابرات لشکر 41 ثارالله بود، کار ترمیم سیمهای صحرایی را شروع کردیم. هر روز بعد از خوردن سحری و ادای نماز صبح، مشغول کار می شدیم و تا زمان افطار، دو قرقرة هزارمتری سیم را ترمیم می کردیم؛ این کار، با زبان روزه در گرمای نزدیک پنجاه درجه، طاقت فرسا بود. با پایان ماه مبارک رمضان، شصت قرقرة سیم صحرایی را ترمیم و آماده کردیم. از این سیمها در عملیاتهای بعدی استفاده شد و بدین ترتیب، هزینة اضافه به بیت المال تحمیل نگشت. (راوی، محمد اسدی دوست و همرزم شهید)
29-در گیر و دار عملیات فاو، وقتی که از رود اروند گذشتیم، با یک خودروی عراقی مواجه شدیم. تصمیم گرفتیم آنرا اینطرف بیاوریم؛ اما هرچه کردیم، روشن نشد. قرار بر این شد که آنرا با جیپ، بُکسل کنیم؛ به امید آنکه روشن شود. عباس پشت فرمان خودروی عراقی نشست، در همین حین هواپیمایی عراقی ظاهر شد. به او گفتم: بیا پایین، هواپیماها آمدند. با خونسردی گفت: نترس، کاری با ما ندارند؛ ما را نمی زنند. من تا این ماشین را پشت خاکریز نرسانم، رهایش نمی کنم. بدون آنکه از حضور دشمن در بالای سرش بترسد، ماشین را بکسل کرد و به خاکریز خودی رساند. بعد از پایان هر عملیات، به جای آنکه به مرخصی برود، تنها به رساندن پیغامی برای خانواده اش مبنی بر سالم بودنش، اکتفا می کرد و با جدیت، مشغول تعمیر و بازسازی وسایل خراب شده، می شد. تا آمدن نیروهای جدید، در منطقه می ماند؛ آنها را سازماندهی می کرد و برای آموزش می فرستاد. کارهای بعد از عملیات را انجام می داد و به عنوان آخرین نفر، تنها دو روز به مرخصی می رفت و سریع برمی گشت. او تمام وقت و توانش را وقف جنگ می کرد. (راوی، عباس جمالیزاده دوست و همرزم شهید)
30-دشمن زبون، هر جا قادر به مقاومت نبود و به قول خودمان، کم می آورد، منطقه را به آب می بست. یکی از این موارد، خطی در شلمچه بود که دشمن بعد از عملیات رمضان، آنجا را غرق آب کرده بود. مجبور بودیم در فاصلة بین خط خودمان تا دشمن، داخل آب، سنگر کمین بگذاریم؛ اما برای برقراری ارتباط، مشکل داشتیم. از طریق بیسیم نمی توانستیم ارتباط برقرار کنیم؛ چون اینگونه ارتباطات، به راحتی توسط دشمن شنود می شد. دنبال راهی می گشتیم که ارتباطات شنود نشود. عباس گفت: من با تلفن، این مشکل را حل می کنم. با تعجب گفتم: چه جوری؟! اینجا غرق آب است، نمی توانیم سیم بکشیم؛ چون سیمها را یا آب با خودش می برد و یا در اثر اصابت ترکشها و برخورد با قایقها، قطع می شوند. از همة اینها گذشته، سیمهای قطع شده، داخل آب اتصالی می کنند و باعث قطع ارتباط می شوند. خندید و گفت: نگران نباشید، به امید خدا همه چیز درست می شود. او طرح ساخت وزنه های سربی را داد. با آماده شدن وزنه ها، آنها را در فاصله های معینی به سیمها آویزان کردیم. سنگینی وزنه ها، باعث رفتن سیمها در عمق آب شد. بعد از حل شدن این مشکل، به او گفتیم: مسئلة قطع شدن سیمها و اتصالی آنها در داخل آب را چه می کنی؟ باز خندید و گفت: نگران نباشید، این مشکل هم، حل شدنی است. چند تکه شلنگ، آماده کرد. داخل آنها را پُر از گریس کرد، به محلهایی که سیمها بهم وصل می شدند و امکان اتصالی وجود داشت، نوارچسب زدیم و آنها را داخل شلنگ پُر از گریس کردیم و در آن محل، یک گره زدیم تا شلنگ جابجا نشود. به این ترتیب، مشکل ارتباط حل شد؛ ارتباطی که دیگر توسط دشمن، شنود نمی شد. کشورهای پیشرفتة دنیا در آن زمان، این مشکلات را به شکل دیگری حل می کردند؛ اما چون ما در تحریم بودیم، امکاناتشان را در اختیارمان نمی گذاشتند؛ غافل از اینکه ما جوانانی چون عباس، با مغزهای متفکر و خلاق داشتیم. (راوی، محمد صباغی نوه دوست و همرزم شهید)
31-عباس در بحبوحة عملیات والفجر هشت، در خط فاو مستقر بود. او جرثقیلی ساخته بود و آنرا پشت یک تراکتور نصب کرده بود. با کمک این جرثقیل، غنیمتهای جنگی در آن سوی رود اروند را جمع می کرد. یک تیربار سنگین روی تپه ای بود که جرثقیل ساختِ دستش، برای حمل آن، ضعیف بود. عباس دوباره جرثقیل را بازسازی کرد و شاسی قویتری برایش ساخت تا توان کشیدن و بلندکردن اجسام سنگین تر را داشته باشد. (راوی، برادر شهید)
32-سیمهای صحرایی در یکی از خطوط جبهة بستان، توسط ترکشهای خمپاره، پشت سرِ هم قطع می شد. یک روز که سردار سلیمانی برای بازدید از این خط آمده بود، متوجه شد ارتباط قطع است. به عباس گفت: این چه وضعیست؟ معلوم هست چه کار می کنی؟ چرا ارتباط، قطع است؟ عباس گفت: حجم آتش خیلی بالاست، سیمها هم روی سطح زمین هستند و در اثر برخورد ترکشها، پاره می شوند. حاج قاسم گفت: به نحوی این مشکل را حل کن، اصلاً سیمها را زیرِ خاک کن تا از ترکشها در امان بمانند و قطع نشوند. روز بعد، صبح زود عباس تعدادی بیل و کلنگ برداشت و بچه های مخابرات را برای حفر ده کیلومتر کانال به منظور زیرِ خاک کردن سیمهای صحرایی، بسیج کرد. ماه مبارک رمضان بود و هوا بسیار گرم بود. خودش در اوج گرما، بیشتر از همه کار می کرد؛ لحظه ای که همه از شدت خستگی و عطش، گوشه ای افتاده بودند، او همچنان گرمِ کار کردن بود. سرانجام بعد از تلاش فراوان، ده کیلومتر کانال حفر شد و سیمها زیر خاک قرار گرفتند. بعد از مدتی، سردار سلیمانی برای بازدیدِ دوباره از خط، آمدند. ایشان وقتی متوجه شد که این بار بر خلاف دفعة قبل، ارتباط قطع نیست، رو به عباس کرد و گفت: ارتباط، خیلی خوب شده؛ مشکل قطع شدن سیمها را چگونه حل کردی؟ عباس گفت: همانطور که شما گفتید، سیمها را زیر خاک کردیم. سردار سلیمانی که باور نمی کرد بچه های مخابرات در اوج گرما، این کار را انجام داده اند، با خوشحالی عباس را در آغوش گرفت، بوسید و گفت: تو واقعاً مردِ جنگی! من توقع نداشتم که شما این همه سیم را با دست، زیرِ خاک کنید. این حرف سردار سلیمانی باعث شد که عباس و دوستانش(هادی و مصطفی عربنژاد) در مجتمع مخابرات کرمان، طرحی را برای زیرِ خاک کردن سیمها روی لندور پیاده کنند. آنها خیشی را عقب لندور بستند که زمین را شکاف می داد و سیمها را زیرِ خاک می کرد. عباس این طرح را روی تراکتور که قدرت بیشتری داشت، پیاده کرد؛ به این ترتیب که یک قرقرة سیم روی بیل قرار می گرفت، پشت بیل سوراخی ایجاد می کرد. وقتی که بیل، زمین را شخم می زد، سیمها زیرِ خاک پنهان می شدند و از ترکشهای سطحی در امان می ماندند. بعدها او این طرح را با کمک شهید حاج محمدحسین عربنژاد روی بولدوزر پیاده کرد. کار به جایی رسیده بود که با بولدوزر در مناطق گِلی، شش حلقه سیم را همزمان زیرِ خاک می کردند. جرقة این طرحها در اذهان خیلی ها زده می شد؛ اما عباس با قدرت جسارت و ریسک بالایی که داشت، آنها را به مرحلة اجرا درمی آورد. به حق، او یکی از فرماندهان جسور واحد مخابرات لشکر 41 ثارالله بود. (راوی، منصور مخدومی دوست و همرزم شهید)
33-عباس همیشه سخت ترین کارها را خودش بر عهده می گرفت و علاوه بر کارهای خودش، به دیگران نیز کمک می کرد. هر وقت که قرار بود به فرمانده گزارش کار بدهیم، او اجازه نمی داد راجع به کار حرف بزنیم، می گفت: همة بچه ها کار کرده اند.حتی کاری را که خودش انجام داده بود، به حساب ما می گذاشت. یک روز بعد از پایان کار، برای خوردن غذا آماده شدیم. غذا کم بود، عباس از سهمش چشم پوشی کرد و گفت: من سیرم، شما بخورید. این کارش، برای ما که بارها شاهد ایثار و از خودگذشتگی او بودیم، عجیب و دور از انتظار نبود. بارها شاهد بودم که وقتی با اتوبوس در حال رفتن به جایی بودیم، در تمام طول مسیر، می ایستاد و جایش را به افرادی که سرپا ایستاده بودند، می داد. همة آنهایی که با عباس کار کردند، درس ایثار را از او آموختند. (راوی، رضا همت آبادی دوست و همرزم شهید)
34-به یکی از مناطق جنگی جنوب به نام جفرکه رفته بودیم تا دکل نصب کنیم. عباس روی دکل رفته بود و ما قطعات دکل را بالا می دادیم. منطقه به شدت، گلوله باران می شد و با آغاز بارشِ هر گلوله، بچه ها داخل سنگر می رفتند، اما او همچنان بدون هیچ ترسی، بالای دکل مشغول انجام کارش بود. همیشه بچه ها را به شرکت در نماز جماعت و خواندن قرآن، تشویق می کرد و می گفت: سفرة غذا را همیشه بعد از انجام دادن این دو فریضه، پهن کنید. (راوی، میثم زاده دوست و همرزم شهید)
35-عباس در منطقه، بین بچه ها به آچارفرانسه معروف بود؛ چون کارآیی بالایی داشت و تنها به تخصص خودش نمی پرداخت و از عهدة همة امور به خوبی برمی آمد. به خاطر دارم که آن زمان، قبل از عملیات، دفترچة رمزی درست می کردند و همه چیز را با رمز مشخص می کردند. قبل از عملیات کربلای چهار، به خاطر کمبود کاغذ برای چاپ دفترچة رمز، به مشکل برخوردیم. به همین علت، تصمیم گرفتیم به کرمان برویم و یک جای معین، دفترچه ها را چاپ کنیم. ابتدای کار، قرار بر این شد که با ماشین برویم؛ اما عباس گفت: این جوری، خطر لو رفتن دفترچه ها زیاد است، بهتر است با اتوبوس بروید. دفترچه ها را داخل کیفی که متعلق به ماشینهای تایب بود، گذاشت و آنرا دست ما داد. ما هم خیلی عادی، بدون آنکه جلب توجه کنیم، راهی کرمان شدیم و دفترچه ها را زیر چاپ بردیم. وقتی که دفترچه ها آماده شدند، با او تماس گرفتیم و گفتیم: چه جوری آنها را به منطقه بیاوریم؟ گفت: یک ماشین بگیرید، داخل آنرا پُر از موادغذایی کنید، کارتن های دفترچه ها را هم لابه لای کارتن های موادغذایی بگذارید. همانگونه که او گفته بود، عمل کردیم و پنج ساعت قبل از آغاز عملیات، دفترچه ها را به منطقه رساندیم. او یک تنه، کارتن هایی را که ما چندنفری ـ آن هم به سختی ـ جابجا می کردیم، بلند می کرد و روی دستش می گذاشت تا آنها را به نیروها برساند. (راوی، محمد صباغی نوه دوست و همرزم شهید)
36-در منطقة خوزستان به دلیل کم بودن نقاط مرتفع برای دیده بانی، نیاز به یک دکل شصت متری در شلمچه بود. مسئولان ادارة برق لشکر، قول نصب این دکل را ظرف شش ماه آینده داده بودند؛ چون نصب این دکل در منطقة شلمچه، بسیار ضروری بود و این کار باید خیلی سریع انجام می شد، سردار سلیمانی عباس را خواند و از او خواست کار نصبِ آن را به عهده بگیرد. او هم پذیرفت؛ در حالی که تا آن زمان، دکل شصت متری نصب نکرده بود. خیلی زود قطعات دکل به منطقه آورده شد و عباس و گروهش به خاطر دید دشمن و حجم بالای آتش در روز، به مدت یکماه، شبانه کار کردند تا موفق به نصب دکل مورد نظر شدند؛ دکلی که علاوه بر دیده بانی و راه انداختن کار واحد مخابرات، کار واحدهای دیگر را نیز راه انداخت. (راوی، منصور مخدومی دوست و همرزم شهید)
37-هر گاه نام عباس می آید، تصویر فردی که دائم در حال کار و فعالیت است و با خستگی میانه ای ندارد، در ذهنم مجسّم می شود. به خاطر دارم که یک شب، ساعت یازده در حال جوشکاری روی یک قایق به منظور نصب جرثقیل بر روی آن بود. برادرش که در منطقه تعمیرکار بود، صدایش زد و گفت: عباس! بیا شام بخور؛ هنوز وقت هست، فردا و فرداهای دیگری هم در راه است. الآن بیا شام بخور و استراحت کن. عباس جوابش را نداد. او بار دوم، صدایش زد؛ اما باز هم، عباس جوابش را نداد. وقتی که برای بار سوم صدایش زد، عباس گفت: ای بابا! بذار کارم را انجام دهم؛ وقت تنگ است، شام و استراحت چیست؟ خستگی یعنی چه؟ برادرش خندید و گفت: نخیر، مثل اینکه او معنای خستگی را نمی داند!!! (راوی، هادی عربنژاد دوست و همرزم شهید)
38-عباس فرماندة واحد مخابرات لشکر 41 ثارالله بود. من که در واحد مخابرات لشکر خدمت می کردم، در منطقة شلمچه به عنوان بیسیم چی حضور داشتم. یک روز صبح زود برای وضوگرفتن از چادر بیرون رفتم. عباس در چندقدمی من بود. از همان دور سلام کردم. او دستش را به نشانة ادب، بالا برد و به گرمی جواب سلامم را داد. باورم نمی شد؛ من یک بسیجی ساده بودم و او فرمانده ام؛ اما در کمال تواضع و فروتنی، مرا تحویل گرفت و به من احترام گذاشت. بیشتر مواقع، به بچه ها سر می زد و جویای احوالشان می شد و مشکلاتشان را حل می کرد. من که به خاطر حرفهای منفی عده ای، فکر می کردم جنگ ما کار بیهوده ای است، با برخوردهای زیبای او، دیگر تسلیم افکار منفی نشدم. عباس آنقدر بزرگوار بود که سردار سلیمانی، روز تشییع جنازه اش گفت: عباس عربنژاد «شهیدساز» بود. (راوی، مهدی اسدی همرزم شهید)
39-هیچ گاه موقع نماز، او را بالای دکل ندیدیم. همیشه قبل از اذان، پایین می آمد و آمادة ادای نماز می شد. قبل از شروع کار، خطاب به گروهش می گفت: همیشه در همة کارهایتان، خدا را در نظر بگیرید؛ چرا که تنها او باید از ما راضی باشد. سعی کنید در مسئولیتی که به شما واگذار می شود، کم کاری نکنید و در حین کار، خدا را شاهد و ناظر ببینید و کارتان را به گونه ای انجام دهید تا حین عملیات، برای رزمندگانی که چشم امیدشان به کار شماست و با تمام وجود به توانایی هایتان اعتماد کرده اند، مشکلی ایجاد نشود. خودش آنقدر در کارهایش دقیق، حساب شده و منظم عمل می کرد که برخی از دکلهای نصب شده توسط او، بعد از گذشت چندین سال، هنوز پا برجا و قابل استفاده هستند. (راوی، مجید حسن زاده دوست و همرزم شهید)
40-قبل از عملیات کربلای ده، در کرمان مشغول کار و تحصیل بودم که یک روز به دیدنم آمد و گفت: قرار است عملیاتی صورت بگیرد؛ اگر دوست داری در آن شرکت کنی، بیا تا باهم به منطقه برویم. گفتم: با کمال میل می آیم. شبی که قرار بود فردایش به سمت جبهه حرکت کنیم، همة دوستان در خانة یکی از بچه ها جمع شده بودند تا حرفهایشان را قبل از اعزام بزنند. من هم به آنجا رفتم تا ساعت دقیق حرکت را بپرسم. عباس به من گفت: از تو خواهشی دارم. گفتم: بفرما. گفت: داداش بزرگم می خواهد با ما بیاید؛ اگر او بیاید، توی ماشین جا نداریم. چون تو بهترین و صمیمی ترین دوستم هستی و با تو تعارف ندارم، از تو خواهش می کنم که اگر برایت امکان دارد با نیروهای رزمی به جبهه بیایی تا من بتوانم داداشم را با خودم ببرم؛ می ترسم اگر به او بگویم نیا، از دستم دلخور شود. گفتم: باشه، مشکلی نیست؛ من با تو این حرفها را ندارم، هر چه بگویی، قبول می کنم. خندید و مرا بوسید. هنگام خداحافظی، یک لحظه به دلم افتاد که من هم از او خواهشی داشته باشم؛ به همین منظور، گفتم: حالا که تو از من خواهشی داشتی، اگر اجازه می دهی، من هم در قبالش از تو خواسته ای داشته باشم؟ گفت: بگو. گفتم: خودت خوب می دانی که راه و نیت و هدف هر دوی ما، یکی است؛ از تو می خواهم اگر شهید شدی و من لیاقتش را نداشتم، تو مرا شفاعت کنی و اگر من هم شهید شدم، تو را شفاعت می کنم. این تنها خواهشی است که امشب در آخرین لحظات باهم بودن، از تو دارم. ناگهان مرا در آغوش کشید و با صدای بلند، به سختی گریست. من تا آن لحظه، اشک او را بجز هنگام مناجاتش با خدا، ندیده بودم. با تعجب گفتم: چی شد؟! مگر حرف بدی زدم؟! گفت: نه؛ فقط با این حرفت، مرا به شدت منقلب کردی، خداحافظی کردیم و از هم جدا شدیم؛ به این امید که یکدیگر را در منطقه ملاقات کنیم. روز بعد، برای اعزام مراجعه کردم؛ به من گفتند: چون به سنّ خدمت سربازی رسیده ای، باید دفترچة اعزام بگیری و بعداً به منطقه اعزام شوی. برای گرفتن دفترچه، اقدام کردم. تا مقدمات اعزامم فراهم شد، مدتی طول کشید و طیّ این مدت، عباس به شهادت رسید. یک هفته بعد از این ماجرا، در عالم خواب، خودم را در حال وضوگرفتن دیدم. در همین حین، متوجه شدم یکنفر صدایم می زند؛ به سمت صدا برگشتم، عباس بود؛ باورم نمی شد. با خوشحالی گفتم: عباس آقا! اینجا چه کار می کنی؟! گفت: مگر قرار نبود تو هم با ما باشی؟! گفتم: بله. گفت: اگر قرار است با ما باشی، بهتر است زودتر بیایی. دستش را به سمتم دراز کرد و گفت: دستت را به من بده و بیا پیش ما، گفتم: چرا؟ مگه چی شده؟ گفت: هیچی، قرارمان که یادت نرفته؟ گفتم: نه، یادم نرفته. گفت: تعداد زیادی از بچه ها سرِ سفرة مرتضی علی(علیه السلام) نشسته اند و منتظر تو هستند. با تعجب گفتم: من؟! من که خبر نداشتم؛ چشم، الآن می آیم. دستم را گرفت و مرا با خودش به سالنی بزرگ برد که تعداد زیادی از بچه هایی که شهید شده بودند، سرِ سفره نشسته بودند و درست، مثل زمانی که در منطقة جنگی بودند، در حال بگو و بخند باهم بودند. عباس مرا به آنها معرفی کرد و گفت: از امروز با دوستِ من که از حالا به ما پیوسته، روزگار خوشی داریم؛ چون از بچه های شوخ جنگ است. نگاهی به سرتاسر سالن انداختم و گفتم: عباس آقا! تو که اصرار داشتی من به اینجا بیایم، چرا جایی برایم تعیین نکردی؟ اینجا که خیلی شلوغ است و جایی برای من نیست. گفت: اگر یادت باشد، قرارمان باهم بودن بود؛ تو مهمان من هستی، پس نگران نباش و با من بیا. گفتم: کجا؟! مرا راهنمایی کرد؛ باهم به دشتی که آن طرفتر بود، رفتیم. دشتی که بسیار چشم نواز، وسیع و زیبا بود. یک زیلوی ساده، روی زمین پهن بود؛ یک سفره روی آن باز بود و دوتا کاسه و دوتا قرص نان داخل سفره بود. گفتم: عباس! جریان چیه؟! می بینم که اینجا سفره ای پهن است و خبرهایی هست! خندید و گفت: قرار است باهم غذا بخوریم؛ چه غذایی را دوست داری؟ فکر می کنی غذایمان چیست؟ گفتم: نمی دانم. گفت: آبگوشت امام حسینی دوست داری؟ با خوشحالی گفتم: صد البته. گفت: ما مهمان امام حسین(علیه السلام) هستیم. گفتم: خدا را شکر. از فرط خوشحالی رویم را برگرداندم تا دشت زیبا را یکبار دیگر نگاه کنم؛ در همین حین، متوجه آقای بزرگواری شدم که افسار شتری در دستش بود و لبخندزنان به سمت ما می آمد. من که حیرت زده، دائم به دشت و به آن آقای بزرگوار نگاه می کردم، رویم را به شهدا که داخل سالن بودند و من آنها را می دیدم، کردم و گفتم: بچه ها! همه چیزمان جمع بود، فقط یک چیزمان کم بود؛ آن هم آقامون بود که ایشان هم به ما پیوستند عباس و بچه ها به احترام آقا بلند شدند و ایستادند. در همین حین، از خواب پریدم و حال، به امید روزی نفس می کشم که او طبق قولی که داده بود، آخرین خواسته ام را برآورده کند و روز قیامت، مرا شفاعت کند. (راوی، محمود سنایی دوست و همرزم شهید)
41-اوایل سال 66 بود که دختر یکی از اقوام را برایش خواستگاری کردیم. خانوادة عروس، او را پذیرفتند. روز سوم شعبان بود که مراسم بله برون را برگزار کردیم. آن روز قرار شد طبق رسمی که در خانوادة ما متداول بود، روز نیمة شعبان برای عروس، نشان ببریم. روز نیمة شعبان که از راه رسید، عباس گفت: چیزی به ماه رمضان نمانده، من می خواهم کارهایم را انجام دهم و به ملاقات امام بروم؛ شما بروید و نشان ببرید. بدون او برای عروس، نشان بردیم. قرار بر این شد که روز عیدفطر، مراسم ازدواجش را برپا کنیم. او بعد از دیدار امام، راهی جبهه شد و دیگر برنگشت. (راوی، برادر شهید)
42-با جمعی از دوستان (شهید عبدالحسین عربنژاد، مصطفی مهدوی، حبیب الله اسدی و منصور منصوری) طبق قراری که گذاشته بودیم، هر گاه خطایی از یکی سر می زد، بین خودمان دادگاهی تشکیل می دادیم و یک نفر را به عنوان قاضی انتخاب می کردیم؛ قاضی خطاکار را محاکمه می کرد و حکم صادر می نمود. فردی که به عنوان مجری اجرای حکم انتخاب می شد، حکم را اجرا می کرد. به خاطر دارم زمانی که به عنوان بیسیم چی واحد مهندسی رزمی در خطّ شلمچه مستقر بودم، سنگرمان نزدیک سنگر ستاد لشکر بود. عباس که فرماندة واحد مخابرات لشکر بود، یک روز به چادر ما آمد تا جویای حالمان شود؛ گرم حرف زدن با ما بود که میان صحبتهایش ـ به قصد شوخی ـ جمله ای بر زبان آورد. یکی از بچه ها که فکر می کرد شوخی عباس، کار خطایی بوده، جریان دادگاه و قاضی را که بین ما بود، برای او تعریف کرد. عباس به محض شنیدن این حرف، کف سنگر دراز کشید و گفت: مرا تنبیه کنید؛ اگر خطایی از من سر زده، بهتر است توی همین دنیا مجازات شوم. آنقدر اصرار کردیم و او را بوسیدیم که از کف سنگر بلند شد. فرمانده ای با آن عظمت، آنقدر متواضع بود که راضی نمی شد کسی از دستش برنجد. (راوی مهدی اسدی همرزم شهید)
43-قرار بود در غرب کشور، عملیاتی به نام کربلای ده صورت بگیرد. عباس که فرماندة مخابرات لشکر 41 ثارالله بود، سوار بر جیپ فرماندهی شد تا قبل از آغاز عملیات، منطقه را بررسی کند. هنگامی که از خطّ مقدّم به سمت محلّ استقرارش در واحد مخابرات برمی گشت، هواپیماهای دشمن در آسمان ظاهر شدند و منطقه را زیرِ آتش گرفتند؛ جیپ فرماندهی هم مورد اصابت یکی از راکتهای هواپیما قرار گرفت. عباس را که از ناحیة پا، چشم، سر و قسمتهای دیگر بدن به شدت مجروح شده بود، به یکی از بیمارستانهای تهران منتقل کردند. ده روز بعد، او که دقیقاً در روز تولدش به شدت مجروح شده بود، با پر کشیدن به سوی خدا، یکبار دیگر متولد شد. (راوی، اکبرحسن زاده دوست و همرزم شهید)
44-چیزی به آغاز عملیات کربلای ده نمانده بود. یک روز سوار بر ماشین، به محل استقرار نیروها می رفتم؛ با ماشین جلویی که یک لندکروزر بود، حدود40 متر فاصله داشتم. در همین حین، هواپیمای دشمن در آسمان ظاهر شد و بالای سر ما یک راکت شلیک کرد. راکت، جلوی لندکروزر به زمین نشست و منفجر شد و دود غلیظی به هوا برخاست. ماشین را متوقف کردم و باعجله پیاده شدم و به سمت لندکروزر ـ که هنوز روشن بود و گاز می خورد ـ رفتم. هر دو سرنشین آن، مجروح و بیهوش شده بودند. راننده، کسی نبود جز عباس، سرش روی فرمان قرار گرفته بود و پایش روی پدال گاز. عباس و فرد همراهش، در حال بازگشت از مأموریت بررسی منطقة عملیاتی برای تعیین محلّ احداث سنگر فرماندهی و مخابرات بودند که این اتفاق برایشان افتاد. لحظه ای که آنها را عقب ماشین می گذاشتم تا به بیمارستان صحرایی ببرم، یاد روزی افتادم که عملیات خیبر در حال انجام بود و من به سمت جزیرة مینو می رفتم. در بین راه، با عباس مواجه شدم که با یکی دیگر از بچه های مخابرات، در حال وصل کردن سیم هایی بود که توسط ترکشها قطع شده بودند؛ در حالی که منطقه توسط هواپیماهای دشمن، به شدت بمباران می شد. جلو رفتم و بر آنها نهیب زدم و گفتم: مگر هواپیماها را در آسمان نمی بینید؟ لااقل وقتی بمب می ریزند، خودتان را یک جای امن، پنهان کنید تا از شرّ ترکشها در امان بمانید!!! عباس خندید و گفت: ترکشها با ما خودمانی شده اند و کاری به کارمان ندارند. ما مجبوریم ارتباط را برقرار کنیم. از این ترکشها همیشه هست. (راوی، سیدمحمد تهامی دوست و همرزم شهید)
45-فرماندهان لشکر که به شهادت می رسیدند، فرصتی پیش می آمد تا حاج قاسم سلیمانی، حرفهای دلش را بزند و غمهایش را با بچه ها تقسیم کند. روز تشییع جنازة عباس، حاج قاسم که داغدار از دست دادن فرماندة مقتدر واحد مخابرات لشکرش بود، پرده از رازی برداشت که هیچ کس از آن خبر نداشت. او از عهدنامه ای سخن به میان آورد که در آن، تعهد شده بود تا آخرین لحظة عمر و تا آخرین قطرة خون، پای جمهوری اسلامی می ایستیم و جنگ را ترک نخواهیم کرد. امضای عباس، پای این عهدنامه بود. وقتی صحبتهای حاج قاسم را شنیدم، تازه پی به راز این همه دوندگی و تلاش شبانه روزی عباس بردم؛ تازه فهمیدم که این عشق و انرژی، از کجا سرچشمه می گرفت که او هر روز، ساعت چهارصبح کارش را آغاز می کرد و تا پاسی از شب، بدون آنکه خسته شود و خم به ابرو بیاورد، به آن ادامه می داد. او به حدی وقت و جانش را پای این عهدنامه گذاشته بود که وقتی خبر فوت خواهرش را آوردند، دنبال بهانه ای می گشتیم تا او را به مرخصی بفرستیم؛ اما موفق نشدیم. ناچار دست به دامان فرماندة وقت مخابرات لشکر(شهید علی حاجبی) شدیم. ایشان عباس را متقاعد کرد که به مرخصی برود. با هم راهی کرمان شدیم؛ در حالی که او تا کرمان، خبر از فوت خواهرش نداشت. دو روز بعد، دنبالم آمد و گفت: بهتر است راهی اهواز شویم. گفتم: مگر نمی خواهی در مراسم هفتم خواهرت شرکت کنی؟! گفت: نه؛ در اهواز خیلی کار دارم، باید به کارهایم برسم. انگار خانة اول و دومش، خاکریز، سنگر و جبهه بود؛ او به حاشیه ها توجهی نداشت و تمام تمرکز و حواسش، معطوف جنگ و کارش بود. (راوی، مهدی قاسم زاده دوست و همرزم شهید)
46-آن زمان، به پاسدارها حقوقی معادل دوهزار تومان می دادند؛ عباس همیشه خمس پولی را که می گرفت، می پرداخت. یک روز در منطقه او را در حال نوشتن مطلبی در یک دفتر دیدم؛ چندین بارِ دیگر هم این دفتر را توی دستش دیده بودم. حسّ کنجکاویم گل کرد، از او پرسیدم: عباس! جریان این دفتر چیه؟ گفت: جریان خاصی ندارد، چیز مهمی نیست. مدتی از این ماجرا گذشت. یک روز که کم پول شده بودم، از او تقاضای پول کردم. پولی را که درخواست کرده بودم، به من داد و همان دفتری را که ذکر خیرش بود، آورد و پولی را که به من قرض داده بود، در آن دفتر یادداشت کرد. دفتر را گرفتم و شروع به ورق زدن کردم؛ باورم نمی شد؛ او بیشتر حقوقش را به دیگران قرض داده بود. چیزی که برایم جالب بود، این بود که هیچوقت دنبال پس گرفتن پولش نمی رفت و اجازه می داد هر کسی، هر موقع که توانایی دارد، بیاید و قرضش را ادا کند. بعد از شهادتش، هنگامی که وصیت نامه اش را خواندم، خطاب به خانواده اش نوشته بود: مقداری پول از برادران سپاه می خواهم؛ آنرا به شما می دهند، شما آنها را به بانی مسجد شهدا بدهید. من این مطلب را به بچه های سپاه گفتم و آنهایی که از او پول قرض گرفته بودند، قرضشان را ادا کردند. (راوی، رضا همت آبادی دوست و همرزم شهید)
47-قبل از برگزاری اولین کنگرة سرداران شهید، یک روز سردار سلیمانی من و عده ای از بچه های جنگ را خواست و به هر یک از ما حکمی داد که طبق آن حکم، موظف بودیم خاطرات یکی از سرداران شهید را جمع آوری کنیم.کار سرگذشت پژوهی عباس، به من واگذار شد. حکم را گرفتم و به خانه رفتم. شب در عالم خواب، خودم را در کوچه ای که خانة قدیمی پدرم آنجا بود، دیدم. سرِ کوچه ایستاده بودم که عباس با تویوتای کالسکه ای که در جبهه دستش بود، از راه رسید؛ وقتی که به من نزدیک شد، ماشین را نگه داشت؛ پیاده شد و به طرفم آمد. مرا در آغوش گرفت و بوسید؛ لذتی وصف نشدنی، تمام وجودم را فراگرفت. سپس به سمت ماشین رفت و در حالی که دائم به من لبخند می زد، مشغول تمیزکردن آن شد. زمانی که از خواب بیدار شدم، فهمیدم معنای لبخندش این است که او با کاری که به من واگذار شده، موافق است؛ برای همین، با جدیّت کار سرگذشت پژوهی او را آغاز کردم و به سرانجام رساندم. (راوی، منصور مخدومی دوست و همرزم شهید)
48-(گوشه ای از سخنان سردار حاج قاسم سلیمانی در روز تشییع جنازة شهید عباس عربنژاد) هنوز مو در صورت عباس نروییده بود که به خدمت سپاه اسلام درآمد. او یکی از شش نفری بود که تعهد داد سی سال در سپاه بماند و خدمت کند.شهید عباس، تنها یک پاسدار نبود؛ بلکه ایشان یک لشکر بود. عباس، مسئول مخابرات لشکر بود و با بچه ها، همچون برادر و رفیق رفتار می کرد. با شهادت او مخابرات لشکر، یتیم شده است و من باید یتیم نوازی کنم. شهید عباس عربنژاد، «شهیدساز» بود.
49- شعری که خانم ثریا ذوالفقاری (مادر بزرگ شهید) در هفتمین روز ملکوتی شدن آن شهید سروده اند:
من دارم افتخار، فرزند عباس- تو را نقل مکان، منزل مبارک
حسین(ع) را مدت هفت سال و شش ماه – غلام آستان، منزل مبارک
در آن ساعت که روح از تن جدا شد- به جنّت شد مکان، منزل مبارک
کجا افتاد چشم نازنینت- به وقت امتحان، منزل مبارک
کجا افتاد پا از پیکر تو- به کوثر شد روان، منزل مبارک
پدر باشد برایت، چشم بر راه- نظر بنما در آن، منزل مبارک
به مادر کن نگاهی، ای عزیز -به جمع دوستان، منزل مبارک
برادر در عزایت جامه بدرید – به گفتا ای جوان! منزل مبارک
تمام دوستان در انتظارند- چو مه در آسمان! منزل مبارک
نظر بنما بر این حال قرینم- شب کون مکان! منزل مبارک
تو بودی شمع مجلس توی کرمان- شهید کامران! منزل مبارک
سرت دادی به راه دیدن اسلام- به عالم شد عیان، منزل مبارک
عزیزان خمینی، جمله گشتند – به جنّت میهمان، منزل مبارک
پذیرای یکی از میهمانان- به کل دوستان، منزل مبارک
بُریدی مهر از این دنیای فانی- به مهر دوستان، منزل مبارک.
50-شعری که خانم ثریا ذوالفقاری (مادر بزرگ شهید) در فراق شهید سروده اند:
منتظر من می نشینم تا ببینم روی عباس- تا ببینم آن جمال و قامت دلجوی عباس
بر سر راهش نشینم، اشک غم از دیده ریزم- تا که شاید آید از ره، بر مشامم بوی عباس
هر شبی آخر، سحر شد؛ جز شب هجران فرزند- کی سحر گردد، دهد بوی وصال از کوی عباس
ای دریغا! طی شد این عمر و ندیدم من جمالش- تا رمق بر تن بود، چشمم بود بر سوی عباس
کاش می مردم از این غم تا ببینم روی ماهش- جان سپردن لذتی دارد به یاد روی عباس
بود امیدم که تا از در، درآیی جان فرزند- چون نظر کردم، بدیدم قطعه قطعه قامت دلجوی عباس
دهمین سال شد و ما که ندیدیم جمالش- چون سعادت نبود، تا که ببینیم به خوابش.

حیدر عربنژاد محمدعلی
1-در دوران پُر از خفقان قبل از انقلاب، پدرش عضو یک گروه 11 نفرة خانوادگی بود که علیه رژیم منحوس پهلوی فعالیت می کردند، آنها برای آگاه کردن مردم نسبت به جنایات رژیم، روحانی می آوردند و مجلس وعظ، ترتیب می دادند. در پابدانا به منظور پیشبرد کارهای تبلیغاتی کتابخانه ای دایر کردند؛ کتابخانه ای که در بر گیرندة کتبی بود که می توانست اذهان مردم را بیدار کند و روی آنها تاثیر بگذارد و کار هر روز و شبشان تکثیر و پخش اعلامیه و نوارهای حضرت امام بود. حیدر که در آن زمان سنی نداشت با چشمانی باز و ذهنی کنجکاو، نظاره گر کارهای آنها بود، او که راه و رسم مبارزه را در کنار پدر و عموهایش آموخته بود، با پیروزی انقلاب و تشکیل نهاد مقدس سپاه، علی رغم سن کمش به سپاه می رفت و با بچه های پاسدار می جوشید و کمک حال آنها بود. انگار تقدیر این گونه رقم خورده بود که لحظه لحظة زندگیش صرف پیشبرد اهداف انقلاب شود؛ چرا که در روز تشییع جنازه اش که مصادف شده بود با روزهای قبل از انتخابات، پدرش در یک سخنرانی پرشور، مردم را تشویق می کرد تا مثل همیشه در صحنه باشند و با شرکت در انتخابات به وظیفة شرعی و ملی خود عمل کنند. (راوی، مادر شهید)
2-چهار ساله بود که به پابدانا رفتیم، او دوران دبستان را در آنجا آغاز کرد، آن زمان مدارس مختلط بودند و پسرها و دختر ها سر یک کلاس با هم درس می خواندند. مدرسه که تعطیل می شد به پسرها می گفت: اینجا نایستید، به خانه هایتان بروید، شما نباید به دخترهای مردم نگاه کنید، آنها هم مثل ناموس خودتان هستند. گاهی با پسرهایی که می ایستادند و برای دخترها مزاحمت ایجاد می کردند درگیر می شد. (راوی، مادر شهید)
3-اوایل انقلاب بود و فضای ایران معطر از قدوم با برکت امام. ما که مشتاق دیدار امام بودیم، عازم قم شدیم تا ایشان را زمانی که در جمع مردم حاضر می شوند و سخنرانی می کنند زیارت کنیم. حیدر هم با ما بود. بعد از آنکه سخنرانی امام تمام شد و بیرون آمدیم، حیدر غیبش زد. گرم جستجویش بودیم که سرو کله اش پیدا شد. به او گفتیم: معلوم هست کجا بودی؟ با خوشحالی خندید و گفت: خودم را به امام رساندم و دست ایشان را بوسیدم. او عاشق امام بود ،همیشه می گفت: من طبق امر رهبرم به جبهه می روم و با دشمن می جنگم. (راوی، مادر شهید)
4-برادرم، حمید، فرماندة سپاه مهاباد بود، زمانی که برای دومین بار عازم آنجا بود، حیدر هم با او همراه شد، در حالی که تازه سیزده ساله شده بود. آن زمان من مسئول سپاه زرند بودم. یک ماه و نیم از حضورش در آنجا می گذشت که به دیدنش رفتم، او عضو یک گروه ده نفره بود که به پیف پاف مشهور بودند، همة اعضای آن گروه به جز مسئولشان، هم سن و سال حیدرمن بودند، اسلحه هایشان هم قدِ خودشان بود. در بعضی عملیات ها علیه ضد انقلاب، گروه پیف پاف با اعضای کم سن و سالش اعزام می شد. اوضاع شهر مهاباد خیلی به هم ریخته و خطرناک بود. زمانی که می خواستم به زرند برگردم به او گفتم: پسرم! مادرت دل نگران و چشم به راه توست، با من به خانه برگرد. فکر می کردم به خاطر علاقه به مادرش قبول می کند، اما او خیلی راحت گفت: هر وقت عمو آمد من هم همراهش می آیم. (راوی، پدر شهید)
5-در کارهای فنی تبحر و مهارت خاصی داشت، مهارتی که در خونش بود و آن را از پدر و عموهایش به ارث برده بود. آن قدر به توانایی هایش اعتماد داشت که برای اولین بار، برجک معیوب یک تانک را باز و تعمیر کرد. وقتی که گروهی از تهران برای بازدید از تانک های گردان زرهی آمده بودند، گمان می کردند مهندسین آلمانی این کار را انجام داده اند، اما وقتی فهمیدند این کار یک بسیجی جوان به نام حیدر بوده، با غروری خاص، مهارت و هوش سرشارش را تحسین کردند. (راوی، مادر شهید)
6-حیدر در سال64 به تیپ زرهی 38 ذوالفقار پیوست، ابتدا جانشین مسئول تعمیر و نگه داری دستگاه های زرهی بود، بعد از مدتی با نبوغ و مهارتهایی که از خود نشان داد، به عنوان مسئول تعمیر و نگه داری دستگاه های زرهی انتخاب شد. جایی آموزش ندیده بود؛ اما بر خلاف سن کمش تانک ها را به گونه ای تعمیر می کرد که افراد بزرگتر از او قادر به انجام این کار نبودند. در چندین عملیات، بارها شاهد بودم که شب تا صبح کار می کرد و در طول 24 ساعت تنها4 ساعت می خوابید تا بتواند تانکها را برای عملیات آماده کند. گاهی این کارها را در زیر آتش سنگین دشمن در حین عملیات انجام می داد. او تانک های 55T ، 62T ،72Tو نفربرها و … را تعمیر می کرد و در کارش موفق بود. (راوی، عباس رحیم آبادی دوست و همرزم شهید)
7-سال65 در اردوگاه ذوب آهن کرمان با حیدر آشنا شدم، تعداد زیادی سرباز زیر نظرش آموزش می دیدند و پایة تیربار برای تیپ زرهی 38 ذوالفقار می ساختند. او اخلاق نیکویی داشت و همیشه خنده بر لبانش جاری بود. با نیروهای زیر دستش به گونه ای برخورد می کرد که با جان و دل حرفش را می پذیرفتند و فرمانش را اطاعت می کردند. یک روز در اردوگاه ذوب آهن داخل اتاقی نشسته بودیم که یک سرباز آمد و به حیدر گفت: مادرم مریض است، اگر امکان دارد چند روز به من مرخصی دهید تا به او سر بزنم. حیدر ، به آن سرباز مرخصی داد، چند دقیقه از رفتن آن سرباز گذشته بود که یکی از بچه ها وارد اتاق شد و گفت: سربازی که از شما مرخصی گرفت، دروغ می گفت، مادرش مریض نیست. حیدر با لحنی جدی گفت: حرف دیگران را جلوی من نزن، اگر خودت، تقاضایی داری بگو، در مورد خودت حرف بزن و غیبت دیگران را نکن. (راوی، محمود یوسفی دوست و همرزم شهید)
8-سال65 بود که به محل استقرار تیپ زرهی 38 ذوالفقار در جبهه رفتم، یک روز با حیدر و جمعی دیگر از دوستان به اهواز رفتیم تا در یک رستوران شام بخوریم، در حین برگشت صحبت از نحوة رفتار با نیروها به میان آمد، حیدرگفت: ما باید بچه ها را بسازیم، باید به گونه ای با آنها برخورد کنیم که با جان و دل حاضر به انجام دادن کار برای لشکر شوند. باید برخوردمان با نیروهای تحت امرمان به گونه ای باشد که مثل رفتار و کارهای شهید مغفوری ماندگار باشند. باید به شکلی رفتار کنیم که آنها ما را الگوی خویش قرار دهند و نزدمان بیایند و تقاضای کار و خدمت کنند؛ نه اینکه ما دنبالشان برویم و از آنها بخواهیم که بیایند و کار انجام دهند. (راوی، محمود یوسفی دوست و همرزم شهید)
9-شکل گیری شخصیت مبارزاتی حیدر از کردستان آغاز گردید؛ زمانی که نوجوانی 13 ساله بیش نبود همراه عموی بزرگوارش سردار شهیدحمیدعربنژاد عازم مهاباد شد. از عملیات والفجر مقدماتی پایش به جبهة دفاع از اسلام و ایران باز گردید، دیگر به مدرسه نرفت؛ امادانشگاه جنگ را بهتر از هرمدرسه دیگری پشت سر گذاشت. در دوران دفاع مقدس در پست های مختلف نظامی از جمله تک تیر انداز و تدارکات چی و در مقاطعی هم تعمیرکار، هر وظیفه ای که به او محول می شد را انجام می داد. هیچ بهانه ای نمی گرفت و برایش فرقی نمی کرد که در کجا و با چه کسی همراه باشد. از سال 1361 یگانی در لشکر 41 ثارالله تشکیل گردید با نام گردان زرهی ذوالفقار که بعدها تبدیل به تیپ شد. این یگان مقتدر از درون جنگ و با استفاده از تسلیحات غنیمتی توسط گروهی از رزمندگان کرمانی خصوصأ جوانان خانوکی ایجاد گردید. بدین ترتیب حیدر هم که اهل همین منطقه بود، در بین این نیروهای متخصص و فنی حاضر گردید و از این زمان حضوری فعال در جنگ یافت. حضوری که برای او فصل تغییر بود و ما می توانیم در جای جای نبردهای زرهی نقشی هم از حیدر ببینیم. حاج رستم اسدی از اولین رزمندگان زرهی در دوران دفاع مقدس در خصوص نخستین دیدارش با حیدر در جبهه ها می گوید: «اولین بار روزهای قبل از عملیات رمضان بود که حیدر را در جبهه دیدم. آن زمان رزمنده ای بدون ریش و به شکل نوجوانی با صورت شاداب و سرزنده بود که در قسمت تعمیرات و مونتاژ تجهیزات زرهی کار می کرد. او انسانی کاملأ مومن و مطیع و فرمانبردار بود. به همة امورات اهمیت می داد و در کنار فعالیتهای مذهبی به مسائل تخصصی هم ارجحیت زیادی می داد و تلاش می کرد تا بهترین باشد». با اکبر و مرحوم مجید عرب نژاد، دو تن از فرماندهان جنگ در لشکر 41 ثارالله دوستی پا بر جایی داشت و همواره با هم بودند. تا اینکه اکبر به فرماندهی مهندسی لشکر 41 ثارالله برگزیده شد و از این پس حضور حیدر در تعمیرگاه زرهی ذوالفقار بیشتر نمایان گردید و او پس از مجید عرب نژاد تبدیل به آگاه ترین فرد در مسائل فنی و تخصصی تیپ زرهی ذوالفقار شد. به همین سبب است که می توان زندگی نظامی حیدر را به دو بخش قبل از ورود به زرهی و بعد از ورود به تیپ زرهی ذوالفقار تقسیم نمود. که به حق می توان گفت دوران پس از ورود حیدر به زرهی برابر است با روزگاری مملو از شکوفایی و بهره بری در خدمت به کشور و جنگ که او را به یکی از عناصر اصلی زرهی در دفاع مقدس تبدیل کرده است. فردی که وجودش در هر صحنه ای به نفع جنگ تمام شده. طرح ها و تجاربش در این سالها به حدی از اهمیت برخوردارند که نمی توان بدون حیدر پیشرفتی در کار دید و کسب آمادگی حداکثری تانک ها و نفربرها در عملیاتها تا حدود زیادی به او وابسته بوده است. از سویی حضورش در هر جایی سبب خنده و نشاط و شادابی می گردید و هر گره کوری در تعمیرگاه زرهی توسط او و مجید عربنژاد باز می گردید. نکتة مهم این که او در هیچ کجا آموزش زرهی ندیده و در هیچ دانشگاه و مرکز آموزشی، چگونگی تعمیر این تجهیزات را به صورت علمی و طولانی مدت فرا نگرفته بود؛ اما به تدریج و بر اساس تجاربی که در جنگ به دست آورده بود، توانست بر هر مشکلی فائق آید و در خصوص تعمیر تانک ها و نفربرها به یکی از متخصصین بزرگ تبدیل گردد. بدین ترتیب می توان حیدر را در شمار اولین پایه گذران تعمیر تجهیزات زرهی در جنگ به شمار آورد که بدون هر گونه آموزش کلاسیک توانسته است افراد فراوانی را تربیت نموده و آموزش دهد. او رزمنده ی بی ریایی بود که نیاز جنگ را مقدم بر هر کار دیگری می پنداشت و خدمت را در جای خاصی نمی دید. بر اساس واقعیات جنگ تحمیلی میتوان گفت که یگان زرهی ذوالفقار به اتکاء رزمندگانی ایجاد گردیده که بدون هر گونه تخصصی و بر مبنای غنایم بدست آمده از دشمن بعثی آن را بنا نهاده اند. بنابراین نقش تعمیرکاران در این سازمان بسیار دارای اهمیت و غیر قابل انکار است. کسانی که می بایست از بین تجهیزات منهدم شده و خراب ارتش بعث که در مناطق جنگی رها شده بودند، تانک های جدیدی را مونتاژ و آماده نموده و وارد سازمان رزم تیپ زرهی ذوالفقار نمایند. این تعمیرکاران به مرور تبدیل به مونتاژ کاران واردی شده اند. که همواره بر حجم دستگاههای زرهی آماده به جنگ افزوده اند و پس از هر عملیاتی موفق شده اند سازمان رزم زرهی را گسترش دهند. به همین دلیل حیدر هم در ایجاد لشکر زرهی از دل جنگ تحمیلی نقش سازنده و کلیدی داشته است. تیپ زرهی ذوالفقار از عملیات والفجر مقدماتی تا انتهای جنگ هر روز قوی تر شده و بر اقتدارش افزوده گردیده تا جایی که در عملیات والفجر هشت و کربلای هشت دست به تاکتیک های جدیدی زده و در عملیات والفجر ده و تک های آخر جنگ، سبب پیشروی های بزرگ و جلوگیری از نفوذ دشمن گردیده. این چنین اقتداری نیازمند مردان بزرگی همچون حیدر عرب نژاد بوده تا در هر شرایطی به نقاط ضعف موجود پی ببرند و آنها را بر طرف سازند. از سویی بنابر مدارک و اطلاعات متقن بجا مانده از دوران دفاع مقدس و مصاحبه های تاریخ شفاهی انجام گرفته با رزمندگان آن دوران می توان به این نتیجه رسید که حیدر عرب نژاد در ایجاد اولین تعمیرگاه زرهی ذوالفقار که جزو بزرگترین تعمیرگاههای زرهی دوران دفاع مقدس بوده، نقش اساسی داشته است. ساختمان و تجهیزات این تعمیرگاه در شهر فاو عراق قرار داشتند. در جایی به نام دریاچه نمک که خط حد لشکر پیروز 41 ثارالله در جبهة فاو بوده. این تأسیسات پس از هماهنگی های انجام گرفته با استفاده از تجهیزات برشکاری و تعمیراتی از جای خود باز گردیده و برای ایجاد تعمیرگاه زرهی در مقر تیپ زرهی ذوالفقار از فاو به اهواز منتقل شدند و درآنجا مجددأ سر هم گردیده و تعمیرگاه جدیدی ایجاد شد که توانایی بسیار بالایی در انجام تعمیرات زرهی داشته. حیدر عرب نژاد در باز کردن و انتقال این تأسیسات نقش مدیری توانا و تعمیرکاری وارد و رزمنده ای جان بر کف را بر عهده داشته است و می توان گفت با همکاری مرحوم مجید عرب نژاد و سازماندهی یک گروه قدرتمند و سریع موفق شده اند در کمتر از یک هفته، سوله بزرگی را با تمامی امکانات تعمیراتی درون آن از مقابل چشمان دشمن باز نمایند و در حالی که در تیررس گلوله های خمپاره و توپخانة ارتش بعث قرار داشتند، آنها را به اهواز منتقل نموده و تعمیرگاه جدیدی برای تجهیزات زرهی بسازند. بدین ترتیب اولین تعمیرگاه منسجم و منظم زرهی در اهواز ایجاد گردید. کاری ماندگار که ثمرات آن تا به امروز باقی مانده است. چرا که هنوز هم تا این تاریخ یعنی سال 1393 بسیاری از آن تجهیزات و امکانات همچنان مورد استفاده قرار می گیرند. تا جایی که میتوان تعمیرگاه کنونی زرهی تیپ ذوالفقار در کرمان را جزو باقیات صالحات حیدر و مجید عربنژاد و همرزمانشان به حساب آورد. در عملیات والفجر ده هنگامی که تانک های زرهی ذوالفقار می خواستند از گردنة ملخورد در ارتفاع ریشن واقع در سلسه ارتفاعات خورنوازان به پایین بروند دو دستگاه از تانک ها به سبب سختی مسیر به پایین دره سقوط کردند؛ چرا که سختی کار در این گردنة لغزنده و تند به حدی زیاد بود که خودروهای سبک هم به ته دره سقوط می کردند. در این لحظات سخت و حساس لازم بود تا تانک ها برای ادامة عملیات و کسب موفقیت بیشتر هر چه سریعتر به پایین ارتفاع برسند و از رزمندگان در حال جنگ، حمایت کنند. اما پس از دو حادثة سقوط تانکها به پایین ارتفاع مشخص شد که راننده ها از عهدة این امر مهم بر نمی آیند؛ بنابر این در اینجا باز هم حیدر و مجید عرب نژاد تمام کنندة کار بودند. بدین ترتیب که مجید به عنوان راننده، کنترل تانک را بر عهده می گرفت و حیدر هم فرمان می داد. این کار به گونه ای کامل و موفقیت آمیز انجام شد که همة تانک ها توانستند به پایین ارتفاع رسیده و در دشت خرمال و حلبچه در مقابل دشمن صف آرایی نمایند. بنابراین حضور تانکهای زرهی سبب ترس دشمن و عقب نشینی آنها از مقابل رزمندگان کشورمان گردید و پیروزیهای چشمگیری حاصل شد. عملیات والفجر ده برای رزمندگان زرهی ذوالفقار یعنی اوج حضور و حماسه های حیدر، چه اینکه در ادامه ی همین عملیات بود که حیدر به آرزوی دیرینة خود رسید. یکی از تعمیرکاران حاضر در آن عملیات، سرهنگ محمد رضا پیشگویی است. او آن زمان کمک دست حیدر بود و در خصوص چگونگی شهادت وی می گوید: «آن زمان حیدر عرب نژاد جانشین تعمیرگاه زرهی بود. تحت فرماندهی وی با همراهی سایر نیروهای تعمیرگاه به سمت ارتفاعات ریشن رفتیم تا وضعیت منطقه و دستگاههای فعال و غیر فعال زرهی را بررسی کنیم و معایب و نواقصشان را برطرف سازیم. هنگامی که به منطقه رسیدیم، مشاهده نمودیم که چند دستگاه از تجهیزات، دچار نقص شده و آماده عملیات نیستند. حیدر به سرعت دست به کار شد و ما هم در کنار او کارمان را آغاز کردیم. این تجهیزات تنها تجهیزات زرهی نیروهای کشورمان در آن سوی ارتفاعات ریشن و خورنوازان بودند و دشمن هم بخشی از توانش را معطوف آنان نموده بود و از این توانایی کشورمان وحشت داشت. بنابراین توجه خاصی به تانکها داشتند و هنوز نمی دانستند که تعدادی از آنها معیوب شده اند. حیدر عیبها را مشخص کرد و بر عهدة هر کداممان کاری گمارد و خودش هم مشغول باز نمودن و تعویض صفحة کلاچ یکی از تانکها شد. منطقه به گونه ای بود که نیروهای ارتش بعث، اشرافیت زیادی بر روی موقعیت ما داشتند و کوچکترین تحرکی را کنترل کرده و سپس همه جا را به گلوله می بستند. بنابر این در حین انجام کار، متوجه ما شده و گلوله های زیادی در اطراف تانکها و محدودة استقرارمان شلیک کردند. اما ما همچنان به کارمان ادامه می دادیم تا اینکه یکی از خمپاره ها به نزدیک حیدر اصابت نمود و دیدیم که از بالای تانک به پایین، پرتاب شد. برخورد ترکش خمپاره از ناحیة سر، آسیب شدیدی به او وارد نموده بود. وی را توسط آمبولانس به پشت خط فرستادیم و خودمان برای ادامة کار ماندیم. اما متأسفانه شنیدیم که حیدر در حال انتقال به پشت جبهه تسلیم اراده معشوق گردید و دعوت حق را لبیک گفت. خدا می داند که چند روزی همه ناراحت بودیم و غم و اندوه، تمامی اردوگاه متخصصان فنی تیپ را فرا گرفته بود. تا اینکه روح حیدر، کمک کرد و به مرور نتیجه گرفتیم که بهترین عزاداری برای حیدر، ادامة راه او و برطرف نمودن دغدغه های او است که در طول حیات برای پیروزی بر دشمن داشت. آن روزها به لطف خدا توانستیم راه حیدر را ادامه دهیم و تمامی دستگاههای زرهی را برای ادامه عملیات آماده نماییم. به گونه ای که در ادامه، موفق شدیم تمامی منطقة مورد نظر و ارتفاعات ریشن و دشت خرمال و حلبچه را به تصرف در آوریم». (برگرفته از کتاب «کارنامه تیپ زرهی ذوالفقار در دوران دفاع مقدس»، نوشته منصور ایران پور)

مهدی مهدوی محمد
1-مسئلة حجاب، برایش اهمیت ویژه ای داشت؛ به گونه ای که اگر قسمتی از دستمان و یا حتی یک تارِ مویمان نمایان بود، بلافاصله تذکر می داد. بعضی وقتها ناراحت و عصبانی از مدرسه به خانه می آمد و می گفت: من دیگر به مدرسه نمی روم!!! علت را که جویا می شدیم، می گفت: بعضی از معلم ها حواسشان به حجابشان نیست و موهایشان نمایان است. مادر به او می گفت: تو به مدرسه برو، خودم می آیم و تذکر می دهم. خوب به خاطر دارم زمانی را که دانش آموز بودم. یک روز با دوستم از مدرسه بیرون آمدیم و به سمت خانه هایمان راه افتادیم. مهدی بدون آنکه من متوجه شوم، خودش را در کوچه ای پنهان کرده بود و رفتار و وضعیت حجاب مرا زیر نظر داشت. وقتی که به خانه رفتم، او به خاطر اینکه با صدای بلند در کوچه حرف زده بودم، ناراحت بود و در این مورد به من تذکر داد. (راوی، خواهر شهید)
2-دانش آموز کلاس دوم راهنمایی بود که تصمیم گرفت به جبهه برود. به او گفتم: بمان و درست را بخوان، فعلاً وظیفة تو این است. گفت: من هم درس می خوانم و هم برای اسلام، کار می کنم. با حرف سنجیده ای که بر زبان آورد، فهمیدم علیرغم سنّ کمش، بزرگ شده و راهش را انتخاب کرده؛ بنابراین با رفتنش موافقت کردم. زمانی که به مرخصی می آمد، برای اقوام و خویشان از مناطق جنگی و رزمندگان حرف می زد و می گفت: ما باید به جبهه برویم؛ در حال حاضر با این اوضاع مملکت، ماندن در اینجا بی فایده است. (راوی، پدر شهید)
3-چند روزی بود که به مرخصی آمده بود. پایش دچار موج گرفتگی شده بود و این مسئله، آزارش می داد؛ اما به روی خودش نمی آورد. یک روز به او گفتم: مهدی جان! وقتی به جبهه می روی، خیلی دلواپست هستم؛ آنجا دائم از زمین و آسمان، آتش می بارد و من مُدام نگران سلامتیت هستم. مهدی گفت: مادرجان! نگران نباش، تا وقتی که امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) به رزمندگان نظر دارند و با امدادهای غیبی یاریشان می کنند، هیچ اتفاقی نمی افتد. چندی پیش که با پسرعموهایم (شهیدان مهدی و حابر مهدوی) در جبهه بودیم، مسئول جمع آوری و انتقال مجروحین و شهدا به عقب بودیم. تعداد زیادی از اجساد عراقی ها در کنار شهدای ما روی زمین افتاده بودند و جویی از خون، جاری بود. صحنة رُعب انگیزی به وجود آمده بود. وقتی برانکارد را بلند کردیم تا از میان اجساد عبور کنیم، ترس بر ما غلبه کرد. در همین حین، ناگهان حال عجیبی به ما دست داد. مردی اسب سوار به سمت ما آمد و با صلابت گفت: نترسید، حرکت کنید، از هیچ چیز نترسید. با این حرف، ترس از وجودمان رخت بربست و وظیفه مان را انجام دادیم. از آن روز، یقین پیدا کردیم که صاحب اصلی جبهه های ما امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) هستند که دائم در کنار رزمندگان هستند و آنها را یاری می کنند. (راوی، مادر شهید)
4-ماه مبارک رمضان بود و او برای آخرین بار عازم جبهه بود. به او گفتم: یکماه دیگر، عروسی خواهرت است؛ بمان و بعد از پایان مراسم ازدواج خواهرت، برو. گفت: پدرجان! من وظیفه دارم گوش به فرمان رهبرم باشم و به جبهه بروم. ساکش را بست و با زبان روزه روانه شد. از کاروان، عقب افتاده بود؛ قبل از اذان ظهر، خودش را به خانوک رساند تا روزه اش باطل نشود. نمازش را خواند و با عجله راه افتاد تا خودش را به کاروانی که روانة جبهه ها شده بود، برساند. (راوی، پدر شهید)
5-بعد از شهادتش، خیلی بیقرار بودم. هر چه می کردم، دلم آرام نمی گرفت. یک شب به خوابم آمد و گفت: مادر! من برای اسلام انجام وظیفه کردم. شما هم زندگی حضرت زینب(سلام الله علیها) را مرور کنید و ببینید چه مرارتهایی را تحمل کرد. اگر همیشه بی بی زینب(سلام الله علیها) و مادرش فاطمة زهرا (سلام الله علیها) را در نظر داشته باشید، دلتان آرام می گیرد. بعد از این خواب، هر وقت دلتنگش می شدم، یاد مصائب حضرت زینب(سلام الله علیها) می افتادم و دلتنگیم را فراموش می کردم. (راوی، مادر شهید)
6-سالها از شهادتش می گذشت که به بیماری سختی مبتلا شدم. مرا به بیمارستان بردند و بلافاصله روانة اتاق عمل کردند. حالم خیلی بد بود. در اتاق عمل قبل از آنکه بیهوشم کنند، حس می کردم آخرین لحظات عمرم را سپری می کنم. با دلی شکسته و چشمانی پُر از اشک گفتم: اگر شهدا به دادم نرسند و شفایم ندهند، که من بیچاره ام. در حال درد دل کردن با مهدی بودم که بیهوشم کردند. در عالم بیهوشی، مهدی بالای سرم آمد؛ در حالی که کوله پشتی اش روی دوشش و قمقمه ای در دستش بود. به من گفت: مادر! ناراحت نباش، بلند شو، به لطف آقا ابوالفضل(علیه السلام) و امام حسین(علیه السلام) شما خوب شدی و دیگر خطری تهدیدت نمی کند. مادر! من برایت کمی از تُربت امام حسین(علیه السلام) آورده ام. ذکر یا امام حسین(علیه السلام) بر لبم بود و دائم مهدی را صدا می زدم که به هوش آمدم. (راوی، مادر شهید)
7-یکی از دوستانم می گفت: مدتی بود که مادرم بیمار شده بود و خوب نمی شد. نمی دانستیم برای بهبودیش چه باید بکنیم. تا اینکه اربعین از راه رسید و یادوارة شهدای خانوک طبق معمول هر سال، برگزار شد. من هم توفیق حضور در این مراسم را پیدا کردم. طبق روال هر سال، عکسهای شهدا را از داخل پوسترها چیده بودند و پشت هر عکس، یک جزء از قرآن را نوشته بودند تا هر کس که دوست داشت، بردارد و برای شهید مورد نظر قرآن بخواند. من در تلاوت قرآن، کُند بودم و لنگ می زدم؛ به همین علت وقتی عکسها را جلویم گرفتند، برنداشتم. نیم ساعت بعد، پشیمان شدم و با خودم گفتم: کاش عکس یکی از شهدا را برداشته بودم و به نیّت شفای مادرم، برایش قرآن می خواندم. در همین فکر بودم که برای بار دوم، عکسها را جلویم گرفتند و یک عکس، قسمتم شد. عکس متعلق به «شهید مهدی مهدوی» بود. از همان روز، قرائت جزء قرآن را که پشت عکس مشخص شده بود، شروع کردم؛ چون قرآن خواندنم کُند بود، این کار مدتی طول کشید. شب همان روزی که جزء مورد نظر را ختم کردم، در عالم خواب، خودم را در خیابانی پُر از نور که دوطرفش درختانی سبز، سر به فلک کشیده بودند، دیدم؛ در حالی که شهید مهدوی و سیدی بزرگوار و نورانی به طرفم می آمدند. وقتی که به من رسیدند، روبرویم ایستادند. مهدی جلو آمد و از من به خاطر جزء قرآنی که برایش خوانده بودم، تشکر کرد. بعد از این خواب، دیری نپایید که حال مادرم رو به بهبودی رفت. (راوی، خواهر شهید)
8-سالها بعد از شهادتش، مادرم از دنیا رفت. یک شب مادر را در خواب دیدم؛ خیلی ناراحت بود و اندوه از چهره اش می بارید. به او گفتم: مادرجان! از چه چیزی ناراحتی؟ گفت: عزیزم! نمی دانی جواب دادن به اعمالی که در آن دنیا انجام داده اید، در اینجا چقدر مشکل است! باور کن خیلی مشکل است. نمی دانم اگر مهدی به دادم نرسیده بود، چه باید می کردم! خیلی جاها که کم می آوردم و جوابی برای گفتن نداشتم، او به فریادم می رسید و کمکم می کرد. گفتم: خوش به حالت مادرجان! که پسرت به یاریت آمد. بگو ما چه کنیم؟ گفت: نگران نباش، اگر در دنیا با ایمان و تقوا باشید، راه شهدا را ادامه دهید و خونشان را پایمال نکنید، آنها شما را نیز شفاعت خواهند کرد. (راوی، خواهر شهید)

جابر مهدوی غلامرضا
1-روز عیدقربان به دنیا آمد. آنقدر ضعیف و رنجور بود که کسی امیدی به زنده ماندنش نداشت. یک روز با دلی شکسته، به طفل شش ماهة امام حسین(علیه السلام) متوسل شدم و در حالی که اشک می ریختم، گفتم: آقاجان! با آن دستهای کوچکت، فرزندم را شفا بده تا بزرگ شود و در حدّ توانش، به اسلام خدمت کند و تمام کارهایش را برای رضای خدا انجام دهد. او شفا یافت و روز به روز حالش بهتر شد. سه ساله بود که به سرخچه مبتلا شد، حالش به حدّی وخیم بود که به کُما رفت. امیدی به بهبودش نبود، پاهایش را رو به قبله کرده بودیم. بار دیگر دلم شکست و اشک ریزان به قاسم ابن الحسن(علیه السلام) متوسل شدم و گفتم: آقاجان! من شفای او را زمانی که به دنیا آمد، از علی اصغر(علیه السلام) گرفتم؛ حال دست به دامن شما شده ام، او را شفا دهید تا زنده بماند و به اسلام، خدمت کند. در میان بُهت و حیرت ما، چشمهایش را باز کرد و به مرور، حالش خوب شد. روزها از پی هم آمدند و رفتند و من سعی کردم با تربیت اسلامی، بزرگش کنم. هنوز به سنّ تکلیف نرسیده بود، اما لحظه ای از نماز و روزه اش غافل نمی شد. یازده سال بیشتر نداشت که با برادرش مهدی در دل نیمه شب، قامت به نماز شب می بست. زمانی که به شانزده سالگی رسید، جانش را فدای اسلام کرد. (راوی، مادر شهید)
2-بچه بود که سرش در اثر پرت شدن از بلندی، شکافت. او را بغل کردم و برای بخیه زدنِ محل زخمش، به بهداری بردم. در راه برگشت به خانه، با پیرزنی که در همسایگی ما زندگی می کرد، برخورد کردیم؛ او کنار جوی آب در حال شستن لباس بود. جابر به محض دیدن او، نزدش رفت و در شستن لباسها، کمکش داد؛ در حالی که هنوز از محل زخمش خون جاری بود. بارها شاهد کمکهای او به افراد مُسن بودم. (راوی، مادر شهید)
3-ماه مبارک رمضان همنشین فصل گرم تابستان بود. فاصلة بین سحر تا افطار، شانزده ساعت بود. جابر هشت ساله بود، اما روزه می گرفت. یک روز، رنگ صورتش از شدت ضعف کبود شده بود. به او گفتم: پسرم! روزه بر تو واجب نیست، افطار کن تا اذیت نشوی. لبخند کمرنگی بر لبان ترک خورده اش نشست، گفت: نه، مادر! باید از همین حالا نماز بخوانم و روزه بگیرم تا عادت کنم و وقتی که به سنّ تکلیف رسیدم، تنبلی نکنم. با آن سنّ کمش، مقاومت کرد و تمام روزه هایش را گرفت. (راوی، مادر شهید)
4-یکبار بدون اجازة من، به جبهه رفت. وقتی برگشت، دستم را بوسید و گفت: پدر! مرا ببخشید که بدون اجازة شما رفتم. گفتم: اشکالی ندارد؛ ولی اگر اجازه گرفته بودی، بهتر بود. گفت: وقتی دیدم همه دارند می روند تا کاری برای اسلام انجام دهند، دلم طاقت نیاورد که بمانم؛ حال که اسلام در خطر است، درس خواندن به چه دردی می خورد؟ گفتم: اسلام را خدا پیاده کرده و خودش هم حمایتش می کند. گفت: پدرجان! این حرف را نزن؛ اگر من نروم، دیگران هم نروند و همه به امید هم بنشینیم و کاری نکنیم، شکست خواهیم خورد. در حال حاضر، ما با یک کشور درگیر نیستیم؛ کشورهای زیادی آمده اند تا اسلام را بکوبند؛ هدفشان نابودی اسلام است، نه ایران. آنها تمام ثروت خود را خرج می کنند تا اثری از اسلام نماند. باید اسلامی باشد تا ما بتوانیم با خیال راحت، درس بخوانیم. او را بوسیدم و گفتم: کار خوبی کردی که رفتی. (راوی، پدر شهید)
5-تابستان بود، سه ماه از حضور جابر و مهدی در جبهه می گذشت، دلتنگشان بودم. یک روز صبح، وقتی برای ادای نماز بلند شدم، دیدم دو نفر با لباس بسیجی در اتاق مجاور خوابیده اند؛ در حالی که پوتینهایشان هنوز به پایشان بود. باورم نمی شد، آنها از جبهه آمده بودند. بالای سرشان نشستم و در حالی که موهای سرشان را نوازش می کردم، با خودم گفتم: خدایا! توی این سه ماه، چقدر بزرگ شده اند، برای خودشان مردی شده اند. در حال نوازش کردن و قربان صدقه رفتن آنها بودم که صدای اذان بلند شد و آنها از خواب بیدار شدند. با اعتراض، به آنها گفتم: سه ماه است که چشم انتظار شما هستم؛ آن وقت می آیید و مرا بیدار نمی کنید؟! جابر گفت: مادر! ما نخواستیم مزاحم خوابتان شویم. هر دو را در آغوش گرفتم و بوسیدم. طی هفت سالی که مفقود بودند، هر روز صبح که برای نماز بیدار می شدم، اول نگاهی به آن اتاق می انداختم؛ به امید آنکه آنها آمده باشند و با لباس رزم، آنجا خوابیده باشند؛ اما هر بار با اتاق خالی مواجه می شدم. (راوی، مادر شهید)
6-رزمندگان کم سال را از جبهه به دیدار امام بردند، جابر هم در بین آنها بود. وقتی که بعد از این دیدار به مرخصی آمد، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید؛ می گفت: مادر! من نائب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را دیدم. چهرة ایشان آنقدر نورانی بود که من، تمام مدت محوِ تماشای ایشان بودم. (راوی، مادر شهید)
7-فروردین سال 67 با تنی چند از بچه های خانوک، راهی جبهه شدیم و در منطقة دلیجان، سدّ دز مستقر شدیم. چون کسی نبود که بچه ها را سازماندهی کند، حاج باقر منصوری با شناختی که از توانائیهای بچه ها داشت، آنها را سازماندهی کرد. جابر به عنوان آرپیجی زن، انتخاب شد. بعد از چند روز، ارشد گروهان آمد تا کار سازماندهی را انجام دهد. وقتی به او گفتیم قبلاً این کار را انجام داده ایم، به حرف ما توجهی نکرد و جابر و محمد بیدوئی نژاد را به عنوان امدادگر انتخاب کرد. حاج باقر که خبر از توانایی و تجربة بچه ها در عملیاتهای قبلی داشت، بلند شد و به ارشد گروهان گفت: شما نگاه به قیافة اینها نکن؛ خودشان به تنهایی، یک لشکر را حریفند. ارشد گروهان با تندی گفت: فرمانده منم، خودم هم تصمیم می گیرم. حاج باقر گفت: من کارشان را دیده ام و تأییدشان می کنم. ارشد گروهان گفت: اینها با این هیکل ریزشان نمی توانند یک کلانش را جابجا کنند؛ آن وقت چطور شما تأییدشان می کنید؟ حاج باقر که به توانائیهای آنها ایمان داشت، از این حرف خیلی ناراحت شد؛ اما چیزی نگفت. چند روز بعد از این ماجرا، از سدّ دز به جنگل اهواز رفتیم و مستقر شدیم. آنجا فرماندة گردان (احمد حمزه ای) را دیدم و با حاج باقر نزدش رفتیم و به نحوة سازماندهی ارشد گروهان، اعتراض کردیم. آقای حمزه ای وقتی ماجرا را شنید، گفت: باید آنها را امتحان کنم؛ در میدان تیر همه چیز مشخص می شود. نزد جابر رفتم و به او گفتم: الآن وقت امتحان است، باید خودت را نشان دهی. او با اطمینان گفت: خیالت راحت باشد، از پس امتحان برمی آیم. من قبلاً آرپیجی زن بوده ام و خیلی دقیق هدف را می زنم. به میدان تیر رفتیم. آقای حمزه ای به جابر گفت: با کلانش تیراندازی کن تا من ببینم. حاج باقر گفت: شما لطف کنید و به او آرپیجی بدهید تا کارش را ببینید. تعداد زیادی گونی در یک ردیف چیده بودند تا از آنها به عنوان هدف استفاده کنند. آقای حمزه ای به جابر گفت: خودت کمکی هایت را انتخاب کن. او برادرش و پسرعمویش را انتخاب کرد و با آن جثّة کوچکش، گلوله را آماده کرد و نشست. به او گفتم: جابر! گونی سومی را بزن. او هدف را نشانه گرفت و دقیق زد. آقای حمزه ای که حسابی جا خورده بود، گفت: یک گلولة دیگر به او بدهید. گلولة دیگری دستش دادند. جابر نگاهی به من کرد و گفت: حالا کدامیک را بزنم؟! گفتم: گونی چهارمی را بزن. او بلافاصله هدف را نشانه گرفت و دقیق زد. آقای حمزه ای که از این هدفگیری دقیق به وجد آمده بود، به او احسنت گفت و به عنوان آرپیجی زن انتخابش کرد. (راوی، حبیب الله اسدی همرزم شهید)
8-سال 67 در جنگل اهواز مستقر بودیم. یک روز، قبل از نماز ظهر مشغول وضوگرفتن شدم. تعداد زیادی از بچه ها داخل صف ایستاده بودند تا وضو بگیرند؛ جابر هم در بین آنها بود. بعد از پایان وضو، جابر مرا صدا زد و گوشة خلوتی برد و گفت: بعضی از قسمتهای وضویت، اشکال داشت. با وجود آنکه از من کوچکتر بود، اشتباهم را دور از چشم دیگران به من گوشزد کرد و طریقة صحیح وضوگرفتن را به من آموخت. بعد از این ماجرا، هر گاه می خواهم وضو بگیرم، یاد متانت و برخورد زیبای جابر در آن روز می افتم. (راوی، محمود اسدی دوست و همرزم شهید)
9-خرداد سال 67 بود. در منطقة شلمچه مستقر بودیم. یک روز صبح زود دشمن پاتک زد و آتش شدیدی بر سرمان ریخت. زیر حجم آتش یک لحظه جابر را دیدم که با پسرعمو و برادرش، مشغول آماده کردن آرپیجی بودند. روبروی آنها لودر دشمن بود که قصد داشت خط را برای عبور تانکها بشکافد. با صدای بلند، فریاد زدم: جابر! جابر! لودر را بزن. او بلافاصله نشست، لودر را نشانه گرفت و زد. پشت سرِ لودر، یک تانک قصد عبور از خط را داشت. با دست به آن اشاره کردم. او هم بلافاصله تانک را نشانه گرفت و شلیک کرد. گلولة آرپیجی، مستقیم به برجک تانک خورد و آتش زبانه کشید. تانک بعدی قصد عبور داشت؛ برادر و پسرعموی جابر، خیلی سریع گلوله را آماده کردند و دستش دادند. او هم نشست و تانک را نشانه گرفت؛ خدمه تانک که متوجه جابر شده بودند، او را نشانه گرفت. هر دو در یک لحظه، همزمان به سمت هم شلیک کردند. گلولة تانک به محل استقرار او، برادر و پسرعمویش اصابت کرد و پاره های بدنهایشان به هوا بلند شد و من، متحیرانه نظاره گر رقص شهادت آنها بودم. (راوی، حبیب الله اسدی همرزم شهید)

10-سالها از شهادت جابر و مهدی می گذشت. یک شب در عالم خواب، هر دو را کنار هم دیدم. آنها به من گفتند: نماز بخوانید و در پایان نمازهایتان دست به دعا بردارید و برای ظهور امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) دعا کنید. (راوی، برادر شهید)
پیام خانم فاطمه زادخوش (مادر شهید) به مردم:اسلام به همه آزادی داده؛ آزادی واقعی. به خانم ها آزادی داده که با خیال راحت و در کمال امنیت، رفت و آمد کنند؛ نه اینکه بی حجاب باشند؛ آزادی به معنای بی حجابی نیست. خانم ها باید حجاب خود را رعایت کنند و اسلام و قرآن را حفظ کنند. آزادی به زن داده اند که برای رفتن در مسیر اسلام و قرآن، راحت باشد؛ نه اینکه بی حجاب باشد. خانم ها باید راه حضرت فاطمه(سلام الله علیها) را بروند و مانند ایشان، حجاب خود را رعایت کنند. درست است که آزادیم؛ آزادی که حدّ آنرا قرآن و دین، معلوم می کند.

محمد بیدوئی نژاد نظرعلی
1-اوایل انقلاب بود. آن زمان محمد سن و سالی نداشت. یک روز از پشت بلندگو اعلام کردند که قرار است شاه دوستها به خانوک بیایند و مردم را بزنند؛ برای دفاع از خود و مبارزه با آنها آماده باشید. محمد به محض شنیدن خبر، مقداری سنگ جمع کرد و به پشت بام خانه شان رفت تا اگر شاه دوستها از راه رسیدند، با سنگ از آنها پذیرایی کند. (راوی، سید محمد مهدوی دوست و همرزم شهید)
2-زمانی که دانش آموز دبستان بودیم، یک روز با محمد و جمعی از دوستان برای گردش به اطراف خانوک رفتیم. شب که از راه رسید، برای خوابیدن، کَپَری درست کردیم. هوا سرد بود و ترس در وجودمان رخنه کرده بود. هیچ یک از ما حاضر نشدیم کنار دَر بخوابیم؛ اما او ترس و سرما را به جان خرید و کنار دَر خوابید تا ما راحت باشیم. او راحتی دیگران را بر راحتی خودش ترجیح می داد و تا آنجا که می توانست بار دیگران را به دوش می کشید. (راوی، سید محمد مهدوی دوست و همرزم شهید)
3-بهمن سال 57 بود. قرار بود امام از پاریس به تهران بیاید. از بلندگو اعلام کردند: هر کس می خواهد لحظة ورود امام را از تلویزیون ببیند، به تکیة ابوالفضل(علیه السلام) بیاید. آن زمان محمد هفت ساله بود. به محض شنیدن خبر، در حالی که از شدت خوشحالی به هوا می پرید، می گفت: امام می خواهد بیاید، بیایید به تکیه برویم و ایشان را از تلویزیون ببینیم. او به سمت تکیه می دوید و گاهی به پشت سرش نگاه می کرد و به ما می گفت: زودتر بیایید، امام دارد می آید. وقتی به خانه برگشتیم، دستهای کوچکش را به سمت آسمان گرفت و گفت: خدایا! شکرت که امام را از تلویزیون دیدیم. امیدوارم یک روز بتوانیم زحمتهای ایشان را جبران کنیم. (راوی، خواهر شهید)
4-برادر بزرگم مصطفی که مرحوم شده است، می گفت: یک روز برای خرید عید نوروز به کرمان رفته بودیم. آسمان ابری بود و باران به شدت می بارید. لباسِ مناسبی تنمان نبود. برای اینکه خیس نشویم، با پولی که داشتیم یک کاپشن خریدیم. محمد به من می گفت: تو آن را بپوش. و من به او می گفتم: تو آن را بپوش. با آنکه از او بزرگتر بودم، مرا قانع کرد که آن را بپوشم تا خیس نشوم. این ایثارش را در حقّ خودم هرگز فراموش نمی کنم. (راوی، برادر شهید)
5-مدتی بود که دائم از رفتن به جبهه حرف می زد. یک روز پدر به او گفت: تو هنوز سن و سالی نداری، قد و بالایت به اندازة تفنگ هست که می خواهی بروی و بجنگی؟! کسی به جنگ می رود که بتواند بجنگد. با جدیت گفت: بابا! شما اسلحه ای به دست من بده، قول می دهم که آنچنان با صدام بجنگم که پوزه اش را به خاک بمالم. پدر وقتی قاطعیت او را دید، با رفتنش موافقت کرد. (راوی، خواهر شهید)
6-تیرماه 1365 بود که «علی عربپور» در مهران به شهادت رسید؛ شهادت او جُنب و جوش خاصی بین دوستانش که همه نوجوان بودند، به وجود آورد. انگار همه منتظر یک الگو بودند. من، محمد و جمعی از دوستان تصمیم گرفتیم دورة آموزش نظامی را بگذرانیم؛ به امید آنکه بتوانیم راهی جبهه شویم. ما از طریق بسیج اسلام آباد به پادگان «قدس» کرمان اعزام شدیم و به مدت سی و پنج روز، آموزش مقدماتی نظامی را گذراندیم و به بسیج کرمان رفتیم تا با سپاهیان محمد(صلی الله علیه و آله) به جبهه اعزام شویم. در محل بسیج، مشغول سازماندهی رزمندگان بودند و ما نظاره گر بودیم که از بین نیروها، افرادی را جدا کرده و سازماندهی می کردند. بالاخره کار سازماندهی نیروها به پایان رسید و ما را به دلیل سن کم و جثة کوچک نبردند. ما که روی برگشتن نداشتیم، تصمیم گرفتیم فرار کنیم و به سپاهیان محمد(صلی الله علیه و آله) بپیوندیم. در یک فرصت مناسب، تصمیم خود را عملی کردیم و از زیر سیمهای خاردار فرار کردیم؛ اما متأسفانه سپاهیان اعزام شده بودند و ما بار دیگر از قافله عقب مانده بودیم. به پیشنهاد یکی از دوستان به ترمینال رفتیم و برای شیراز بلیط خریدیم؛ چون می دانستیم سپاهیان محمد(صلی الله علیه و آله) به زیارت شاه چراغ(علیه السلام) می روند. وقتی به شیراز رسیدیم، خوشبختانه رزمندگان هنوز آنجا بودند. باید فکری می کردیم تا ما را هم با خودشان ببرند. خودمان را به یکی از اتوبوسها رساندیم و با التماس گفتیم: ما از ماشینمان عقب مانده ایم، لطف کنید و ما را هم با خودتان ببرید. کنار سایر رزمندگان، سه نفری روی صندلیها نشستیم تا به اهواز رسیدیم. آنجا بلافاصله به منظور ادامة آموزش به جنگل رفتیم. از قضای روزگار، دایی من که آنجا سرباز بود وقتی ما را دید، گفت: شما مگر نمی خواهید به خط مقدم بروید؟! خودم شما را فردا به آنجا می برم. روز بعد، من و محمد و تعدادی دیگر از بچه ها را که هم قد و قیافة ما بودند سوار یک اتوبوس کردند و به جای خط مقدم، به سمت کرمان حرکت دادند. همان سال «سیدمحمود اسدی» در عملیات کربلای پنج به شهادت رسید. شهادت او بار دیگر شوری در دلمان ایجاد کرد. نیمة دوم اردیبهشت سال 66 بود که به اهواز رفتیم. همان روز تا عصر در لشکر 41 ثارالله دنبال جایی می گشتیم تا ثبت نام کنیم و در جبهه بمانیم. به تیپ ادوات رفتیم، آنجا هم ما را ثبت نام نمی کردند. با گریه و زاری، قانعشان کردیم تا بالاخره کوتاه آمدند و قبول کردند و ما در تیپ ادوات، گردان ضدّزره، گروهان موشک انداز ثبت نام شدیم. عصر همان روز، به غرب اعزام شدیم. محمد، آرپیجی زن بود و من کمکش بودم. چهل و پنج روز، آموزشهای سخت نظامی را پشت سر گذاشتیم؛ چون منطقه کاملاً آرام بود و هیچ عملیاتی صورت نگرفت، به مرخصی آمدیم. بعد از مدتی مجدداً به جبهه برگشتیم و در عملیات «نصر 4» شرکت کردیم؛ اما به علت کوهستانی بودن منطقه، گروهان ما وارد عمل نشد. به خوبی در خاطر دارم که یک شب، نوبت نگهبانی من و محمد بود. باید هر کدام دو ساعت نگهبانی می دادیم. محمد گفت: دو ساعت اول را من نگهبانی می دهم. با خودم گفتم: برای راحتی خودش می خواهد دو ساعت اول را نگهبانی دهد. قبول کردم و خوابیدم. هنگام نماز صبح، با صدای محمد بیدار شدم و فهمیدم چهار ساعت، پشت سر هم نگهبانی داده. به او گفتم: چرا بیدارم نکردی؟!! گفت: دیدم غرق خوابی، دلم نیامد بیدارت کنم. آن موقع بود که شرمنده شدم و فهمیدم او راحتی دیگران را بر راحتی خودش ترجیح می دهد. بعد از سه ماه و نیم به خانه برگشتیم. محمد، سال بعد به جبهه رفت و این بار نوبت او بود که شهد شیرین شهادت را بچشد. (راوی، سید محمد مهدوی دوست و همرزم شهید)
7-قبل از آخرین اعزامش، یک شب زمانی که همه در خواب بودند، متوجه شدم محمد از جایش بلند شد و از خانه بیرون رفت. شب از نیمه گذشته بود. از روی کنجکاوی، دنبالش راه افتادم. مسجدی در نزدیکی ما بود که به «شاه سلیمان» معروف بود. می گفتند: پیر بزرگواری در آن مسجد دفن شده که مُراد می دهد. مادرم هر شب جمعه آنجا فانوس روشن می کرد. محمد به سمت مسجد رفت، من هم خودم را به مسجد رساندم. از میان دَرِ نیمه باز، نگاهش کردم. رو به قبله نشسته بود و در حالی که به شدت اشک می ریخت، با حالت خاصی نزد خدا التماس می کرد؛ درست مانند کسی که چیزی را می خواهد و با اشک و عجز و ناله، آنقدر التماس می کند تا آنچه را که می خواهد، به دست آورد. مدتی نگاهش کردم و به خانه رفتم. بعد از نماز صبح، او هم به خانه آمد. چند روز بعد به جبهه رفت و دیگر نیامد. بی گمان او آن شب نزد خدا التماس می کرد تا شهادت روزیش شود. (راوی، خواهر شهید)
8-همیشه می گفت: مادر! من خجالت می کشم در کوچه های خانوک قدم بزنم. توی هر کوچه، حداقل یکی دو شهید داده اند. وقتی پدر و مادر شهدا را می بینم، دلم می خواهد آب شوم و به زمین بروم. من شرمندة آنها هستم. نمی توانم در چشمانشان نگاه کنم. ماه مبارک رمضان بود و او برای آخرین بار عازم جبهه بود. به او گفتم: الآن نرو، بمان روزه هایت را بگیر و بعد برو. گفت: مادر جان! جنگ، ماه رمضان و غیر ماه رمضان نمی شناسد؛ ما باید برویم، جنگ رو به پایان است و ما هنوز هیچ کاری نکرده ایم. همه شهید داده اند و ما بی توجهیم. (راوی، مادر شهید)
9-برای آخرین بار، عازم جبهه بود. به دیدنش رفتم و به او گفتم: من دارم درس می خوانم، تو هم صبر کن و درست را بخوان، بعد از اتمام درسمان با هم به جبهه می رویم. گفت: نه، من باید حتماً بروم، تکلیف است که بروم. تو درس بخوان و من به جبهه می روم. هر کسی به شیوة خودش به انقلاب، خدمت می کند؛ یکی با درس خواندن و یکی با جنگیدن. روزه بود به او گفتم: حداقل روزه ات را بخور ممکن است قبل از اذان ظهر به کرمان برسی و روزه ات باطل شود. گفت: نه، شاید قرار باشد بعد از اذان ظهر حرکت کنیم؛ تا جایی که امکان داشته باشد، روزه ام را نگه می دارم. خداحافظی کرد و رفت؛ رفتنی که دیگر بازگشتی نداشت. (راوی، سید محمد مهدوی دوست و همرزم شهید)
10-روز اول خرداد 1367 بود. چیزی به اذان ظهر نمانده بود. مشغول وضو گرفتن بودم که محمد نزدم آمد، آشفته و به هم ریخته بود. گفتم: چرا ناراحتی؟ اتفاقی افتاده؟ گفت: مشغول وضو گرفتن بودم که یکی از برادران رزمنده(جواد صیفوری) به سویم آمد و بدون دلیل، با من تندی کرد. به او گفتم: با من بیا و آن فرد را نشانم بده. دنبالم راه افتاد. آن فرد را که گوشه ای ایستاده بود، نشانم داد. به او گفتم: محمدجان! جلو برو و به همان اندازه تلافی کن. نگاهی به من کرد، کمی این پا و آن کرد و جلو رفت و تلافی کرد. برادر رزمنده که عصبانی شده بود، می خواست عکس العمل نشان دهد، من جلو رفتم و گفتم: شما دو تا در دنیا با هم تسویه حساب کردید، حالا که با هم بی حساب شده اید، یکدیگر را در آغوش بگیرید. هر دو خندیدند و همدیگر را در آغوش گرفتند و این، آغاز دوستی بین آنها بود. سه روز بعد، هر دو به شهادت رسیدند و جسدشان بعد از سالها ماندن در خاک شلمچه، با هم تفحص شد و به آغوش خانواده هایشان بازگشت. (راوی، حبیب الله اسدی دوست و همرزم شهید)
11-اوایل سال 67 در مقرّ لشکر 41 ثارالله، در اهواز خدمت می کردم. دو روز مانده به تک عراق، محمد نزدم آمد. قرار شد شب را پیش من بماند. از گوشه و کنار شنیده بودم که عملیاتی در پیش است، تصمیم گرفتم به هر شکلی که شده جلوی محمد را بگیرم تا در این عملیات شرکت نکند. شب، هنگام خواب با چفیه دو دستش را به هم بستم و سرِ دیگر چفیه را به دست خودم بستم، تا اگر خواست آنرا باز کند و برود، بفهمم و بیدار شوم. او که با تمام وجود تقلّا می کرد از دست من رها شود و خودش را به عملیات برساند، در حالی که اشک می ریخت، گفت: پسرخاله! چرا دستهایم را می بندی و نمی گذاری بروم؟ به خاطر ندارم که هیچوقت نماز جماعت پدرت ترک شده باشد؛ حالا تو که پسرِ همان پدری، چرا اینقدر سنگدلی؟ اجازه بده من بروم. گفتم: تو سنّی نداری، نباید بروی. با همان حال، کنار هم خوابیدیم؛ در حالی که او هنوز اشک می ریخت. یکساعت بعد، وقتی بیدار شدم، اثری از محمد نبود. از همخدمتی ام سراغش را گرفتم، گفت: یکی از همشهری های خودتان آمد و دستهایش را باز کرد؛ قبل از رفتن، چندجمله ای روی کاغذ نوشت و زیرِ پتویت گذاشت. گوشة پتو را بالا زدم و کاغذ را برداشتم. نوشته بود: پسرخاله! مرا ببخش که حرفت را زمین گذاشتم و بدون خداحافظی رفتم. او رفت و در تک عراق، به شهادت رسید. (راوی، موسی وصال پسرخاله و همرزم شهید)
12-چهارم خرداد سال 67 بود. عراق از ساعت شش صبح، شروع به ریختن آتش بر سرمان کرد. من و حاج باقرمنصوری در سنگر انفرادیمان، مشغول تیراندازی به سمت دشمن بودیم که محمد نزدمان آمد و گفت: حبیب! من باید چه کار کنم؟ گفتم: فعلاً برو پشت سنگر بتونی پناه بگیر تا ترکش نخوری و با حالت درازکش به سمت دشمن، تیر بینداز. هنوز حرفم تمام نشده بود که صدای سوت گلوله ای، فضا را پر کرد. من و حاج باقر پناه گرفتیم. بعد از چند لحظه، وقتی سرم را بالا گرفتم، محمد را دیدم که از بالای خاکریز به پایین پرت شده و در حال جان دادن است. سریع خودم را بالای سرش رساندم. بر اثر اصابت ترکش گلوله، هر دو پایش از بالای زانو قطع شده بودند؛ به گونه ای که استخوانهایش کاملاً مشخص بود. چشمانش را بسته بود و می گفت: سوختم، پاهایم درد می کنند. گفتم: محمدجان! خوش به سعادتت، داری شهید می شوی. از شوق خندید، گفتم: بگو یا زهرا(سلام الله علیه) یا حسین(علیه السلام). او گفت و با همین اذکار جام شهادت را سر کشید. (راوی، حبیب الله اسدی دوست و همرزم شهید)
13-مدت زیادی از آخرین روزی که محمد به جبهه رفته بود، می گذشت. از او بی خبر بودیم. عده ای می گفتند: مجروح شده و به اسارت دشمن درآمده و عده ای دیگر می گفتند: شهید شده، نمی دانستیم چه اتفاقی برایش افتاده. شب و روزمان با انتظار سپری می شد و در این میان، پدر و مادر از همة ما بیقرارتر بودند. بعضی شبها پدر هراسان از خواب می پرید و دوان دوان به سمت درِ خانه می رفت و آن را باز می کرد. وقتی به او می گفتیم: پدرجان! چی شده؟ بهت زده در جوابمان می گفت: خواب دیدم محمد آمده پشت درِ خانه و در حال دَر زدن است؛ اما وقتی در را باز کردم، کسی پشت آن نبود. آنگاه اشکهای چشمش را با نوک انگشتش پاک می کرد و با دلی شکسته می خوابید. بارها شاهد این موضوع بودم؛ انتظار پدر و مادری برای دیدار فرزندشان؛ انتظاری که هر روز کمر پدر را خمیده تر کرد و گیسوان مادر را سفیدتر از روز قبل. انتظاری که بعد از سالها، با آمدن مقداری خاک و استخوان از جسد محمد، به پایان رسید. (راوی، برادر شهید)

مهدی مهدوی غلامرضا
1-مهدی احترام زیادی برایم قائل بود. هر وقت وارد خانه می شد، دستش را به نشانة ادب، روی سینه می گذاشت و در مقابلم تعظیم می کرد. بعد جلو می آمد و دستها و پیشانیم را می بوسید.
بزرگتر که شد، همین کارها را تکرار می کرد؛ حتی وقتی که از جبهه می آمد. (راوی، مادر شهید)
2-سالگرد پیروزی انقلاب بود. قرار بود به مناسبت این پیروزی، همة مردم در سراسر کشور، رأس ساعت 9 شب، یکصدا فریاد «الله اکبر» سر دهند. وقتی ساعت موعود فرا رسید، مهدی و برادرش(جابر) بالای درختی که کنار خانه بود، رفتند و یکصدا تکبیر گفتند. فریاد تکبیر همة مردم، خاموش شده بود؛ اما آنها دست بردار نبودند و همچنان بالای درخت، تکبیر می گفتند. (راوی، مادر شهید)
3-پدرشان ابتدا با جبهه رفتن او و برادرش مخالف بود، تمام حرفش این بود که بمانند و درسشان را بخوانند. یک روز مهدی وقتی با مخالفت پدرش مواجه شد، گفت: پدرجان! درست است که اطاعت از پدر و مادر واجب است؛ اما ما در حال حاضر، وظیفه داریم پشتیبان امام باشید. الآن باید پیرو دستورات امام باشیم. باید به هر آنچه که ایشان فرمودند، عمل کنیم؛ اگر گفت درس بخوانید، درس می خوانیم؛ اگر گفت به جبهه بروید، به جبهه می رویم؛ ما به هر چه که امام بگوید، عمل می کنیم و مطیع امرش هستیم. (راوی، پدر شهید)
4-از همان ابتدای جنگ، با کامیون آرد به خانوک می آوردند و آنها را به مادرم(حاج زهرا اسدی) تحویل می دادند. او هم آردها را بین «گردان نانوایی» که راه انداخته بود، تقسیم می کرد و خانم ها دست به کار می شدند و آردها را خمیر می کردند. (یکی از افتخارات ماندگار مردم خانوک در دوران جنگ، پشتیبانی آنها از رزمندگان اسلام بود. کمکهای قابل توجهی از این منطقة شهیدپرور روانة جبهه ها شد. یکی از این افتخارات که نوعی ابتکار در پشتیبانی جنگ محسوب می شد، تشکیل «گردان نانوا» بود. از ستاد پشتیبانی جنگ به وسیلة کامیون، آرد به خانوک می آوردند و به کمک پایگاه مقاومت شهدای خانوک، کیسه های آرد در اختیار خانم های خانه دار قرار داده می شد تا نان، پخت شود. در این گردان نانوا «حاجیه زهرا اسدی» نقشی محوری و کلیدی داشت و مدیریت تقسیم آرد بین خانم ها و پخت و جمع آوری نانها را بر عهده داشت. وی علاوه بر اینکه شوهر و فرزندان خود را با رضایت کامل به سوی جبهه ها روانه کرد، خودش نیز در پشتیبانی از جنگ، با تمام توان فعالیت می کرد. با شهادت فرزندش «محمدجواد»، مادر شهید نام گرفت و بر افتخاراتش افزوده شد. تعداد زیادی از مردم و جوانان بسیجی فعال عضو پایگاه مقاومت خانوک هم در آوردن هیزم جهت پخت نان، مشارکت داشتند. برخی از خانم های فعال گردان نانوا عبارتند بودند از: «حاجیه زهرا مهدوی(مادر شهید حمید نخعی) – مرحوم بی بی فاطمه سادات مهدوی(مادر شهیدان حاج سیدرضا وسیداحمد مهدوی) – حاجیه ربابه ذوالفقاری (مادر شهید علیرضا عربنژاد) – حاجیه حورالنساء عربنژاد (مادر شهیدان عبد الرضا، حسن و حاج حسين اسدی) – حاجیه زهرا السادات مهدوی (مادر شهیدان محمدكاظم و عبدالحسين عربنژاد)و …( . پدرم و جمعی دیگر از مَردها، هیزمها را می شکستند و مهدی و جابر به اتفاق دوستانشان، آنها را به خانه هایی که تنور داشتند، می بردند. وقتی تنورها داغ و آماده می شدند، آنها خمیرها را روی دست می گرفتند و درب خانه ها، تحویل نانواها می دادند و نانهای آماده را جمع آوری می کردند. هر دفعه کار پختِ نان، سه روز طول می کشید. در پایان این سه روز، نانهای بربری (خشک) شده را بسته بندی کرده و برای جبهه ها می فرستادند. مهدی و جابر، مثل خیلی از مردم خانوک علاوه بر فعالیت در جبهه، در پشتِ جبهه نیز خدمت می کردند. کار این گردان پُرافتخار نانوا، تا پایان جنگ ادامه داشت. (راوی، مادر شهید)
5-مدتی از اولین حضورش در جبهه می گذشت که نامه ای برایم فرستاد. در آن نامه، خطاب به من نوشته بود: مادرجان! مبادا اجازه دهی منافقین با حرفهایشان گمراهت کنند. اگر به تو گفتند فرزندانت با سنّ کم به جبهه رفتند، در جوابشان بگو سنّشان از علی اصغر(علیه السلام) کمتر نبود. اگر گفتند فرزندانت بدون آموزش رفتند، بگو مگر علی اکبر امام حسین(علیه السلام) هر روز آموزش می دید؟ اگر گفتند قَدِ پسرانت کوتاه بود، بگو مگر قَدِ قاسم ابن الحسن(علیه السلام) چقدر بود؟ مادر! جواب منافقان را بده، اجازه نده هر چه دلشان خواست، به تو بگویند و سرزنشت کنند. مادر! زینب وار باش و حجابت را حفظ کن. دیگران را امر به معروف کن؛ حتی اگر به خاطر این کار، کتک خوردی. توصیه ات به خواهران، حفظ حجاب باشد. از محصّلان بخواه تا با قلم و کاغذ خود، مبارزه کنند. (راوی، مادر شهید)
6-رزمندگان کم سنّ و سال را از جبهه به دیدار امام بردند، مهدی هم در بین آنها بود. وقتی بعد از این دیدار به مرخصی آمد، خیلی خوشحال بود و می گفت: مادر! وقتی که امام را دیدم، آنقدر خوشحال شدم که همان لحظه خم شدم و سجدة شکر بجا آوردم. (راوی، مادر شهید)
7-سالها قبل از شهادت مهدی و جابر، خواب دیدم که در ساحل یک دریای بزرگ، درختی وجود داشت که عده ای دورش جمع شده بودند و ریسمانی به تنه اش بسته بودند و سعی می کردند آنرا از ریشه، بیرون بیاورند. من و شوهرم آخرین نفراتی بودیم که کنار آن درخت رفتیم. به محض آنکه به ریسمان دست زدیم، درخت از ریشه درآمد. از خواب که بیدار شدم، نزد مادرم رفتم و خوابم را برایش تعریف کردم. او گفت: جنگ با رفتن اعضای خانوادة تو به جبهه، تمام می شود. تو هم روزی به جمع خانوادة شهدا می پیوندی. این حرفش تعجبم را برانگیخت، گفتم: من که کسی را ندارم به جبهه برود، شوهرم مریض است و خانه نشین است. نمی توان از او توقع داشت که به جبهه برود. مهدی و جابر هم که هنوز سنّی ندارند! مادرم گفت: بالاخره روزی تو هم مادر شهید می شوی، شاید مادر دو شهید!!! آن زمان، مهدی دوازده سال و جابر یازده سال داشت؛ در حالی که هیچ امیدی به جبهه رفتنشان نداشتم، هر دو با دست بردن در شناسنامه هایشان، به جبهه رفتند و همانگونه که مادرم گفته بود، آنها بعد از چندبار آمدن و رفتن، در آخرین عملیات جنگ، شهید شدند و با شهادت آنها، جنگ به پایان رسید و من که تا آن زمان با ندادن شهید، جلوی خانوادة شهدا سرافکنده بودم، توانستم با افتخار سرم را بالا بگیرم. (راوی، مادر شهید)
8-روز اول ماه مبارک رمضان بود. او و برادرش جابر، سحری خوردند و راهی کرمان شدند تا سَرِ کلاس درس، حاضر شوند. چند ماه بیشتر به اخذ مدرک دیپلمش نمانده بود. به محض اینکه اعلام شد: دشمن فاو را گرفته، هر کس می تواند به جبهه بیاید؛ آنها از مدرسه خارج شدند تا به جبهه اعزام شوند. برای اینکه روزه شان باطل نشود، قبل از ظهر به خانوک آمدند. من که از دیدن آنها خیلی تعجب کرده بودم، گفتم: شما اینجا چه می کنید؟! مگر درس نداشتید؟! مهدی گفت: قرار است به جبهه برویم. آمدیم تا هم روزه مان باطل نشود و هم یکبار دیگر شما را ببینیم و خداحافظی کنیم. بلند شدم تا برایشان آینه و قرآن بگیرم، گفتند: می خواهیم برای خداحافظی نزد «بی بی زهرا» برویم، او برایمان آینه و قرآن می گیرد. مرا بوسیدند، خداحافظی کردند و رفتند. من آنها را که هر چند قدم، یکبار به پشت سرشان نگاه می کردند و به من لبخند می زدند و برایم دست تکان می دادند، با نگاه بدرقه کردم. آنها بعد از نماز ظهر به کرمان رفتند. موقع اعزام، قصد داشتند تنها یکی از آنها را به جبهه بفرستند. آنها قبول نکردند و گفتند: ما هر جا که برویم، با هم هستیم؛ اگر قرار است اسیر شویم، از هم جدا نخواهیم شد و اگر قسمتمان شهادت است، در کنار هم خواهیم بود. به این ترتیب، آنها با هم برای آخرین بار عازم جبهه شدند و برای همیشه کنار هم ماندند. (راوی، مادر شهید)
9-به اتفاق برادرش جابر عازم جبهه بود. موقع خداحافظی گفت: مادر! ما می رویم تا راه کربلا را باز کنیم و به زیارت امام حسین(علیه السلام) برویم. آنها رفتند و هر دو در منطقة شلمچه به شهادت رسیدند. چند سال بعد، من به زیارت کربلا مشرّف شدم. وقتی وارد حرم سیدالشهدا(علیه السلام) شدم، روبروی ضریح مطهّر ایستادم و گفتم: آقاجان! از اینکه فرزندانم را به جبهه فرستادم و آنها شهید شدند، ناراضی نیستم و شکایتی ندارم. قصد ندارم خواهش بیجایی از شما بکنم، نمی گویم فرزندانم همنشین علی اکبرِ شما باشند؛ همین که غلام او باشند، برایم کافیست؛ همین که شما قبولشان داشته باشید و لحظة شهادت، سرشان را به دامن گرفته باشید، برایم کافیست. (راوی، مادر شهید)

سید عبدالرسول مهدوی سید محمد
1-مسئلة حجاب برایش اهمیت زیادی داشت. زمانی که خواهر کوچکش پنج سال داشت، به من گفت: مادر! برای خواهرم چادر بخر تا بپوشد. گفتم: او هنوز سنی ندارد، نیاز نیست چادر بپوشد. با لحنی جدی گفت: باید از همین حالا چادر بپوشد تا وقتی که بزرگ شد، حفظ حجاب برایش دشوار نباشد. من اجازه نمی دهم او از این به بعد، بدون چادر از خانه بیرون برود. (راوی، مادر شهید)
2-پانزده ساله بود که به پادگان قدس کرمان مراجعه کرد تا برای گذراندن دورة آموزشی، ثبت نام کند. از او رضایت نامه خواستند. چون من به خاطر کارم در خانوک بودم، او نزد یکی از دوستانم رفت و از او خواهش کرد رضایت نامه را جای من امضا کند. دوستم وقتی با اصرارهای بی امان رسول مواجه شد، رضایت نامه را امضا کرد. چند روز از دورة آموزشی اش گذشته بود که از خانوک به کرمان آمدم. سراغش را از مادرش گرفتم، گفت: برای آموزش به پادگان قدس رفته. به آنجا رفتم تا به او سری بزنم. بعد از احوالپرسی، گفتم: اینجا چه کار می کنی؟! گفت: آمده ام آموزش ببینم تا به جبهه بروم. گفتم: کار خوبی کردی، عزیزم! انشاءالله به جبهه می روی و به سلامت برمی گردی. اگر شهید هم شدی، فدای اسلام؛ اسلام خون می خواهد؛ اسلام، تنها با ریخته شدن خون در راه خدا پا برجا می ماند. امام حسین(علیه السلام) خونِ خود، فرزندان و یارانش را داد تا اسلام بماند. دورة آموزشی، بعد از چهل و پنج روز تمام شد و زمان اعزام فرارسید. مسئول اعزام نیرو به او گفت: چون سنّت کم است، تو را نمی بریم. او که با شنیدن این حرف، ناراحت شده بود، گفت: من این دوره را به امید رفتن به جبهه گذراندم، الآن هم می خواهم بروم. بالاخره مسئول اعزام نیرو در مقابل اصرارهای بی امان او، کوتاه آمد و با اعزامش موافقت کرد. (راوی، پدر شهید)
3-درسش تمام شده بود و دیپلمش را گرفته بود. نزدم آمد و گفت: مادر! یک نفر که رانندة ماشین سنگین است، از من خواسته با او کار کنم. مبلغ زیادی هم به عنوان حقوق، به من پیشنهاد کرده. می خواهم نظر شما را در این مورد بدانم. گفتم: تو که گواهینامه پایه یک نداری؛ با این مبلغ زیادی که پیشنهاد کرده، مبادا خدایی ناکرده پایِ کار خلاف در میان باشد. چند لحظه فکر کرد و گفت: یعنی شما می گویی، نروم؟! گفتم: نه، نروی بهتر است. گفت: من قولی به او نداده ام، آمدم تا با شما مشورت کنم. در حال حاضر بیکارم، یا باید به جبهه بروم و یا روی ماشین کار کنم. گفتم: پسرم! به قول معروف «مُردة به نام، بهتر از زندة به ننگ است». اگر تو به جبهه بروی و شهید شوی، باعث سرافرازی ماست؛ اما اگر خدایی ناکرده کار خلافی انجام دهی، باعث شرمساری و سرافکندگی ماست. بهتر است به جبهه بروی. لبخند زیبایی بر لبانش نقش بست و گفت: چشم، می روم جبهه. (راوی، مادر شهید)
4-عاشق شهادت بود. هر گاه خبر شهادت دوستی را می شنید، با پای برهنه در مراسم تشییع جنازه اش شرکت می کرد؛ حتی اگر زمین، داغ بود و یا پوشیده از برف و یا خیس از باران بود. او همیشه بعد از دفن جنازة دوستان شهیدش، کنار تربتشان می نشست و در حالی که اشک می ریخت، شهادتش را از خدا طلب می کرد. (راوی، مادر شهید)
5-سید رسول، دوستی داشت که یتیم بود. او در هر شرایطی، هوای دوستش را داشت. همیشه از وسایلی که مورد پسند و علاقة خودش بودند، می گذشت و آنها را به دوستش می داد. یک روز به او گفتم: سیدرسول! فکر می کنی دوستت از دستت ناراحت نمی شود که دائم کمکش می کنی و وسایلت را به او می بخشی؟! گفت: نه، او پدر ندارد، به این کمکها نیاز دارد؛ اما خجالت می کشد نیازش را به زبان بیاورد. ما باید حواسمان باشد و قبل از اینکه او بگوید، نیازش را برطرف کنیم. طولی نکشید که دوستش شهید شد. رسول که بعد از شهادت دوستش بی تاب و بی قرار بود، خیلی زود به او پیوست. (راوی، محمدعلی مهدوی فرد پسر عمه شهید)
6-یک روز، عصر پنجشنبه به من گفت: می آیی تا باهم به مسجد صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) برویم و قبور شهدا را زیارت کنیم؟ گفتم: بیا برویم. گفت: اینجوری نه؛ اول باید لباسهایمان را اتو کنیم، وضو بگیریم و با سر و وضعی مرتب، برویم. گفتم: قبول. با حوصله لباسهایش را اتو کرد و وضو گرفت. سوار اتوبوس خطّ واحد شدیم تا به گلزار شهدا برویم. در بین راه، به او گفتم: رسول! حالا نیاز بود با این شکل به گلزار برویم؟! گفت: بله، شهدا اجر و قُرب زیادی دارند؛ باید حُرمت آنها را نگه داریم و در نهایت ادب، با سر و وضعی مرتب به زیارتشان برویم. (راوی، رضا اسدی دوست شهید)
7-عازم جبهه بود. به او گفتم: تو برای کنکور ثبت نام کرده ای، حالا می خواهی به جبهه بروی؟!
خندید و گفت: مادر! اگر لیسانس نداشته باشم، شهید نمی شوم؟ من باید بروم، اگر برگشتم درسم را ادامه می دهم. گفتم: هر جور که صلاح می دانی، عمل کن. موقع خداحافظی به یکی از همسایه ها گفته بود: تا من به جبهه نروم و شهید نشوم، جنگ تمام نمی شود. او رفت و همانگونه که گفته بود، در آخرین تک دشمن به شهادت رسید و بعد از مدت کوتاهی، جنگ خاتمه یافت. (راوی، مادر شهید)
8-هر سال، سالگرد شهادت رسول را در کرمان می گرفتیم. یک سال، شریک سالگرد شهدای خانوک شدم تا طبق روال هر ساله، در روز اربعین همراه با سایر شهدا برای او هم در خانوک سالگرد گرفته شود. چند روز بعد از مراسم سالگرد شهدا، خواب دیدم اتاقش در خانه، پُر از گل است و خودش در میان گلها نشسته؛ در حالی که دفتری جلویش باز است و مشغول نوشتن است. من که از دیدن آن همه گل به وَجد آمده بودم، گفتم: چه کار می کنی؟! رازِ این همه گل چیست؟! گفت: این گلها را مردم در مراسم سالگرد شهدا برایم فرستادند؛ من هم دارم همة اینها را در دفترم یادداشت می کنم. (راوی، مادر شهید)
9-مدتی بود که خواهرم مریض بود؛ چون در تهران زندگی می کرد و تنها وسیلة ارتباطی بین ما تلفن بود، در جریان بیماریش نبودیم. هر وقت هم زنگ می زدیم تا حالش را بپرسیم، شوهرش برای اینکه ما را نگران نکند، چیزی نمی گفت. یک روز، یکی از اقوام به دیدن مادرم آمد و گفت: دیشب رسول را در خواب دیدم، مشغول چیدن میوه از درختان خانه تان بود. من که از دیدنش شگفت زده و خوشحال شده بودم، گفتم: آقارسول! کجا بودی؟! چند وقت است که از شما بی خبریم! گفت: من کربلا بودم، الآن آمدم. گفتم: چه خبر؟ سوغاتی هم برایمان آورده ای؟ گفت: هر چه آورده ام، دادم به دست مادرم؛ از او بگیرید. من پیغامی برای مادرم دارم. گفتم: چه پیغامی؟ گفت: به مادرم بگو حال طاهره (خواهرم) خوب نیست، مریض است. حالش را بپرسید. مادر به محض شنیدن این خواب، به خانة خواهرم زنگ زد و جریان را پرسید. شوهرش گفت: برای اینکه شما ناراحت و نگران نشوید، چیزی نگفتیم. مادر گفت: شما چیزی نگفتید؛ اما رسول برایم پیغام فرستاد و مرا باخبر کرد. (راوی، خواهر شهید)
10-سالها از شهادتش می گذشت. یک روز خانمی نزدم آمد و گفت: چند سال است که ازدواج کرده ام، اما هنوز صاحب فرزند نشده ام؛ شما برایم دعا کنید. گفتم: به گلزار شهدا برو و به رسول متوسل شو. از او بخواه تا از جدش روا شدن حاجتت را بخواهد. او به حرفم عمل کرد و به گلزار رفت؛ مدتی بعد از توسلش، صاحب فرزند شد. (راوی، مادر شهید)
11-با یک نفر معامله ای انجام داده بودم که دلم راضی به این معامله نبود. آرزویم این بود که طرفِ معامله زنگ بزند و ابراز پشیمانی کند و به این ترتیب، معامله بهم بخورد. یک روز، قاب عکس رسول را برداشتم، آن را بوسیدم و در حالی که محکم قاب عکس را در آغوشم می فشردم، خطاب به او گفتم: پسرم! از تو خواهش می کنم که کاری کن، طرفِ معامله اظهار پشیمانی کند، دلم به این معامله راضی نیست؛ کاری کن این معامله، فسخ شود. هنوز قاب عکسش در آغوشم بود و اشک چشمم خشک نشده بود که تلفن زنگ خورد؛ باورم نمی شد؛ طرفِ معامله بود که تقاضای فسخ آنرا داشت. (راوی، مادر شهید)

حاج باقر منصوری لطفعلی
1-پدر نسبت به حلال و حرام، دقت زیادی داشت و همیشه مراقب لقمه هایی که می خورد، بود. هر گاه مراسم عروسی و یا جشنی دعوت بودیم، به ما اجازة رفتن نمی داد و می گفت: ترسم از این است که خدایی ناکرده لقمة شُبهه ناک بخورید و موسیقی غیرمجاز بشنوید که همة اینها در شما اثر سوء می گذارد و پیامدهای بدی به دنبال دارد. او خیلی کم حرف بود و سعی می کرد به جای پند دادن، با رفتارش خیلی چیزها را به ما بیاموزد. آنقدر از دروغ گفتن بیزار بود که ما هرگز دروغی از زبانش نشنیدیم. (راوی، فرزند شهید)
2-سال 67 در مقرّ لشکر 41 ثارالله، در اهواز مستقر بودیم. شب 21 ماه مبارک رمضان بود. در مهدیة لشکر، مراسم احیا برپا بود. اواسط مراسم نگاهم به حاج باقر منصوری افتاد که غرق خواندن دعا و مناجات با خدا بود؛ در حالی که محمد بیدوئی نژاد، مهدی و برادرش جابر مهدوی، به اتفاق پسرعمویشان مهدی مهدوی دورش حلقه زده بودند و او را مثل نگین، در میان گرفته بودند؛ درست مثل پدری که در حال مناجات با خدا بود و فرزندانش کنارش نشسته بودند و با او همنوا شده بودند. به بغل دستیم گفتم: حاج باقر و بچه ها را نگاه کن!! او مثل شمع است و آنها مانند پروانه، دورش می چرخند. آنها دیگر در جمع ما نمی مانند. دیری نپایید که هر پنج نفر در تک عراق، در منطقة شلمچه جام شهادت را سر کشیدند و در آغوش خدا آرام گرفتند. (راوی، مهدی اسدی همرزم شهید)
3-با جان و دل، به مادرش خدمت می کرد و به او احترام می گذاشت. همیشه می گفت: مادرجان! نگران هیچ چیز نباش، اگر خدایی ناکرده مریض شدی، خودم تمام مخارج درمانت را بر عهده خواهم گرفت. او به این حرفش، زمانی که مادرش در اثر سکته فلج شد، عمل کرد. آنقدر به او رسیدگی و محبت کرد که مادرش با داشتن سنّ بالای هفتاد سال، توانست روی پای خودش بایستد و راه برود. به خاطر دارم که دست و پای مادرش را نوازش می کرد و می گفت: مادر! تو چند سال زحمت مرا کشیدی، حالا نوبت من است که تمام زحمتهایت را جبران کنم؛ نگران نباش، خودم تمام کارهایت را انجام می دهم. رسیدن او به مقام بزرگ شهادت، در اثر دعای خیرِ مادرش بود. (راوی، فرزند شهید)
4-یک قطعه زمین در قوام آباد داشتیم که در آن، صیفی جات کاشته بودیم. کنارش، یک زمین خالی بود که جوانان، در آن فوتبال بازی می کردند و گاهی به محصول زمین ما صدمه می زدند. پدر وقتی دید آنها محصولات را خراب می کنند، چند بار با روی خوش و حرفهای منطقی، از آنها خواست آنجا بازی نکنند؛ اما آنها دست بردار نبودند. او تصمیم گرفت از راه قانونی وارد شود؛ به همین منظور به پاسگاه رفت تا شکایت نامه ای تنظیم کند. در حال برگشت از پاسگاه بودیم که با چند نفر از همان جوانان برخورد کردیم که در حال بام اندود کردن یک ساختمان با کاهگل بودند. پدر به محض دیدن آنها، از ماشین پیاده شد و به سمتشان رفت. یک بیل از آنها گرفت و کنار دیوار ایستاد. همه فکر کردند او قصد دارد با بیل با جانشان بیفتد؛ اما بر خلاف تصورشان، او با تمام وجود در بام اندود کردن ساختمان کمکشان کرد. آنها که با این حرکت پدر شرمنده شده بودند، از بازی کردن در آن زمین، دست کشیدند. پدر هم از طریق آقای مهدوی، رئیس تربیت بدنی کرمان و آقای زادخوش، قطعه زمینی را در قوام آباد صاف کردند و آن را تبدیل به زمین فوتبال کردند. این ماجرا با درایت پدر و بدون نزاع و درگیری، ختم به خیر شد و جوانان که دیگر جایی برای بازی داشتند، مزاحم کسی نشدند. (راوی، فرزند شهید)
5-سال 64 بود که پای پدر در اثر حادثه ای در معدن، شکست. دکتر پای او را گچ گرفت و گفت: این گچ تا 45 روز دیگر، نباید باز شود. 30 روز گذشته بود که امام فرمودند: در جبهه ها نیاز به نیرو است؛ هر کس می تواند اسلحه به دست بگیرد، باید به جبهه بیاید. او به محض شنیدن پیام امام، گچ پایش را شکست تا عازم جبهه شود. به او گفتم: بابا! با این پای ورم کرده، کجا می خواهی بروی؟! گفت: شاید نتوانم در گردانهای رزمی خدمت کنم، اما می توانم در قسمت تدارکات و پشتیبانی کاری انجام دهم؛ طبق امر امام، من وظیفه دارم که به جبهه بروم. با هم روانة جبهه شدیم. پارچه ای روی پای ورم کرده اش بسته بود و به سختی، راه می رفت. در اهواز بودیم که سردار سلیمانی در جمع نیروها سخنرانی کرد و گفت: در حال حاضر به نیروی تدارکات و پشتیبانی نیاز داریم؛ هر کس توانایی جنگیدن دارد، یکطرف بایستد و آنهایی که به عنوان نیروی پشتیبانی آمده اند، طرف دیگر بایستند تا آنها را به کرمان برگردانیم. در کمال ناباوری، پدر را دیدم که به جمع نیروهای رزمی پیوست. ما را سازماندهی کردند، من و او در یک دسته قرار گرفتیم. او تیربارچی بود و من، آرپیجی زن. ما را به اهواز بردند. 45 روز آموزش نظامی دیدیم. بعد از آن، ما را به سرچشمة کرمان بردند. در عرض 20 روز، آموزش غواصی و شنا دیدیم. بعد از آن، ما را به منطقة آبادان بردند و نقشة مسیرهایی را که قرار بود در عملیات طی کنیم، در اختیارمان قرار دادند. چند روز، کارمان چک کردن این نقشه و به ذهن سپردن مسیرها بود. صبح روز آغازین عملیات والفجر هشت، ما را به منطقة فاو بردند. بعد از آنکه گردانهای غواص، خط را شکستند، ما وارد عمل شدیم و منطقه را پاکسازی کردیم. پدر علیرغم مشکل پایش، به خوبی از عهدة وظایفی که بر دوشش گذاشته بودند، برآمد. (راوی، فرزند شهید)
6-از مسئلة طلاق، بدش می آمد. هر وقت متوجه می شد زن و شوهری قصد جداشدن از هم را دارند، آنها را به خانه اش دعوت می کرد و تمام توانش را به کار می گرفت تا بینشان صلح و صفا برقرار کند. به خاطر دارم در اینگونه مواقع، ابتدا صحبتهای دوطرف را جداگانه می شنید و به هیچ یک اجازه نمی داد در مورد طرف مقابلشان حرفِ بد بزنند و یکجانبه به قاضی بروند. به آنها فقط مجال حرف زدن در مورد کارها و اشتباهات خودشان را می داد. بعد دو طرف را کنار هم می نشاند و به حرفهای هر دو گوش می داد و با خوشرویی آنها را راهنمایی می کرد، می گفت از طلاق حرف نزنید و دوباره همه چیز را از نو شروع کنید. حرفهایش آنقدر تأثیرگذار بود که زن و شوهر، همانجا آشتی می کردند و با لبانی خندان، سرِ زندگی خودشان می رفتند. حاج باقر، دو همسر اختیار کرده بود، اما هیچ درگیری و نزاعی بین آنها نبود؛ چون عدالت را بینشان برقرار کرده بود؛ به گونه ای که هر دو خانمش راضی بودند. آنقدر در صلح و صفا دادن بین دیگران قدم برداشته بود و در برطرف کردن مشکلات زندگی دیگران، همّت کرده بود که بعد از شهادتش، به او لقب شهیدِ «همّت و آشتی» داده بودند. (راوی، حبیب الله اسدی داماد و همرزم شهید)
7-بابا به جبهه آمده بود و در منطقة شلمچه مستقر بود. یک روز به دیدنش رفتم. مرا به چادرش دعوت کرد، برایم چای ریخت و گفت: اینجا هر کسی یک سهمیة مشخص و یکسانی از قند و چای دارد؛ تو باید به قانونی که بچه ها در این چادر وضع کرده اند، احترام بگذاری و لیوان چایت را تنها با دو قند بخوری. خندیدم و گفتم: بابا! خودت که می دانی من با هر لیوان چای، چهارتا قند می خورم!!! گفت: اگر تو با سه قند، لیوان چایت را بخوری، من با یک قند می خورم و اگر تو با چهار قند بخوری، من لیوان چایم را بدون قند می خورم. حرفش را جدی نگرفتم و با سه تا قند، لیوان چایم را خوردم. تمام حواسم به پدر بود که ببینم به حرفش عمل می کند یا نه؟ در کمال ناباوری دیدم که او با یک قند، لیوان چایش را خورد و گفت: قانون، قانون است؛ همه باید به آن، احترام بگذارند. (راوی، فرزند و همرزم شهید)
8-سه روز از حضورمان در منطقة فاو می گذشت، خط را پاکسازی کرده بودیم. از اوضاع کشور، بی خبر بودیم. پدر به سمت سنگرهای عراقی رفت؛ به امید آنکه یک رادیو پیدا کند تا با آن اخبار را گوش دهیم. مدت زیادی از رفتنش نگذشته بود که برگشت؛ در حالی که چهار عراقی با دستهای بالاگرفته به نشانة تسلیم، همراهش بودند. وقتی با قیافة بهت زدة ما روبرو شد، گفت: وارد یک سنگر شدم و با این چهار نفر، مواجه شدم. اسلحه ای همراهم نبود، ماسکم را از داخل جیبم بیرون آوردم و پشت سرم گرفتم. آنها که فکر می کردند من واقعاً مسلّحم و نارنجک توی دستم دارم، ترسیدند و دستهایشان را به نشانة تسلیم، بالا بردند. اُسرای عراقی را تحویل دادیم و گرمِ گوش دادن به اخبار، با رادیویی که پدر از سنگر عراقی ها آورده بود، شدیم. (راوی، فرزند و همرزم شهید)
9-در منطقه ای اطراف کارخانة نمک، مستقر بودیم. یک روز در حالی که با دوربین اطراف را نگاه می کردم، متوجه حضور یک نفر پشتِ یک تپة خاکی کوچک شدم. موضوع را به فرمانده گفتم. او بعد از نگاه کردن توی دوربین، حرفم را تأیید کرد و گفت: یک نفر کنار آن تپه برود و اوضاع را بررسی کند. پدر، داوطلب شد و رفت و بعد از چند لحظه، در حالی که یک عراقی روی کولش بود، برگشت. از روی اسلحة کلتی که همراهش بود و درجه هایش که داخل جیبش بودند، متوجه شدیم یک افسر عراقی است. چون منطقه باتلاقی بود، سر و صورتش پُر از گِل شده بود، زانویش زخمی بود و به خاطر تحمل چند روز تشنگی و گرسنگی، رمقی برایش نمانده بود. پدر با آب قمقمة خودش، گل و لای را از صورت او شست. نزدیک ظهر بود، برای رزمنده ها غذا آوردند. پدر تمام غذای خودش را با قاشق به دهان او گذاشت. رفتارش با او، مثل رفتار یک پرستار دلسوز با یک مریض بود. تا وقتی که بچه های اطلاعات لشکر برای بردن او آمدند، پدر اجازه نداد کسی اذیتش کند. (راوی، فرزند و همرزم شهید)
10-تیرماه سال 65 به منظور انجام عملیات کربلای یک، در تپه های قلاویزان مهران مستقر بودیم که عراق پاتک زد. بچه های گردان 414 با کمک گردانهای دیگر، تک را دفع کردند و به پیشروی خود ادامه دادند. گردان 416 به فرماندهی احمد شول روی یکی از تپه ها مستقر شد. حاج باقر هم به عنوان تیربارچی در میان آنها بود. عده ای از بچه ها مجروح و شهید شده بودند و عده ای هم از فرط گرمی هوا، تشنگی و خستگی گوشه ای افتاده بودند و توان پاسخ دادن به آتش دشمن را نداشتند؛ هر چند که حجم آتش زیاد نبود و تیراندازی، تنها به منظور اعلام موجودیت بود. از سمت دشمن، تنها یکنفر شلیک می کرد و از سمت ما، حاج باقر؛ او به تنهایی از شب تا صبح با تیربارش، تپه را حفظ کرد. (راوی، مهدی اسدی همرزم شهید)
11-ساعت 10 صبحِ روزِ سی و یکم فروردین 67، مصادف با سوم ماه مبارک رمضان بود، که با حاج باقر و جمعی از دوستان روانة سپاه اسلام آباد شدیم تا بعد از رفتن به کرمان، عازم جبهه شویم. کارِ اعزام به طول انجامید، چیزی به اذان ظهر نمانده بود که حاج باقر بدون آنکه حرفی بر زبان بیاورد، پشت ترکِ موتورسیکلتی که از راه رسید، نشست و به طرف خانوک رفت. آنموقع علت رفتنش را نفهمیدیم؛ اما وقتی بعد از نماز ظهر برگشت، متوجه شدیم خودش را قبل از اذان ظهر به خانوک رسانده تا روزه اش باطل نشود. (راوی، حبیب الله اسدی داماد و همرزم شهید)
12-اوایل سال 67 در منطقة شلمچه مستقر بودیم. هر روز برای انجام ورزش صبحگاهی می رفتیم. یک روز فرماندة دسته، حاج باقر را بلند کرد و از او خواست تا برای بچه ها صحبت کند. حاج باقر که خیلی کم حرف بود، تنها به یک جملة کوتاه بسنده کرد و گفت: برادران! تنها خواهشی که از شما دارم، این است که از اسراف بپرهیزید. همین یک جملة کوتاه، اثرِ خود را گذاشت؛ چون همه، پرهیز از اسراف را در رفتارش دیده بودند، حرفش را با جان و دل پذیرفتند. او به شدت از اسراف بیزار بود. به خاطر دارم زمانی که در جنگل اهواز مستقر بودیم، هر گاه غذایی اضافه می آمد، آنها را داخل ظرفی می ریخت و بدون آنکه کسی متوجه شود به روستایی که در نزدیکی ما بود به نام مَلاشیه می برد و به مردم آنجا می داد تا از دور ریختن و اسرافشان جلوگیری شود. (راوی، حبیب الله اسدی داماد و همرزم شهید)
13-سال 67 در جنگل شنی اهواز مستقر بودیم؛ جایی که بچه ها از نیش پشه ها در امان نبودند. به هر چهار نفر، یک پشه بند داده بودند که هنگام خواب، از آن استفاده کنند؛ اما حاج باقر، یک پشه بند تک نفره داشت. شبها حوالی ساعت یک، پشه بند را برمی داشت و غیبش می زد و بعد از نماز صبح می آمد؛ این کارش، برایمان تبدیل به یک معما شده بود. یک شب با یکی از دوستانم(محمود اسدی) تصمیم گرفتیم این معما را حل کنیم؛ به همین منظور، وقتی پشه بند را برداشت و راه افتاد، تعقیبش کردیم. او بعد از فاصله گرفتن از محل خواب ما، پشت یک تپه پشه بند را بدون آنکه باز کند، روی زمین پهن کرد و مشغول خواندن نماز شب شد. (راوی، حبیب الله اسدی داماد و همرزم شهید)
14-خرداد سال 67 بود که در سدّ دز مستقر شدیم. یک روز صبح، بعد از ادای نماز و انجام ورزش صبحگاهی، در چادر دور هم نشستیم تا صبحانه بخوریم. حاج باقر، کنار من بود. او در حین صبحانه خوردن، رو به ما ـ که همه اهل خانوک بودیم ـ کرد و گفت: بچه ها! چند نفر از بین ما، دیگر به خانوک برنمی گردند و چند نفر دیگر، با تأخیر برمی گردند. همه با این حرفش جاخوردیم. او همیشه خندان و گشاده رو بود؛ اما آن روز، شادتر و سرحال تر از روزهای قبل بود. به چهره اش خیره شدم، نورانی شده بود. دهانم را به گوشش نزدیک کردم و گفتم: حاجی! خبریه؟ چرا این حرف را زدی؟ حتماً خوابی دیده ای؟! خودش را به نشنیدن زد و جوابم را نداد. من که دست بردار نبودم، با اصرار گفتم: حاجی! امروز حال عجیبی داری، حتماً خوابی دیده ای؟ سرش را به علامت تأیید، تکان داد. گفتم: حاجی! خواب دیده ای که شهید می شوی؟ در حالی که لبخند می زد، گفت: حالا!!! گفتم: حاجی! من چی؟ من هم شهید می شوم؟ گفت: نه؛ ولی اتفاق دیگری برایت می افتد!!! گیج شده بودم، منظورش را درک نمی کردم. به هر کدام از بچه ها که اشاره می کردم، او یا می گفت: حالا!!! و یا می گفت: اتفاقی برایش می افتد!!! حاج باقر برای ما که اهل خانوک بودیم و با هم در جبهه حضور داشتیم، حکم یک کوه استوار و محکم را داشت که راحت می توانستیم به او تکیه کنیم. او برایمان حکم پدر را داشت. به جز من، دیگران هم فهمیده بودند که او شهید می شود. همة بچه ها آنقدر دوستش داشتند که لحظه ای از کنارش دور نمی شدند. یک شب، قبل از تک عراق، برایمان مهمات آوردند. هوا تاریک بود که به خطّ شلمچه رفتیم. با روشن شدن هوا، دشمن آتش سنگینی بر سرمان ریخت. حاجی تیربارچی بود و من کمکی اش بودم. نوار اول را روی تیربار گذاشتم و حاج باقر حسابی از خجالت دشمن درآمد. در حال گذاشتن نوار دوم روی تیربار بودم که نگاهم به او افتاد. حال و هوای عجیبی داشت و با تسبیحی که در دستش بود، ذکر می گفت. چهره اش نورانی شده بود. محوِ تماشای او بودم که یکی از دوستان (محمد بیدوئی نژاد)آمد و گفت: حاجی! من چه کار کنم؟! در همین حین، ترکش به دوستمان خورد و او را نقش زمین کرد. باعجله خودم را بالای سرش رساندم تا ببینم چه اتفاقی برایش افتاده. بعد از چند لحظه به سنگر برگشتم؛ اما در کمال تعجب، حاج باقر آنجا نبود. اطرافم را نگاه کردم، او را دیدم که یک گوشه، روی زمین افتاده بود. با عجله بالای سرش رفتم. خون زیادی از بدنش رفته بود و چشمانش را بسته بود. گوشم را کنار دهانش بردم، هنوز نفس می کشید. کمربند و حمایلش را باز کردم و با کمک بچه ها، او را داخل یک سنگر بردم. مقداری آب به صورتش پاشیدم. چشمانش را آرام باز کرد، وقتی ما را بالای سرش دید، گفت: آفرین بچه ها! شما خوب جنگیدید؛ انشاءالله همیشه پیروز هستید. میان حرفش دویدم و گفتم: حاجی! خون زیادی از بدنت رفته، بهتر است صحبت نکنی، اگر درخواستی داری، بگو. او گفت: من در دنیا دو آرزو داشتم؛ آرزوی اولم، زیارت خانة خدا بود و آرزوی دومم، شهادت در راه خداست. خدا را شکر که به آرزوی اولم رسیدم و به زیارت خانة خدا رفتم و الآن هم در حال رسیدن به آرزوی دومم هستم. با لبانی خندان، آخرین نگاهش را از ما گرفت و به خیل شهدا پیوست. دیری نپایید که به اسارت دشمن درآمدم. آن موقع، یاد لحظه ای افتادم که می گفت: «عده ای از ما، دیگر برنمی گردند و عده ای هم، با تأخیر برمی گردند.» به هر کدام از بچه ها که اشاره کرده بودم و از حاجی پرسیده بودم که آیا فلانی شهید می شود یا نه، و او در جوابم گفته بود: «حالا!!!»، همگی آنها در تاریخ 4/3/1367 آسمانی شدند که عبارتند از شهیدان جابر و مهدی مهدوی غلامرضا، مهدی مهدوی محمد، محمد بیدوئی نژاد و افرادی را که گفته بود: «با تاخیر بر می گردند»، در همان روز (4/3/1367) به اسارت دشمن درآمدند که عبارتند از محمود اسدی، اکبر مهدوی و سیدرضا مکران و خودم. (راوی، حبیب الله اسدی داماد و همرزم شهید)
15-یکی از آرزوهایش، زیارت خانة خدا بود؛ آرزویی که در سال 65 به آن دست یافت. پیرمردی که در سفر حج با او بود؛ در حالی که اشک می ریخت، گفت: سالی که با هم مکه رفتیم، هوا آنقدر گرم بود که پاهایم تاول زده بودند؛ به گونه ای که قادر به راه رفتن نبودم. حاج باقر هر روز مرا کول می کرد و برای طواف می برد، او لحظه ای از حالم غافل نمی شد. به جای خرید کردن و تلف کردن وقتش در بازار، به عبادت و زیارت می پرداخت. من یقین دارم که او از معدود کسانی بود که حجّش مقبول درگاه خدا بود. (راوی، دختر شهید)
16-کارمند قسمت فنی معدن باب نیزو بود. همیشه سرِ ساعت در محل کارش حاضر می شد و کارش را دقیق و منظم انجام می داد و سرِ ساعت از محل کارش خارج می شد. بعد از شهادتش، مسئول کارگزینی ذوب آهن گفت: پدرتان آنقدر منظم و وظیفه شناس بود که حتی یک روز غیبت هم در آن ثبت نشده و ساعتهای کاریش کامل است. (راوی، فرزند شهید)
17-شب بود، در حال رفتن به سوی زاهدان بودم. در میان راه ناگهان چراغهای ماشین خاموش شدند. در آن ظلمت و تاریکی شب، جلویم را نمی دیدم. از ته دل، با تمام وجود فریاد زدم: یا صاحب الزمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) به دادم برس. به هر شکلی بود، ماشین را کنار جاده نگه داشتم. چراغهایش را درست کردم و راه افتادم. وقتی که از سفر زاهدان به خانه برگشتم، خانمم گفت: در بین راه چه اتفاقی برایت افتاد؟ جریان را تعریف کردم، گفت: درست همان لحظه ای که این اتفاق برایت افتاد، پدرت را در خواب دیدم. او به من گفت: خوابیدی؟! بلندشو نماز امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را بخوان!!! خودش هم مشغول روضه خواندن شد. با حرفهای خانمم یقین کردم که شهدا زنده اند و در همه حال، ناظر بر اعمال ما هستند. در حقیقت، آن شب به خاطر دعای پدر بود که از مهلکه، جان سالم به در بردم. (راوی، فرزند شهید)

عبدالحسین عربنژاد مختار
1-هر دو بچه بودیم که برای فراگیری قرآن و نماز به مکتب خانة مادربزرگش رفتیم. او که از هوش سرشاری برخوردار بود، خیلی زود نماز و قرائت قرآن را آموخت؛ به گونه ای که مُلای مکتب خانه، او را به عنوان پیش نماز انتخاب کرد. بچه های دیگر به او اقتدا می کردند و من، تکبیر نماز را می گفتم. به خاطر دارم که علاقة زیادی به سورة قدر داشت و همیشه در رکعت اول هر نمازش، این سوره را می خواند. (راوی، حبیب الله اسدی دوست و همرزم شهید)
2-آبان سال 56 بود. هر دو در دبستان «علوی» درس می خواندیم. او کلاس دوم بود و من کلاس سوم. به مناسبت تولد شاه، در مدرسه جشن برپا بود. یکی از بچه ها مشغول خواندن دکلمه ای در مورد شاه بود، هر گاه اسم شاهنشاه، آریامهر برده می شد، ما باید کف می زدیم. به خاطر دارم که مشغول کف زدن بودم که ناگهان او دستم را گرفت و گفت: کف نزن. گفتم: چرا؟! گفت: شاه، آدم خوبی نیست؛ بعداً علتش را به شما می گویم. از ترس رئیس مدرسه و معلمان، یک انگشتی کف می زدیم. بعد از پایان جشن، به او گفتم: چرا شاه آدم بدی است؟ با همان لحن کودکانة خود، گفت: اگر آدم خوبی بود، به خانم معلم ها اجازه نمی داد بدون روسری به مدرسه بیایند؛ پس تقصیر شاه است که اینها اینجوری به مدرسه می آیند. آن روز، اولین جرقه های مبارزه با رژیم طاغوت در اذهان ما زده شد. به مرور زمان، فهمیدیم که او این حرفها را از رسالة امام که پدرش در خانه داشت، یاد گرفته؛ یکبار مأموران ساواک، رساله را از پدرش گرفته بودند و او را با خودشان برده و شکنجه کرده بودند. (راوی، حبیب الله اسدی دوست و همرزم شهید)
3-اوایل سال 57 بود. ماه محرم از راه رسیده بود و ما هر شب برای شرکت در مراسم عزاداری و روضه، به مسجد می رفتیم. یک شب وقتی از مسجد آمدیم، متوجه شدیم مصطفی برادرِ عبدالحسین و عبدالرضا برادرِ من آرام و درگوشی با هم صحبت می کنند؛ به گونه ای که ما متوجه حرفهایشان نمی شدیم. من به برادرم گفتم: داداش! امشب شما و مصطفی نقشه ای دارید؟ می خواهید کاری انجام دهید؟ اول، حرفی بر زبان نیاورد؛ اما وقتی با اصرار من مواجه شد، گفت: می خواهیم اعلامیه به خانه های مردم بیندازیم. من که حسابی ذوق زده شده بودم، گفتم: من و عبدالحسین هم با شما می آییم. مصطفی گفت: نه، شما بچه اید؛ از عهدة این کار برنمی آیید. عبدالرضا گفت: اگر با ما بیایند، بهتر است؛ چون اولاً کسی به اینها شک نمی کند، دوماً می توانند روی دوش ما بروند و اعلامیه ها را از دیوار به خانه ها بیندازند. آن زمان، من ده سال داشتم و او، نه سال. خلاصه کارمان تا پاسی از شب، پخش اعلامیه بود؛ به این ترتیب که با واردشدن به هر کوچه ای، او روی دوش برادرش(مصطفی) می رفت و اعلامیه ها را به خانه های یکطرف کوچه می انداخت و من، روی دوش برادرم(عبداالرضا) می رفتم و اعلامیه ها را به خانه های طرف دیگر کوچه می انداختم. (راوی، حبیب الله اسدی دوست و همرزم شهید)
4-طبقة دوم مسجد امام خانوک در حال ساخت بود. وقتی آهنهای آن را عَلَم کردند، عبدالحسین علیرغم سنّ کمش، هر روز به آنجا سر می زد و بدون هیچ ترسی، روی آهنها می رفت و کمک می داد. مدتی کار هر روزش کمک دادن در ساخت مسجد بدون دریافت ریالی مزد بود؛ به گونه ای که همه او را «عَمَلة خدا» صدا می زدند. (راوی، مادر شهید)
5-بعد از شهادت شوهرم(عبدالله عربنژاد) ، به کرمان رفتم تا در کنار خواهرم که او هم شوهرش (حسین مومنی) شهید شده بود، زندگی کنم. آن زمان، عبدالحسین در هنرستان اقبال کرمان درس می خواند. او بیشتر وقتها نزد ما می آمد و وقتش را صرف بچه های ما می کرد تا درد یتیمی، کمتر آزارشان دهد. یک روز وقتی به خانة ما آمد، دخترم گوشه ای نشسته بود و ناراحت بود. او کنارش نشست، دست نوازش بر سرش کشید و گفت: نرجس جان! چی شده؟ چرا ناراحتی؟ نرجس در حالی که بغض کرده بود، گفت: دایی! چرا باید بقیة بچه ها بابا داشته باشند و من و بچه های خاله بابا نداشته باشیم؟! او همانگونه که نوازشش می کرد، گفت: عزیز دلم! بابای شما نزد خدا رفته، من کنارتان هستم. هر کاری دارید، به من بگویید تا برایتان انجام دهم. نرجس که هنوز آرام و قانع نشده بود، گفت: من بابای خودم را می خواهم. همة باباها برای بچه هایشان جشن می گیرند، ولی کسی برای ما جشن نمی گیرد. فرزندان خواهرم هم نشسته بودند و به حرفهای آنها گوش می دادند. با این حرف نرجس، انگار کسی آتش به جان او ریخت. از جایش بلند شد و از خانه بیرون زد. بعد از چند لحظه، برگشت؛ در حالی که یک کیک بزرگ و مقداری وسیلة تزئینی همراهش بود. آنها را به دستم داد و گفت: اینجا را تزئین می کنیم و برای بچه ها جشن می گیریم. آن شب، فریاد شادی و خندة بچه ها به آسمان رسید. با محبتهای او، بچه ها فقدان پدر را کمتر حس می کردند. وقتی خبر شهادتش را برایمان آوردند، بچه ها بار دیگر، یتیم و افسرده شدند. (راوی، خواهر شهید)
6-در مجتمع آموزشی رزمندگان کرمان، درس می خواندیم. اتاقی اجاره کرده بودیم و باهم زندگی می کردیم. تمام سعیش بر این بود که روی پای خودش بایستد و کارهایش را خودش انجام دهد. کفشش پاره شده بود، به او گفتم: بیا باهم با میدان مشتاقیه (شهدا) برویم و کفشت را به کفّاش بدهیم تا آنرا درست کند. گفت: نه، باید خودمان تمام کارهایمان را انجام دهیم؛ از کارهای کوچک گرفته تا کارهای بزرگ و سخت. به بازار رفت، یک سوزن کفّاشی با مقداری نخ خرید و کفشش را دوخت، تا به قول خودش مستقل باشد و روی پای خودش بایستد. (راوی، مهدی اسدی دوست و همرزم شهید)
7-مدتی بود که از رفتن به جبهه حرف می زد. یک روز برای ثبت نام، مراجعه کرد؛ چون سنّش کم بود، ثبت نامش نکردند. او هم در شناسنامه اش دست برد و سال تولدش را تغییر داد. بعد از آنکه او را ثبت نام کردند، رضایت ما را جلب کرد و آمادة اعزام شد. هنگام خداحافظی، به او گفتم: پسرم! سعی کن هدفت تنها رضایت خدا و پیمودن راه امام باشد؛ سعی کن سربازِ فداکاری برای اسلام باشی. مرا بوسید و گفت: مادر! خیالات راحت، من می روم تا با یاری دیگران، راهِ کربلا را باز کنیم. (راوی، مادر شهید)
8-اسفند سال 66 باهم عازم جبهه شدیم و به مقرّ لشکر 41 ثارالله در اهواز رفتیم. مسئول واحد موتوری لشکر (حاج علی زادخوش) که از همشهری های ما بود، گفت: من رانندگی شما را در خانوک دیده ام؛ اگر مایل هستید، به واحد ما بیایید که دستِ کمی از گردان رزمی ندارد. ما پیشنهادش را پذیرفتیم. همان روز، دو دستگاه جیپ فرماندهی، تحویل ما دادند و گفتند: همین امشب باید به منطقه بروید. با فرارسیدن شب، بعد از آنکه جیپها را بالای کامیون گذاشتند، راه افتادیم. ساعت 2 بامداد بود که به شهر فاو عراق رسیدیم. مسئول یگان آنجا گفت: هر کدام از شما باید رانندة یکی از مسئولین لشکر شوید؛ چند روز دیگر، عملیاتی در پیش است. ما که دنبال فرصتی برای شرکت در عملیات می گشتیم، از شنیدن این خبر خوشحال شدیم. او به عنوان رانندة فرماندة لشکر انتخاب شد و من به عنوان رانندة مسئول واحد تخریب. بعد از چند روز گردانهای رزمی به آنجا آمدند تا عملیاتی در محور فاو-ام القصر انجام دهند. اما اوایل شب، خبر رسید که عملیات لغو گردیده است. هر دو با ناراحتی، شب را سر کردیم. صبح زود، بعد از نماز سوار بر ماشین شدیم تا به قرارگاه موتوری لشکر برویم و کسب تکلیف کنیم. در بین راه، چشمم به تابلویی افتاد که نزدیک ایستگاه صلواتی حضرت فاطمه(سلام الله علیها) نصب شده بود و روی آن، این جمله چشم نوازی می کرد: «لبخند بزن، رزمنده» کنار تابلو توقف کردم، عبدالحسین هم کنارم ایستاد. همانطور که پشتِ فرمان نشسته بودیم، بی اختیار در چشم هم خیره شدیم و لبخند زدیم. از ماشین پیاده شدیم، دوطرف تابلو ایستادیم و حسابی خندیدیم. او همانطور که می خندید، گفت؛ چقدر خوب بود، اگر اینجوری به دَرِ بهشت می رسیدیم و از اعماق دل می خندیدیم. گفتم: افسوس که ما کم سعادت هستیم. او گفت: ما راضی هستیم به رضای خدا، او نخواست من و تو به دیدار برادران شهیدمان برویم و در جمع آنها قرار بگیریم. با هم عهد بستیم که بعد از بازگشت به خانوک، در اولین فرصت به جبهه برگردیم و در گردانهای رزمی خدمت کنیم. من و او که تا لحظاتی قبل، به خاطر لغوشدن عملیات ناراحت و غصه دار بودیم، با لبانی خندان و روحیه ای شاد سوار بر جیپها شدیم و به سمت قرارگاه موتوری لشکر راه افتادیم. (راوی، حبیب الله اسدی دوست و همرزم شهید)
9-اسفند سال 66 روانة جبهه شدیم و در خطّ فاو مستقر شدیم. یک شب در جلسة دعای کمیل بودیم که دیدم او به شدت گریه می کند. دوست داشتم بدانم در دلش چه می گذرد که اینگونه اشک می ریزد. به همین منظور، به او گفتم: ما هنوز سنّی نداریم که گناهی انجام داده باشیم؛ چرا تو دائم گریه می کنی؟ اشکهایش را پاک کرد و گفت: من که برای خودم گریه نمی کنم؛ دلم به حال آنهایی می سوزد که به جبهه نمی آیند و جهنمی می شوند، من به حال آنها اشک می ریزم و دعا می کنم که خدا، یا آنها را ببخشد و یا هدایتشان کند تا به جبهه بیایند و بجنگند. (راوی، حبیب الله اسدی دوست و همرزم شهید)
10-قبل از عملیات بیت المقدس هفت، در خطّ پدافندی شلمچه مستقر بودیم. عراق، آتش سنگینی اجرا می کرد؛ سیمهای تلفن در اثر ترکشهای خمپاره قطع می شدند؛ گاهی این اتفاق در دل نیمه شب می افتاد. در ظلمت شب، پیدا کردن محلّ پارگی سیم صحرایی، کار دشواری بود و به علت شنود دشمن، امکان استفاده از بیسیم نبود. یک شب، ارتباط قطع شد؛ عبدالحسین و حسین اسدی، داوطلب شدند تا محلّ قطع شدن سیمهای صحرایی را پیدا کنند. دشمن، آتش سنگینی روی سرمان می ریخت. آنها رفتند و خط تلفن را وصل کردند؛ اما هنوز برنگشته بودند که باز هم ارتباط قطع شد. من و یکی از بچه ها، مجبور شدیم برای وصل کردن ارتباط، برویم. در اوج تاریکی شب، مشغول گشتن دنبال محل قطع شدن سیم بودم که متوجه شدم یکنفر با سرعت زیاد از کنارم رد شد؛ او را نشناختم. وقتی که سیم را وصل کردیم و به سنگر برگشتیم، به بچه ها گفتم: کدامیک از شما تویِ تاریکی با سرعت از کنار من رد شدید؟ عبدالحسین گفت: من بودم. به قصد شوخی، گفتم: لااقل کمی یواشتر می دویدی تا ترکش بتواند به تو بخورد؛ آنطور که تو می دویدی، سرعتت از سرعت ترکش هم بیشتر بود. خندید و گفت: حفظ جان، واجب است. (راوی، مهدی اسدی دوست و همرزم شهید)
11-آخرین جلسة دعای کمیلی را که قبل از عملیات بیت المقدس هفت برگزار کردیم، در منطقة جُفیر بود. بعد از پایان دعا، بچه ها دور افرادی که حس می کردند در عملیات شهید می شوند، حلقه می زدند و از آنها شفاعت می گرفتند. یکی از افرادی که در میان حلقة بچه ها قرار گرفت، عبدالحسین بود. همه می گفتند: او شهید می شود. برای همین دورش حلقه زدند و از او قول شفاعت گرفتند. همانگونه که همه گفته بودند، عبدالحسین هم جزو شهدای عملیات بیت المقدس هفت بود. (راوی، مهدی اسدی دوست و همرزم شهید)
12-قبل از آغاز عملیات بیت المقدس هفت و عزیمت به خطّ شلمچه، فرماندهان نظامی قصد داشتند از وارد عملیات شدن کسانی که جزو خانوادة شهدا بودند و برادر، پدر و یا اقوام درجه یک آنها به شهادت رسیده بودند، جلوگیری کنند. یکی از بچه ها، اسم عبدالحسین و چند نفر دیگر را به فرمانده داد تا مانع رفتن آنها به عملیات شود. او وقتی از این موضوع باخبر شد، برخلاف آنکه همیشه او را با لبانی خندان دیده بودیم، ناراحت شد و اعتراض کرد. آنقدر از این موضوع ناراحت شده بود که گوشه گیر و افسرده شده بود و لب به غذا نمی زد. با پیچیدن خبرِ عملیات در گردان و موافقت فرمانده با حضورش در عملیات، ناباورانه او را که تا چند دقیقه پیش، توان حرکت نداشت، دیدیم که با خوشحالی از جایش بلند شد و بار دیگر، خنده مهمان لبانش گشت. صبح روز عملیات، من و او و چند نفر دیگر با هم بودیم. قرار بود در قسمتی که ما مستقر بودیم، با گردان مجاور، الحاق صورت بگیرد؛ ولی وضعیت خاکریز و مقاومت دشمن اوضاع منطقه را خیلی سخت و بحرانی کرده بود. با شناختی که از خانوادة عبدالحسین داشتم و می دانستم شهدای زیادی را تقدیم انقلاب کرده اند، به او گفتم: تو باید از اینجا به سمت چپ جبهه بروی. او خیلی محکم و قاطعانه گفت: ما با هم آمده ایم و با هم برمی گردیم. مدت زیادی داخل سنگر، با هم جرّ و بحث کردیم. وقتی دیدم نمی توانم او را قانع کنم، بحث اطاعت از فرمانده را مطرح کردم و با التماس گفتم: تو را به خدا برو و اگر توانستی، باطری بیسیم و مقداری آب بیاور. آنقدر التماس کردم که قانع شد و رفت. به محض رفتنش، به فرماندة گردان(مجید مخدومی) بیسیم زدم و گفتم: عبدالحسین را فرستادم آنجا، جلویش را بگیرید؛ وضعیت اینجا خیلی خراب است. دقایقی بعد از رفتن او، خستگی مفرط و تشنگی، بر بچه ها غالب شد؛ به گونه ای که توان مقاومت از همه گرفته شده بود. مجبور شدیم تک تک بچه ها را به عقب برگردانیم. چون خودم مسئول بیسیم بودم، جزو آخرین نفراتی بودم که منطقه را ترک کردم. قبل از رسیدن به جمع بچه های گردان، در بین راه با جنازة پنج شهید مواجه شدم؛ اما تشنگی و خستگی، توان ایستادن در زیر آفتاب سوزان را از من گرفته بود، بنابراین خیلی سریع از کنار آنها رد شدم و خودم را به بچه ها رساندم. آنها با آب به استقبالم آمدند. بعد از آنکه تشنگی ام رفع شد، سراغ عبدالحسین را گرفتم. بچه ها گفتند: مگر او را در بین راه ندیدی؟ گفتم: نه. گفت: او به اتفاق شش نفر دیگر، قصد داشتند به کمک ما بیایند؛ اما در بین راه، شهید شدند. ناخودآگاه یاد جنازه هایی که در بین راه دیده بودم، افتادم. با سرعت به سمت آنها رفتم. باورم نمی شد، او در کنار «غدیر سعادت» که بچة رابرِ بافت بود و آقای «زاهدی» که اهل کرمان بود و چند نفر دیگر، آرام و مطمئن خوابیده بود؛ آنقدر شیفتة شهادت بود که بلافاصله بعد از رسیدن به عقب، آب و باطری بیسیم برداشته بود تا به سمت ما بیاید؛ اما در بین راه، به شهادت رسیده بود. (راوی، حسن منصوری دوست و همرزم شهید)
13-سی و یکم فروردین سال 67 بود که عازم جبهه شدم. عبدالحسین زودتر از من، به جبهه رفته بود. او، جمعی گردان 414 بود و من، جمعی گردان 411 لشکر 41 ثارالله. نزدیک به دو ماه از حضورمان در جبهه می گذشت که من در تک عراق، به اسارت دشمن درآمدم؛ در حالی که از عبدالحسین بی خبر بودم. یازده ماه از اسارتم می گذشت که یک شب به خوابم آمد. با خوشحالی او را در آغوش گرفتم و گفتم: اینجا چه می کنی؟! گفت: من هم نزد تو آمده ام. با تعجب گفتم: هیچ کس از جای ما خبر ندارد؛ فقط شهیدان، آزاد هستند و می توانند به اینجا بیایند! تو چه طوری به اینجا آمدی؟! لبخند زیبایی بر لبانش نقش بست، گفت: من هم شهید شده ام؛ بیا با هم برویم تا من، سنگ قبری را که به عنوان یادبود در گلزار شهدای خانوک به نامم گذاشته اند، نشانت دهم؛ سنگ قبرم، سفید است. در عالم خواب، با هم به گلزار شهدای خانوک رفتیم. با اشارة دست، سنگ قبرش را نشانم داد. سنگ قبور تمام شهدا سیاه بود، به جز سنگ قبر او. تنها جمله ای را که توانستم از روی آن سنگ سفید یادبود بخوانم «عملیات بیت المقدس هفت» بود. از خواب بیدار شدم و شروع به گریه کردن نمودم. دوستانم دورم جمع شدند و گفتند: چی شده؟ چرا گریه می کنی؟ گفتم: به گمانم بعد از تک عراق، رزمندگان ما عملیاتی انجام داده اند که بهترین دوستم در آن عملیات، شهید شده است. مدتی از این ماجرا گذشته بود که در یک روزنامة عراقی خواندم که هفده روز بعد از تک عراق، ایران عملیاتی به نام «بیت المقدس هفت» انجام داده است. وقتی آزاد شدم و به ایران آمدم، فهمیدم که او در عملیات بیت المقدس هفت، شهید شده و به دلیل ماندن جنازه اش در منطقة شلمچه، سنگ قبری به عنوان یادبود در گلزار شهدای خانوک به نامش گذاشته اند. (راوی، حبیب الله اسدی دوست و همرزم شهید)
14-اوایل اردیبهشت سال 92 بود. محل دفن جنازة عبدالحسین، مشخص شده بود؛ اما مادرم از این موضوع چیزی نمی دانست. روز وفات ام البنین(علیها السلام) که روز تکریم از مادران شهدا نام گرفته، رئیس بنیاد شهید زرند(محمود زارعی) که این موضوع را می دانست، به خانة ما در خانوک رفت تا سری به مادرم بزند. ایشان به قصد سنجیدن روحیة مادرم، خطاب به او گفت: حاج خانم! اگر به شما خبر دهند که عبدالحسین به عنوان شهید گمنام در یک نقطه از این کشور، دفن شده، چه می کنی؟ مادر خیلی آرام و راحت گفت: هیچی، من پسرم را در راه خدا دادم؛ دیگر کار ندارم کجا به خاک سپرده شده است. (راوی، برادر شهید)
15-بیست و چهار سال از شهادتش می گذشت، اما هنوز اثری از جنازه اش پیدا نشده بود. اسفند سال 91 بود که یکی از دوستانم که از بچه های دانشگاه بقیه الله تهران است و از شهادت و مفقودالاثر بودن برادرم خبر داشت، گفت: به تازکی DNA خانوادة شهدا را می گیرند و با DNA استخوانهایی که خاک کرده اند، مطابقت می دهند تا در صورت مطابقت و همخوانی DNA با هم، محل دفن شهید مشخص شود. با پیشنهاد دوستم، از طریق مرکز ژنتیک دانشگاه بقیه الله اقدام کردیم؛ به امید آنکه اثری از عبدالحسین پیدا شود. از تهران به برادرم زنگ زدم و گفتم: مادر را به بهانه ای برای آزمایش خون ببر و درخواست آزمایش DNA بده؛ اما موضوع را به او نگو. بعد از آماده شدن نمونة DNA مادر، به معراج شهدای تهران مراجعه کردیم و متوجه شدیم که جسد عبدالحسین در سال 85 تفحص شده و به عنوان شهید گمنام، به همراه چهار شهید دیگر در روز شهادت حضرت علی(علیه السلام) در خیابان ایران، محلة پامنار، مسجد فائق به خاک سپرده شده است. باورم نمی شد؛ پسرعمویم(شهید حسین(حمید) عربنژاد) نیز در همان تاریخ، در همان محل به خاک سپرده شده بود و محل دفنش را از طریق خواب، به خانواده اش اطلاع داده بود. قبر او، سومین قبر بود و قبر عبدالحسین، در سمت راستش قرار داشت و ما بی خبر بودیم. پسرعمویم سال 61 در عملیات بیت المقدس در منطقة عملیاتی کوشک، به شهادت رسیده بود و بعد از 24 سال تفحص شده بود و عبدالحسین، شش سال بعد یعنی در سال 67 در عملیات بیت المقدس هفت در منطقة شلمچه، شهید و مفقود شده بود و بعد از 18 سال تفحص شده بود. پسرعمویم همان سالی که در تهران به خاک سپرده شده بود، نشانی قبرش را از طریق خواب اعلام کرد؛ اما عبدالحسین که گمنام، در جوار یک آشنا دفن شده بود، 6 سال بعد خودش را نشان داد. انگار می خواست به اندازة 24 سالی که پسرعمویم مفقود بود، او هم مفقود باشد؛ انگار می خواست به اندازة 24 سالی که مادر او چشم انتظار بود، مادرِ خودش نیز چشم انتظار باشد. باورش برایمان سخت بود که آنها در دو منطقة متفاوت، با فاصلة مکانی زیاد و فاصلة زمانی 6 سال از هم، به شهادت رسیده بودند، اما در یکسال تفحص و در کنار هم به خاک سپرده شده بودند. موضوع را به مادر گفتیم و او را در دوازدهم اردیبهشت سال 92 به زیارت قبر فرزندش بردیم؛ در حالی که پدرم در جمع ما نبود و با چشم انتظاری از دنیا رفته بود. زمانی که کنار تربت برادرم نشستم و سنگ قبرش را لمس کردم، یاد لحظه ای افتادم که پدرم را برای زیارت قبر پسرِ برادرش، به این مکان آورده بودم؛ او ناخودآگاه کنار همین قبر نشست و وقتی متوجه شد محل شهادتش شلمچه است، گفت: مصطفی جان! نکنه این قبر، متعلق به عبدالحسین باشد و ما بی خبر باشیم؟(راوی، برادر شهید)

محمدعلی عربنژاد ماشاء الله
1-در مسجد روستا جلسة روضه و سخنرانی برپا بود. با هم به مسجد رفتیم تا در این جلسة معنوی شرکت کنیم. به خانه که برگشتیم او گفت: خواهر! امشب حاج آقا در چه موردی صبحت کردند؟ از سخنان ایشان چی یاد گرفتی؟ من که تمام مدت در مسجد با بغل دستیم ، حرف زده بودم و به سخنان واعظ، گوش نداده بودم، با شرمندگی گفتم: نمی دانم ایشان در چه موردی حرف زدند. ناراحت شد وگفت: حواست کجا بود؟ تو که می خواستی با کناریت حرف بزنی چرا به مسجد رفتی؟ سعی کن در این گونه جلسات، حواست را جمع کنی تا مطلب تازه ای یاد بگیری. آن شب که خودش با تمام وجود به سخنان واعظ گوش داده بود، همه را برایم بازگو کرد. بعد از این ماجرا هر گاه به مجلس روضه و سخنرانی می روم سعی می کنم تمام حواسم جمع سخنان خطیب جلسه باشد. (راوی، خواهر شهید)
2-بعد از پایان خدمت سربازی به نهاد جهاد سازندگی پیوست و در قسمت تعاون واحد ایثارگران جهاد کرمان به عنوان راننده، مشغول کار شد. در زمان جنگ از طرف جهاد بعضی از اقلام مورد نیاز خانواده های رزمندگانی را که در جبهه حضور داشتند به دستشان می رساند. هر روز صبح زود از خانه بیرون می رفت و در محل کارش حاضر می شد. آن قدر برای کارش ارزش قائل بود که با پایان وقت اداری به جای آمدن به خانه، به کارهای مربوط به خانوادة ایثارگران می پرداخت. در این زمینه می گفت: حالا که در جبهه حضور ندارم تا خدمت کنم. وظیفه ام این است که در پشت جبهه، هوای خانوادة رزمندگان را داشته باشم. (راوی، همسر شهید)
3-نماز اول وقت برایش اهمیت خاصی داشت، هر وقت مشغول کار بودیم و صدای اذان بلند می شد دست از کار می کشید و می گفت: اول نماز می خوانیم بعد به کارمان ادامه می دهیم، اول نماز می خوانیم بعد غذا می خوریم. حاضر نبود به هیچ بهانه ای نماز اول وقتش را از دست بدهد. (راوی، همسر شهید)
4-محمد علی مستاجرم بود، او را یک فرد امانت دار، درست کردار و صادق،یافته بودم، من یک مغازة لبنیاتی داشتم، محمد علی به حدی قابل اعتماد بود که هر گاه به ماموریتی می رفتم کلید مغازه ام را به دستش می دادم، او هم در اوقات فراغتش مغازه را می چرخاند؛ بدون آنکه ریالی مزد از من دریافت کند. (راوی، یحیی اسدی صاحبخانه شهید)
5-مسئلة حجاب برایش اهمیت خاصی داشت و در این مورد خیلی حساس بود، در زمان جنگ به من، خواهرانش و خانم های فامیل می گفت: حال که نمی توانید با حضورتان در جبهه ها به رزمندگان کمک کنید، در پشت جبهه ها با حفظ حجاب، یاریگر آنها باشید. (راوی، همسر شهید)
6-تا کلاس چهارم دبستان بیشتر درس نخوانده بود؛ اما درک عمیقی نسبت به مسائل پیرامونش داشت. تمام سعیش بر این بود که مطیع محض ولایت فقیه باشد، در این زمینه می گفت: ما باید امام را الگو قرار دهیم و طبق سخنان ایشان عمل کنیم. (راوی، همسر شهید)
7-در ماموریت های جهاد کرمان به مناطق جنوب استان، گاهی اشرار کمین می زدند و جهادگران را به شهادت می رساندند، هر وقت خبر شهادت یکی از همکارانش را می شنید ناراحت می شد و می گفت: اشرار، چگونه افرادی هستند که رحم ومروت ندارند؟ ما حاضر نیستیم به یک پرنده آزار برسانیم، آن وقت آنها خیلی راحت جان یک انسان را می گیرند!! لابد قلب هایشان از سنگ است و بویی از انسانیت نبرده اند!!! (راوی، همسر شهید)
8-شیفتة شهادت بود، جنگ که به پایان رسید به خاطر جا ماندن از قافلة شهدا ناراحت بود؛ اما همچنان دعایش طلب شهادت بود. همیشه می گفت: شک ندارم که شهادت، نصیبم خواهد شد. یک روز به او گفتم: داداش ! جنگ به پایان رسیده، از کجا مطمئنی که شهید می شوی؟ گفت؛ درست است که جنگ تمام شده و من از قافلة شهدا عقب مانده ام؛ اما شک ندارم که درِ باغ شهادت هنوز باز است و من به آرزویم خواهم رسید. اردیبهشت سال 70 بود که برای ماموریت عازم کهنوج شد، او که رانندة جهاد بود، در این ماموریت به اتفاق دو تن دیگر، همراهی یک کامیون محموله برای جهاد سازندگی کهنوج را بر عهده داشتند. محمد علی ماموریتش را با موفقیت به پایان رساند و در راه برگشت در جادة بم، دو راهی ده بکری درکمین اشرار مسلح ، گرفتار شد و با پیوستن به خیل شهدا، به همگان ثابت کرد که درِ باغ شهادت با پایان جنگ، بسته نشده است. (راوی، خواهر شهید)

محمود احمدی رق آبادی علی
1-هنوز سنی نداشت، اما مفهوم غیرت و مردانگی را به خوبی درک می کرد، در روستا جوی آبی وجود داشت که خانمها برای شستن لباس به آنجا می رفتند که در معرض دید همگان بود. هر زمان جوانانی را می دید که نزدیک جوی آب ایستاده بودند، ناراحت می شد و به آنها می گفت: مگر شما خودتان ناموس ندارید که اینجا ایستاده اید و نگاه می کنید؟ مگر نمی بینید خانمها مشغول شستن لباسند. شرم کنید و اینجا نایستید تا آن بنده های خدا با خیال آسوده به کارشان برسند. (راوی، مادر شهید)
2-ماه محرم بود، در مسجد روستا هر سه نوبت نماز جماعت برگزار می شد. محمود هر سه نوبت نمازش را در مسجد می خواند درحالی که من فکر می کردم برای خواندن نماز صبح به مسجد نمی رود. یک روز به او گفتم:محمود! بیا از این به بعد، نماز صبح را هم در مسجد بخوانیم . لبخندی بر لب آورد و گفت: باشه،قبول، هر روز قبل از اذان صبح زنگ می زد و بیدارم می کرد و با هم به مسجد می رفتیم و بعد از نماز جماعت در جلسة قرائت زیارت عاشورا شرکت می کردیم. طی این مدت،آرزو بر دلم ماند که یکبار قبل از آنکه او زنگ بزند من زنگ بزنم و بیدارش کنم. (راوی، امیر جلالی پور دوست و همرزم شهید)
3-هشت شهید گمنام را برای خاکسپاری به مسجد ابوالفضل (علیه السلام) واقع در دوراهی سربنان – دشتخاک آوردند، او که عضو گروه موزیک بود در این مراسم معنوی شرکت کرد. بعد از خاکسپاری شهدا رفتارش به کُلی عوض شد. دائم توی لاک خودش بود، کم حرف و کم غذا شده بود. او را خوب می شناختم، می دانستم که به مقام شهدا غبطه می خورد و آرزویش این است که به جمع آنها بپیوندد، آرزویی که در عرض کمتر از دو ماه بر آورده شد. (راوی، مادر شهید)
4-روزی با جمعی از دوستان به گلزار شهدا رفتیم، محمود هم در جمع ما بود. بعد از خواندن فاتحه، گوشه ای نشستیم و مشغول حرف زدن شدیم، گرم شوخی و خنده بودیم که یک تابوت در گوشه ای از گلزار، توجه ما را به خود جلب کرد. تنها سوالی که به طور مشترک در ذهن همة ما ایجاد شد این بود که آیا چه زمانی، قسمت هر یک از ما می شود که داخل این تابوت قرار گیریم و روی دست مردم به سوی منزل ابدیمان برویم!!! هیچ یک از ما جوابی برای این سوال نداشتیم، صبحت از مرگ، قیامت و حساب و کتاب، بین ما گُل انداخته بود که محمود گفت: در این جمع، من زودتر از همه داخل این تابوت قرار می گیرم و روی دست مردم به اینجا می آیم. به او اعتراض کردیم وگفتیم: این چه حرفی است که می زنی؟ دیری نپایید که حرف آن روزش به واقعیت پیوست و او در شب عید غدیر جامة زیبای شهادت را بر تن کرد و از جمع دوستانه ما پر کشید و آسمانی شد. (راوی، هادی قوام آبادی دوست شهید)
5-مدتی از آغاز خدمت سربازیش گذشته بود. یک روز که به مرخصی آمده بود با هم به گردش رفتیم، به من گفت: امیر ! چند وقت پیش خواب دیدم که در زمان خدمتم به شهادت می رسم. گفتم: این چه حرفی است که می زنی؟ چه جوری؟ الان که خبری از جنگ نیست، در ضمن همه چیز دست خداست. گفت: امیرجان! من مطمئنم که در زمان خدمتم شهید خواهم شد. دیری نپایید که خوابش رنگ واقعیت به خود گرفت و به جمع شهدا پیوست. (راوی، امیر جلالی پور دوست و همرزم شهید)
6-بعد از شهادتش، یکی ازدوستان دوران خدمتش با ما تماس گرفت و نشانی خانه را خواست تا به دیدنمان بیاید. روزی که میزبان دوستش بودیم، گفت: چند شب پیش، محمود را در خواب دیدم، او به من گفت: تو عجب، دوست بی معرفتی هستی. با تعجب گفتم: برای چی!؟ گفت: چرا به من سَر نمی زنی؟ گفتم:دوست من! تو شهید شده ای، من چه جوری بهت سر بزنم!؟ گفت: درست است که نمی توانی به دیدن من بیایی، به دیدن پدر و مادرم که می توانی بروی. از خواب که بیدار شدم شرمنده و خجالت زده بودم، برای همین تصمیم گرفتم خدمت شما برسم و عرض ادب کنم. (راوی، مادر شهید)

عباس برهانی نژاد زرندی
1-عباس، طبعي شوخی داشت و ديگران را با حرفهايش به خنده وا مي داشت. زماني كه در مقطع راهنمايي درس مي خواند، يك روز معلم سَرِ زنگ تاريخ، او را بلند مي كند و مي پرسد: شاه عباس چگونه بر تخت نشست؟ او هم جواب مي دهد: شاه عباس، چهار زانو بر تخت نشست. با اين حرفش فضاي كلاس پُر از صداي خنده ي معلم و بچه ها مي شود. (راوی، پدر شهید)
2-چند سالي بود كه در اثر عدم بارندگيهاي متوالي، خشكسالي به وجود آمده بود. يك روز جمعي از جوانها و مردهاي روستا تصميم گرفتند تا طبق روال سنوات گذشته و اعتقادات پيشينيان، دو روز نزديك غروب آفتاب، در كوچه هاي روستا بگردند و با خواندن شعر و دعا از خدا باران طلب كنند. عباس هم با اين گروه همراه شد. مردم، روز اول به اين گروه، آرد و روز دوم آجيل و پسته مي دادند، عده اي هم پول مي دادند. هر چه كه جمع مي شد، خرج فقرا و ايتام مي شد؛ به اين اميد كه خدا به خاطر آنها نظر لطفي به همه بيندازد و باران ببارد. آنها اين كار را نزديك غروب آفتاب، شروع مي كردند و وقتي كه تاريكي شب بر همه سايه مي افكند به خانه هايشان مي رفتند. شب دوم، وقتي كه عباس آمد، چيزي در دستش نبود، به قصد شوخي به او گفتم: عباس! آجيلهايي را كه جمع كردي در دستت نمي بينم، آنها را چه كار كردي؟ گفت: مادر! آن آجيلها سهم فقرا و ايتام بودند، نه سهم ما كه مشكلي نداريم و دستمان به دهانمان مي رسد. از داخل جيبش، مقداري پول، بيرون آورد و به پدرش داد و گفت: بابا! اين پولها را خرج جلسه ي قرآن كن تا انشاء ا… باران ببارد. (راوی، مادر شهید)
3-او همراه گروه موزيك به مسجد ابولفضل (ع) واقع در دو راهي دشتخاك – سربنان رفت تا در مراسم استقبال از هشت شهيد گمنامي كه قرار بود آنجا به خاك، سپرده شوند، موزيك بنوازد.
بعد از خاكسپاري شهدا براي گروه آنها غذا آورند؛ اما او لب به چیزی نزد و گرسنه به خانه آمد. وقتي از او پرسيدم، چرا غذا نخوردي، گفت: بابا! اين هشت شهيد، گمنام بودند و گمنام به خاك سپرده شدند؛ در حالي كه خانواده هايشان چشم به راهشان هستند. گمنامي و غربت آنها دلم را به درد آورد، آن قدر ناراحت و غصه دار شدم كه غذا از گلويم پايين نرفت. (راوی، پدر شهید)
4-قبل از آنكه عازم خدمت سربازي شود، در شهرك صنعتي كرمان پيش يك استاد كار، جوشكاري مي كرد و تانكر مي ساخت. استاد كارش(آقای شفیعی) دو پسر داشت كه نزدش كار مي كردند و تقريباً هم سن او بودند. يك روز، عباس بعد از آنكه كار ساخت يك تانكر سمپاش را به پايان رساند، روي آن مي نويسد: شهيد عباس برهان نژاد. دو پسر استاد كه از اين كار عباس تعجب كرده بودند، از او مي پرسند يعني چي؟ چر اين جمله را نوشتي؟!! او در جوابشان مي گويد: به دلم افتاده كه شهيد مي شوم!!! (راوی، پدر شهید)
5-با هم در شهرک صنعتی کرمان کار می کردیم. کارمان، جوشکاری و ساخت تانکر بود. او در کارش، خیلی دقیق و حساب شده عمل می کرد؛ همیشه می گفت: در کارتان فقط خدا را در نظر بگیرید، کارتان را خوب و دقیق انجام دهید؛ حالا چه صاحب کار، بالای سرتان باشد و چه نباشد. هدفتان، کسب رضای خدا باشد و تنها به فکر گرفتن حقوق نباشید. (راوی، هادی قوام آبادی دوست شهید)
6-زمانی که در شهرک صنعتی کرمان مشغول کار بودیم، در یک اتاق اجاره ای کنار هم زندگی می کردیم. شبها از فرط خستگی، زود می خوابیدیم. او نیمه های شب بلند می شد، وضو می گرفت و نماز شب می خواند. همیشه می گفت: دوست من! هرگز از نمازت غافل نشو. (راوی، امیر جلالی پور دوست شهید)
7-سه روز از سقوط هواپیما مي گذشت، مقداري از تكه هاي بدنش را كه داخل كيسه اي بودند، آوردند و بدون آنكه به ما اجازة نگاه كردن به آنها را بدهند، تشييع كردند و به خاك سپردند. دلم آرام نمي گرفت، نمي توانستم خودم را راضي كنم كه كنار قبري بنشينم و فاتحه بخوانم كه تقريباً خالي بود، نمي توانستم خودم را راضي كنم كه كنار آن قبر بنشينم و بگويم متعلق به شهيد من است. دوازده روز بعد از سقوط هواپيما، ماه محرم فرا رسيد. در روستاي ما يك هيئت عباسي وجود دارد كه در ايام محرم، كفن مي پوشند و عزاداري مي كنند. عباس هم عضو اين هيئت بود. يك روز در حال عزاداري در اين هيئت بودم كه دلم شكست و اشكم جاري شد، رو به سمت كربلا كردم و گفتم: آقا جان! يا عباس! مددي كن تا بقيه ي بدن عباسم پيدا شود تا دلم راضي شود و آرام بگيرد. هفده روز بعد از مراسم تشييع و خاكسپاري اول، بدن او را در يك دره، زير بال هواپيما پيدا كردند. براي ديدن بدنش به معراج شهداي كرمان رفتم؛ فقط يك دست و يك پا در بدن داشت و بدون سر بود. اتكت روي لباسش كه نامش در آن، درج شده بود، هنوز سالم بود. او را با كفني كه از كربلا آورده بودم، كفن كرديم و به حميديه آورديم. براي دومين بار، او را در مراسمي باشكوه تر از قبل، تشييع كرديم و چون اجازه ي نبش قبر نداشتيم و اين كار، بايد تنها با اجازه ي مرجع، انجام مي شد، بدن او را در كنار قبر اولي، به خاك سپرديم؛ اين گونه دلم آرام گرفت و خيالم آسوده شد. (راوی، پدر شهید)
8-وقتي كه به شهادت رسيد، مبلغ سي هزار تومان به يك نفر، بدهكار بود؛ اما من اين موضوع را نمي دانستم. يك شب خواب ديدم داخل يك اتاق ايستاده ام، عباس وارد اتاق شد و جلويم زانو زد؛ انگار خواسته اي داشت؛ اما من منظورش را نفهميدم. با فرا رسيدن صبح به صحرا رفتم و مشغول كار شدم، يك نفر كه با من كار مي كرد، گفت: من از عباس، سي هزار تومان طلبكارم. من، طلبش را پرداختم. شب عباس با لباني خندان و چهره اي شاد به خواب خواهرش آمد؛ بي شك، خنده و شاديش، تنها به خاطر حق الناسي بود كه از گردنش اَدا شده بود. (راوی، پدر شهید)
9-چند وقت بود که از رفتن به گلزار شهدا، غافل شده بودم و درگیرِ مشکلی بودم که برایم پیش آمده بود. یک شب عباس به خوابم آمد و گفت: چرا به ما سر نمی زنی؟! یک روز، دَمِ غروب به گلزار شهدا رفتم و به شهیدان عباس و محموداحمدی که هر دو از بهترین دوستانم بودند متوسل شدم. آنچنان گرمِ حرف زدن با آنها شده بودم که گذرِ زمان را حس نکردم. وقتی که از گلزار بیرون آمدم، تاریکی شب بر کوی و برزن روستا سایه افکنده بود. هفتة بعد، در حالی به گلزار رفتم که دیگر خبری از مشکلی که درگیرش بودم، نبود. (راوی، امیر جلالی پور دوست شهید)

مسلم مهدوی مجید
1-مسلم، همه جا مشکل گشا بود، هر گاه یکی از اهالی را مشغول کارکردن روی صحرا یا چیدن محصول باغش می دید، بلافاصله به کمکش می شتافت .نه تنها کمک حال مردم خانوک، بلکه کمک حال افراد غریبه هم بود، او همة این کارها را تنها برای رضای خدا بدون دریافت ریالی مزد، انجام می داد و همیشه از کمک کردن و خیر رساندن به دیگران لذت می برد. (راوی، هادی اسدی دوست شهید)
2-بیشتر مواقع مرا با خودش به مسجد می برد، نماز خواندن را از او یاد گرفتم. هر وقت پایگاه مقاومت خانوک، مراسم داشت، با تمام وجود خدمت می کرد. هر زمان که هیئت شهدای خانوک، برنامه داشت او همدم و همراه حاج حسین (سردار شهید حسین اسدی که در حادثه تروریستی در سیستان و بلوچستان به آرزوی دیرینه اش رسید و آسمانی شد) بود و کمک می کرد. همیشه به من و دیگر دوستان می گفت: سعی کنید راه خدا را بروید و مردم آزاری نکنید. (راوی، هادی اسدی دوست شهید)
3-یک روز روی صحرای خانوک مشغول آبياري محصولم بودم كه ناگهان متوجه شدم آب از گوشه اي از زمين با سرعت به بيرون، هدايت مي شود و تمام زحمتم رو به هدر رفتن است.هر چه کردم نتوانستم جلوی هدر رفتن آب را بگیرم. دنبال وسیله ای می گشتم تا به کمک آن جلوی آب را بگیرم، در همين حین مسلم از راه رسيد و با مشاهدة اوضاعی که به وجود آمده بود، بدون درنگ در محل بیرون رفتن آب از زمین خوابید و به من گفت؛ من جلوي آب را مي گيرم شما هم مشغول ترميم اين محل شوید. با فداکاری او توانستم محل بیرون رفتن آب را ترمیم کنم تا زحماتم به هدر نرود. (راوی، حاج اکبر عربنژاد همشهری شهید)
4-سال 79 تصادف کردم، به سر و یکی از پاهایم ضربة شدیدی وارد آمد. بیست و هشت روز در بیمارستان باهنر کرمان بستری بودم، در طی این مدت مسلم هفته ای دو روز کنار من می ماند وکارهایم را انجام می داد. از بیمارستان که مرخص شدم، پدر مسلم دائم به من سر می زد،پایم را چرب می کرد و ماساژ می داد، وقتی که به خاطر نشستن در خانه، دلم می گرفت با من حرف می زد و دلداریم می داد. او تا وقتی که دوران نقاهت را پشت سر گذاشتم، لحظه ای تنهایم نگذاشت. مسلم که درس محبت و ایثار و عشق به ولایت را از پدرش آموخته بود، در محضر او به سوی ملکوت پرواز کرد. (راوی، حسین اسدی همسایه شهید)

مجید مهدوی قاسم
1-هر گاه ماه محرم از راه می رسید، او با تمام وجود در مجالس روضه و عزاداری، خدمت می کرد، چای می ریخت، پادویی می کرد، بر سر و سینه می زد، آشپزی می کرد و با کوبیدن بر طبل و نواختن شیپور، تعزیه خوانها را همراهی می کرد. او در این ایام، تمام وقت و وجودش را وقف امام حسین (علیه السلام) می کرد. (راوی، حسین اسدی همسایه شهید)
2-پیرمردی را می شناختم که یک ماشین داشت ؛اما به علت کهولت سن، قادر نبود از ماشینش استفاده کند. جمعه که از راه می رسید، مجید به کمک آن پیرمرد می رفت، کارهایش را انجام می داد، به ماشینش رسیدگی می کرد و اگر پیرمرد قصد داشت جایی برود او را می برد. (راوی، حسین اسدی همسایه شهید)
3-در عملیات بیت المقدس (آزاد سازی خرمشهر) با هم حضور داشتیم، کارمان به عنوان رانند و رساندن مهمات به خط بود، آرزویش شهادت بود. وقتی عملیات به پایان رسید، از این که به مقام شهادت دست نیافته بود، ناراحت بود و در حالی که به مقام شهدا غبطه می خورد، می گفت: این حمله تمام شد و من، شهید نشدم. وقتی که جنگ هم به پایان رسید با تاسف می گفت: وای بر من! این موقعیت تمام شد و من از قافلة شهدا عقب ماندم. (راوی، عباس اسدی دوست و همرزم شهید)
4-از کینه ورزی و کدورت، بیزار بود. هر گاه دو نفر را با هم در حال بحث و دعوا می دید، جلو می رفت، آنها را از هم جدا می کرد و با هم صلحشان می داد. همیشه می گفت: کینه ها را دور بریزید، هیچ چیز بهتر از خوبی نیست. با خانواده هایتان به خوبی رفتار کنید. از کینه و کدورت، کناره بگیرید. (راوی، حسین اسدی همسایه شهید)
5-یک هفته قبل از ماموریت زاهدان، مجید را دیدم. تازه از مشهد آمده بود بعد از احوالپرسی به او گفتم: چه خبر؟ این چند روز کجا بودی؟ گفت: «جایت خالی! برای ماموریت به مشهد رفته بودم، یک روز، در حرم پای حرفهای روحانی ای که در مورد دنیا و آخرت صبحت می کرد نشسته بودم، با حرفهای او خیلی منقلب شدم». به اینجای حرفهایش که رسید، دستی به شانه ام زد و گفت: عباس! این دنیا به درد نمی خورد، هر خبری هست در آن دنیاست. یک هفته بعد از این ماجرا عازم ماموریت زاهدان شد و حین برگشت، به شهادت رسید. (راوی، عباس اسدی دوست و همرزم شهید)
6-در انجام همة کارهای خانه،کمک حالم بود؛ حتی شستن لباس و جارو زدن. قبل از آنکه به ماموریت زاهدان برود، خمیرکرد، نان پخت وآنها را داخل فریزر گذاشت و گفت: می خواهم با خیال راحت به ماموریت بروم، دوست ندارم وقتی که نیستم شما به زحمت بیفتید. او رفت، غافل از این که رفتنش بازگشتی به دنبال نخواهد داشت. (راوی، همسر شهید)
7-چند روز، قبل از آنکه راهی زاهدان شود، او را دیدم، به من گفت: داداش! امسال، سال خوبی برایم می شود!!! منظورش را نفهمیدم، برای همین با تعجب پرسیدم: چرا؟ گفت: چند شب پیش خواب امام علی (علیه السلام) را دیدم، شک ندارم که امسال سال خوبی برایم می شود. معنای این حرفش را وقتی فهمیدم که در شب عید غدیر، دست بیعت با ولایت را محکم تر از همیشه فشرد و به آرزوی دیرینه اش رسید. (راوی، برادر شهید)
8-هشت ساله بودم که در اثر تب شدید، دچار تشنج شدم، حالم خیلی بد بود، مادرم در حال پاشویه دادنم بود که خوابم برد، در عالم خواب بابا یک سبد پُر از میوه های بهشتی برایم آورد و گفت: زینبم! از این میوه ها بخور! مطمئن باش خوب می شوی. مشغول خوردن میوه های بهشتی بودم که از خواب بیدار شدم، دیگر خبری از تب و بدحالی نبود. (راوی، دختر شهید)

سردار حسین اسدی علی اکبر
1-بعد از ازدواجم بچه هایم نمی ماندند و مدتی بعد از تولد می مردند، به خاطر دارم که در ایام البیض ماه رجب برای به جا آوردن اعمال ام داوود به بیابان رفته بودیم، آن زمان، حامله بودم. دلم شکست و خیلی اشک ریختم. از خدا خواستم به من فرزندانی عطا کند که با تقدیم کردن آنها در راهش، روز قیامت جلوی امام حسین (علیه السلام) رو سفید باشم. بعد از آن دعایم مستجاب شد و بچه هایم ماندند و بزرگ شدند. وقتی خبر شهادت عبدالرضا را شنیدم چون سنش کم بودم دلم راضی نشد، با خودم گفتم: چون این قربانی، صغیر بود، هنوز دِینَم را ادا نکرده ام. با شهادت حسن هم دلم آرام نگرفت. پسرم حبیب الله به اسارت دشمن در آمد باز هم احساس کردم دِینَم را ادا نکرده ام تا این که حسین به شهادت رسید، آن موقع بود که حس کردم دعایم مستجاب شده و خدا این سه قربانی را از من پذیرفته. امیدوارم روز قیامت جلوی امام حسین (علیه السلام) رو سفید باشم. (راوی، مادر شهید)
2-اوایل سال 57 او به اتفاق شهیدان حاج محمد حسین و حمید عربنژاد در تکثیر و پخش اعلامیه های حضرت امام، نقش فعالی داشتند. حسین یک نسخه از اعلامیة حضرت امام را از کرمان به خانوک می آورد. شهیدان عربنژاد در روستای حمیدیه محلی مخفی برای تکثیر اعلامیه ها با دستگاه دستی کوچکی که در اختیارشان بود، آماده کرده بودند. آنها اعلامیه های تکثیر شده را در مناطق کارگری و ذوب آهن، پخش می کردند. حسین هم مسئول پخش اعلامیه ها در خانوک و روستاهای اطراف بود. (راوی، برادر شهید)
3-دو روز قبل از عملیات آزاد سازی خرمشهر در خط پدافندی، مستقر بودیم. یک روز عصر، تانکهای عراقی آمدند تا ما را محاصره کنند. حسین و محمود حکیمی(شهید) در این گیر و دار تلاش می کردند آمبولانسی که در اثر اصابت ترکش، پنچر شده بود، راه بیندازند و به عقب بیاورند. دائم،حسین را صدا می زدم و می گفتم: بیا، عراقی ها رسیدند. او توجهی نمی کرد و می گفت: من باید آمبولانس را با خودم بیاورم تا به دست عراقی ها نیفتد. زیر آتش دشمن، پنچری آمبولانس را گرفت و آن را راه انداخت و بچه های مجروح را سوار کرد و به عقب آورد. اگر این کار را نکرده بود عراقی ها آمبولانس را می زدند و بچه های مجروح در خط پدافندی می ماندند و کسی نبود که به آنها کمک کند. (راوی، ابراهیم شهریاری دوست و همرزم شهید)
4-در عملیات بیت المقدس، به منظور آزاد سازی خرمشهر، گروهانی برای شکار تانکهای دشمن تشکیل دادیم، دشمن، تانکهایش را به منطقة جفیر آورده بود تا از طریق منطقة کوشک، جادة اهواز-خرمشهر را ببندد وبچه های ما را به محاصره در آورد تا موفق نشوند آزادی خرمشهر را تثبیت کنند. در دل شب با فرماندهی حسین مختارآبادی، عملیات را آغاز کردیم، و فاصلة بین خاکریز خودمان و عراقی ها را طی کردیم. در این مسیر عراقی ها متوجة ما نشدند، زمانی که به فاصلة هفتاد متری آنها رسیده بودیم به صدای پا و تجهیزات بچه ها مشکوک شدند و یک منور شلیک کردند، با شلیک منور، بچه ها روی زمین خوابیدند و صدای زیادی بلند شد .عراقی ها که بیشتر شک کرده بودند، یک منور دیگر شلیک کردند، منطقه مثل روز روشن شد و آنها که متوجه شده بودند ما قصد حمله داریم، از همه طرف به سمتمان تیراندازی کردند. بعد از کمی، جلو رفتن به یک میدان مین برخورد کردیم، تعداد زیادی از بچه ها روی مین رفتند و شهید و مجروح شدند روی زمین صاف و مسطح بدون داشتن هیچ سنگر و جان پناهی در مقابل دشمنی که با تجهیزات کامل روی خاکریز بر ما مسلط بود، قرار گرفته بودیم، همة بچه ها زمین گیر شده بودند،کسی جرات بلند شدن از جایش و یورش بردن به سمت دشمن را نداشت. هیچ راهی وجود نداشت که خودمان را به خاکریز عراقی ها برسانیم و بر آنها مسلط شویم. درگیری به اوج خود رسیده بود که یک دفعه حسین تیرباری برداشت از جایش بلند شد، و عراقی ها را به رگبار بست، او زیر آتش شدید دشمن، در حالی که ایستاده بود، با صدای بلند شروع به رجز خوانی و خواندن آیات قران کرد، با تمام وجود، فریاد می زد، بلند شوید، حرکت کنید، دشمن فرار کرد. فریاد «ما فی قلبی غیرالله لا اله الا الله» حسین به بچه ها روحیة عجیبی داد، به گونه ای که از جای خود بلند شدند و به سمت دشمن یورش بردند. عراقی ها که از این یورش ناگهانی وحشت کرده بودند پا به فرار گذاشتند. اگر او این حرکت را انجام نداده بود، شکست می خوردیم، این کارش، کل گردان را به واکنش وا داشت، به گونه ای که آن شب 17 تانک و نفر از عراق را منهدم کردیم، همان تانکهایی که قصد داشتند جلوی تثبیت آزاد سازی خرمشهر را بگیرند. (راوی، ابراهیم شهریاری دوست و همرزم شهید)
5-سال 61 بود که با 45 نفر از بچه های خانوک، از جمله حسین، راهی جبهه شدیم، به اهواز که رسیدیم در یک مدرسه اسکان یافتیم، یک روز از طرف سپاه به مدرسه آمدند و از بین بچه ها من و حسین را برای انجام ماموریتی انتخاب کردند و به پادگان گلف بردند، دو نفر دیگر هم که اهل تهران بودند، به جمع ما اضافه شدند. نمی دانستیم قرار است ما را به کجا و برای انجام چه کاری ببرند؟ تنها چیزی که می دانستیم این بود که ماموریتمان محرمانه است، روز بعد، ما را به یک پادگان در اطراف ماهشهر بردند. این پادگان، آشیانة جنگنده های ایرانی بود. حدود 25 روز، بدون آنکه کسی را ببینیم در این پادگان بودیم،کارمان بیرون آوردن راکتهای هواپیما از انبار مهمات و نگهبانی دادن بود. کار ما صبح زود آغاز می شد و تا غروب ادامه داشت. حسین شبها بلافاصله بعد از صرف شام می خوابید و چند ساعت مانده به اذان صبح بیدار می شد و نماز شبش را می خواند. در طول روز هم دائم ذکر می گفت و از خدا طلب شهادت می کرد و اگر وقت فراغتی پیدا می کرد، مشغول مطالعه می شد. ماموریتمان که به پایان رسید، راهی کرمان شدیم. در بین راه وقتی که به شیراز رسیدیم به زیارت شاه چراغ(علیه السلام) رفتیم، بعد از زیارت، حسین گفت: سید! این دفعه هیچ کاری نکردیم، فقط خوردیم و خوابیدیم، من دوست داشتم در خط مقدم باشم و آنجا خدمت کنم. این حرف را در حالی زد که طی این مدت، هر روز صبح زود مشغول کار می شد و در طول روز یک لحظه هم استراحت نمی کردیم. (راوی، سید احمد مهدوی دوست و همرزم شهید)
6-آذر سال 65 به اتفاق حسین و برادرم با سپاهیان محمد رسول الله (صل الله علیه و آله) عازم جبهه شدیم. در اهواز به او گفتم: دو تا از برادرهایت شهیده شده اند، دیگر لازم نبود به جبهه بیایی. در جوابم گفت: من آمده ام تا به تکلیف و وظیفه ام عمل کنم. او اهل گروه بازی و جناح بازی نبود. می گفت: ما باید تابع امر رهبر باشیم و از راه ایشان که همان راه مستقیم است منحرف نشویم. (راوی، محمود یوسفی برادر خانم و پسر خاله شهید)
7-بی اندازه، برای پدر و مادرش احترام قائل بود، هرگز پایش را جلوی آنها دراز نمی کرد و جلوتر از ایشان قدم بر نمی داشت. هر گاه پدرش را می دید، خم می شد و در نهایت ادب واحترام، دستش را می بوسید، حتی اگر یک جای شلوغ و جلوی چشم مردم بود. (راوی، اکبر عربنژاد دوست و همکار شهید)
8-همیشه می گفت: من مطمئنم که شهید می شوم، یک روز به او گفتم: از کجا مطمئنی که پروندة عمرت با شهادت در راه خدا بسته می شود؟! گفت: سال63 با جمعی از خانواده های شهدای خانوکی به دیدار امام رفتیم، عکس شهدای خانوک را که آن زمان تعدادشان زیاد نبود با خودم برده بودم. عکس خودم را میان عکسهای شهدا گذاشتم و آنها را به دست امام دادم. ایشان مشغول نگاه کردن به عکسها شدند وقتی به عکس من رسیدند، سرشان را بالا گرفتند و در حالی که لبخند بر لبانشان جاری بود به من خیره شدند. من به ایشان گفتم: آقا! اگر برایتان امکان دارد یک جمله به عنوان یادگاری، گوشة عکسم بنویسید. امام هم گوشة عکسم نوشتند: «خداوند این شهید مسعود را رحمت فرماید،روح الله الموسوی الخمینی». امام هیچ حرفی را بی دلیل نمی زنند، من مطمئنم که روزی به شهادت خواهم رسید. امام این جمله را سال 63 نوشتند و حسین 26 سال بعد به خیل شهدا پیوست. آن موقع سِرِ این جملة امام آشکار شد و همگان دانستند که امام، خودشان شهدا را انتخاب می کردند. (راوی، برادر شهید)
9-مدتی از رفتنش به سپاه می گذشت و من هنوز او را در لباس سبز پاسداری ندیده بودم. یک روز به او گفتم: حسین! یک بار لباسهایت را بپوش و با آنها عکس بگیر، خیلی دوست دارم تو را در لباس پاسداری ببینم. گفت: مادر! این لباس، احترام زیادی دارد، آن قدر که نباید با آن، روی زمین نشست. (راوی، مادر شهید)
10-هیچ وقت، او را با لباس مُدَرج ندیدم، هرگز از درجه اش در سپاه نمی گفت، هر وقت هم می پرسیدم، می گفت: چون امر رهبر است، باید درجه داشته باشیم، وگرنه من هیچ دل بستگی و علاقه ای به این درجه ها ندارم. من در سالی که جریان شهدای غدیر پیش آمد، فهمیدم او سرهنگ دوم است در لحظة شهادت، سرهنگِ تمام بود. (راوی، برادر شهید)
11-حاج حسین، حوالی سال 67 در شهرک باهنر کرمان زندگی می کرد، در این شهرک علیرغم جمعیتش، هنوز مسجدی وجود نداشت که صدای اذان از بلندگوهایش شنیده شود و مردم جایی برای ادای نماز جماعت داشته باشند. با جمعی از دوستان از جمله حاج حسین صحبت کردیم و تصمیم گرفتیم تا نمازخانه ای در شهرک راه بیندازیم. ابتدا زیر زمین خانة ما برای این منظور در نظر گرفته شد. بعد ازمدتی نامه ای از آموزش و پرورش گرفتیم و از یک مدرسه به عنوان نماز خانه استفاده کردیم، تا اینکه زمینی برای احداث مسجد پیدا کردیم، این زمین کاربری فرهنگی خورده بود، حاج حسین و یکی دیگر از دوستان (مصطفی دهقان) پیگیر شدند تا کاربری این زمین، عوض شد و کار ساخت مسجد، آغاز گشت. حاج حسین که عضو هیئت امنای این کار بود، نقش به سزایی در کار ساخت و ساز مسجد داشت، او مسئول جمع آوری پول از مردم به منظور ساخت مسجد بود، سرانجام با پیگیری ها و تلاش های او و جمعی دیگر از دوستان کار ساخت مسجد به پایان رسید، مسجدی که به نام خاتم الانبیا در شهر کرمان شناخته می شود و یکی از پر رونق ترین مساجد، برای جذب جوانان به خصوص قشر دانشجو و دانشگاهی است. (راوی، اکبر عربنژاد دوست و همرزم شهید)
12-تابع محض ولایت فقیه بود، همیشه می گفت: دست امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) پشت سر این مملکت است، حالا که ما دستمان به ایشان نمی رسد، باید پشتیبان ولایت فقیه باشیم، چرا که ولی فقیه نائب بر حق امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) است. (راوی، برادر شهید)
13-او مقید به خواندن دعای فرج بود و ما را نیز به این کار سفارش می کرد وی می گفت؛ هر وقت گرفتاری برایتان پیش آمد، دعای فرج را بخوانید، من از خواندن این دعا خیلی نتیجه گرفته ام، هر وقت خواستید امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را یاد کنید، خواندن این دعای ارزشمند را فراموش نکنید. (راوی، برادر شهید)
14-زمانی که در دفتر سردار حاج قاسم سلیمانی کار می کرد،کسی را سراغ ندارم که از او تندخویی و بداخلاقی دیده باشد، تمام سعیش بر این بود که کسی از دستش نرنجد، بصیرت و شناخت بالایی داشت، هرگز در مورد مسائل سیاسی نظر نمی داد و تمام حواسش در این جور مسائل به حرفهای رهبر بود، در بحث های سیاسی هرگز طرف مقابلش را نمی کوبید. به خاطر دارم زمانی را که انتخابات ریاست جمهوری بود، یکی از برادران پاسدار، طرفدار کاندیدایی بود که من با آن مخالف بودم، این بردار پاسدار در جایی بحث های تند سیاسی کرده بود که من خیلی ناراحت شدم، یک روز در حالی که عصبانی بود، قصد داشتم نزدش بروم و در این مورد به او تذکر دهم، حسین جلویم را گرفت، یک لیوان آب سرد به دستم داد وگفت: مگر تو رهبر نداری؟ مگر تو سرباز آقا نیستی؟ چرا می خواهی جلوتر از آقا تصمیم بگیری؟ حق نداری سَرِ خود تصمیم بگیری و کاری را انجام دهی که عواقب بدی به دنبال خواهد داشت. با حرفهای او آرام و قانع شدم و از عملی که قصد انجامش دادنش را داشتم پشیمان گشتم. (راوی، ابراهیم شهریاری دوست و همرزم شهید)
15-عشق به سالار شهیدان امام حسین( علیه السلام ) در تمام وجودش ریشه دوانده بود، شبها بدون سلام دادن به اربابش سر بر بالین نمی گذاشت، هر گاه برایش میسر بود به پشت بام می رفت و به آقایش سلام می داد و اگر این کار برایش مقدور نبود، وسط حیاط خانه و یا پشت پنجره، رو به کربلا می کرد و دست ادب بر سینه می گذاشت و با تمام وجود به امام حسین (علیه السلام) و یارانش سلام می داد. (راوی، برادر شهید)
16-سردار حاج قاسم سلیمانی علاقة خاصی به حسین داشت و احترام زیادی برایش قائل بود، زمانی که حسین در دفتر ایشان کار می کرد وقت نماز که فرا می رسید، اگر پیش نماز نبود، حاج قاسم از او می خواست که جلو بایستد و نماز بخواند، اما حسین از باب احترامی که برای ایشان قائل بود قبول نمی کرد. حسین در سپاه کرمان یک کار زیبا از خود به یادگار گذاشت، او در بین نماز جماعت هر روزی از هفته را که متعلق به یکی از ائمه(علیه السلام) بود، یادآور می شد و دعای مخصوص آن روز را می خواند. (راوی، ابراهیم شهریاری دوست و همرزم شهید)

17-مقید بود تحت هر شرایطی نمازش را اول وقت بخواند، یک روز نماز ظهرش را اول وقت در محل کارش خواند و به خاطر کار مهمی که برایش پیش آمده بود، نماز عصرش را برای خانه گذاشت. توی خانه دور هم نشسته بودیم و گرم حرف زدن بودیم که ناگهان او با دست، محکم بر زانویش زد و گفت: ای وای ! نماز عصرم را فراموش کردم. با تعجب گفتم: بابا! من فکر کردم اتفاق بدی افتاده که این طور به پای خودتان ضربه زدید. هنوز سه ساعت تا غروب خورشید مانده ونمازتان قضا نشده. گفت: اتفاقی بدتر از این که داشتم نماز عصرم را فراموش میکردم! از شما می خواهم هرگز نماز اول وقت را فراموش نکنید، حتی اگر روزی، من دَمِ مرگ بودم و از شما طلب آب کردم، و درست همان لحظه، وقت نماز بود، اول نمازتان را بخوانید، بعد به من آب بدهید. (راوی، دختر شهید)
18-حوالی سالهای 74-75 سرِ یک جریان بین طرفداران دو جناح سیاسی در خانوک اختلاف نظر پیش آمده بود، حاج حسین که اهل هیچ حزب و جناحی نبود و با همة گروه ها نشست و برخاست داشت وتنها تحت امر ولایت فقیه بود، حس کرده بود که به خاطر این مسئله امکان ضربه خوردن به وحدت بین مردم خانوک است. برای همین با تمام وجود، تلاش می کرد تا به گونه ای این مشکل را حل کند. من و او بارها چندین ساعت با هم صحبت می کردیم، به امید آن که راه حلی پیدا کنیم، اما راه به جایی نبردیم، در نهایت به این نتیجه رسیدیم که در این مورد با سردار حاج قاسم سلیمانی، صحبت کنیم. حاج حسین که آن زمان در دفتر سردار سلیمانی کار می کرد، موضوع را به اطلاع ایشان رساند. روز عید ماه مبارک رمضان بود که به اتفاق حاج حسین و سردار سلیمانی از کرمان به خانوک رفتیم. چیزی به غروب خورشید نمانده بود، قبور شهدا را زیارت کردیم و برای ادای نماز به مسجد امام رفتیم، به مرور مردم که از حضور حاج قاسم در خانوک باخبر شده بودند به مسجد آمدند. بعد از نماز مغرب و عشاء حاج قاسم برای جمعیتی که در مسجد حضور داشتند در مورد مسئله ای که پیش آمده بود صحبت کرد، ایشان در میان حرفهایش چند بار از حاج حسین، اسم برد و گفت: از طریق حاج حسین از این اختلاف عقیده باخبر شدم و به اینجا آمدم تا با هم صحبت کنیم و راه حلی برای مشکلی که پیش آمده پیدا کنیم. سخنان حاج قاسم برای هر دو گروه که او را قبول داشتند و دارند، مثل آب روی آتش بود. آن روز مشکل با محوریت حاج حسین و پادرمیانی سردار سلیمانی برطرف شد و دیگر بحث سیاسی بین گروه ها و جناحهای مختلف در خانوک به وجود نیامد. حاج حسین، محور وحدت در خانوک بود، بعد از شهادت حاج حسین، هر گاه سردار سلیمانی را ملاقات می کردم، ایشان از او یاد می نمود. (راوی، سیداحمد مهدوی دوست و همرزم شهید)
19-سال 75 از طرف سپاه برای انجام ماموریتی عازم سیستان و بلوچستان شدیم، حسین هم در جمع ما بود، او با امام جمعه، استاندارد و سران طوایف اهل تسنن در ارتباط بود و برخورد زیبایی با اهل سنت داشت، تمام تلاشش بر این بود که کوچکترین بی احترامی به آنها نشود. همیشه می گفت: امام فرموده«شیعه وسنی با هم برادرند» طبق امر امام باید از رفتارهایی که منجر به تفرقه بین این دو گروه مسلمان می شود اجتناب کرد. (راوی، اکبر عربنژاد دوست و همکار شهید)
20-لشکر 41 ثارالله سال 77 در منطقة ربذه، رزمایشی داشت که حسین به عنوان نیروی ستاد فرماندهی، مسئولیت هماهنگی و چک کردن مسائل قبل از آغاز رزمایش را بر عهده داشت. او قبل از شروع رزمایش، به منظور چک کردن تلفن چادر فرماندهی و مطمئن شدن از برقراری ارتباط، گوشی تلفن را برداشت، در همین لحظه در اثر عبور جریان برق از یک سیم فشار قوی که در میدان رزمایش به خاطر برخورد با بیل لودر، صدمه دیده بود و روی سیم تلفن افتاده بود دچار برق گرفتگی شد و بیهوش روی زمین افتاد، هراسان به سمتش دویدم در همین حین سردار حاج قاسم سلیمانی وارد چادر شد، وقتی حسین را درآن وضعیت دید بلافاصله با عجله رفت و با آمبولانس مستقر در محل رزمایش برگشت و به من گفت: خودت شخصاً همراه حسین به بیمارستان برو . حسین را که بیهوش بود به بیمارستان بردیم، او بعد از هشت ساعت به هوش آمد. (راوی، مجید حسن زاده دوست و همکار شهید). بعد از این ماجرا یک روز در خلوتی که با هم داشتیم به او گفتم: داداش این دفعه هم شهید نشدی و از این حادثه جان سالم به دربردی! گفت: شهادت به این شکل به دلم نمی نشیند، دوست ندارم با برق کشته شوم، دوست دارم با سررویی خونین به دیدار خدا بروم،(شهید عزیز همان طور که آرزو داشت در حمله تروریستی در سیستان و بلوچستان غرق در خون به دیدار یار شتافت و ملکوتی شد). (راوی، برادر شهید)
21-آن قدر نسبت به جنگ حساس بود و حرف امام برایش حُجت که با وجود یک بچة مریض، حاضر نمی شد جبهه را رها کند. بارها شاهد راز و نیاز و گریه هایش در دل شب با خدا بودم، بارها شاهد بودم که در نماز شب، شهادتش را از خدا طلب می کرد. برایم یقین شده بود که او به شهادت می رسد. (راوی، همسر شهید)
22-بعد از حادثه تلخ سقوط هواپیما در ارتفاعات سیرچ و شهادت جمعی از اعضای سپاه پاسداران، حسین با من تماس گرفت وگفت: تیم تجسس جعبة سیاه هواپیما از تهران به کرمان آمده اند، قرار است در محل سقوط هواپیما دنبال جعبة سیاه بگردند. این یک فرصت خوب برای ما است که مقداری از تکه های بدن شهدا را جمع آوری کنیم. تو چند تا از بسیجی ها را بردار و بیاور تا در این مورد به ما کمک کنند. من طبق خواستة او، چند تن از بچه های بسیجی (حسین و علی جوکار و مهدی ذوالفقاری، از پایگاه شهدای حمیدیه) را خبر کردم و با هم به کرمان رفتیم. سه روز متوالی با بالگرد به محل مورد نظر میرفتیم که یک روز از این سه روز را به خاطر جو نامساعد هوا نتوانستیم فرود بیاییم. اما در عرض دو روز دیگر موفق شدیم مقداری از پاره های بدن شهدا را از لابه لای سنگ و برف و یخ، جمع کنیم. حسین به خاطر این کارمان خوشحال بود و دائم از ما تشکر می کرد و دعایمان می نمود. (راوی، برادر شهید)
23-وقتی همسرم مجید در حادثه سقوط هواپیما به شهادت رسید، گاهی سردارحسین اسدی به خانة ما سر می زد، دخترم زینب را که آن زمان یک سال و نیم داشت، روی زانویش می نشاند، دست نوازش بر سرش می کشید و می گفت: تو فرزند شهیدی، دعا کن من هم مثل پدرت به شهادت برسم، دعا کن خدا شهادت را روزی من هم بکند، دعا کن من که از قافلة شهدا جا مانده ام، به آنها بپیوندم. (راوی، همسر شهید مجید مهدوی)
24-هرگز خنده از لبانش دور نمی شد، امر به معروفش با خنده همراه بود، توجیه دیگران به خاطر اشتباهاتشان با خنده و با آوردن دلیل و سند بود، گله کردنش از دیگران هم توام با خنده و تواضع بود،حتی هر وقت قصد داشت حرفی جدی بر زبان بیاورد، پایانش را به خنده وصل می کرد. به خاطر دارم یک روز، یکی از دخترانم به قصد شوخی به او گفت: بابا! من اجازه دارم که بدون چادر از خانه بیرون بروم؟! او در حالی که لبخند بر لب داشت، گفت: دخترم! هر جور دوست داری بیرون برو، ولی کاری کن که قلب امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را به درد نیاوری، کاری کن حضرت زهرا (سلام علیها) از دستت نرنجد. همة حرفهایی را که او هنگام امر به معروف و نهی از منکر با خنده بر زبان، جاری می کرد تاثیر خودش را می گذاشت و طرف مقابلش را قانع می کرد. (راوی، همسر شهید)
25-هر دو شاغل بودیم، هر وقت از سر کار به خانه می آمدم، حسین به آشپزخانه می آمد و در انجام کارها کمکم می کرد، گاهی به او می گفتم، شما خسته ای برو استراحت کن، در جوابم می گفت: من را از این ثواب محروم نکن، اجازه بده کمک حالت باشم. هرگز دنبال این نبود که دیگران از کارش راضی باشند، تنها رضایت خدا برایش مهم بود. در یکی از دل نوشته هایش اینگونه با خدا راز و نیاز کرده بود «خوش دارم که هیچ کس، مرا نشناسد، هیچ کس از غمها و دردهایم آگاهی نداشته باشد، هیچ کس از راز و نیازهای شبانه ام باخبر نشود، دوست دارم جز خدا با کس دیگری راز و نیاز نکنم، جز خدا انیسی نداشته باشم، جز خدا به کسی پناه نبرم» (راوی، همسر شهید)
26-حسین یکی از اعضای اصلی کمیتة ساماندهی گلزار شهدای خانوک بود، با پیگیریهای زیاد کار ساماندهی گلزار شهدا از سال 83 آغاز شد، بعد از آن که مراحل اول و دوم کار، انجام شد، بنیاد شهید با درخواست تعدادی از خانواده های شهدا مبنی بر دفن اموات درجه یک آنها در جوارشان موافقت نمود. به خاطر دارم که یک روز با هم به گلزار شهدا رفتیم تا ارزیابی ای برای مشخص کردن جاهای خالی جهت دفن اموات داشته باشیم، وقتی کنار قبور دو برادر شهیدمان رسیدیم به حسین گفتم: بین حسن و عبدالرضا یک جای خالی وجود دارد که برای من باشد. لبخند پرمعنایی بر لبانش نقش بست، در حالی که به جای خالی بین دو قبر، نگاه می کرد، گفت: اینجا جای من است، تو فکری برای خودت بکن. دیری نپایید، با در آغوش گرفتن پرندة خونین بال شهادت، بین دو برادر شهیدم به خاک سپرده شد. (راوی، برادر شهید)
27-حسین که شیفتة شهدا بود، بیشتر وقتش را صرف جمع آوری خاطرات و آثار آنها کرد. تمام دغدغه اش انتقال دادن فرهنگ ایثار و شهادت به نسل آینده بود، می گفت: می ترسم خاطرات شهدا به فراموشی سپرده شود، باید آنها را جایی ثبت کنیم، والدین شهدا که خاطرات خوبی از فرزندانشان دارند به مرور زمان از دنیا می روند و خاطرات را با خودشان به سینة قبر می برند،کاش می توانستم یک دوربین بخرم، آن وقت به خانه های تک تک آنها می رفتم، دستشان را می بوسیدم و از آنها می خواستم که خاطراتشان را تعریف کنند(اطلاعات این سایت هم از زحمات شبانه روزی این شهید عزیز می باشد). (راوی، ابراهیم شهریاری دوست و همرزم شهید)
28-حاج حسین با رفتار زیبایش از جایگاه ویژه ای نزد همکارانش برخوردار بود، به خاطر دارم که هر گاه فصل انار می شد، دَرِ اتاق تک تک همکاران را می زد و از آنها می پرسید: انار خوب می خواهید؟ کسانی که انار می خواستند، سفارش می دادند و او هم روی یک برگه یادداشت می کرد. با ماشین خودش می رفت و انارها را می آورد، بسته بندی می کرد و دَرِ خانة تک تک همکارانش که سفارش داده بودند، تحویل می داد و می رفت. سرهنگ سپاه بود، اما از خدمت کردن به دیگران لذت می برد. او انارها را از فردی که توان مناسبی برای بردنشان به بازار برای فروش نداشت. می گرفت وهزینة آنها را از همکارانش دریافت می نمود و به او می داد؛ با این کار هم در حق همکارانش لطف می کرد و هم مبلغی، دست صاحب انار را می گرفت. (راوی، ابراهیم شهریاری دوست و همرزم شهید)
29-زمانی که در زاهدان بودیم، یک روز پیاده از طرف قرارگاه به سمت چهار راه رسولی راه افتادیم تا از آنجا به کرمان برویم.در طول مسیر، صدای اذان بلند شد. حسین گفت: بیایید به مسجد برویم و نمازمان را بخوانیم. با هم به مسجد امام حسین (علیه السلام) که نزدیک چهار راه بود رفتیم، از بانی مسجد پرسیدم: اینجا نماز جماعت برگزار می شود؟ گفت: بله، اما امروز امام جماعت نیامده. گفتم: اگر اشکال ندارد یکی از دوستان ما به عنوان پیش نماز،جلو بایستد؟ او از این حرفم استقبال کرد. از حسین خواستم که این کار را انجام دهد، اول قبول نمی کرد، بعد با اصرار من پذیرفت و جلو ایستاد. یک نفر از نمازگزارها عبایی روی دوشش انداخت و یک نفر دیگر هم کلاه سفیدی که متعلق به حُجاج است روی سر او گذاشت. حسین، آن روز، در کمال تواضع، نماز باحال و باصفایی به جا آورد. (راوی، ابراهیم شهریاری دوست و همرزم شهید)
30-دو سال قبل از شهادتش تصمیم گرفتیم با هم به مشهد برویم تا هنگام سال تحویل در حرم امام رضا (علیه السلام) باشیم. قرار شد یک ساعت ونیم قبل از اذان صبح حرکت کنیم و نماز صبح را در راور بخوانیم. لحظه ای که می خواستیم راه بیفتیم به من گفت: من تا راور نمی توانم رانندگی کنم، از دامادت بخواه تا آنجا پشت فرمان ماشینم بنشیند. این کار را کردم، با خودم فکر می کردم که شاید می ترسد بین راه خواب برود، برای همین پشت فرمان ننشست. هنگام اذان صبح به راور رسیدیم، به دامادم گفتم: حاج حسین در بین راه چه کار می کرد، حتما خواب بود؟ اشک در چشمانش حلقه زد، گفت: او در بین راه یک کلمه هم با من صحبت نکرد، دائم ذکرمی گفت، قنوت می گرفت و گاهی سرش را بالا و پایین می برد، او در بین راه نماز شبش را می خواند. او که مقید به نماز شب بود، از آنجا که به ما قول داده بود یک ساعت و نیم، قبل از اذان صبح حرکت کند، برای اینکه خلف وعده نکرده باشد، مجبور شد نماز شبش را داخل ماشین در حال حرکت بخواند. (راوی، محمود یوسفی برادر خانم و پسرخاله شهید)
31-یک روز که عازم سیستان و بلوچستان بودم، در بین راه کنار چهارراه جوپاری، حسین را دیدم، می دانستم او هم قصد دارد به سیستان و بلوچستان بیاید، فرصت را غنیمت شمردم و گفتم: حسین تو به این ماموریت نیا، دو تا از برادرانت شهید شده اند، پدرت هم پیرمرد است، به حضورت احتیاج دارد. در حالی که لبخند بر لب داشت، گفت: من باید به آنجا بیایم تا به همه ثابت کنم در این مملکت، محرومیت وجود دارد. (راوی، ابراهیم شهریاری دوست و همرزم شهید)
32-زمانی که برای ماموریت به سیستان و بلوچستان رفته بودیم، یک روز به او گفتم: حسین! تو چگونه می خواهی به مردم این منطقه خدمت کنی؟ گفت: من با دوربینم، محرومیت و مظلومیت مردم اینجا را به تصویر می کشم و به تمام کشور اعلام می کنم. چند بار با سردار شوشتری که برای بازدید از مکانهای مختلف می رفتند، همراه شد و فیلمبرداری کرد و این فیلمها را به چند جا ارائه داد و به بعضی از مسئولین کشورهم نشان داد، وقتی همه دیدند که در این منطقه محرومیت وجود دارد، تکانی خوردند و پای کار آمدند. به خاطر دارم یک روز با سردار شوشترری به روستایی نزدیک خاش رفتیم، آنجا سردار شوشتری باخبر شد پیرمردی از اهل تسنن که در زمان تبیعد رهبر در ایرانشهر، پشت سر آقا نماز خوانده در بستر بیماری است. ایشان تصمیم گرفت به دیدار آن پیرمرد برود. حسین هم در جمع ما بود، به عیادت پیرمرد رفتیم وقتی که می خواستیم سوار ماشین شویم با سه دختر که کنار یک دیوار ایستاده بودند و نظارگر ما بودند مواجه شدیم. سردار به سمتشان رفت و از آنها پرسید: پدرتان چه کاره است؟ اولی گفت: پدرم فوت کرده، دومی گفت، پدرم کشاورز است و سومی گفت: پدرم بیمار است و کُنج خانه افتاده. سردار گفت: خرجتان را از چه راهی به دست می آورید؟ آنها گفتند: هیچی، سردار گفت: چه کار می توانید انجام دهید؟ آنها گفتند: گلدوزی بلوچی، یاد داریم و می توانیم انجام دهیم. سردار گفت: پس چرا اینکار را انجام نمی دهید؟ گفتند: پول نداریم تا چرخ خیاطی بخریم. سردار بلافاصله مقداری پول به آنها داد، شمارة تلفن همراهش را هم رو برگه ای نوشت و به آنها داد و گفت: من شوشتری هستم، شما با این پول، چرخ بخرید و کارتان را شروع کنید، اگر با مشکل مواجه شدید به من خبر بدهید. حسین که شاهد ماجرا بود، به من گفت: ابراهیم! یادت است که یک روز گفتم می خواهم با دوربینم، مظلومیت و محرومیت این مردم را به گوش مسئولین برسانم؟ گفتم: بله، گفت: این ماجرا را که الان شاهدش بودی، یکی از کارهای من است. او را بوسیدم و گفتم: تو دید وسیعی داری، در حالی که ما متوجة این مسائل نبودیم. (راوی، ابراهیم شهریاری دوست و همرزم شهید)
33-اردیبهشت 88 با هم به کربلا رفتیم یک روز در حرم امام حسین(علیه السلام) نشسته بودم و مشغول خواندن زیارتنامه بودم که حسین نزدم آمد و گفت: مادر! می خواهی ضریح را ببوسی؟ گفتم: آرزویم بوسیدن ضریح امام حسین(علیه السلام) است، اما با این جمعیت زیادی که دور ضریح جمع شده اند، این کار دشوار است. گفت: غصه نخور، خودم شما را با ویلچر از قسمت آقایون، کنار ضریح می برم. مرا با ویلچر، کنار ضریح برد، همانطور که ضریح را در بغل گرفته بودم گفتم: حسین جان! خدا را به حق این امام مظلوم قسم می دهم که هر چه از اومی خواهی به تو بدهد. همان لحظه دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد و گفت؛ اللهم ارزقنی شهاده فی سبیلک چهار ماه بعد دعایش مستجاب شد و او در یک حملة تروریستی در سیستان و بلوچستان در آغوش خدا آرام گرفت و بین مردم به عنوان «شهید وحدت» شناخته شد، چون برای ایجاد وحدت بین برادران سنی و شیعه به استان محل شهادتش رفته بود. (راوی، مادر شهید)
34-ماه رمضان بود، یک شب یکی از طوایف بلوچ، سردار شوشتری را برای افطار دعوت کردند، سردار دعوتشان را پذیرفت و به آنجا رفت. بعد از پایان نماز جماعت همه سر سفره نشستند تا افطار کنند. در همین حین، بزرگ طایفه از سردار خواست تا چند لحظه ای برایشان سخنرانی کند، ایشان هم پذیرفت. حسین با عجله به سمت ماشین رفت و دوربینش را آورد تا همه چیز را ضبط کند. سخنرانی سردار تمام شد؛ اما حسین هنوز افطار نکرده بود، بعد از پایان سخنرانی، سردار به خانواده های شهدا هدیه می داد و حسین، مشغول فیلم برداری بود، هر چه به او می گفتیم: برو روزه ات را افطار کن، قبول نمی کرد، می گفت: می ترسم لحظه ای که نیستم، لازم باشد تصویری ضبط شود و کسی نباشد. تا این کار را انجام دهد، من باید این تصاویر را ضبط کنم. آن شب، حسین، به خاطر ضبط تصاویر، حاضر نشد روزه اش را باز کند. وقتی که به قرارگاه رفتیم، از ضعف شدیدی که داشت، تازه یادش آمد که هنوز روزه اش را افطار نکرده است. (راوی، ابراهیم شهریاری دوست و همرزم شهید)
35-چهار روز قبل از شهادتش او را در مراسم عروسی دختر برادرم دیدم، مادرش به من گفت: محمود! به حسین بگو به زاهدان نرود، آنجا محل خطرناکی است، می ترسم اتفاقی برایش بیفتد، من، دو شهید داده ام، دیگر تحمل داغ دیدن را ندارم. حرفهای خاله ام (مادر شهید) را به حسین رساندم، او گفت: محمود! تو می گویی بعد از این همه مدت، من، دست خالی برگردم. آنجا یک منطقة محروم است، مردم از همه لحاظ در مضیقه هستند، باید فرهنگ سازی شود، من باید به آنجا بروم و خدمت کنم. وقتی خبر شهادتش را شنیدم، منظورش را از این جمله که گفته بود «بعد از این همه مدت، دست خالی برگردم» فهمیدم او دنبال شهادت بود و ما غافل بودیم. (راوی، محمود یوسفی برادر خانم و پسر خاله شهید)
36-یک روز قبل از شهادتش برای روحانی ای که همراهمان بود و مریض شده بود، با پول قرارگاه، یک خربزه خرید، روحانی به او گفت: چون حالم بد است و سرما خورده ام، نمی توانم از خربزه استفاده کنم. حسین، خربزه را به همان مغازه ای که خریده بود، برد، آن را وزن کرد و پولش را از جیب خودش حساب کرد، بعد با پول خودش هندوانه ای برای روحانی خرید. به او گفتم: تو که یکبار خربزه را وزن کرده بودی، چرا دوباره آن را وزن کردی؟ گفت: چون خربزه را قبلا خریده بودم، جایز ندیدم تا آن را به فروشنده پس دهم، برای همین وزنش کردم و پولش را از جیب خودم پرداختم تا ریالی در بیت المال تصرف نکرده باشم. به خاطر دارم که یک روز می خواست با ماشین سپاه به کرمان بیاید،به او گفتم: حالا که داری می روی من دو تا صندوق انبه دارم، آنها را هم به کرمان ببر. خیلی راحت گفت: ماشین متعلق به بیت المال است، من چنین کاری نمی کنم. چون با اخلاقش آشنا بودیم از رُک گویی و صراحت اودر خصوص بیت المال ناراحت نمی شدیم. یک روز به محل کارش در کرمان رفتم، دیدم مشغول محاسبه کردن وقت و ساعت، روی یک کاغذ است .گفتم: چه کار می کنی؟ گفت: ساعتهایی را که برای انجام کار شخصی بیرون رفته ام، یادداشت کرده ام، جمع آنها شده یک روز کاری و من یک روز را برای خودم مرخصی رد کردم. گفتم: این چه کاریه؟ چه کسی در این مورد از تو بازخواست می کند؟ گفت: خدا، گفتم: تو مسئول دفتری، می توانی راحت از اختیارات خودت استفاده کنی؟ گفت: نه، من هرگز چنین کاری نمی کنم. (راوی، ابراهیم شهریاری دوست و همرزم شهید)
37-یک روز تقویمی از سپاه دستش بود و مشغول نوشتن مطلبی بود، همان لحظه من که به یک برگة سفید، نیاز داشتم به اوگفتم: یک برگه از آن تقویم را به من بده. گفت: نه، این تقویم متعلق به بیت المال است. دارم مطلبی را در مورد سپاه در آن می نویسم، کارم که تمام شد آن را سرجایش بر می گردانم. یکی از دوستانش می گفت: یک روز به محل کارش رفتم، می خواستم شماره تلفنی را یادداشت کنم، به حسین گفتم : خودکارت را بده کارم را انجام دهم. دیدم از جایش بلند شد و بیرون رفت، صدایش زدم و گفتم: کجا می روی؟ چرا به حرفم توجه نکردی؟ گفتم: خودکارت را بده می خواهم یک شماره تلفن یادداشت کنم. در حالی که لبخند بر لب داشت، گفت: اتفاقاً به حرف شما توجه کردم، خودکاری که دستم است متعلق به بیت المال است، دارم می روم تا از بچه ها یک خودکار بگیرم و برایت بیاورم. (راوی، محمود یوسفی برادر خانم و پسر خاله شهید)
38-نیمة دوم سال 88 بود قرار بود روز 26 مهر همایش طوائف بلوچ در یک سالن در بخش پیشین شهرستان سرباز سیستان و بلوچستان برگزار شود. قبل از برگزاری این همایش من در میرجاوه بودم، حسین هم به آنجا آمد، قبل از اذان مغرب، سری به سالن برگزاری همایش زدیم .برادران اهل تسنن، مشغول آماده کردن سالن بودند، با بلند شدن صدای اذان، وضو گرفتیم وآمادة اقامة نماز جماعت شدیم. حسین به عنوان پیش نماز، جلو ایستاد و ما به او اقتدار کردیم. چیزی که برایم جالب بود شرکت کردن چند نفر از برادران اهل تسنن در نماز جماعت بود، بعد از پایان نماز از یکی از آنها پرسیدم، خواندن نماز با ما از نظر شما اشکالی ندارد؟ گفت: نه، نماز، نماز است، چه کسی از آقای اسدی بهتر، ما ایشان را قبول داریم برای همین پشت سرش نماز خواندیم. حسین طی این مدت با اخلاق و رفتار زیبایش، جای خودش را در دل اهل تسنن هم باز کرده بود.پارچه ای دست بزرگ طایفة منطقة پیشین بود که روی آن نوشته بود: ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند. او که خودش هم از اهل تسنن بود، قصد داشت آن را روی دیوار سالن، نصب کند، نزدش رفتم و گفتم: آقا! این را اینجا بزن. گفت: چرا؟ گفتم: ممکن است برادران سُنی بد، برداشت کنند و ناراحت شوند. او گفت: نه،کسی ناراحت نمی شود، این جملة شعار ملی ماست. پارچه را به دیواری نصب کرد حسین را صدا زدم وگفتم: از نوشتة روی این پارچه هم فیلم بگیر، می خواهم آن را به کرمان ببرم و نشان آنهایی بدهم که باور نمی کنند بین اهل تسنن و تشیع، وحدت وجود دارد و برادران سنی تا این حد، نسبت به رهبر خود وفادارند. قرار بود شب را کنار هم بگذرانیم، برای همین به محل استقرارش در مهمانسرا رفتم تا وسایلش را بردارد و پیش من بیاید. در حال گذاشتن وسایل او داخل ماشین بودم که دو فیلمبردار که ازصدا و سیما آمده بودند جلو آمدند و خطاب به حسین گفتند: آقای اسدی، می خواهی کجا بروی؟ من در جوابشان گفتم: قرار است با آقای اسدی، یک جا بخوابیم، تا صبح زود، خودمان را به همایش برسانیم. آنها گفتند: اجازه نمی دهیم، حسین را با خودتان ببرید. اگر او کنار ما نباشد، نمازمان قضا می شود. هر چه اصرار کردم آنها قبول نکردند و وسایل حسین را از داخل ماشین برداشتند و به مهمانسرا بردند. صبح زود به محل برگزاری همایش رفتم، دلشورة عجیبی داشتم، با سردار شوشتری تماس گرفتم و گفتم: اینجا نقطة صفر مرزیست، اگر اجازه می دهید ایست بازرسی بگذاریم و افرادی را که به اینجا می آیند تفتیش کنیم. ایشان قبول نکرد وگفت: مردم آنجا افراد محترمی هستند، با احترام و کرامت انسانی با آنها برخورد کنید. عدة زیادی از مردم بلوچ آنجا جمع شده بودند، در آن شلوغی و سر و صدا حسین را دیدم که تلاش می کرد با خانواده اش تماس بگیرد. رابطة عاطفی قوی ای بین او و اعضای خانواده اش برقرار بود. آقای شوشتری و همراهانشان از راه رسیدند، به استقبالشان رفتیم، حسین به محض ورود آنها دوربینش را روشن کرد و مشغول فیلم برداری شد. سردار شوشتری، قبل از ورود به سالن، مشغول تماشای صنایع دستی مردم آنجا شد، باورش نمی شد که مردم با دست خالی وسایلی به این زیبایی درست کرده اند، من که مشغول توضیح دادن در مورد صنایع دستی آنجا برای سردار شوشتری بودم، یک لحظه نگاهم به حسین افتاد که مشغول فیلم برداری بود، تصمیم گرفتم نزدش بروم و از او بخواهم برای فیلمبرداری، داخل سالن برود، دست راستم را روی شانة سردار گذاشتم تا به سمت حسین بروم. همین که پشت ایشان قرار گرفتم صدای انفجار در فضا پیچید. یک نفر که به خودش بمب بسته بود (از گروه عبدالمالک ریگی)با منفجر کردن آنها 42 نفر از مردم مظلوم و بیگناه اهل تسنن و پاسداران سپاه(سرلشکر پاسدار، نورعلی شوشتری، جانشین نیروی زمینی سپاه و فرماندة قرارگاه قدس- سرتیپ پاسدار، رجبعلی محمدی زاده، فرماندة سپاه سلمان سیستان و بلوچستان- سردار علی علویان، فرماندة تیپ دوم صاحب الزمان سپاه ثارالله کرمان – سردار حسین مرادی، فرماندة قرارگاه تاکتیکی شهید فولادی- سرگرد هوشنگ کریمی، جمعی تیپ دوم صاحب الزمان سپاه ثارالله کرمان- پاسدار هادی محمدی سلیمانی و پاسدار خسرو شمس الدینی، جمعی تیپ دوم صاحب الزمان ثارالله، کرمان، از جمله شهدای این حملة تروریستی هستند.) را به شهادت رساند، حسین هم در این حملة تروریستی، به شهادت رسید.تا سومین شهید خانواده اش باشد. (راوی، ابراهیم شهریاری دوست و همرزم شهید)
39-چند روز پیش، سردار مارانی در جلسه خبری داد و گفت: امنیت جنوب شرق به سپاه واگذار شده. از آن ساعت پیش خودم گفتم: آیا! می شود در زاهدان کلید پیدا شود؟[کلید شهادت] ای کاش آن گوهر کمیاب به دست بندة بدی، مثل این حقیر سراپا تقصیر می افتاد، ای کاش جملة « ایاک نعبدو و ایاک نستعین» به اجابت می رسید و به « اهدنا صراط المستقیم» هدایت می شدیم، ای کاش در این راه پنجره ای رو به آسمان، باز می شد و حاج قاسم میرحسینی و دیگر برادرانم را می دیدم و آنها دستم را می گرفتند، ای کاش خدا از این بندة سراپا تقصیر، چند قطره خون را قبول می کرد و ما فقط یدک کش اسم امام حسین (علیه السلام) نبودیم و مثل او در راه او و همراه او با سر ورویی خونین وارد محشر می شدیم و در صف شهیدان قرار می گرفتیم و ای کاش شامل آیة شریفة « ومنهم من ینتظرو ما بدّلوا تبدیلا» می شدیم. حاج آقا علیزاده گفت: فردا صبح سه شنبه 18/1/1388 حوالی ساعت 10 می رویم زاهدان. خدایا! من نمی خواهم در این ابتدا، بدون آنکه کاری برای مردم ستمدیدة سیستان و بلوچستان نکرده ام، بروم؛ بلکه می خواهم حداقل یکبار وارد عملی بشوم که بوی جهاد بدهد و با بدنی معطر به عطر جهاد به درجه ای مثل شهادت نائل آیم ای کاش و ای کاش با حضرت معصومه (سلام الله علیها) که امروز روز شهادت شما بود، شما دعا کنید که خداوند به حق مادرمان، بی بی دوسرا، شفیعة روز جزا، عاقبت کارمان را به شهادت ختم گرداند. «یا فاطمه ! اشفعی فی الجنه»(دلنوشته سردار شهیدحسین اسدی، 17/1/1388 ساعت23:30)
40-عجب شبی بود، امشب به دلم آمد که تغییر کرده ام، ان شاءالله به یُمن قدم حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در این ماموریت به صف شهدا برسم. خدایا! فرمایش نبی اکرم اسلام (صل الله علیه و آله) است که فرمودند: بارالها، تو را قسم می دهم به علمت بر غیب و قدرتت برای خلق کردن، تا هنگامی که زندگی را برای من، بهتر می دانی، مرا زنده بدار و هر گاه مردن را برایم بهتر می دانی،مرا بمیران، بارالها ! ترسیدن از تو در نهان و آشکار را می خواهم، بارالها! از تو می خواهم که در خشنودی و ناراحتی مرا با اخلاق گردانی و میانه روی و تعادل در فقر و ثروتمندی را نیز از تو می خواهم. «ربنا آتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه و قنا عذاب النار». بار الها! نیکی و خیر دنیا و آخرت را به ما عطا فرما و ما را از عذاب جهنم، محافظت فرما. خدایا! به جان بهترین خلقت این دعا را که از زبان او آمده در حقم مستجاب کن و دست توسلم را از دامن چهارده نفس مقدس، کوتاه مکن هم در این دنیا و هم در آخرت به حق خودشان، آمین یا رب العالمین. چه خوش است، خدایا! که در رختخواب نمیرم، چه خوش است که بدنم تکه تکه شود و هر ذره اش یا حسین (علیه السلام) بگوید و در دامن حضرت ولی عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) به شهدا بپیوندم، نه در میان پاره های آهن ماشینها، بلکه با گلوله های خصم. (دلنوشته های سردار شهید حسین اسدی، 13/5/1388)
«گوشه ای از فعالیتهای فرهنگی شهید»
1- تاسیس هیئت شهدای خانوک: ایشان در سال 68 با حاج حیدرعربنژاد، حاج محمد علی عربنژاد، حمید عربنژاد، محمد حسین عربنژاد و جمعی دیگر از برادران خانوکی جلسه ای گرفتند که نتیجة این جلسه تاسیس هیئت شهدای خانوک بود.
2-برپایی یادوارة شهدای خانوک؛ در یکی از جلسات هئیت شهدای خانوک، تصمیم بر این شد که یادوارة همه شهدا در یک روز معین گرفته شود که روز اربعین ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) برای این منظور انتخاب شد و تاکنون، هر سال در این روز یادوارة شهدای خانوک برگزار شده است. (برای اولین بار در سطح شهرستان زرند، یادوارة شهدای خانوک به صورت دسته جمعی برگزار و الگوی سایر مناطق شد)
3-تشکیل کمیتة استقبال از آزادگان: در زمان آزادی اُسرا؛ ایشان و تنی چند از برادران مجتمع شهید کریمی «وابسته به صنایع دفاع سپاه» و تنی چند از برادران خانوکی(سیداحمد مهدوی، مصطفی عربنژاد، علیرضا محرابیان، محمود اسدی، محمد اسدی و محمود مهدوی )، کمیتة استقبال از آزادگان را تشکیل دادند. او همچنین با واحد بسیج جهت دیدار با خانوادة آزادگان، انجام مصاحبه، تشکیل تیم بدرقه و تدارکات استقبال در بدو ورود اُسرا، هماهنگی های لازم را به عمل آورده بود.
4-راه اندازی، سفر خانوادة شهدای خانوکی به مناطق جنگی: ایشان در سال 72 با کمک اعضای هیئت شهدای خانوک، خانوادة معظم شهدا را به بازدید از مناطق جنگی جنوب کشور برد و در این سفر با توجه به شناختی که از بعضی مناطق داشت در محل شهادت بعضی از شهدا به ترسیم وضعیت جنگ و نحوة شهادت آنها پرداخت.
5-برپایی جلسة دعای توسل به یاد شهدا: ایشان در سال 74 جلسة قرائت دعای توسل را به یاد شهدا پایه ریزی کرد. این جلسه، هر پانزده روز، یک بار به یاد یکی از شهدا برگزاری می شود. این شهید بزرگوار، قبل از شروع دعا در مورد شهیدی که جلسه به نامش بود صحبت می کرد و گاهی از مسائل سیاسی روز هم سخن به میان می آورد و بعد از قرائت دعای توسل، شبانه به گلزار شهدا می رفت و ضمن تجدید میثاق با آرمانهای شهدا، شهادت خود را از خدا طلب می کرد.(در حال حاضر هر هفته روزهای سه شنبه بعد از نماز عشاء، دعای توسل به یاد شهدا توسط هیئت شهدا در تکیه امام حسین (علیه السلام) برگزار می گردد)
6-برگزاری مراسم دعای عرفه: ایشان از سال 75 به برپایی جلسة دعای عرفه در روز عرفه، توسط هیئت شهدای خانوک، همت گماشت.
7-قرائت زیارت ناحیة مقدسه در عصر روز اربعین: ایشان جلسة قرائت زیارت ناحیة مقدسه در عصر روز اربعین، در گلزار شهدا را پایه گذاری کرد.
8-جمع آوری خاطرات و آثار شهدای خانوک: سردار شهید حسین اسدی از سال 77 به جمع آوری آثار و خاطرات شهدای خانوک همت گماشت. در ابتدای کار، دو تن از خواهران بسیجی (عفت السادات و محمدثه السادات مهدوی )، انجام مصاحبة صوتی با خانواده شهدا را آغاز کردند، نتیجة این کار، پُر شدن حدود 200 نوار کاست بود. شهید اسدی با همکاری بچه های موزة جنگ کرمان، این نوارها را پیاده کرد، هدف وی از جمع آوری خاطرات، چاپ و نشر کتاب شهدا بود که قبل از رسیدن به این هدف به صف شهدا پیوست.(در نهایت زحمات ایشان در کتاب ره یافتگان کوی یار به چاپ رسید و اطلاعات این سایت نیز حاصل زحمات این شهید عزیز می باشد).
9-سرکشی از خانواده شهدا: ایشان به تناسب محل خدمتش، تعاون سپاه، دفتر فرماندهی لشکر و یا سپاه قدس و…، در طول سال، یک یا دو بار فرمانده هان حوزة خدمتش را به خانوک می برد و ضمن هماهنگ کردن با بچه های حوزة مقاومت خانوک و تشکیل چند تیم به خانوادة شهدا سر می زد، وی گاهی از مسئولین دولتی نیز برای سرکشی از خانوادة شهدا دعوت می کرد.
10-راه اندازی هیئت کفن پوش، مختص خانوادة شهدا در روز عاشورا: وی از سال 79 هیئت کفن پوش شهدا را راه اندازی کرد که تمام اعضای این هیئت را افراد خانوادة شهدا تشکیل می دهند. این هئیت روز عاشورا کفن می پوشند و قبل از آغاز مراسم عزاداری در حالی که عکسهای شهدا را در دست دارند از مسجد جامع خانوک حرکت می کنند و وارد دو تکیة امام حسین(علیه السلام) وتکیه ابوالفضل(علیه السلام) می شوند، این حرکت، شور و حال خاصی را به مراسم عزاداری روز عاشورا می دهد.
11-روایتگری خاطرات شهدا: ایشان از سال 86 به صورت افتخاری و به منظور ترویج فرهنگ ایثار و شهادت در بین جوانان به روایتگری خاطرات شهدا در مدارس پرداخت، وی در زندان شهرستان زرند نیز کار روایتگری انجام داد که این کار اثر مطلوبی بر زندانیان برای دست برداشتن از کارهای بد گذاشت.
12-برگزاری جلسات هفتگی قرآن در کرمان: او جلسات هفتگی قرآن را در کرمان در محله ای که زندگی می کرد، پایه گذاری کرد، وی که ذوق ادبی داشت در اوقات فراغت به سرودن شعر و نوشتن متن ادبی و دلنوشته در مورد امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) و شهدا می پرداخت که از ایشان آثاری به جا مانده است.
آنچه که ذکر شد تنها گوشه ای از خدمات ارزنده و فعالیتهای فرهنگی این شهید بزرگوار است یکی از آرزوی های بزرگ او چاپ و نشر کتاب شهدای خانوک و بعد از آن تدوین، چاپ و نشر یک دایره المعارف جامع و کامل که در برگیرندة مطالبی در مورد نقش شهدا، جانبازان، ایثارگران، آزادگان و مردم خانوک در زمان جنگ؛ باشد،ایشان به این دو منظوری که ذکر شد، طی چند سال، اطلاعات زیادی را جمع آوری کرد که کتاب « ره یافتگان کوی یار» مرهون زحمات و فعالیتهای این شهید بزرگوار است.

عبدالحسین عربنژاد حیدر
عملیات والفجر8 آغاز شده بود درگیر جنگ بودیم که دشمن، تعدادی بمب شیمیایی بر سرمان ریخت، همه ماسك هاي ضدشيميايي را پوشيدند، به جز یکی از بچه ها كه ماسك خودش را گم كرده بود و مانده بود كه به كجا پناه ببرد. در همین حین عبدالحسين با سرعت ماسك خودش را برداشت و به او داد و گفت:((تو به اين ماسك، بيشتر از من احتياج داري)). اين گونه شد كه عبدالحسین، دچار عوارض ناشي از تنفس گازهاي سمي و شيميايي شد و بعد از سالها تحمل مجروحیت سرانجام درسال83 در بيمارستان از دنیا رفت و به جمع دوستان شهیدش پیوست.